تاريخ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

باب سوم : در بيان تاريخ ولادت شريف حضرت سيد الشهدا صلى الله عليه و آله وسلم و بيان غرائب و معجزاتى است كه در آن وقت به ظهور آمده

بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد است بر آنكه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الاول شد (108)، و اكثر مخالفان در دوازدهم مى دانند، و نادرى از مخالفان در هشتم يا دهم ماه مزبور قائم شده اند، شاذى از ايشان گفته اند كه در ماه رمضان واقع شد (109).
محمد بن يعقوب كلينى گفته است كه : ولادت آن حضرت در وقتى شد كه دوازده شب از ماه ربيع الاول گذشته بود در سالى كه فيل آوردند براى خراب كردن كعبه و به حجاره سجيل معذب شدند در روز جمعه وقت زوال ؛ به روايت ديگر: نزد طلوع فجر بود پيش از بعثت به چهل سال و مادرش به آن حضرت حامله شد در ايام تشريق نزد جمره وسطى در منزل عبد الله بن عبد المطلب ، و ولادت آن حضرت در مكه معظمه شد در شعب ابى طالب در خانه محمد بن يوسف در زاويه برابر از جانب چپ كسى كه داخل خانه شود و خيزران آن حجره را از آن خانه بيرون انداخت و آن را مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند؛ تمام شد كلامى كلينى (110) و گويا در تعيين روز ولادت تقيه فرموده و موافق مشهور ميان مخالفان بيان كرده است .
صاحب كتاب عدد قويه گفته است كه : ولادت آن حضرت نزد طلوع صبح روز جمعه هفدهم ماه ربيع الاول شد بعد از پنجاه روز از هلاك اصحاب فيل يا چهل و پنج روز بعد از آن يا سى سال بعد از آن و بعضى گفته اند در همان روز بود و اشهر آن است كه در همان سال بود (111)؛ و عامه گفته اند كه : در روز دوشنبه بود؛ و گويند كه هفت سال از پادشاهى انوشيروان مانده بود؛ و بعضى گفته اند كه در زمان پادشاهى هرمز فرزند انوشيروان بود، طبرى گفته است كه : چهل و دو سال از ابتداى پادشاهى انوشيروان گذشته بود، و مويد اين قول است آن روايت مشهور كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود كه : متولد شدم در زمان پادشاه عادل ؛ و گويند كه موافق بيستم شباط رومى بود (112)؛ و بعضى گويند كه غره يا بيستم يا بيست و هشتم نيسان رومى بود و هفده ديماه فرس بود و غفر از منازل قمر طالع بود. (113)
ابو معشر گفته است كه : طالع ولادت آن حضرت درجه بيستم جدى بود و ،زحل و مشترى در عقرب بودند، و مريخ در خانه بد در حمل ، و آفتاب در شرف بود در حمل ، و زهره در حوت بود در شرف ، و عطارد نيز در حوت بود، و قمر در اول ميزان بود، و راس در جوزا بود، و ذنب در قوس بود؛ و در خانه خود متولد شد پس حضرت آن خانه را به عقيل بن ابى طالب بخشيد و عقيل (114) آن را فروخت به محمد بن يوسف برادر حجاج و او را داخل خانه كرد، و چون زمان هارون شد خيزران مادر او آن خانه را بيرون كرد از خانه محمد بن يوسف و مسجد كرد و الحال بر همان حالت باقى است و مردم به زيارت آن خانه مى روند (115).
اين بابويه عليه الرحمه گفته است كه : حامله شدن مادر آن حضرت به او در شب جمعه هيجدهم ماه جمادى الاخر بود (116).
ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است از ابوطالب كه عبد المطلب گفت : شبى در حجر اسماعيل خوابيده بودم ناگاه خواب غريبى ديدم و برخاستم و در راه يكى از كاهنان مرا ديد كه مى لرزيدم و موهاى سرم بر دوشم متحرك است ، چون آثار تغيير در من مشاهده كرد گفت : چه مى شود بزرگ عرب را كه رنگش چنين متغير گرديده است ؟ آيا حادثه اى از حوادث دهر او را رو داده است ؟
گفتم : بلى ، امشب در حجر خوابيده بودم در خواب ديدم درختى از پشت من روييد و چندان بلند گرديد كه سرش به آسمان رسيد و شاخه هايش ‍ مشرق و مغرب را گرفت و نورى از آن درخت ساطع گرديد كه هفتاد برابر نور آفتاب بود و عرب و عجم را ديدم كه سجده مى كردند براى آن درخت و پيوسته عظمت و نور آن در تزايد بود و گروهى قريش مى خواستند آن درخت را بكنند و چون نزديك مى رفتند جوانى از همه كس نيكوتر و پاكيزه جامه تر ايشان را مى گرفت و پشتهاى ايشان را مى شكست و ديده هاى ايشان را مى كند، پس دست بلند كردم كه شاخه اى از شاخه هاى آن را بگيرم آن جوان صدا زد مرا و گفت : تو را از آن بهره اى نيست ؛ گفتم : درخت از من است و من از آن بهره ندارم ؟! گفت : بهره اش از آن گروهى است كه در آن آويخته اند؛ پس هراسان از خواب بر آمدم .
چون كاهنه اين خواب را شنيد رنگش متغير گرديد و گفت : اگر راست مى گوئى از صلب تو فرزندى بيرون خواهد آمد كه مالك مشرق و مغرب گردد و پيغمبر شود.
پس عبد المطلب گفت : اى ابو طالب ! سعى كن كه آن جواب كه يارى او نمود تو باشى ؛ پس ابو طالب پيوسته بعد از نبوت آن حضرت اين خواب را ذكر مى كرد و مى گفت : والله آن درخت ابوالقاسم محمد امين بود (117).
مولف گويد كه : ظاهر آن است كه آن جوان تعبيرش امير مومنان باشد.
ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : چون بر مامومن و فور علم حكيم ايزد خواه در علم نجوم ظاهر شد روزى به او گفت : تو با اين علم و زيركى چرا ايمان نمى آورى به پيغمبر ما؟
گفت : چگونه ايمان بياورم به او و حال آنكه دروغ او بر من ظاهر گرديده است ؟ زيرا كه او گفته است كه : من خاتم پيغمبرانم و اين را دروغ مى دانم زيرا كه در طالعى متولد شده است كه هر كه در آن طالع متولد شود مى بايد پيغمبر باشد.
پس يكى از حكما كه حاضر بود جواب گفت كه : ما از طالع او مى دانيم كه او راستگو فرزندى كه به آن طالع متولد شود مى بايد همان سرعت بميرد و اگر بماند البته پيش از روز هفتم مى ميرد، و آن پيغمبر به آن طالع متولد شد و شصت و سه سال زندگانى كرد و اين علاوه ساير معجزات اوست ؛ پس او اقرار كرد و مسلمان شد و مامون او را ايزد خواه و ما شاء الله نام كرد.
