اول ابن بابويه به سند معتبر از
حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه : روزى ابو لهب
به نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد و آن حضرت را
تهديد نمود، حضرت فرمود: اگر از جانب تو خدشه اى به من برسد من
دروغگو خواهم بود؛ و اين از جمله معجزات آن حضرت بود
(974).
دوم - شيخ مفيد و راوندى و ديگران از جابر روايت كرده اند كه :
حكم بن ابى العاص عم عثمان به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و
سلم استهزاء مى كرد و دهان خود را كج مى كرد و تقليد آن حضرت
مى كرد، روزى حضرت بر او نفرين كرد و دو ماه ديوانه شد؛ و روزى
رسول خدا راه مى رفت و حكم در عقب آن حضرت راه مى رفت و دوشهاى
خود را حركت مى داد براى استهزاء به راه رفتن آن حضرت ، پس
حضرت فرمود كه : چنين باش اى حكم ، پس او به بلائى مبتلا شد كه
هميشه چنان بود تا آنكه حضرت او را از مدينه بيرون كرد و امر
فرمود كه ديگر او را به مدينه نگذارند؛ و چون زمان خلافت عثمان
شد آن شقى را براى مخالفت آن حضرت آن ملعون را به مدينه آورد
(975).
سوم - على بن ابراهيم و راوندى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت
كرده اند از حضرت امام محمد باقر عليه السلام كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد كعبه نماز مى كرد و ابوجهل
سوگند خورده بود كه هرگاه آن حضرت را در نماز ببيند هلاك كند،
چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت
شد و چون سنگ را بلند كرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش
چسبيد، و چون برگشت و به نزد اصحاب خود رسيد سنگ از دستش افتاد
(976).
و به روايت ديگر: به حضرت استغاثه كرد تا دعا فرمود و سنگ از
دستش رها شد
(977)، پس مرد ديگر برخاست و گفت : من مى روم
كه او را بكشم ، چونن به نزد آن حضرت رسيد ترسيد و برگشت و گفت
: ميان من و او اژدهايى مانند شتر فاصله شد و دم را بر زمين مى
زد، من ترسيدم و برگشتم
(978).
و به روايت ديگر: ابو جهل آمد كه پا بر گردن آن حضرت بگذارد،
پس از عقب برگشت ، پرسيدند: چرا چنين كردى ؟ گفت : در ميان خود
و محمد خندقى از آتش ديدم و ملكى چند ديدم كه بالها داشتند؛ پس
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر نزديك من مى آمد
و ملائكه او را پاره مى كردند
(979).
چهارم - على بن ابراهيم و ابن بابويه و ابن شهر آشوب و شيخ
طبرسى و ديگران در تفسير انا كفيناك
المستهزئين
(980) روايت كرده اند كه : چون رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلم خلعت با كرامت نبوت را پوشيد اول كسى كه
به او ايمان آورد على بن ابى طالب عليه السلام بود، بعد خديجه
ايمان آورد؛ پس ابو طالب با جعفر طيار روزى به نزد آن حضرت آمد
ديد نماز مى كند و على در پهلويش نماز مى كند، پس ابو طالب به
جعفر گفت : تو هم نماز كن در پهلوى پس عرم خود، پس جعفر از
جانب چپ آن حضرت ايستاد و پيغمبر پيشتر رفت ، پس زيد به حارثه
ايمان آورد، و اين پنج نفر نماز مى كردند و بس تا سه سال از
بعثت آن حضرت گذشت ، پس حق تعالى فرستاد كعه :
ظاهر كن دين خود را و پروا مكن از
مشركان بدرستى كه ما كفايت كرديم از تو شر استهزاء كنندگان را
(981)، و استهزا كنندگان پنج نفر بودند، وليد
بن مغيره ، عاص بن وائل اسود بن مطلب ، اسود بن عبد يغوث و
حارث بن طلاطله - بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قيس را اضافه
كرده اند - پس جبرئيل آمد و با آن حضرت ايستاد.
و چون وليد گذشت جبرئيل گفت : اين وليد پس مغيره است و از
استهزاء كنندگان توست ؟ حضرت گفت : بلى ، جبرئيل اشاره بسوى او
كرد، پس او به مردى از خزاعه گذشت كه تيرى مى تراشيد و پا بر
روى تراشه تير گذاشت و ريزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و
خونين شد و تكبرش نگذاشت كه خم شود و اآن را بيرون آورد و
جبرئيل به همين موضع اشاره كرده بود، چون وليد به خانه رفت بر
روى كرسى خوابيد و دختر او در پائين كرسى خوابيد، پس خون از
پاشنه اش روان شد و آنقدر آمد كه به فراش دخترش رسيد و دخترش
بيدار شد، پس دختر به كنيز خود گفت : چرا دهان مشگ را نبسته اى
؟ وليد گفت : اين خون پدر توست آب مشك نيست ، فرزندان مرا و
فرزندان برادر مرا جمع كن كه مى دانم كه خواهم مرد تا وصيت كنم
؛ چون ايشان را جمع كرد به عبد الله بن ابى ربيعه گفت : عماره
بن وليد در زمين حبشه است از محمد نامه اى بگير و براى نجاشيس
بفرست كه او را برگرداند به مكه ، پس به فرزند كوچك خود كه
هاشم نام داشت گفت : اى فرزند! تو را پنج وصيت مى كنم بايد كه
آنها را حفظ كنى : وصيت مى كنم تو را به كشتن
ابو رهم دوسى هر چند سه ديه
بدهند به تو زيرا كه زن مرا كه دختر او بود از من به زور گرفت
و اگر او را با من مى گذاشت از او فرزندى مانند تو بهم مى
رسيد، و خونى كه از قبيله خزاعه طلب دارم فراموش مكنيد، و
خونى كه از بنى خزميه بن عامر طلب دارم تدارك كن ، و ديه اى
چند كه از قبيله ثقيف طلب دارم بگير، و اسقف نجران از من دويست
دينار طلب دارد پس ده ، اينها را گفت و به جهنم واصل شد.
و چون عاص بن وائل گذشت جبرئيل اشاره بسوى پاى او كرد، پس چوبى
به كف پايش فرو رفت و از پشت پايش بيرون آمد و از آن مرد. و به
روايت ديگر: خارى به كف پايش فرو رفت و به خارش آمد و آنقدر
خاريد كه هلاك شد.
و چون اسود بن مطلب گذشت اشاره به ديده اش كرد و او كور شد و
سر را بر ديوار زد تا هلاك شد. و به روايت ديگر: اشاره به شكمش
كرد و آنقدر آب خودر كه شكمش پاره شد.
و اسود بن عبد يغوث را حضرت نفرين كرده بود كه خدا چشمش را كور
گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود، چون اين روز شد جبرئيل
برگ سبزير بر روى او زد و كور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت
ماند تا روز بدر كه فرزندش كشته شد و خبر كشته شدن فرزند خود
را شنيد و مرد.
و حارث بن طلاله را اشاره كرد جبرئيل به سر او و چرك از سرش
آمد تا مرد؛ و گويند كه : مار او را گزيد و مرد؛ و گويد: سموم
به او رسيد و رنگش سياه و هيئتش متغير شد و چون به خانه آمد او
را نشناختند و آنقدر او را زدند كه مرد.
و حارث بن قيس ماهى شورى خورد و آنقدر آب خورد كه مرد
(982).
مولف گويد نن روايات در عدد مستهزئان و كيفيت مردن ايشان مختلف
است ، به ايراد بعضى اكتفا كرديم و بعضى سابقا مذكور شد.
پنجم - راوندى روايت كرده است كه : زنى از يهود جادويى براى آن
حضرت كرده بود و گرهى چند زده و به چاهى افكنده بود، جبرئيل
پيغمبر را خبر كرد و آن حضرت خبر داد كه در فلان چاه است و چند
گره بر آن زده است ، و چون از چاه بيرون آوردند چنان بود كه آن
حضرت فرموده بود و ضررى از سحر به آن جناب نرسيد
(983).
ششم - راوندى و غير او از ابن مسعود روايت كرده اند كه : روزى
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پيش كعبه در سجده بود و
شترى از ابو جهل كشته بودند، آن ملعون فرستاد بچه دان آن شتر
را آوردند و بر پشت آن حضرت افكندند و فاطمه عليها السلام آمد
و آن را از پشت پدر دور كرد، چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود:
خداوند! بر تو باد به كافران قريش ؛ و نام برد ابوجهل و عتبه و
شيبه و وليد و اميه و ابن ابى معيط و جماعتى را كه همه را ديدم
كه در چاه بدر كشته افتاده بودند
(984)..
هفتم - خاصه از حضرت صادق عليه السلام و عامه به طرق متعدده
راويت كرده اند كه : چون عتبه پسر ابو لهب گفت : كافر شدم به
زب نجم ، و آب دهان نجس خود را را به جانب پيغمبر صلى الله
عليه و آله و سلم انداخت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
فرمود: نمى ترسى كه درنده تو را بدرد؟ - به روايت ديگر فرمود:
خداوندا! مسلط گردان بر او سگى از سگان خود را - پس در تجارتى
به جانب يمن رفتند - به روايت ديگر: به جانب شام - و او مى گفت
: به نفرين محمد مرا درنده خواهد دريد، ابو لهب گفت : اى گروه
قريش ! او را حراست كنيد و مگذاريد دعاى محمد در حق او مستجاب
شود، پس در منزلى بارهاى خود را جمع كردند و جاى او را در
بالاى آنها مقرر كردند و همه بر دور او خوابيدند، چون شب شد
شيرى آمد و يك يك آنها را بو مى كرد پس جست بر بالاى بارها و
او را دريد
(985).
هشتم - روايت كرده اند كه : آن حضرت نزديك كعبه به نماز مى
ايستاد و حق تعالى او را از ديه كافران مستور مى گردانيد كه او
را نمى ديدند
(986).
نهم - راوندى و غير او از امام جعفر صادق عليه السلام روايت
كرده اند كه : عبد الله بن اميه به رسول خدا صلى الله عليه و
آله و سلم گفت : ما ايمان نمى آوريم به تو خدا و ملائكه بيابند
و گواهى بدهند بر حقيت تو يا به آسمان بالا روى و از آسمان
كتابى فرود آورى و اگر اينها رانيز بكنى نمى دانيم كه به تو
ايمان خواهيم آورد يا نه ؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و
سلم از ايشان دلتنگ شد و به خانه برگشت ، و ابو جهل گفت : اگر
روز ديگر بيايد به مسجد بزرگترين سنگها را بر سر او خواهم زد.
چون روز ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم داخل مسجد شد
و مشغول نماز گرديد ابوجهل سنگ گرانى گرفت و متوجه آن حضرت شد،
چون نزديك او رسيد لرزه بر اندامش افتاد و برگشت ، چون از او
پرسيدند گفت : مردانى چند ديدم در بزرگى مانند كوهها كه دور
محمد را فرو گرفته بودند و همه در ميان آهن غوطه خورده بودند
اگر حركت مى كردم مرا مى گرفتند
(987).
دهم - راوندى به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام
روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در
بعضى از شبها در نماز سوره تبت يدا ابى
لهب
(988) تلاوت مى نمود، پس گفتند به ام جميل
خواهر ابوسفيان كه زن ابو لهب بود كه : ديشب محمد در نماز بر
تو و شوهر تو لعنت مى كرد و شما را مذمت مى نمود، آن ملعونه در
خشم شد و به طلب آن حضرت بيرون آمد و مى گفت : اگر او را بينم
سخنان بد به او خواهم شنوانيد، و مى گفت : كيست كه محمد را به
من نشان دهد؟ چون از در مسجد داخل شد ابوبكر نزد آن حضرت نشسته
بود گفت : يا رسول الله ! خود را پنهان كن كه ام جميل مى آيد و
مى ترسم كه حرفهاى بد به شما بگويد، فرمود: مرا نخواهد ديد؛
چون به نزديك آمد حضرت را نديد و از ابوبكر پرسيد: آيا محمدذ
را ديدى ؟ گفت : نه ، پس به خانه خود برگشت .
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود: خدا حجاب زردى در ميان پيغمبر
و او زد كه آن حضرت را نديد و آن ملعونه و ساير كفار قريش آنن
حضرت را مذمم مى گفتند يعنى
بسيار مذمت كرده شده و حضرت مى
فرمود: خدا نام مرا از زبان ايشان محو كدره است كه نام مرا نمى
برند و مذمم را مذمت مى كنند و مذمم نام من نيست
(989).
و شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ساير مفسران خاصه و عامه اين قصه
را نقل كرده اند از اسماء دختر ابوبكر و غير او روايت كرده اند
كه : حضرت اين آيه را خواند و اذا قرات
القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا
(990) و چون نزديك آمد و حضرت را نديد به
ابوبكر گفت : شنيده ام صاحب تو مرا هجو كرده است ؟ ابوبكر گفت
: بحق پروردگار كعبه كه تو را هجو نكرده است
(991).
يازدهم - شيخ طبرسى و غير او روايت كرده اند كه : ابو جهل و
وليد بن مغيره با گروهى از بنى مخزوم با يكديگر اتفاق كردند كه
چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم به مسجد آيه او را
بكشند، روز ديگر كه آن حضرت به مسجد آمد و به نماز ايستاد وليد
را فرستادند كه او را هلاك كند، چونن به محلى رسيد كه پيغمبر
نماز مى كرد صداى حضرت را مى شنيد، و او را نمى ديد، پس برگشت
و اين حال را به ايشا گفت ، ايشان باور نكردند و همه به اتفاق
آمدند به نزد آن حضرت ، چون صداى او را شنيدند و بر اثر صدا
رفتند صدا را از عقب سر شنيدند باز برگشتند و به جانب صدا
رفتند باز صدا را از جانب اول شنيدند و چندان كه از پى صدا
رفتند صدا را از جانب ديگر شنيدند، حيران ماندند و برگشتند، پس
حق تعالى اين را فرستاد و جعلفنا من بين
ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون
(992) و گردانيديم از
پيش روى ايشان سدى و از پيش ايشان سدى پس پوشيديم ديده هاى
ايشان را پس نمى بينند
(993).
دوازدهم - شيخ طبرسى و غير روايت كرده اند كه : چون يهودان
مدينه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عهد كردند كه با
آ حضرت قتال نكنند و درديه هايى كه بر مسلمانان لازم مى شود
اعانت بكنند پس شخصى از صحابه دو شخص را به خطا كشته بود و ديه
لازم شده بود، حضرت به نزد بنى النضير رفت و از ايشان اعانت
طلب كرد در باب آن ديه ، ايشان گفتند: بنشين تا ما طعام
بياوريم و ديه را جمع كنيم و تسليم نماييم ، و رفتند به قصد
آنكه آن حضرت را هلاك كنند، پس جبرئيل آمد و حضرت را بر اراده
ايشان مطلع ساخت و حضرت بيرون آمد و سوء تدبير ايشان ظاهر شد
(994).
سيزدهم - شيخ طبرسى و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه
: آن حضرت به جنگ گروهى از عرب رفت در موضعى كه آن را
ذى امر مى گفتند و ايشان گريختند
و به سر كوهها متحصن شدند و حضرت در موضعى فرود آمد كه آنها را
مى ديد، پس از لشكر خود دور شد براى قضاى حاجت و بارانى آمد و
جامه هاى او تر شد پس جامه ها را كند و بر روى درختى پهن كرد و
در زير آن درخت خوابيد و اعراب مى ديدند آن حضرت را، پس بزرگ
ايشان دعثور بن حارث آمد و بر بالاى سر آن حضرت ايستاد با
شمشير برهنه و گفت : امروز كى تو را از من منع مى كند و حفظ مى
نمايد؟ فرمود: خدا؛ پس جبرئيل دست زد بر سينه او و شمشير از
دستش جست و خود بر زمين افتاد، پس حضرت شمشير را برداشت و بر
بالاى سرش ايستاد و فرمود: كى تو را امروز از من نجات مى
دهد؟ گفت : هيچكس ، و كلمه اى گفت و مسلمان شد و قوم خود را به
اسلام دعوت كرد
(995).
به روايت ديگر: چون خواست كه شمشير را حواله آن حضرت كند لرزيد
و شمشير از دستش افتاد
(996).
و به روايت ابو حمزه ثمالى دعثور گفت : مرد بلند سفيدى را ديدم
كه دست بر سينه ام زد و دانستم كه ملكى بود
(997).
چهاردهم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : كفار
قريش در حجر اسماعيل جمع شدند و قسم ياد كردند بلات و عزى كه
اگر محمد را در مسجد ببينند همه اتفاق كنند و او را هلاك كنند؛
پس فاطمه عليها السلام اين را شنيد و گريان به خدمت آن حضرت
آمد و قصه را نقل كرد، حضرت فرمود: اى دختر! آب وضويى براى من
حاضر كن ، پس وضو ساخت و به مسجد آمد، چون حضرت را ديدند
گفتند: اينك آمد، و حق تعالى رعبى در دل ايشان انداخت كه سرها
به زير انداختند و ذقنهاشان به سينه هايشان چسبيد، پس حضرت
قبضه اى از خاك برداشت و بر روى ايشان پاشيد و گفت :
شاهت الوجوه پس آن خاك بر هر كه
رسيد روز بدر كشته شد
(998).
پانزدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : روزى آن حضرت در
ابطح مى رفت ابوجهل لعين سنگريزه اى به جانب آن حضرت انداخت ،
پس آن سنگريزه هفت شب و هفت روز در ميان هوا معلق ماند، گفتند:
كى نگاه داشته است اين را؟ حضرت فرمود: آن كسى كه آسمانها را
بى ستون نگاه داشته است
(999).
شانزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر محدثان و مورخان روايت كرده اند
كه : در جنگ حنين شيبه بن عثمان اراده قتل آن حضرت كرد، و چون
از عقب سر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد شعله آتشى
در ميان خود و آن حضرت ديد پس حضرت يافت آنچه در دل او بود و
نظر كرد بسوى او و فرمود: اى شيبه ! نزديك من بيا، چون نزديك
آمد و گفت : خداوندا! شيطان را از او دور گردان ، شيبه گفت :
چون حضرت اين دعا كرد چنان محبوب من گرديد كه او را از چشم و
گوش خود دوست تر داشتم ؛ پس فرمود: اى شيبه ! با كافران مقاتله
كن ؛ و چون جنگ برطرف شد آنچه در خاطرش گذشته بود و ديده بود
حضرت از براى او بيان كرد و فرمود: آنچه خدا از براى تو خواست
بهتر بود از آنچه خود از براى خود خواستى
(1000).
هفدهم - سيد ابن طاووس و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند
كه : عامر بن طفيل و ازيد بن قيس
(1001) به قصد قتل آن حضرت آمدند و چون داخل
مسجد شدند عامر به نزديك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
آمد و گفت : يا محمد! اگر من مسلمان شوم براى من چه خواهد بود؟
حضرت فرمود: براى تو خواهد بود آنچه براى همه مسلمانان است و
بر تو خواهد بود آنچه بر همه مسلمانان است ، گفت : مى خواهم
بعد از خود مرا خليفه گردانى ، حضرت فرمود: اختيار اين امر
بدست خداست و بدست منن و تو نيست ، گفت : پس مرا امير صحرا
گردان و تو امير شهرها باش ، حضرت فرمود كه : نمى شود، گفت :
پس چه چيزى براى من مقرر مى گردانى ؟ فرمود: آن را مقرر مى
گردانم كه بر اسب سوار شوى و جهاد كنى ، گفت : الحال من اين را
دارم ، برخيز با سخنى چند بگويم ؛ پس حضرت را مشغول حرف
گردانيد و اشاره كرد به ازيد پسر عم خود كه : شمشير را بكش و
بزن ، ازيد به عقب آن حضرت رفت و شمشير را يك شبر كشيد و ديگر
هر چند سعى كرد نتوانست كشيد و هر چند عامر او را اشاره مى كرد
و او سعى مى كرد نمى توانست كشيد.
و به روايت ديگر ازيد گفت : ديوارى ميان منن و آن حضرت حايل شد
و چون بار ديگر اراده كردم عامر را ميان خود و رسول خدا ديدم ،
چون حضرت را نظر به ازيد افتاد و ديد كه او سعى مى كند كه
شمشير را از غلاف بكشد گفت : خداوندا! كفايت شر ايشان بكن ، و
مردم هجوم آوردند و ايشان گريختند و هيچيك به منزل خود
نرسيدند، حق تعالى بر ازيد صاعقه اى فرستاد و او را هلاك كرد و
عامر به خانه زن سلوليه فرود آمد و ماده طاعونى در انگشتش بهم
رسيد و مى گفت : اى عامر! آيا غده مانند غده شتر بهم رسانيدى و
در خانه سلوليه خواهى مرد؟ - و ايشان فرود آمدن در آن قبيله را
ننگ خود مى دانستند - پس اسب خود را طلبيد و سوار شد و چون
اندك راهى رفت راه جهنم را در پيش گرفت و به درك اسفل منزل
گزيد
(1002).
هيجدهم - ابن شهر آشوب و ديگران از ابن عباس و غير او روايت
كرده اند كه : در جنگ حديبيه هشتاد نفر از اهل مكه از كوه
تنعيم فرود آمدند به قصد هلاك آن حضرت ، پس حضرت نفرين كرد و
خدا ديده هاى ايشان را گرفت كه صحابه ايشان را دستگير كردند و
آخر گذاشت و سر داد ايشان را، پس خدا اين آيه را فرستاد
و هو الذى كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم
ببطن مكه
(1003).
(1004)
نوزدهم - ابن شهر آشوب و اكثر مورخان روايت كرده اند كه : چون
كفار قريش از جنگ بدر برگشتند ابو لهب از ابو سفيان پرسيد كه :
سبب انهزام شما چه بود؟ ابو سفيان گفت : همين كه ملاقات كرديم
يكديگر را گريختيم و ايشان ما را كشتند و اسير كردند به هر نحو
كه خواستند و مردان سفيد ديديم كه بر اسبان ابلق سوار بودند در
ميان آسمان و زمين و هيچكس در برابر آنها نمى توانست ايستاد.
ابو رافع به ام الفضل دختر عباس گفت كه : اينها ملائكه اند،
ابو لهب كه اين را شنيد برخاست و ابو رافع را بر زمين زد، ام
الفضل عمود خيمه را گرفت و بر سر ابو لهب زد كه سرش شكست و بعد
از آن هفت روز زنده ماند و خدا او را به
عدسه مبتلا كرد؛ و عدسه مرضى بود كه عرب از سرايت آن
حذر مى كردند پس به اين سبب سه روز در خانه ماند كه پسرهايش
نيز به نزديك او نمى رفتند كه او را دفن كنند تا آنكه او را
كشيدند و در بيرون مكه انداختند و سنگ بسيار بر روى انداختند
تا پنهان شد
(1005).
مولف گويد: اكنون بر سر راه عمره واقع است و هر كه از آن موضع
مى گذرد سنگى چند بر آن موضع مى اندازد و تل عظيمى شده است ،
پس تامل كن كه مخالفت خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم
چگونه صاحبان نسبهاى شريف را از شرف خود بى بهره گردانيده است
و اطاعت خدا و رسول چگونه مردم بى حسب و نسب را به درجات رفيعه
بلند ساخته است و به اهل بيت عزت و شرف ملحق گردانيده است .
بيستم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه : در جنگ
احزاب ابوسفيان هفت هزار تيرا اندازى را مقرر كرد به يك دفعه
تير به جانب لشكر آن حضرت بياندازند، چون صحابه بر اين مطلع
شدندترسيدند و به آن حضرت شكايت كردند، حضرت آستين نصرت آيين
خود را در هوا حركت داد، و دعا كرد، و چون تيرها را رها كردند
خدا بادى فرستاد كه تيرها را بسوى ايشان بر گردانيد و هر تيرى
بر صاحبش نشست و او را مجروح كرد و يك تير به مسلمانان نرسيد
(1006).
بيست و يكم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم يا ميسره به قلعه هاى
يهود رفت كه نانى و نان خورشى از ايشان بخرد، يكى از يهودان
گفت : آنچه مى خواهى من دارم ، و به خانه رفت و زوجه خود را
گفت كه : بر بام قلعه بالا رو و چون محمد داخل شود آن سنگ بزرگ
را بر سر او بيانداز، چون حضرت داخل شد و زن خواست كه سنگ را
بياندازد جبرئيل عليه السلام نازل شد و بال خود را بر آن سنگ
زد و آن سنگ ديوار را سوراخ كرد و مانند صاعقه آمد و به گردن
آن ملعون احاطه كرد و سنگ آسيا در گردنش ماند، پس يهودى بيهوش
شد و چون بهوش آمد نشست و گريان شد، حضرت فرمود كه : چه اراده
كرده بودى كه به چنين بلايى مبتلا شدى ؟ گفت : يا محمد! من
اراده فروختن چيزى به تو نداشتم و تو را براى آن به خانه آوردم
كه هلاك كنم و تويى معدن كرم و سيد عرب و عجم پس عفو كن از من
، حضرت بر او رحم كرد و دعا كرد تا سنگ از گردن او دور شد
(1007).
بيست و دوم - ابن شهر آشوب از جابر و ابن عباس روايت كرده است
كه : مردى ، از قريش سوگند ياد كرد كه البته محمد را بكشد، پس
اسبش جست و او را بر زمين زد تا گردنش شكست
(1008).
بيست و سوم - ابن شهر آشوب و غير او از ابن عباس روايت كرده
اند كه : معمر بن يزيد به شجاعت معروف بود و در ميان قبيله
كنانه سر كرده و مطاع بود، قريش در دفع آن حضرت به او استغاثه
كردند، معمر گفت : من كفايت شر او از شما مى كنم و او را مى
كشم و من بيست هزار سوار مسلح دارم و قبيله بنى هاشم با من جنگ
نمى توانند كرد و اگر ديه خواهند من مال بسيار دارم و ده ديه
به ايشان مى دهم ؛ و او شمشيرى حمايل مى كرد كه عرضش يك شبر
و طولش ده شبر بود. پس روزى حضرت در حجر اسماعيل نماز مى كرد
معمر شمشير خود را برداشت و متوجه آن حضرت شد، چون نزديك رسيد،
بر زمين افتاد و رويش مجروح شد و برخاست و گريخت تا به ابطح
رسيد و خون را از روى او شستند و پرسيدند: تو را چه شد؟ گفت :
مغرور كسى است كه فريب شما را خورد هرگز چنين واقعه اى مشاهده
نكرده بودم چون به نزديك او رسيدم ديدم دو اژدهااز نزديك سر او
پيدا شدند كه آتش از دهان ايشان مى ريخت و بر من حمله كردند
(1009).