پس نظر مشترى علامت علم و حكمت و بزرگى و فطنت و كياست و رياست آن حضرت بود، و نظر عطارد نشانه لطافت و ظرافت ملاحت و فصاحت و حلاوت اوست ، و نظر زهره دليل صباحت و شادى و بشاشت و حسن و طيب و جمال و بها و غنج و دلال اوست ، و نظر مريخ دلالت مى كند بر شجاعت و جلادت و قتال و قهر و غلبه و محاربه آن حضرت ؛ پس حق تعالى جمع كرد در آن حضرت جميع مدايح را.
و بعضى از منجمان گفته اند كه : طالع ولادت پيغمبران سنبله و ميزان است و طالع حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ميزان بود؛ و بعضى گفته اند كه : طالع آن حضرت سماك رامح بود (118).
ابن بابويه عليه السلام به سند معتبر از عبد الله بن عباس روايت كرده است كه عباس پدر او گفت كه : چون براى پدرم عبد المطلب عبد الله متولد شد در روى او نورى ديدم مانند نور آفتاب ؛ پس گفت پدرم كه : اين پسر را شانى بزرگ خواهد بود، پس شبى در خواب ديدم كه از بينى عبد الله مرغ سفيدى بيرون آمد و پرواز كرد تا به مشرق و مغرب عالم رسيد پس برگشت بر بام كعبه نشست پس همه قريش او را سجده كردند پس به آن مرغ به حيرت مى نگريستند ناگاه نورى شد ميان آسمان و زمين و مشرق و مغرب را فرو گرفت ، چون بيدار شدم از كاهنه اى كه در بنى مخزوم بود پرسيدم ، گفت : اى عباس ! اگر خواب تو راست باشد مى بايد كه از پشت عبد الله پسرى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب تابع او گردند.
عباس گفت كه : بعد از اين خواب پيوسته در فكر امر عبد الله بودم تا وقتى كه آمنه را به عقد خود در آورد و او جميل ترين زنان قريش بود، و چون عبد الله به رحمت الله و اصل شد و حضرت رسول از آمنه متولد شد ديدم نور از ميان دو ديده آن حضرت لامع بود و چون او را در بر گرفتم بودى مشك از او شنيدم و مانند نافه مشك خوشبو گرديدم ، پس آمنه مرا خبر داد كه : چون مرا درد زائيدن گرفت و شديد شد صداهاى بسيار شنيدم از خانه اى كه در آن بودم كه به سخن آدميان شباهت نداشت ، و علمى از سندس بهشت ديدم كه بر قصبى از ياقوت آويخته بودند كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود، و نورى ديدم از سر آن حضرت ساطع شد كه آسمان را روشن كرد، و قصرهاى شام را ديدم كه از بسيارى نور مانند شعله آتشى شده بودند، و در دور مرغان بسيار مانند اسفرود مى ديدم كه بالها گشوده بودند بر دور من ، و شعيره اسديه را ديدم كه مى گذشت و مى گفت : اى آمنه ! چه ها خواهند ديد كاهنان و بتها از فرزند تو؟!، و جوان بلندى را ديدم كه از همه كس بلندتر و سفيدتر و نيكو جامه تر بود گمان كردم كه او عبد المطلب است پس نزديك من آمد و فرزندم را گرفت و آب دهانش را در دهان او ريخت و طشتى از طلا داشت كه با زمرد مرصع كرده بودند و شانه اى از طلا داشت ، پس شكم آن حضرت را شكافت و دلش را بيرون آورد و شكافت و نقطه سياهى از ميان آن دل منور بيرون آورد و انداخت ، پس كيسه اى بيرون آورد از حرير سبز آن را گشود و در ميان آن كيسه گياهى بود مانند زريره سفيد پس آن دل مقدس ‍ را از آن پر كرد و به جاى خود گذاشت و دست بر شكم مباركش كشيد و با آن حضرت سخن گفت و او جواب گفت و من سخن ايشان را نفهميدم مگر آنكه گفت : در امان و حفظ و حمايت خدا باش بتحقيق كه پر كردم دلت را از ايمان و علم و حلم و يقين و عقل و شجاعت ، توئى بهترين بشر خوشا حال كسى كه تو را متابعت نمايد و واى بر كسى كه تو را مخالفت كند، پس ‍ كيسه اى ديگر بيرون آورد از حرير سفيد و سرش را گشود و انگشترى بيرون آورد و بر ميان دو كتف مباركش زد كه نقش گرفت پس گفت : امر كرده است مرا پروردگار من كه بدمم در تو از روح القدس ، پس در او دميد و پيراهنى بر او پوشانيد و گفت : اين امان توست از آفتابها دنيا؛ اى عباس ! اينها بود كه به ديده هاى خود ديدم .

عباس گفت كه : كتفهايش را گشودم و نقش مهر را خواندم و پيوسته اين احواب را پنهان مى داشتم تا آنكه از خاطرم محو شد و بعد از آنكه به شرف اسلام مشرف شدم حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر آورد (119).
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : ابليس به هفت آسمان بالا مى رفت و گوش مى داد و اخبار سماويه را مى شنيد، پس چون حضرت عيسى عليه السلام متولد شد او را از سه آسمان منع كردند و تا چهار آسمان بالا مى رفت ، و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد او را از همه آسمانها منع كردند و شياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند، پس قريش گفتند: مى بايد وقت گذشتن دنيا و آمدن قيامت باشد كه ما مى شنيديم كه اهل كتاب ذكر مى كردند، پس عمر و بن اميه كه داناترين اهل جاهليت بود گفت : نظر كنيد اگر ستاره هاى معروف كه مردم به آنها هدايت مى يابند و مى شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را اگر يكى از آنها بيفتد بدانيد كه وقت آن است كه جميع خلق هلاك شوند و اگر آنها به حال خودند و ستاره هاى ديگر ظاهر مى شود پس امر غريبى مى بايد حادث شود.
و صبح آن روز كه آن حضرت متولد شد هر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بودند، و ايوان كسرى يعنى پادشاه عجم بلرزيد و چهارده كنگره آن افتاد، و درياچه ساوه كه آن را مى پرستيدند فرو رفت و خشك شد و همان است كه نمك شده است نزديك كاشان ، و وادى سماوه كه سالها بود كه كسى آب در آن نديده بود آب در آن جارى شد، و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، و داناترين علماى مجوس ‍ در آن شب در خواب ديد كه شتر صعبى چند اسباب عربى را مى كشيدند و از دجله شكافته شد و در قصر او جارى شد، و نورى در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گرديد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد، و تخت هر پادشاهى در آن شب سرنگون شده بود، و جميع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمى توانستند گفت ، و علم كاهنان بر طرف شد و سحر ساحران باطل شد، و هر كاهنى كه همزادى داشت كه خبرها به او مى گفت ميانشان جدائى افتاد، و قريش در ميان عرب بزرگ شدند وايشان را آل الله مى گفتند زيرا ايشان در خانه خدا بودند.