بيست و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : كلده پسر اسد
در ميان خانه عقيل و عقال مزراقى
(1010) بسوى آن جناب افكند و مزراق برگشت بسوى
او و بر سينه اش آمد و هراسان گريخت ، گفتند: چه مى شود تو را؟
گفت : واى بر شما! مگر نمى بينيد اين شتر مست را كه از پى من
مى آيد؟ گفتند: ما چيزى نمى بينيم ، گفت : من مى بينم ؛ و چنان
دويد تا به طايف رسيد
(1011).
بيست و پنجم - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : روزى
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان روز از مكه بيرون
رفت تا آنكه به گردنگاه حجون رسيد و نضر بن الحارث به قصد قتل
آن حضرت از عقب رفت و چون نزديك آن حضرت رسيد گريخت و برگشت ،
ابوجهل به او رسيد و گفت : از كجا مى آيى ؟ گفت : امروز چون
محمد تنها بيرون رفت از عقب او رفتم به طمع آنكه او را هلاك
كنم چون به نزديك او رسيدم شيرها ديدم كه مى خروشيدند و رو به
من مى دويدند، ابو جهل گفت : اين يكى از جادوهاى اوست
(1012).
بيست و ششم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : مردى از قريش
آن حضرت را در سجده ديد، سنگى گرفت كه بر آن حضرت بياندازد،
چون دست را بلند كرد دستش بر سنگ خشكيد
(1013).
بيست و هفتم - ابن شهر آشوب از ابن عباس روايت كرده است كه :
آن حضرت در مسجد قرائت قرآن مى نمود به آواز بلند پس كفار قريش
متاذى شدند و برخاستند كه آن حضرت را بگيرندد، ناگاه دستهاى
خود را در گردنها غل شده ديدند و نابينا شدند كه جايى را نمى
ديدند، پس به خدمت آن حضرت آمدند و سوگند دادند آن حضرت را، آن
جناب دعا كرد و دستهايشان به زير آمد و روشن شدند، پس آيات اول
سوره كريمه يس نازل شد
(1014).
بيست و هشتم - ابن شهر آشوب از ابوذر روايت كرده است كه : حضرت
در سجود بود ابو لهب سنگى گرفت و خواست كه بر آن جناب بياندازد
دستش در هوا ماند و نتوانست به زير آورد، به حضرت تضرع كرد و
سوگندها ياد كرد كه اگر عافيت بيابد آزار آن حضرت نكند، و چون
آن جناب دعا كرد و دستش به زير آمد گفت : تو جادوگر حاذقى بوده
اى ، پس سوره تبت نازل شد
(1015).
بيست و نهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم به نزد بنى شجاعه رفت و اسلام را بر
ايشان عرض كرد، ايشان ابا كردند و با پنج هزار سوار از پى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، چون به نزديك
رسيدند آن جناب دعا كرد و بادى وزيد و همه هلاك شدند
(1016).
سى ام - ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده اند كه : ابن قيمه
در روز جنگ احد سنگى به جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله و
سلم انداخت و بر پاى آن جناب آمد، حضرت فرمود: خدا تو را ذليل
گرداند، چون از جنگ برگشت در موضعى خوابيد پس بز كوهى آمد و
شاخ خود را در زير شكم او فرو برد و او فرياد مى كرد كه :
واذلاه ، تا شاخ از چنبره گردنش بيرون آمد
(1017).
سى و يكم - معجزه متواتره آن جناب است كه : در جنگ با وفور
كفار و قلت مسلمانان حق تعالى به دعاى به دعاى آن جناب باد
تندى فرستاد با سنگريزه ها كه خيمه هاى ايشان را كنند و ايشان
گريختند چنانكه بعد از اين مذكور خواهد شد
(1018).
سى و دوم - در جنگ بدر كفى سنگريزه و خاك برداشت و بر روى
كافران پاشيد و فرمود: شاهت الجوه
پس باد آن را برد و بر روى مشركان رسانيد و هر كه از آن
سنگريزه و خاك به او رسيد در آن روز يا كشته شد يا اسير شد
(1019).
س و سوم - ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است : چون
عرنيان راعى آن جناب را كشتند و
مواشى را غارت كردند، بر ايشان نفرين كرد كه : خداوندا! راه را
بر ايشان گم كن ، پس راه را گم كردند تا اصحاب حضرت به ايشان
رسيدند و ايشان را گرفتند
(1020).
سى و چهارم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم زنى را خواستگارى كرد، پدرش عذر گفت كه
: او پيش است - و پيش نبود -، حضرت فرمود كه : چنين باشد؛ پس
پيش شد
(1021).
سى و پنجم - روايت كرده است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و
آله و سلم زهير شاعر را ديد و گفت : خداوندا مرا پناه ده از
شيطان او، پس او نتوانست يك بيت شعر بگويد تا مرد
(1022).
سى و ششم - روايت كرده است كه : روزى بلال اذن مى گفت ، چون
گفت : اشهد ان محمدا رسول الله منافقى گفت : بسوزد هر
كه دروغ گويد، پس در آن شب برخاست كه چراغ را اصلاح كند آتش
در انگشت او افتاد و هر چند سعى مى كرد نتوانست خاموش كند تا
همه بدنش سوخت
(1023).
سى و هفتم - روايت كرده است از ابن عباس كه : عقبه بن ابى معيط
و ابى بن خلف با هم برادر شده بودند، پس عقبه از سفرى آمده
وليمه اى ساخت و جمعى از اشراف را با آن جناب به وليمه خود
طلبيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: تا شهادتين
را نگويى من طعام تو را نمى خورم ، پس او شهادت گفت : و حضرت
طعام را تناول نمود؛ چون ابى بن خلف از سفر برگشت او را ملامت
نمود كه : به دين محمد در آمده اى من از تو راضى نمى شوم تا او
را تكذيب نمايى و اهانت برسانى ، پس آن ملعون به نزد آن ح آمد
و آب دهان نجس خود را به جانب آن جناب انداخت پس آب دو حصه شد
و بر روى پليد خودش برگشت و دو جاى روى او را سوخت و جايش
ماند، و حضرت فرمود: تا در مكه هستى زنده خواهى بود و چون از
مكه بيرون روى به شمشير خود كشته خواهى شد، پس عقبه در روز بدر
كشته شد و ابى در روز احد به درك واصل گشت
(1024).
سى و هشتم - روايت كرده اند ابن شهر آشوب و غير او كه : ابى بن
خلف در مكه حضرت را تهديد به كشتن مى كرد، حضرت فرمود: من تو
را خواهم كشت انشاء الله ، پس در روز احد حضرت چوبى به جانب او
انداخت و به گردن او رسيد و خراشيد پس برگشت و فرياد مى كرد
مانند گاو، ابوجهل گفت : چرا چنين فرياد مى كنى ؟ اين خراشى
بيش نيست ؟ گفت : اگر اين طعنه بر جميع قبيله ربيعه و قبيله
مضر واقع مى شد همه مى مردند او وعده كرده است مرا بكشد و اگر
آب دهان بر من بياندازد كشته خواهم شد؛ پس از يك روز به جهنم
واصل شد
(1025)
سى و هشتم - روايت كرده اند ابن شهر آشوب و غير او كه : ابى بن
خلف در مكه حضرت را تهديد به كشتن مى كرد، حضرت فرمود: من تو
را خواهم كشت انشاء الله ، پس در روز احد حضرت چوبى به جانب او
انداخت و به گردن او رسيد و خراشيد پس برگشت و فرياد مى كرد
مانند گاو، ابو جهل گفت : چرا چنين فرياد مى كنى ؟ اين خراشى
بيش نيست ؟ گفت : اگر اين طعنه بر جميع قبيله مضر واقع مى شد
همه مى مردند او وعده كرده است مرا بكشد و اگر آب دهان بر من
بياندازد كشته خواهم شد؛ پس از يك روز به جهنم واصل شد
(1026).
سى و نهم - در طب الائمه و مجمع البيان و تفسير عياشى و ساير
كتب معتبره مذكور است و از حضرت صادق عليه السلام به طرق
متعدده منقول است كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را
آزارى بهم رسيد و جبرئيل و ميكائيل به نزد آن حضرت آمدند، پس
جبرئيل گفت : يا محمد! لبيد بن اعظم يهودى تو را جادو كرده است
و آن را در چاه بنى زريق پنهان كرده است پس بفرست بر سد آن چاه
كسى را كه در ديده تو از همه كس عظيمتر است و اعتماد بر او
بيش از ديگران دارى و در كمالات عديل و همتاى توست تا آن سحر
را بيرون آورد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امير
المومنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: يا على ! برو بسوى چاه
ذروان كه در آنجا جادويى براى من پنهان كرده اند و در ميان
غلاف خرما تعبيه كرده اند.
چون على عليه السلام بر سر آن چاه رفت آبش از جادو مانند آب
حنار رنگين شده بود، پس حضرت آب چاه را كشيد و در زير سنگى كه
پيغمبر نشان داده بود غلاف خرما را بيرون آورد و به خدمت رسول
خدا صلى الله عليه و آله و سلم آورد، چون گشودند شانه و چند
دانه شانه و ريسمانى كه در آن يازده گره زده بودند و سوزنها بر
آن فرو برده بودند از ميان آن بيرون آمد و جبرئيل در آن روز
سوره قل اعوذ برب الناس و سوره
قل اعوذ برب الفلق را آورده بود،
حضرت فرمود: يا على ! اين دو سوره را بر اين گروه ها بخوان ،
على عليه السلام هر يك آيه را كه مى خواند يك گره باز مى شد تا
آنكه سوره ها را تمام كرد و همه گره ها گشوده شد
(1027).