و آمنه عليها السلام گفت : والله كه چون پسرم به زمين رسيد دستها را به زمين گذاشت و سر بسوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد پس از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كرد و به سبب آن نور قصرهاى شام را ديدم و در ميان آن روشنى صدائى شنيدم كه قائلى مى گفت : كه زائيدى بهترين مردم را پس او را محمد نام كن .
و چون آن حضرت را نزد عبد المطلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت : حمد مى گويم و شكر مى كنم خداوندى را كه عطا كرد به امن اين پسر خوشبو را كه در گهواره بر همه اطفال سيادت و بزرگى دارد؛ پس او را تعويذ نمود به نامهاى اركان كعبه و شعرى چند نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تو را از جا بر آورده است اى سيد ما؟
گفت : واى بر شما! از اول شب تا حال آسمان و زمين را متغير مى يابم و مى بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقع شده باشد كه تا عيسى عليه السلام به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است پس بروى و بگرديد و تفحص ‍ كنيد كه چه امر غريب حادث شده است .
پس متفرق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم .
آن ملعون گفت كه : استعلام اين امر كار من است ؛ پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حرم رسيد و ديد كه ملائكه اطراف حرم را فرو گرفته اند، چون خواست كه داخل شود ملائكه بر او بانك زدند و او برگشت و كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حرا داخل شد، جبرئيل عليه السلام گفت : برگرد اى ملعون .
گفت : اى جبرئيل ! يك حرف از تو سوال مى كنم ، بگو امشب چه واقع شده است در زمين ؟
جبرئيل عليه السلام گفت : محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه بهترين پيغمبران است امشب متولد شده است .
پرسيد كه : آيا مرا در او بهره اى هست ؟ گفت : نه .
پرسيد: آيا در امت او بهره اى دارم ؟ گفت : بلى .
ابليس گفت : راضى شدم (120).
و در حديث ديگر روايت كرده است كه آمنه گفت : چون حامله شدم به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هيچ اثر حمل در خود نيافتم و آن حالات كه زنان را در حمل عارض مى شود مرا عارض نشد و در خواب ديدم شخصى نزد من آمد و گفت : حامله شدى به بهترين مردمان ، چون وقت ولادت شد به آسانى متولد شد كه آزارى به من نرسيد و دستهاى خود را پيشتر بر زمين مى گذاشت و فرود آمد، پس هاتفى مرا ندا كرد كه : گذاشتى بهترين بشر را پس او را پناه ده به خداوند يگانه صمد از شر هر ظالم و صاحب حسد (121).
به روايت ديگر گفت كه : چون او را بر زمين گذارى بگو: اعيذه بالواحد من شر كل حاسد و كل خلق مارد ياخذ بالمراصد فى طرق الموارد من قائم و قاعد (122)، پس آن حضرت در روزى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در هفته آنقدر نمو مى كردند، و در هفته اى آنقدر نمو مى كرد كه ديگران در ماهى آنقدر نمو كنند (123).
و ايضا روايت كرده است از ليث بن سعد كه گفت : من نزد معاويه بودم و كعب الاحبار حاضر بود و من از او پرسيدم كه : شما چگونه يافته ايد صف ولادت حضرت رسالت پناه را در كتابهاى خود؟ و آيا فضيلتى براى عترت آن حضرت يافته اند؟ پس كعب ملتفت شد بسوى معاويه كه ببيند كه او راضى است به گفتن يا نه ، پس حق تعالى بر زبان معاويه جارى كرد گفت : بگو اى ابو اسحاق آنچه ديده اى و مى دانى .
كعب گفت : من هفتاد و دو كتاب خوانده ام كه همه از آسمان فرود آمده است و صحف دانيال از خوانده ام و در همه آنها ذكر كرده بودند ولادت آن حضرت و ولادت عترت او را و بدرستى كه نام او معروف است در همه كتابها و در هنگام ولادت هيچ پيغمبرى ملائكه نازل نشدند به غير عيسى و احمد صلى الله عليه و آله و سلم و حجابهاى بهشت را نزدند براى زنى به غير از مريم و آمنه و ملائكه موكل نشدند بر زنى در وقت حامله بودن به غير از مادر مسيح و مادر احمد صلى الله عليه و آله و سلم ، و علامت حمل آن حضرت آن بود كه شبى كه آمنه به آن حضرت حامله شد منادى ندا كرد در آسمانهاى هفتگانه : بشارت باد شما از كه در شاهوار نطفه خاتم انبياء در صدف عصمت و جلالت قرار گرفت ؛ و در جميع زمينها و درياها اين مژده مسرت ثمره را ندا كردند و در زمين هيچ رونده و پرنده اى نماند كه بر ولادت شريف آن حضرت مطلع نگرديد، و در شب ولادت با سعادت آن جناب هفتاد هزار قصر از ياقوت سرخ و هفتاد هزار قصر از مرواريدتر بنا كردند و آنها را قصور ولادت ناميدند و جميع بهشتها را زينت كردند و ندا كردند كه : شاد شود و بر خود ببال كه پيغمبر دوستان تو متولد گرديد، پس بهشت خنديد و تا قيامت خندان است ، و شنيده ام كه يكى از ماهيان دريا كه او را طموسا مى گويند و سيد و بزرگ ماهيان است و هفتصد هزار دم دارد و بر پشت آن هفتصد هزار گاه و راه مى روند هر گاوى از دنيا بزرگتر است و هر يك از آنها هفتاد هزار شاخ دارد كه زمرد سبز و آن ماهى از رفتار آنها خبر دار نمى شود، آن ماهى براى شادى بر ولادت آن حضرت به حركت آمد و اگر نه حق تعالى او را ساكن مى گردانيد هر آينه زمين را بر مى گردانيد، و شنيده ام كه در آن روز هيچ كوه نماند كه كوه ديگر را بشارت نداد و همه صدا به لا اله الا الله بلند كردند و جميع كوهها خاضع شدند نزد ابوقيس براى كرامت محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، و جميع درختها (چهل روز) (124) تقديس حق تعالى كردند با شاخه ها و ميوه ها به شادى ولادت آن حضرت ، و زدند در آسمان و زمين هفتاد عمود از انواع نورها كه هيچ يك به ديگرى شبيه نبود و روح حضرت آدم را بشارت ولادت آن حضرت دادند پس هفتاد برابر حسن او مضاعف شد و در آن وقت تلخى مرگ از كام او بيرون رفت ، و حوض كوثر در بهشت به اضطراب در آمد و هفتاد هزار قصر از در و ياقوت بيرون افكند براى نثار ولادت آن حضرت ، و شيطان را به زنجيرها بستند و چهل روز او را در قلعه اى محبوس ‍ كردند و عرش او را چهل روز در آب غرق كردند، و بتها همه سرنگون شدند و فرياد واويلاه ايشان بلند شد، و صدائى از كعبه شنيده شد كه : اى آل قريش ! آمد بسوى شما بشارت دهنده اى به ثوابها و ترساننده اى از عذابها و با اوست عزت ابد و سودمندى بزرگ و اوست خاتم پيغمبران ؛ و ما در كتابها يافته ايم كه عترت او بهترين مردمند بعد از او و مردم در امانند از عذاب خدا مادام كه در دنيا احدى از ايشان بر زمين راه مى روند.