به روايت ديگر: جبرئيل قل اعوذ برب
الفلق را و ميكائيل قل اعوذ برب
الناس را براى تعويذ آن حضرت خواندند.
به روايت ديگر: جبرئيل قل اعوذ برب
الفلق و قل اعوذ برب الناس
و قل هو الله احد را
خواند و اين دعا را خواند بسم الله
ارقيك والله يشفيك من كل داء يوذيك خذها فلتهنيك
(1028).
مولف گويد: مشهور ميان علماى شيعه آن است كه سحر در انبياء و
ائمه عليهم السلام تاثير نمى كند و آزار آن سحر نبود بلكه حق
تعالى از براى ظهور حقيت آن حضرت سحر آن كافران را ظاهر نمود و
اين سوره ها را براى دفع سحر از ديگران فرستاد.
اول - شيخ طبرسى و ديگران از زهر
روايت كرده اند كه : چون ابو طالب دار فنا را وداع كرد بلا بر
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شديد شد و اهل مكه اتفاق
بر ايذاء و اضرار آن حضرت نمودند، پس آن حضرت متوجه طائف شد كه
شايد بعضى از ايشان ايمان بياورند، چون به طائف رسيد سه نفر
ايشان را ملاقات نمود كه هر سه برادر و روساى طائف بودند (عبد
ياليل ، مسعود و حبيب پسران عمرو) و اسلام را بر ايشان عرض
نمود، يكى از ايشان گفت : من جامه هاى كعبه را دزيده باشم اگر
خدا تو را فرستاده باشد؛ ديگرى گفت : خدا نمى توانست از تو
بهتر كسى براى پيغمبرى بفرستد؟ سومى گفت : والله بعد از اين با
تو سخن نمى گويم زيرا اگر پيغمبر خدايى شان تو از آن عظيمتر
است كه با تو سخن توان گفت و اگر بر خدا دروغ مى گويى سزاوار
نيست با تو سخن گفتن ؛ و استهزاء نمودند به آن حضرت ، چون قوم
ايشان ديدند كه سر كرده هاى ايشان با پيغمبر چنين سلوك كردند
در دو طرف راه صف كشيدند و سنگ بر آن حضرت مى انداختند تا
پاهاى مباركش را مجروح كردند و خون از آن قدمهاى عرض پيما
جارى شد، پس به جانب باغى از باغهاى ايشان آمد كه در سايه
درختى قرار گيرد، عتهب و شيبه را در آن باغ ديد و از ديدن
ايشان محزون گرديد زيرا كه شدت عدواتشان را با خدا و رسول مى
دانست ، چون آن دو ملعون آن حضرت را ديدند غلامى داشتند كه او
را عداس مى گفتند و نصرانى بود
از اهل نينوا، انگورى به او دادند و از براى آن حضرت فرستادند،
چون غلام به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد
حضرت از او پرسيد: اهل كدام زمينى ؟
گفت : اهل نينوا.
فرمود: از اهل شهر بنده شايسته يونس بن متى .
عداس گفت : تو چه مى دانى كه يونس كيست ؟
فرمود: من پيغمبر خدايم و خدا مرا از قصه يونس خبر داده است ؛
و قصه يونس را از براى او نقل كرد.
عداس به سجده افتاد و پاهاى فلك پيماى سيد انبياء را مى بوسيد
و خون از آن پاهاى مبارك مى چكيد.
چون عتبه و شيبه حال آن غلام را ديدند ساكت شدند و چون بسوى
ايشان برگشت گفتند: چرا براى محمد سجده كردى و پاهاى او را
بوسيدى و هرگز نسبت به ما كه آقاى توييم چنين نكردى ؟گفت
: اين مرد شايسته است و خبر داد مرا از احوال يونس بن متى
پيغمبر خدا.
ايشان خنديد و گفتند: تو فريب او را مخور كه مرد فريبنده اى
است و دست از دين ترسايى خود بر مدار.
پس حضرت از ايشان نا اميد شد و باز بسوى مكه برگشت ، و چون به
نخله كه اسم موضعى است رسيد و در
ميان شب مشغول نماز شد، در آن موضع گروهى از جن نصيبين كه
موضعى است از يمن بر آن حضرت گذشتند و حضرت نماز بامداد مى كرد
و در نماز قرآن تلاوت مى نمود، چون گوش دادند و قرآن را شنيدند
ايمان آوردند و بسوى قوم خود برگشتند و ايشان را به اسلام دعوت
نمودند
(1029).
و به روايت ديگر: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مامور شد
كه تبليغ رسالت خود نمايد بسوى جناين و ايشان را بسوى اسلام
دعوت نمايد و قرآن بر ايشان بخواند، پس حق تعالى گروهى از جن
را از اهل نصيبين
(1030) بسوى آن حضرت فرستاد و حضرت به اصحاب
خود فرمود: من مامور شده ام كه امشب بر جنيان قرآن بخوانم ، كه
از شماها با من مى آيد؟ پس عبد الله بن مسعود با آن حضرت رفت .
عبد الله گفت : چون اعلاى مكه رسيديم پيغمبر داخل دره حجون شد
و خطى براى من كشيد و فرمود: در ميان اين خط بنشين و بيرون مرو
تا من بسوى تو بيايم ؛ پس رفت و به نماز مشغول شد و شروع كرد
در تلاوت قرآن ناگاه ديدم كه سياهان بسيار هجوم آوردند كه ميان
من و آن جناب حايل شدند و صداى او را شنيدم ، پس پراكنده شدند
مانند پاره ها ابر و رفتند و گروهى از آنها ماندند، و چون حضرت
از نماز صبح فارغ شد بيرون آمد فرمود: آيا چيز ديدى ؟ گفتم :
بلى مردان سياه ديدم كه جامه هاى سفيد بر خود بسته بودند،
فرمود: اينها جن نصيبين بودند. و به روايت ديدم كه جامه هاى
سفيد بر خود بسته بودند، فرمود: اينها جن نصيبين بودند. و
روايت ابن عباس : هفت نفر بودند و حضرت آنها را رسول نمود بسوى
قوم خود؛ بعضى گفته اند نه نفر بودند.
و از جابر روايت كرده اند كه حضرت فرمود: من سوره
رحمن را خواندم بر ايشان و جواب
ايشان بهتر از جواب شما بود، چون به ايشان خواندم
فباى آلاء ربكما تكذبان
(1031) گفتند: لا ولا
بشى من آلائك ربنا نكذب
(1032).
و از ابن عباس روايت كرده است كه : چون رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم مبعوث شد و ملائكه ميان شياطين و بالا رفتن ايشان
به آسمان حائل شدند و ايشان را به شهاب زدند و سوختند و
برگشتند گفتند: بايد حادثه اى در زمين حادث شده باشد كه ما را
از آسمان منع كردند، پس به مشرق و مغرب گرديدند و گروهى از
آنها كه به مكه افتادند بر آن حضرت گذشتند كه در
نخله با اصحاب خود نماز صبح مى
كرد در هنگامى كه متوجه سوق عكاظ بود، چون تلاوت آن حضرت را
شنيدند گفتند: همين است كه ميان ما و آسمان مانع شده است ، پس
بسوى قوم خود برگشته و گفتند: بدرستى كه
ما قرآن عجيبى شنيديم كه هدايت مى نمايد بسوى حق پس ايمان
آورديم به آن و هرگز شريك نمى گردانيم با پروردگار خود احدى را
(1033)؛ پس حق تعالى سوره
جن را فرستاد
(1034).
و از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه : ايشان از
بنى شيبان بودند
(1035).