معاويه گفت : اى ابو اسحق ! عترت او كيستند؟
كعب گفت : فرزندان فاطمه .
پس معاويه روترش كرد و لبهاى خود را به دندان و دست بر ريش خود مى ماليد.
پس كعب گفت : ما يافته ايم صفت آن دو فرزند پيغمبر را كه شهيد خواهند شد و آنها دو فرزند فاطمه اند، خواهد كشت ايشان را بدترين خلق خدا.
معاويه گفت : كى خواهد كشت ايشان را؟
گفت : مردى از قريش .
پس معاويه بيتاب شد و گفت : برخيزند اگر مى خواهيد؛ پس ما برخاستيم (125).
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : فاطمه مادر امير المؤ منين عليه السلام به نزد ابو طالب عليه السلام آمد و او را بشارت داد به ولادت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و غرائب بسيار نقل كرد؛ ابو طالب گفت : سى سال صبر كن كه فرزندى براى تو بهم خواهد رسيد كه مثل اين فرزند باشد در همه كمالات به غير از پيغمبرى (126).
و شيخ كلينى به سند معتبر از آن حضرت روايت كرده است كه : در هنگام ولادت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه بنت اسد نزد آمنه حاضر بود، پس يكى از ايشان به ديگرى گفت : آيا مى بينى آنچه من مى بينم ؟
ديگرى گفت : چه مى بينى ؟
گفت : اين نور ساطع كه ما بين شرق و مغرب را فرو گرفته است .
پس در اين سخن بودند كه ابو طالب عليه السلام در آمد و به ايشان گفت كه : چه تعجب داريد؟
فاطمه خبر آن نور را ذكر كرد؛ ابو طالب گفت : مى خواهى تو را بشارت دهم ؟
گفت : بلى .
ابو طالب گفت : از تو فرزندى بهم خواهد رسيد كه وصى اين فرزند خواهد بود (127).
و ايضا روايت كرده است كه : ابو طالب عقيقه كرد در روز هفتم ولادت آن حضرت و آل ابو طالب را طلبيد، از او سوال نمودند كه : اين چه طعام است ؟
گفت : اين عقيقه احمد است .
گفتند: چرا او را احمد نام كردى ؟
گفت : زيرا كه اهل آسمان و زمين او را ستايش خواهند كرد (128).
و ايضا روايت كرده است كه : ابو طالب عقيقه كرد در روز هفتم ولادت آن حضرت و آل ابو طالب را طلبيد، از او سوال نمودند كه : اين چه طعام است ؟
گفت : اين عقيقه احمد است .
گفتند: چرا او را احمد نام كردى ؟
گفت : زيرا كه اهل آسمان و زمين او را ستايش خواهند كرد (129).
و ايضا كلينى و شيخ طوسى به سندهاى معتبر روايت كرده اند از امام محمد باقر و امام حضرت صادق عليه السلام : در شبى كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد يكى از علماى اهل كتاب در روز آن شب آمد بسوى مجلس قريش كه اشراف ايشان حاضر بودند در ميان ايشان بودند هشام و وليد پسرهاى مغيره و عاص بن هشام و ابو زجره (130) بن ابى عمرو بن اميه و عتبه بن ربيعه و گفت : آيا امشب در ميان شما فرزندى متولد شده است ؟
گفتند: نه .
گفت : مى بايد فرزندى متولد شده باشد كه نامش احمد باشد و در او علامتى مى بايد باشد و به رنگ خزى كه به سياهى مايل باشد، و هلاك اهل كتاب خصوصا يهود بر دست او خواهد بود، و شايد شده باشد و شما مطلع نشده باشيد.
چون متفرق شدند از آن مجلس و سوال كردند شنيدند كه پسرى براى عبد الله بن عبد المطلب متولد شده است ، پس آن مرد را طلب كردند و گفتند: بلى پسرى در ميان ما متولد شده است .
پرسيد كه : پيش از آنكه من به شما بگويم يا بعد از آن ؟
گفتند: پيشتر.
گفت : پس مرا ببريد به نزد او تا در او نظر كنم .
چون به نزد آمنه رفتند گفتند: بيرون آور فرزند خود را تا ما بر او نظر كنيم گفت : والله فرزند من به روش فرزندان ديگر نيامد، دستها را بر زمين انداخت و سر بسوى آسمان بلند كرد و نورى از او ساطع شد كه قصرهاى بصرى را از شام ديدم و هاتفى از ميان هوا صدا زد كه : زائيدى سيد امت را پس بگو اعيذه بالواحد من شر كل حاسد و او را محمد نام كن .
پس آن مرد گفت : كه او را بيرون آور تا من ببينم .
چون آمنه آن حضرت را بيرون آورد و آن مرد در او نظر كرد و پشت دوشش ‍ را گشود و مهر نبوت را ديد بيهوش افتاد؛ پس آن حضرت را گرفتند و به آمنه دادند و گفتند: خدا مبارك گرداند فرزند تو را.
و چون آن مرد به هوش باز آمد گفتند: چه شد تو را؟
گفت : پيغمبرى از بنى اسرائيل بر طرف شد تا قيامت ، اين است والله آنكه ايشان را هلاك كند؛ چون ديد كه قريش از خبر او شاد شدند گفت : والله سطوتى به شما بنمايد كه اهل مشرق و مغرب ياد كنند (131).
و ابن شهر آشوب و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده اند كه آمنه گفت : چون نزديك شد ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم دهشتى بر من غالب شد پس ديدم مرغ سفيدى را كه بال خود را بر دل من كشيد تا خوف از من زايل شد پس زنان ديدم مانند نخل در بلندى كه داخل شدند و از ايشان بوى مشك و عنبر مى شنيدم و جامه هاى ملون بهشت در بر كرده بودند و با من سخن مى گفتند و سخنان مى شنيدم كه به سخن آدميان شبيه نبود و در دستهاى ايشان كاسه ها بود از بلور سفيد و شربتهاى بهشت در آن كاسه ها بود، پس گفتند: بياشام اى آمنه از اين شربتها و بشارت باد تو را به بهترين گذشتگان و آيندگان محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم ؛ پس چون از آن شربتها بياشاميدم نورى كه در رويم بود مشتعل گرديد و سرا پاى مرا فرو گرفت و ديدم چيزى مانند ديباى سفيد كه ميان آسمان و زمين را پر كرده بود و صداى هاتفى را شنيدم كه مى گفت : بگيريد عزيزترين مردم را و مردانى چند ديدم كه در هوا ايستاده بودند و ابريقها در دست داشتند و مشرق و مغرب زمين را ديدم و علمى ديدم از سندش كه بر ياقوت سرخ بسته بودند و بر بام كعبه نصب كرده بودند و ميان آسمان بلند كرد و با حق تعالى مناجات مى كرد و ابرى سفيد ديدم كه از آسمان فرود آمد تا آنكه آن حضرت را فرو گرفت ، پس هاتفى ندا كرد كه : بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب زمين و درياها تا همه خلايق او را به نام و صفت و صورت بشناسند، پس ابر بر طرف شد ديدم آن حضرت را در جامه اى پيچيده از شير سفيدتر و در زيرش حرير سبزى گسترده اند و سه كليد از مرواريدتر در دست داشت و گوينده اى مى گفت كه : محمد گرفت كليدهاى نصرت و سودمندى و پيغمبرى را، پس ابر ديگر فرود آمد و آن حضرت را از ديده من پنهان كرد زياده از مرتبه اول و نداى ديگر شنيدم كه : بگردانيد محمد را به مشرق و مغرب و عرض كنيد و عرض كنيد او را به روحانيان جن و انس و مرغان و درندگان و عطا كنيد به او صفاى آدم و رقت نوح و خلت ابراهيم و زبان اسماعيل و جمال يوسف و بشارت يعقوبى و صداى داود و زهد يحيى و كرم عيسى عليهم السلام را، چون ابر گشوده شد ديدم حرير سفيدى دنيا را در قبضه تصرف خود گرفت ، پس هيچ چيز نماند مگر آنكه در تصرف او داخل شد پس سه نفر ديدم كه از نور و صفا به مرتبه اى بودند كه گويا خورشيد از روى ايشان طالع بود و در دست يكى ابريقى بود از نقره و نافه مشكى ، و در دست ديگرى طشتى بود از زمرد سبز و آن طشت چهار جانب داشت و به هر جانب مرواريد منصوب بود و قايلى مى گفت : اين دنيا است ديگر اى دوست خدا، پس ميانش را گرفت پس ‍ گوينده اى گفت كه : كعبه را اختيار كرد و گرفت ، و در دست سومى حرير سفيدى بود پيچيده پس آن را گشود و انگشترى از ميان آن بيرون آورد كه شعاع آن ديده ها را خيره مى كرد پس آن حضرت را هفت مرتبه شست به آن آبى كه در ابريق بود پس آن حضرت را دعا كرد و هر يك او را ساعتى در ميان دل خود مى گرفتند، و آن كه آنها نسبت به آن حضرت كرد رضوان خازن بهشت بود پس روانه شد و به جانب آن حضرت ملتفت شد و گفت : بشارت باد تو را اى مايه عزت دنيا و آخرت (132).
به سند ديگر روايت كرده است كه : عبد المطلب در شب ولادت آن جناب نزديك كعبه خوابيده بود، ناگاه ديد كه خانه كعبه با همه اركانش از زمين كنده شد و به جانب مقام ابراهيم به سجده افتاد پس راست شد و گفت : الله اكبر پروردگار محمد مصطفى و پروردگار من الحال مرا پاك گردانيد از آنجا مشركان و ارجاس كافران ، پس بتها بلرزيدند و بر رو در افتادند و ناگاه ديدم كه مرغان همه بسوى كعبه جمع شدند و كوههاى مكه به جانب كعبه مشرف شدند و ابرى سفيد ديدم كه در برابر حجره آمنه ايستاده است .
پس عبد المطلب گفت : بسوى خانه آمنه دويدم و گفتم : من آيا خوابم يا بيدار؟
گفت : بيدارى .
گفتم : نورى كه در پيشانى تو بود چه شد؟
گفت : با آن فرزند است كه از من جدا شد و مرغى جند او را از من گرفته اند و به دست من نمى گذارند، و اين ابر براى ولادت او بر من سايه افكنده است .
گفتم : بياور فرزند مرا تا ببينم .
گفت : تا سه روز تو را نخواهند گذاشت او را ببينى .
من شمشير خود را كشيدم و گفتم : فرزند مرا بيرون آور واگرنه تو را مى كشم .
گفت : در حجره است ، تو دانى و او.
چون رفتم كه داخل حجره شوم مردى بيرون آمد و گفت : بر گرد كه احدى از فرزندان آدم او را نمى بيند تا همه ملائكه او را زيارت نكنند؛ پس برخود بلرزيدم و برگشتم (133).
روايت كرده است كه : آن حضرت ختنه كرده و ناف بريده متولد شد و عبد المطلب مى گفت كه : اين فرزند مرا شان بزرگى هست (134).
از حضرت امير المؤ منين عليه السلام روايت كرده است كه : چون آن حضرت متولد شد بتها كه بر كعبه گذاشته بودند همه به رو در افتادند، و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد: جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا (135) و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى خنديدند و آنچه در آسمانها و زمينها بود تسبيح خدا گفتند و شيطان گريخت و مى گفت : بهترين امتها و بهترين خلايق و گراميترين بندگان و بزرگترين عالميان محمد است (136).
و شيخ طبرسى در كتاب احتجاج روايت كرده است از حضرت امام موسى عليه السلام كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم از شكم مادر به زمين آمد دست چپ را به زمين گذاشت و دست راست را بسوى آسمان بلند كرد و لبهاى خود را به توحيد بحركت آورد و از دهان مباركش ‍ نورى ساطع شد كه اهل مكه و قصرهاى بصرى و اطراف آن را از شام ديدند، و قصرهاى سرخ يمن و نواحى آن را و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند، و در شب ولادت آن حضرت دنيا روشن شد تا آنكه جن و انس و شياطين ترسيدند و گفتند: در زمين امر غريبى حادث شده است ، و ملائكه را ديدند كه فرود مى آمدند و بالا مى رفتند فوج فوج و تسبيح و تقديس خدا مى كردند و ستاره ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى ريختند و اينها همه علامات ولادت آن حضرت بود و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرائب كه مشاهده كرد زيرا كه او را جائى بود در آسمان سوم - او و ساير شياطين گوش مى دادند به سخن ملائكه چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند ايشان از به تيرهاى شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت (137).
ابن بابويه و غير او روايت كرده اند كه : در شب ولادت قرين السعاده حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم بلرزيد ايوان كسرى و چهارده كنگره آن رخت و درياچه ساوه فرو رفت و آتشكده فارس كه مى پرستيدند خاموش شد و اعلم علماى فارس در خواب ديد كه شتر صعبى چند مى كشيدند اسبان عربى را تا آنكه از دجله گذشتند و در بلاد عجم منتشر شدند؛ چون كسرى اين احوال غريبه را مشاهده نمود تاج بر سر گذاشت و بر تخت خود نشست و امرا و اركان دولت خود را جمع كرد و ايشان را خبر داد به آنچه ديده بود، و در اثناى اين حال نامه اى رسيد مشتمل بر خبر خاموش شدند آتشكده فارس ، پس غم و اندوه كسرى مضاعف شد و عالم ايشان گفت : اى پادشاه ! من نيز خواب غريبى ديده ام ، و خواب خود را نقل كرد.