و على بن ابراهيم روايت كرده است كه : رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم از مكه بيرون رفت با زيد بن حارثه به جانب بازار
عكاظ كه مردم را به اسلام دعوت نمايد پس هيچكس اجابت آن حضرت
نكرد و بسوى مكه برگشت ، چون به موضعى رسيد كه آن را
وادى مجنه مى گويند به نماز شب
ايستاد و در نماز شب تلاوت قرآن مى نمود، گروهى از جن گذشته و
چون قرائت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را شنيدند بعضى
با بعضى گفتند: ساكت شويد، چون حضرت از تلاوت فارغ شد به جانب
قوم خود رفتند انذار كنندگان گفتند: اى قوم ! بدرستى كه ما
شنيديم كتابى را كه نازل شده است بعد از موسى در حالتى كه
تصديق كننده است آنچه را پيش از او گذشته است ، هدايت مى كند
بسوى حق و بسوى راه راست ، اى قوم ما! اجابت كنيد داعى خدا را
و ايمان آوريد به او تا بيامرزد گناهان شما را و پناه دهد شما
را از عذاب اليم . پس برگشتند بر خدمت آن حضرت و ايمان آوردند
و آن جناب ايشان را تعليم كرد شرايع اسلام ، و حق تعالى سوره
جن را نازل گردانيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم والى
و حاكمى بر ايشان نصب كرد و هر وقت به خدمت آن جناب مى آمدند؛
و امر كرد امير المومنين عليه السلام را كه مسائل دين را تعليم
ايشان نمايد و در ميان ايشان مومن و كافر و ناصبى و يهودى و
نصرانى و مجوسى مى باشند و ايشان از فرزندان جان اند
(1036)
دوم - ابن بابويه به سند معتبر از امام حضرت صادق عليه السلام
روايت كرده است كه : زنى بود از جنيان كه او را
عفرا مى گفتند و مكرر به خدمت
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و سخنان او را مى
شنيد و به صالحان جن مى رسانيد و آنها بدست او ايمان مى
آوردند، و چند روز به خدمت آن حضرت نيامد و حضرت از جبرئيل
احوال او را سوال نمود، جبرئيل گفت : به ديدن خواهر ايمانى خود
رفته است كه از براى خدا او را دوست دارد، حضرت فرمود: بهشت از
براى آنهاست كه براى خدا با يكديگر دوستى مى كنند بدرستى كه حق
تعالى در بهشت عمودى آفريده است از يك دانه ياقوت سرخ و بر آن
عمود هفتاد هزار قصر است و در هر قصرى هفتاد هزار غرفه است كه
آفريده است آنها را براى كسانى كه با هم دوستى مى كنند و به
ديدن يكديگر مى روند از براى خدا.
چون عفرا به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد از او
پرسيد: در اين سفر چه ديدى ؟
گفت : عجائب بسيار ديدم .
فرمود: خبر ده ما را از عجب تر چيزى كه ديدى .
گفت : ابليس را ديدم كه در درياى اخضر بر روى سنگ سفيد نشسته
بود و دستها بسوى آسمان بلند كرده بود و مى گفت : الهى ! چون
قسم خود را بجا آورى و مرا داخل جهنم گردانى پس از تو سوال
خواهم كرد بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين كه مرا از جهنم
خلاص گردانى و با ايشان محشور نمائى .
گفتم : اى حارث ! اين نامها چيست كه به آنها دعا مى كنى ؟
گفت : اينها را ديدم كه بر ساق عرش نوشته بودند هفت هزار سال
پيش از آنكه خدا آدم را خلق كند، به اين سبب دانستم كه اينها
گرامى ترين خلقند نزد پروردگار عاليمان ، پس بحق ايشان سوال مى
كنم .
رسول خدا فرمود: بخدا سوگند اگر قسم دهند جميع اهل زمين خدا را
به اين نامها البته بحق ايشان سوال مى كنم .
رسول خدا فرمود: بخدا سوگند اگر قسم دهند جميع اهل زمين خدا را
به اين نامها البته خدا دعاى همه را مستجاب فرمايد
(1037).
سوم - على بن ابراهيم روايت كرده است كه : جنيان همه از
فرزندان جان اند و اهل همه دين در ميان ايشان مى باشند، و
شياطين همه از فرزندان ابليس اند و در ميان ايشان مومن نمى
باشد مگر يكى كه نام او هام بن هيم بن
لاقيس بن ابليس است آمده به خدمت رسول خدا صلى الله
عليه و آله و سلم و مردى بود بسيار بلند و عظيم و مهيب ، حضرت
از او پرسيد: تو كيستى ؟
گفت : منم هام بن هيم بن لاقيس بن ابليس روزى كه قابيل هابيل
را كشت من پسر بودم چند ساله نهى مى كردم مردم را از ترك آثام
و امر مى كردم ايشان را به افساد طعام .
حضرت فرمود: بد جوانى بوده اى و بد پيرى هستى .
گفت : يا محمد! من بر دست نوح توبه كرده ام و با او در كشتى
بودم و او را عتاب كردم در نفرين كردن بر قوم خود، و با
ابراهيم بودم در وقتى كه او را به آتش انداختند و خدا آتش را
بر او برد و سلام گردانيد، و با موسى بودم در وقتى كه خدا
فرعون را غرق كرد و بنى اسرائيل را نجات داد، و با هود بودم كه
نفرين كرد بر قوم خود و او را عتاب كردم كه چرا نفرين كردى ، و
با صالح بودم كه نفرين كرد قوم خود را و به او اعتراض كردم كه
چرا نفرين كردى قوم خود را، و همه كتابها را خواندم و در همه
آنها ديدم بشارت داده بودند به آمدن تو، و انبياء تو را سلام
رسانيدند و مى گفتند تو بهترين پيغمبران و گرامى ترين ايشانى ،
پس از آنچه خدا بر تو فرستاده است چيزى تعليم من نما.
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به امير المومنين على بن
ابى طالب عليه السلام فرمود: تو او را تعليم كن .
هام گفت : يا محمد! ما اطاعت نمى كنيم مگر پيغمبر يا وصى
پيغمبر را، اين كيست كه مرا به او احواله كردى ؟
حضرت فرمود: اين برادر من و وصى من و وزير و وارث من است و نام
او على بن ابى طالب است .
هام گفت : بلى ، ما يافته ايم اسم او را در كتابهاى گذشته او
را اليا ناميده اند.
پس امير المومنين عليه السلام قرآن و شرايع دين را تعليم او
نمود و در شب هرير در صفين به خدمت آن حضرت آمد
(1038).
چهارم - شيخ مفيد و شيخ طبرسى و ساير محدثان روايت كرده اند كه
: چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به جنگ بنى المصطلق
رفت به نزديك وادى چولى
(1039) فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئيل نازل
شد و خبر داد كه طائفه اى از كافران جن در اين وادى جا كرده
اند و مى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس امير المومنين
عليه السلام را طلبيد و فرمود كه : بر و بسوى اين وادى و چون
دشمنان خدا از جنيان متعرض تو شوند دفع كن ايشان را به آن قوتى
كه خدا تو را عطا كرده است و متحصن شو از ايشان به نامهاى
بزرگوار خدا كه تو را به علم آنها مخصوص گردانيده است ، و صد
نفر از صحابه را به آن حضرت همراه كرد و فرمود: با آن حضرت
باشيد و آنچه بفرمايد اطاعت نماييد.
پس امير المومنين عليه السلام متوجه آن وادى شد و چون نزديك
كنار وادى رسيد فرمود به اصحاب كه : در كنار وادى بايستيد و تا
شما را رخصت ندهم حركت مكنيد، و خود پيش رفت و پناه برد به خدا
از شر دشمنان خدا و بهترين نامهاى خدا را ياد كرد و اشاره نمود
اصحاب خود را كه : نزديك بياييد، چون نزديك آمدند ايشان را باز
داشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزيد نزديك شد كه لشكر
بر رو در افتند و از ترس قدمهاى ايشان لرزيد؛ پس حضرت فرياد زد
كه : منم على بن ابى طالب وصى رسول خدا و پسر عم او، اگر
خواهيد و توانيد در برابر من بايستيد، پس صورتها پيدا شد مانند
زنگيان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو
گرفتند و حضرت پيش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشير خود را
به جانب راست و چپ حركت مى داد، چون به نزديك آنها رسيد مانند
دود سياهى شدند و بالاى رفتند و ناپيدا شدند پس حضرت
الله اكبر گفت و از وايد بالا
بالا آمد و به نزديك لشكر ايستاد، و چون آثار آنها بر طرف شد
صحابه گفتند: چه ديدى يا امير المومنين ؟ ما نزديك بود كه از
ترس هلاك شويم و بر تو ترسيديم .
حضرت فرمود: چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند كردم تا
ضعيف شدند و رو به ايشان تاختم و پروا از ايشان نكردم و اگر به
هيئت خود مى ماندند همه را هلاك مى كردم ، پس خدا كفايت شر
ايشان از مسلمانان نمود و باقيمانده ايشان به خدمت حضرت رسول
صلى الله عليه و آله و سلم رفتند كه به آن حضرت ايمان بياورند
و از او امان بگيرند.
و چون جناب امير المومنين عليه السلام با اصحاب خود به خدمت
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم برگشت و خبر را نقل كرد
حضرت شاد شد و دعاى خير كرد براى او و فرمود: پيش از تو آمدند
آنها
كه خدا ايشان را به تو نرسانيده بود و مسلمان شدند و من اسلام
ايشان را قبول كردم
(1040).
پنجم - به سند معتبر از سلمان روايت كرده اند كه : روز حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ابطح نشسته بود و با جمعى
از صحابه در خدمت آن حضرت نشسته بوديم و با من سخن مى گفت
ناگاه گردبادى پيدا شد و حركت كرد تا به نزديك آن حضرت رسيد و
از ميان آن شخصى پيدا شد و گفت : يا رسول الله ! مرا قوم من به
خدمت تو فرستاده اند و به تو پناه آورده ايم و از تو امان مى
طلبيم ، گروهى از ما بر ما جور و ستم كرده اند كسى را با من
بفرست كه ميان ما و ايشان موافق حكم خدا و كتاب خدا حكم كند و
عهدها و پيمانهاى موكد از من بگير كه فردا بامداد او را به تو
برگردانم مگر آنكه حادثه اى از جانب خدا رخ نمايد كه مرا در آن
اختيارى نباشد.