پادشاه گفت : اين خواب تعبيرش چيست ؟
گفت : مى بايد كه حادثه اى در ناحيه مغرب واقع شده باشد.
كسرى نامه اى به نعمان بن المنذر پادشاه عرب نوشت كه : عالمى از علماى عرب را بسوى من بفرست كه مى خواهم مسئله غامضى از سوال از او سوال كنم .
چون به نعمان رسيد، عبد المسيح بن عمرو غسانى را فرستاد، چون حاضر شد و وقايع را به او نقل كرد عبد المسيح گفت : مرا علم اين خواب و اسرار اين واقعه نيست وليكن خالوى من سطيح كه در شام مى باشد تعبير اين غرائب را مى داند.
كسرى گفت : برو و از او سوال كن و براى من خبر بياور.
چون عبد المسيح به مجلس سطيح حاضر شد او مشرف بر موت شده بود، سلام كرد و جواب نشنيده ، پس شعرى چند خواند مشتمل بر آنكه ، از راه دور آمده ام براى سوالى از نزد بزرگى و تعب بسيار كشيده ام و اكنون از جواب نا اميدم .
سطيح چون شعر او را شنيد ديده هاى خود را گشود و گفت : عبد المسيح بر شترى سوار شده و طى مراحل نموده و بسوى سطيح آمده در هنگامى كه نزديك است كه منتقل گردد به ضريح ، او را فرستاده است پادشاه بنى ساسان براى لرزيدن ايوان و منطفى شدند نيران و خواب ديدن اعلم علماى ايشان و خشك شدن درياچه ساوه ، اى عبد المسيح ! وقتى كه بسيار شود تلاوت قرآن و مبعوث شود مبعوث شود پيغمبرى كه عصاى كوچك پيوسته در دست داشته باشد و رود خانه سماوه پر آب شود و بحيره ساوه خشك شود، ملك شام و عجم از تصرف ملوك ايشان بدر رود و به عدد كنگره هاى قصر كسرى كه ريخته است پادشاهان ايشان پادشاهى خواهند كرد و بعد آن پادشاهى ايشان زايل خواهد، شد و هر چه شدنى است البته واقع مى شود، اين را گفت و دار فانى را وداع كرد.
پس عبد المسيح سوار شده بسر سرعت تمام خود را به پادشاه عجم رسانيد و سخنان سطيح را نقل كرد، كسرى گفت : تا چهارده نفر ما پادشاهى كنند زمان بسيارى خواهد گذشت ؛ پس ده كس ايشان در مدت چهار سال منقرض شدند و باقى ايشان تا امارات عثمان پادشاهى كردند و مستاصل شدند. و سطيح در سيل العرم متولد شده بود و تا زمان پادشاهى ذو نواس زنده مانده و آن زياده از سى قرن بود كه هر قرن سى سال است يا زياده (138).
و قطب راوندى قدس سره روايت كرده است كه : از ابن عباس پرسيدند از احوال سطيح گفت : حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى تنها كه او را بر روى جريده هاى درخت خرما مى گذاشتند و هر جا كه مى خواستند نقل مى كردن و هيچ استخوان و عصب در بدن او نبود به غير از سر و گردن و از پاها تا چنبره گردن او را مى پيچيدند چنانكه جامه را مى پيچيدند، و هيچ عضو از او حركت نمى كرد به غير از زبان او، و چون خواستند او را به مكه آورند چنبرى از جريده نخل بافتند و او را بر روى آن انداختند و به مكه آوردند پس چهار نفر از قريش به نزد او آمدند و گفتند: ما به زيارت تو آمده ايم به سبب آنچه به ما رسيده است از و فور علم تو پس خبر ده ما را به آنچه در زمان و بعد از ما خواهد بود.
سطيح گفت : اى گروه عرب ! نزد شما علم و فهم نيست و از عقب شما گروهى بهم خواهند رسيد كه انواع علم را طلب خواهند كرد و بتها را خواهند شكست و عجم را خواهند كشت و غنيمتها طلب خواهند كرد.
گفتند: اى سطيح ! چه جماعت خواهند بود ايشان ؟
گفت : بحق خانه صاحب اركان از عقب شما فرزندان بهم خواهند رسيد كه خداوند رحمان را به يگانگى خواهند پرستيد و ترك عبادت شيطان و بتان خواهند كرد.
پرسيدند كه : از نسل كى خواهند بود؟
گفت : از نسل شريفترين اشراف عبد مناف .
گفتند: از كدام بلد بيرون خواهند آمد؟
گفت : بحق خداوندى كه باقى است تا ابدى بيرون نخواهند آمد مگر از اين بلد و هدايت خواهند كرد مردم را به راه شد و صلاح ، و عبادت خواهند كرد خداوند يگانه را به فيروزى و فلاح (139).
و سيد ابن طاووس عليه السلام روايت كرده است به سند خود از وهب بن منبه كه : كسرى پادشاه عجم سدى بر دجله بسته بود و مال بسيارى در آن خرج كرده بود و طاقى در آنجا براى خود ساخته بود كه كسى مانند آن بنا نديده بود و آن مجلس ديوان او بود كه تاج بر سر مى نهاد و بر تخت مى نشست و سيصد و شصت نفر از ساحران و كاهنان و منجمان در مجلس ‍ او حاضر مى شدند، و در ميان ايشان مردى بود از منجمان عرب كه او را سايب مى گفتند و باذان حاكم يمن براى او فرستاده بود و در احكام خود خطا كم مى كرد؛ و هر امرى كه پادشاه را پيش مى آمد كاهنان و ساحران و منجمان خود را مى طلبيد و از مفر و چاره آن امر از او سوال مى نمود.
و چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد - و به روايتى مبعوث شد - صبحى بر خاست و ديد كه طاق ملكش از ميان شكسته است و در دجله رخنه شده است و بر قصرش آب جارى گرديده است گفت : پادشاهى من درهم شكست ، و بسيار محزون شد و منجمان و كاهنان را طلبيد واقعه را به ايشان نقل كرد و گفت : فكر كنيد و تفحص نمائيد و سبب اين حادثه را براى من بيان كنيد، و سايب نيز در ميان ايشان بود.
چون بيرون آمدند از هر راه فكر كردند و تامل نمودند چيزى بر ايشان ظاهر نشد و راههاى دانش خود را از راه كهانت و نجوم و غير آن بر خود مسدود يافتند و ديدند كه سحر ساحران و كهانت كاهنان و احكام منجمان باطل شده است ، و سايب در آن شب بر روى تلى نشسته بود و در آن حال حيران مانده بود ناگاه برقى ديد كه از جهت حجاز لامع گرديد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد، چون صبح شد و نظر كرد به زير پاى خود ناگاه باغ سبزى به نظرش آمد گفت : مقتضاى آنچه مى بينم آن است كه از طرف حجاز پادشاهى ظاهر خواهد شد كه پادشاهى او به مشرق برسد و زمين به سبب او آبادان شود زياده از زمان هر پادشاهى .