حضرت فرمود: تو كيستى و قوم تو كيستند؟
گفت : من عرفطه
(1041) پسر شمراخم از قبيله بنى نجاح و من و
جمعى از اهل من به آسمان مى رفتيم و از ملائكه خبرها مى شنيديم
و چون تو مبعوث شدى ما را از آسمان منع كردند و به تو ايمان
آورديم و بعضى از قوم ما بر كفر خود مانده اند و به تو ايمان
نياوردند و ميان ما و ايشان اختلاف بهم رسيده و ايشان به عدد و
قوت از ما بيشترند و مياه و مراعى ما را گرفته اند و به ما و
چهار پايان ما ضرر مى رسانند التماس داريم كسى را بفرستى كه به
راستى ميان ما حكم كند.
حضرت فرمد: روى خود را بگشا كه ما بينيم تو را بر هيئت خود كه
دارى .
چون صورت خود را گشود مردى بود موى بسيار داشت و سرش بلند بود
و ديده هاى بلند داشت و درازى ديده هايش در طول سرش بود و حدقه
هايش كوتاه بود و دندانهايى داشت مانند دندانهاى درندگان ، پس
حضرت عهد و پيمان از او گرفت كه هر كه را با او همراه كند روز
ديگر برگرداند، پس متوجه ابوبكر شد و فرمود كه : با عرفطه
برو و به احوال ايشان برس و ميان ايشان حكم كن به راستى .
گفت : يا رسول الله ! اينها در كجايند؟
فرمود: در زير زمينند.
ابوبكر گفت : من چگونه به زير زمين بروم چگونه ميان ايشان حكم
كنم و حال آنكه من زبان ايشان را نمى دانم ؟
پس عمر را تكليف به رفتن نمود و او مثل ابوبكر جواب گفت ، و به
عثمان گفت و او نيز چنين جواب گفت : پس حضرت امير المومنين
عليه السلام را طلبيد و گفت : يا على ! با برادر ما عرفطه برو
و ميان او و قوم او به راستى حكم كن ، حضرت در ساعت برخاست و
شمشير خود را برداشت و با عرفطه روانه شد.
سلمان گفت : من همراه ايشان رفتم تا آنكه به ميان وادى صفا
رسيدند پس حضرت به من نظر كرد و فرمود: خدا سعى تو را مزد
دهد اى ابو عبد الله برگرد ا و زمين شكافته شد و ايشان فرو
رفتند و من برگشتم و بسيار براى آن حضرت اندوهگين بودم ؛ و چون
صبح شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با مردم نماز
بامداد كرده آمد و بر كوه صفا نشست و صحابه بر گرد آن حضرت بر
آمدند، و برگشتن امير المومنين عليه السلام دير شد و آفتاب
بلند شد و هر كس سخنى مى گفت و منافقان شماتت مى كردند و مى
گفتند: الحمد لله كه خدا ما رااز ابو تراب راحت بخشيد و افتخار
محمد به پسر عمش برطرف شد؛ تا آنكه ظهر شد و آن حضرت نماز ظهر
را ادا نمود و برگشت و باز در جاى خود قرار گرفت و با اصحاب
خود حديث مى فرمود و مردم اظهار نااميدى از مراجعت آن حضرت مى
كردند تا آنكه وقت عصر داخل شد و نماز عصر را داد فرمود و
برگشت و باز بر صفا نشست و اندوه حضرت زياده شد و شماتت
منافقان مضاعف گرديد و نزديك شد كه آفتاب غروب كند ناگاه كوه
صفا شكافته شد و امير المومنين عليه السلام مانند خورشيد تابان
بيرون آمد و خون از شمشير مى ريخت و عرفطه در خدمت آن حضرت
بود، پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم برخاست و امير
المومنين عليه السلام را در برگرفت و ميان دو ديده اش را بوسيد
و فرمود: چرا تا اين زمان خورشيد جمال خود را از ما پنهان
داشتى و ما را به شماتت منافقان گذاشتى ؟
حضرت فرمود: يا رسول الله ! رفتم بسوى جنيان بسيار از منافقان
و كافران كه طغيان كرده بودند بر عرفطه و قوم او از منافقان و
من ايشان را به سه خصلت دعوت كردم : اولى آنكه ايمان بياورند
به خدا و اقرار نمايند به پيغمبرى تو، و قبول نكردند؛ دوم آنكه
جزيه بدهند، باز قبول نكردند؛ سوم آنكه صلح كنند با عرفطه و
قوم او كه بعضى از آب و مراعى از آنها باشد و بعضى از ايشان ،
و اين را نيز قبول نكردند، پس شمشير كشيدم و نام خدا بردم و بر
ايشان حمله كردم و هشتاد هزار كس ايشان را به قتل رسانيدم ،
چون اين حال را مشاهده كردند راضى به صحل شدند و امان طلبيدند
و مسلمان شدند.
پس عرفطه گفت : يا رسول الله ! خدا تو را و امير المومنين عليه
السلام را ما جزاى خير دهد؛ و وداع كرد و برگشت
(1042).
و در حديث معتبر معلى بن خنيس از حضرت صادق عليه السلام منقول
است كه : در روز نوروز حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
حضرت امير المومنين عليه السلام را به وادى جنيان فرستاد كه از
ايشان عهدها و پيمانها گرفت
(1043).
ششم - در محاسن برقى و كتب معتبره ديگر مذكور است كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم روزى با امير المومنين عليه
السلام نشستهع بود ناگاه مردى پير آمد و بر آن حضرت سلام كرد و
برگشت ، حضرت فرمود: يا على ! اين مرد پير را مى شناختى ؟ گفت
: نمى شناسم ، حضرت فرمود كه : اين ابليس لعين است ، امير
المومنين عليه السلام فرمود: يا رسول الله ! اگر مى دانستم كه
آن است او را ضربتى مى زدم و امت تو را از او خلاص مى كردم .
پس شيطان برگشت و گفت : اى ابوالحسن ! ستم كردى بر من ، هرگز
من شريك نطفه دوستان تو نشده ام و هر كه دشمن توست نطفه من
پيشتر از نطفه پدرش به رحم مادرش رسيده است
(1044).
هفتم - حميرى به سند معتبر روايت كرده است از حضرت صادق عليه
السلام كه : حق تعالى از ملك و پادشاهى و استيلاى بر جميع
مخلوقات نداد به هيچ پيغمبر مثل آنچه به پيغمبر آخر الزمان صلى
الله عليه و آله و سلم داده بود، روزى آن حضرت گلوى شيطان را
به ستونى از ستونهاى مسجد فشرد كه زبانش به دست آن حضرت رسيد و
فرمود: اگر نه دعاى سليمان بود كه از خدا طلبيد پادشاهى به او
داده شود كه احدى را بعد از او سزاوار نباشد هر آينه شيطان را
به شما مى نمودم
(1045).
هشتم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم متوجه غزوه حنين شد در اثناى راه علمهاى
و بيرقها برگشت و عرض كردند به خدمت آن حضرت كه : يا رسول الله
! مار عظيمى راه را بر ما سد كرده است مانند كوه عظيمى و نمى
توانيم گذشت ، چون حضرت به نزديك او رفت مار سر برداشت و گفت :
السلام عليك يا رسول الله من هيثم بن طاح بن ابليسم و ايمان به
تو آورده ام و با ده هزار نفر از اهل بيت خود آمده ام كه تو را
يارى كنم بر حرب اين كافران ، حضرت فرمود كه از سر راه دور شو
و با اهل خود از جانب رسات ما بيا، پس او راه را گشود و
مسلمانان عبور كردند
(1046).
نهم - در كتاب اختصاص از اصبغ بن نباته مروى است كه : در روز
جمعه جناب امير المومنين عليه السلام بعد از عصر در مسجد كوفه
نشسته بود ناگاه مرد بلندى آمد مانند بدويان و بر آن حضرت سلام
كرد، حضرت فرمود: چه شد آن جنى كه به نزد تو مى آمد؟
گفت : يا امير المومنين ! پيوسته به نزد من مى آيد.
آن جناب فرمود كه : قصه خود را براى اين جماعت نقل كن .
گفت : پيش از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در يمن
خوابيده بودم ناگاه جنى در نصف شب به نزد من آمد و سر پا بر من
زد و گفت : بنشين ، هراسان برجستم و نشستم ، گفت : بشنو، پس
شعرى چند خواند كه مضمون آنها اين است :
عجب دارم من از جنيان و سوار شدن ايشان بر شتران در حالتى كه
متوجهند بسوى مكه و طلب هدايت مى نمايند، پس ياد كن و متوجه شو
بسوى برگزيده فرزندان هاشم و ببين عزت و شرف او را، چون
صدا برطرف شد متعجب شدم و با خود گفتم كه : والله حادثه اى در
فرزندان هاشم بهم رسيده است يا بهم خواهد رسيد، پس ديگر مرا
خواب نبرد و در بقيه آن شب و تمام روز متفكر بودم ؛ چون شب
ديگر خوابيدم باز در نصف شب مردى سرپايى بر من زد و گفت :
بنشين ، چون نشستم گفت : بشنو، و باز شعرى چند خواند كه
مفادشان آنها بود كه گذشت ؛ و همچنين در شب سوم آمد و باز مثل
آن اشعار خواند، پس من گفتم : آن مى گويى در كجاست ؟ گفت :
در مكه ظاهر شده است و مردم را دعوت مى كند بسوى شهادت
لا اله الا اللّه و محمد رسول الله
.
چون صبح شد بر ناقه خود سوار شدم و متوجه مكه معظمه شدم و چون
داخل شدم اول كسى را كه ديدم ابوسفيان بود، مرد پير گمراهى ،
پس بر او سلام كردم و پرسيدم : چون است حال شما؟ گفت : ارزانى
و فراوانى در ميان ما هست وليكن يتيم ابو طالب دين ما را فاسد
گردانيده است ، گفتم : چه نام دارد؟ گفت : محمد و احمد، گفتم :
در كجاست ؟ گفت خديجه : دختر خويلد را خواسته است و در خانه او
مى باشد، پس سر ناقه را به آن جانب گردانيدم و چون به در خانه
خديجه رسيدم فرود آمدم و پاى ناقه را بستم و در را كوبيدم ،
خديجه گفت : كيست ؟ گفتم : محمد را مى خواهم ، گفت : پى كار
خود برو نمى گذاريد محمد را يك ساعت در خانه خود قرار بگيرد او
را آزار كرديد و دور كرديد و از شر شما به خانه گريخته است و
باز او را به حال خود نمى گذاريد؟ گفتم : خدا رحم كد تو را من
از يمن آمده ام و شايد خدا به بركت او بر من منت نهد و مرا
هدايت كند، مرا محروم مگردان از ديدن او؛ پس شنيدم كه محمد صلى
الله عليه و آله و سلم گفت : در را براى او بگشا، چون داخل شدم
ديدم كه نور از روى آن حضرت ساطع بود و به عقب سرش رفتم مهر
نبوت را ديدم كه در پشت مباركش نقش گرفته است پس جاى آن را
بوسيدم و شعرى چند در مدح آن حضرت خواندم و در آن اشعار به قصه
خبر دادن جنى اشعار كردم و مسلمان شدم و مرا مرحبا گفت و گرامى
داشت ، پس به يمن برگشتم .
اصبغ بن نباته گفت : نام او اسود بن قارب بود و با آن حضرت به
جنگ صفى آمد و در آن جنگ شهيد شد
(1047).
دهم - ابن شهر آشوب از مازن بن عصفور روايت كرده است كه گفت :
در اول بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گوسفندى از
براى بتى كشتم ، از آن بت صدائى شنيدم كه : پيغمبرى مبعوث شده
است از مضر پس بگذار بتى را كه تراشيده اند از حجر؛ پس روز
ديگر گوسفندى كشتم باز صدايى شنيدم كه : پيغمبرى مرسل آمد و
كتابى منزل آورده
(1048).
يازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : تميم دارى در منزلى
از منزلهاى راه شام فرود آمد و چون خواست بخوابد گفت : امشب من
در امان اهل اين وادى ام - و اين قاعده اهل جاهليت بود كه امان
از جنيان وادى مى طلبيد - ناگاه ندايى از آن صحرا شنيد كه :
پناه به خدا ببر كه جنيان كسى را امان نمى دهند از آنچه خد
خواهد و بتحقيق كه پيغمبران اميان مبعوث شده است و ما در حجون
در پى او نماز كرديم و مكر شياطين برطرف شد و جنيان را به تير
شهاب از آسمان راندند برو به نزد محمد رسول پروردگار عاليمان
(1049).
دوازدهم - ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : بنى عذره بتى
داشتند كه آن را حمام مى گفتند،
چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث شد از آن بت
صدايى شنيدند كه شعرى چند مى خواند به اين مضمون :
اى فرزندان هند بن حزام
(1050)! ظاهر شد حق و هلاك شد حمام و دفع كرد
شرك را اسلام ، بعد از چند روز مردى طارق نام به نزد آن
بت آمد كه آن را سجده كند صدايى شنيد:
اى طارق واى طارق ! مبعوث شد پيغمبر صادق ، آمد به وحى ناطق ،
ظاهر شد ظاهر كننده حق در تهامه ، براى ياران اوست سلامت ، و
براى خاذلان اوست ندامت ، شما را وداع كردم و ديگر سخن مرا
نخواهيد شندى تا روز قيامت پس بت بر رو در افتاد و شكست
.
زيد بن ربيعه گفت : به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم
رفتم و اين واقعه را عرض كردم ، فرمود: اين سخنان مومنان جن
است ؛ پس ما را به سلامت دعوت كرد و مسلمان شديم
(1051).
سيزدهم - ابن شهر آشوب از خزيم بن فاتك اسدى روايت كرده است كه
گفت : شتران خود را مى چرانيدم تا به وادى
ابرق رسيدم ، در آنجا صدى هاتفى
را شنيدم كه مى گفت : اين است پيغمبر
خدا صاحب خيرات ، آورده است سوره هاى ياسين و حاميمات ،
گفتم : تو كيستى ؟ گفت : منم مالك بن مالك
(1052) مرا فرستاده است رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم بسوى قبيله نجد، گفتم ، چه بود اگر كسى شتران مرا
نگاه مى داشت تا من به نزد او مى رفتم و به او ايمان مى آوردم
؟ گفت : من نگاه مى دارم ؛ پس شتران را گذاشتم و بر يكى از
آنها سوار شدم و متوجه مدينه شدم ، چون به دروازه مدينه رسيدم
روز جمعه وقت زوال بود با خود گفتم در اينجا مى مانم تا نماز
ايشان تمام شود بعد داخل مى شوم ، چون شتر خود را خوابانيدم
مردى آمد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى
فرمايد داخل شو، پس داخل شدم و چون مرا ديد فرمود: چه شد آن
مرد پير كه ضامن شد براى تو كه شتران تو را به اهل تو برساند؟
گفتم : خبرى از او ندارم ، فرمود: شترهاى تو را به سلامت به
اهل تو رسانيد، گفتم : شهادتن مى دهم به يگانگى خدا و به اينكه
توئى پيغمبر خدا
(1053).
چهاردهم - روايت كرده اند كه : روز عمر نشسته بود مردى از پيش
او گذشت ، عمر گفت : اين كاهن است و با جن مربوط بود، آن مرد
گفت : اى عمر! خدا به اسلام هدايت كرد هر جاهل را و دفع كدر به
حق هر باطل را و غنى نمود به محمد صلى الله عليه و آله و سلم
فقيران را و راست كرد به قرآن هر كجى را.
عمر گفت : چند گاه است كه جنيه مصاحب خود را نديده اى ؟ گفت :
پيش از آنكه مسلمان شوم به نزد من آمد و گفت : اى سلام ! حق
ظاهر آمده و خواب پريشان نيست و نداى الله اكبر بلند شده است و
به اين سبب مسلمان شدم و ديگر به نزد من نيامد.
مردى حاضر بود در مجلس عمر گفت : بر من چنين امرى واقع شد،
روزى در بيابان هموارى مى رفتم ناگاه ديدم مردى مى آيد از اسب
تندتر و به اندك زمانى به نزديك ما رسيد و گفت :
اى احمد اى احمد! خدا بلندتر و بزرگتر
است ، اى احمد! آمد بسوى تو آنچه خدا وعده داده بود از نيكى
پس به عقب ما آمد و رفت .
پس مردى از انصار گفت : من با دو رفيق متوجه شام شديم و در
بيابانى كه آبادانى نداشت فرود آمديم ناگاه سواره اى به ما
ملحق شد و چهار نفر شديم و در بيابانى كه آبادانى نداشت فرود
آمديم ناگاه سواره اى به ما ملحق شد و چهار نفر شديم و بسيار
گرسنه بوديم ، ناگاه ديديم كه آهويى نزديك ما مى چربد پس
برجستم و آهو را گرفتم ؛ آن مردى كه به ما ملحق شد گفت : اين
آهو را رها كن كه من مكرر به اين راه آمده ام و اين آهو را در
اين موضع ديده ام و هيچكس متعرض اين آهو نشده است ، من سخن او
را قبول نكردم و آهو را بستم ، چون پاسى از شب رفت صدايى از آن
بيابان شنيدم كه مى گفت : اى چهار سوار تيز رفتار! سر دهيد اين
آهو بيچاره را كه يتيمان صغير دارد، پس ترسيدم و آهو را رها
كردم و رفتيم به جانب شام ؛ و چون در برگشتن به آن موضع رسيديم
صدايى از عقب ما آمد و ما را بشارت داد به مبعوث شدن رسول خدا
(1054).
مولف گويد: روايات و حكايات خبر دادن جنيان به حقيقت سيد
پيغمبران زياده از حد بيان است و بعضى در بحار مذكور است ، و
مسخر بودن جن و شياطين براى آن حضرت در احوال امير المومنين و
ساير ائمه عليهم السلام مذكور خواهد شد انشاء الله .
|
 |