چون كاهنان و منجمان با يكديگر نشستند گفتند: مى دانيم كه باطل شدن سحرها و كهانتهاى ما و مسدود شدن راههاى علم ما نيست مگر براى حدوث امر آسمانى و مى بايد براى پيغمبرى باشد كه مبعوث شده است يا خواهد شد و پادشاهى اين ملوك به سبب او بر طرف خواهد شد، و اگر اين حكم را به كسرى بگوئيم ما را خواهد كشت ، بايد اين را از او اخفا نمائيم تا از جهت ديگر شايع شود.
پس آمدند به نزد كسرى و گفتند: نظر كرديم چنان يافتيم ساعتى كه بناى سد دجله و قصر تو را در آن گذاشته اند ساعت نحسى بوده است و غلط كرده اند در حساب و به آن سبب چنين خراب شد، بايد ساعت نيكى اختيار كرد و در آن ساعت بنا كرد تا چنين نشود؛ پس ساعتى اختيار كردند و در آن ساعت سد دجله را بنا كردند و در مدت هشت ماه تمام كردند و مالى بى حساب در آن خرج كردند و چون فارغ شدند ساعتى اختيار نمود و بر بام قصرش نشست و فرشهاى ملون گسترد و انواع رياحين بر دور خود گذاشت ، و چون درست نشست اساس قصرش درهم شكست و به آب فرو رفت و وقتى او را از آب بيرون آوردند كه اندك رمقى از او مانده بود؛ منجمان و كاهنان را جمع كرد و قريب به صد نفر ايشان را گردن زد و گفت : من شما را مقرب خود گردانيدم و اموال فراوان به شما مى دهم و شما با من بازى مى كنيد و مرا فريب مى دهيد؟!
ايشان گفتند: اى پادشاه ! ما نيز در حساب خطا كرديم چنانكه پيش از ما خطا كرده بودند و اكنون حساب ديگر مى كنيم و بر آن حساب بناى قصر را مى گذاريم ، پس هشت ماه ديگر اموال بى حساب خرج كرد و بار ديگر قصر را به اتمام رسانيد و جرات نكرد كه بر آن قرار گيرد و سواره داخل قصر شد و باز قصر درهم شكست و به آب نشست و كسرى غرق شد و اندكى رمقى از او مانده بود كه او را بيرون آوردند ، پس ايشان را طلبيد و تهديد بسيار نمود و گفت : همه شما را مى كشم و اكتاف شما را بيرون مى آورم و شما را در زير پاى فيلان مى اندازم اگر سر اين واقعه را به من راست نگوئيد.
گفتند: ايها الملك ! در اين مرتبه راست مى گوئيم ، چون آن وقايع هايله را ذكر كردى و هر يك از ما نظر در كار خود كرديم ابواب علم خود را مسدود يافتيم و دانستيم كه به سبب حادثه آسمانى اين امور غريبه رو داده است و مى بايد پيغمبرى مبعوث شده باشد يا بعد از اين مبعوث شود، و از خوف كشته شدن به تو اظهار اين امر نمى توانستيم نمود.
گفت : واى بر شما! بايست اول بگوئيد تا من چاره كار خود بكنم ؛ پس دست از ايشان و از بناى قصر برداشت و برگشت (140).
شاذان بن جبرئيل در كتاب فضايل روايت كرده است كه : چون يك ماه از ابتداى حمل حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشت ، كوهها و درختها و آسمانها و زمينها يكديگر را بشارت دادند براى حمل سيد پيغمبران ، پس عبد المطلب با عبد الله روانه مدينه شدند و پانزده روز گذشت عبد الله به رحمت اله واصل شد و سقف خانه شكافته شد و هاتفى آواز داد كه : مرد آنكه در صلب او بود خاتم پيغمبران و كيست كه نخواهد مرد؟!
چون دو ماه از انعقاد نطفه شريف آن حضرت گذشت حق تعالى امر كرد ملكى را كه ندا كرد در آسمانها و زمين كه : صلوات فرستيد بر محمد و آل او و استغفار كنيد براى امت او.
و چه سه ماه گذشت ابو قحافه از شام بر مى گشت ، چون نزديك به مكه رسيد ناقه او سرش را بر زمين گذشت و سجده كرد، ابو قحافه چوبى بر سر او زد و چون سر بر نداشت گفت : مثل تو ناقه اى نديده بودم ، ناگاه هاتفى ندا كرد: اى ابو قحافه ! مزن جانورى از كه اطاعت تو نمى كند، مگر نمى بينى كه كوهها و درياها و درختان و هر مخلوقى به غير از آدميان سجده كرده اند براى پروردگار خود به شكر آنكه سه ماه گذشته است بر پيغمبر امى در شكم مادر و بزودى او را خواهى ديد، واى بر بت پرستان از شمشير او و شمشير اصحاب او.
و چون چهار ماه گذشت زاهدى بود در راه طايف كه او را حبيب مى گفتند از صومعه خود روانه مكه شد كه يكى از دوستان خود را ببيند، در اثناى راه به طفلى رسيد كه به سجده افتاده بود و به هر چند او را بر مى داشتند باز به سجده مى رفت ، پس حبيب او را برداشت و صداى هاتفى را شنيد كه : دست از او بردار كه سجده شكر پروردگار مى كند كه بر پيغمبر پسنديده برگزيده چهار ماه گذشت .
و چون پنج ماه گذشت و حبيب به صومعه خود برگشت صومعه خود را ديد كه در حركت است و قرار نمى گيرد و بر محرابى او و محاريب جميع ارباب صوامع نوشته بود: اى اهل بيع و صوامع ! ايمان آوريد به خدا و رسول محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه نزديك شد بيرون آمدن او، پس ‍ خوشحال كه به او ايمان آورد و واى بر كسى كه به او كافر شود، پس حبيب گفت : قبول كردم و ايمان آوردم و انكار او نمى كنم .
و چون شش ماه گذشت اهل مدينه و اهل يمن رفتند بسوى عيد گاه خود و رسم ايشان آن بود كه در هر سال چند مرتبه مى رفتند نزد درخت عظيمى كه آن را ذات انواط مى گفتند مى خوردند و مى آشاميدند و شادى مى كردند و آن درخت را مى پرستيدند، پس چون نزد آن درخت جمع شدند صداى عظيمى از آن درخت شنيدند كه : اى اهل يمن و اهل يمامه و بت پرستان جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا (141) اى گروه اهل باطل !رسيد به شما وقت هلاك و تلف شما، پس بترسيدند و بسرعت به خانه هاى خود برگرديدند.
و چون هفت ماه گذشت سواد بن قارب به خدمت عبد المطلب آمد و گفت : ديشب ميان خواب و بيدارى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و ملائكه فرود آمدند بسوى زمين و گفتند: زينت كنيد زمين را كه نزديك شد بيرون آمدن محمد پسر زاده عبد المطلب رسول خدا بسوى كافه خلق ، صاحب شمشير قاطع و تير نافذ، من گفتم : كيست آن ؟ گفتند: محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف .
عبد المطلب گفت : اين خواب را پنهان كن .
پس چون هشت ماه گذشت در درياى اعظم ماهى هست كه او را طينوسا مى گويند، راست شد و بر دم خود ايستاد و دريا را به موج آورد، پس ملكى او را صدا زد كه : قرار گير اى ماهى كه درياها را به شور آوردى .
آن ماهى به سخن آمد و گفت : پروردگار من روزى كه مرا خلق كرد گفت : هر گاه محمد بن عبد الله را خلق كنم براى او و امت او دعا كنم و اكنون شنيدم كه ملائكه بعضى بعضى را بشارت مى دادند، پس به اين سبب به حركت آمدم .
پس ملك او را ندا كر كه : قرار گير و دعا كن .
و چون نه ماه گذشت حق تعالى به ملائكه هر آسمان وحى نمود كه : فرو رويد بسوى زمين ، ده هزار ملك نازل شدند و به دست هر ملك قنديلى از نور بود روشنى مى داد بى روغن و بر هر قنديلى نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله و بر دور كعبه معظمه ايستادند و مى گفتند: اين نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم است . و در همه اين احوال عبد المطلب مطلع مى شد و امر به كتمان مى نمود و در تمام آن ماه كواكب آسمان در اضطراب بودند و شهب از آسمان و هوا مى ريخت .
و چون نه ماه تمام شد آمنه به مادر خود بره گفت : اى مادر! مى خواهم داخل حجره شوم و بر مصيبت شوهر خود قدرى بگريم و آبى بر آتش ‍ جانسوز خود بريزم ، مى خواهم كسى به نزد من نيايد.
بره گفت : يا دختر! بر چنين شوهرى گريستن روا است و منع كردن از نوحه در چنين مصيبتى عين جفا است ؛ پس آمنه داخل حجره شد و شمعى افروخت و به شعله هاى آه جانكاه سقف خانه را سوخت ، ناگاه او را در آنى حال در دزائيدن گرفت و برجست كه در را بگشايد، هر چند جهد كرد در گشوده نشد پس برگشت و نشست و از تنهائى وحشت عظيم بر او مستولى گشت ، ناگاه ديد كه سقف خانه شكافت شد و چهار حوريه فرود آمدند كه حجره از نور روزى ايشان روشن شد و به آمنه گفتند: مترس بر تو باكى نيست ما آمده ايم تو از خدمت كنيم و از تنهائى دلگير مباش ؛ و آن حوريان يكى در جانب راست او نشست و يكى در جانب چپ و سوم در پيش رو و چهارم در پشت سر، پس آمنه مدهوش شد و چون به هوش آمد ديد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در زير دامانش به سجده در آمده و پيشانى نورانى بر زمين نهاده و انگشتان شهادت را برداشته لا الا الله مى گويد، و اين ولادت با سعادت در شب جمعه بود نزديك طلوع صبح در هفدهم ماه ربيع الاول و در آن وقت هفت هزار نهصد سال و چهار ماه و هفت روز از وفات آدم عليه السلام گذشته بود، و به روايتى نه هزار و نهصد سال و چهار ماه و هفت روز.
آمنه مشاهده كرد آن حضرت را طاهر و مطهر و سرمه كشيده و نورى از روى مباركش ساطع گريد و سقف را بشكافت ، و در آن نور هر منظر رفيع و هر قصر منيع كه در حرم و اطراف جهان بود ديد و برقى ساطع گرديد و به آن برق هر خانه كعبه خدا مى دانست كه اهل او ايمان خواهند آورد روشن گرديد و هر بت كه در مشرق و مغرب عالم بود بر رو در افتادند.
و چون ابليس اين وقايع غريبه را مشاهده نمود اولاد خود را جمع كرد و خاك بر سر ريخت و گفت : تا مخلوق شده بودم به چنين مصيبتى گرفتار نشده بودم ، در اين شب فرزندى متولد شد كه او را محمد بن عبد الله مى گويند، باطل خواهد كرد عبارت بتها را و مردم را بسوى يگانه پرستى خدا دعوت خواهد نمود؛ پس اولادش نيز خاك مذلت بر سر ريختند و همه به درياى چهارم گريختند و چهل روز گريستند.
پس آن حوريان ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در جامه هاى بهشت پيچيدند و بسوى بهتش برگشتند و ملائكه را بشارت ولادت آن حضرت دادند.
پس جبرئيل و ميكائيل عليهم السلام از آسمان فرود آمدند و به صورت دو جوان داخل حنجره آمنه شدند و جبرئيل طشتى از طلا و ميكائيل ابريقى از عقيق در دست داشتند و جبرئيل حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در دست گرفت و ميكائيل آب ريخت تا آن حضرت را غسل دادند، پس جبرئيل گفت : اى آمنه ! ما او را براى تطهير از نجاست غسل نمى دهيم او طاهر و مطهر است بلكه براى زيادتى نور و صفا او را غسل داديم ، پس آن حضرت را به عطرهاى بهشت معطر گردانيدند، ناگاه صداهاى بسيار و اصوات مختلفه از در حجره مقدسه بلند شد و جبرئيل گفت كه : ملائكه هفت آسمان آمده اند كه بر پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم سلام كنند، پس آن حجره به قدرت حق تعالى وسيع شد و فوج فوج ملائكه داخل مى شدند و مى گفتند: السلام عليك يا محمد، السلام عليك يا محمود، السلام عليك يا احمد، السلام عليك يا حامد.
پس چون ثلث شب گذشت حق تعالى جبرئيل را امر فرمود كه چهار علم از بهشت به زمين آورد، و علم سبز را بر كوه قاف نصب كرد و بر آن علم به سفيدى دو سطر نوشته بود لا اله الا الله محمد رسول الله ؛ و علم دوم را بر كوه ابو قبيس نصب كرد و آن علم دو شقه داشت و بر يك شقه نوشته بود لا اله الا الله و بر شق ديگر نقش كرده بودند لا دين الا دين محمد بن عبد الله ؛ و علم سوم را بر بام كعبه زد و بر آن نوشته بودند طوبى لمن امن بالله و بمحمد و الويل لمن كفر به ورد عليه حرفا حرفا مما ياتى به من عند ربه ؛ و علم چهارم را بر بيت المقدس زد و بر آن نوشته بودند لا غالب الا الله و النصر لله و المحمد .
و ملكى بر كوه ابو قيس ندا كرد: اى اله مكه ! ايمان بياوريد به خدا و پيغمبر او و ايمان بياوريد به نورى كه فرستاده ايم ؛ و حق تعالى ابرى فرستاد بر بالاى كعبه كه زعفران و مشك و عنبر نثار كرد، و بتها از كعبه بيرون رفتند به جانب حجر و بر رو و در افتادند، و جبرئيل قنديل سرخى آورد و رد كعبه بيرون رفتند به جانب حجر و بر رو در افتادند، و جبرئيل قنديل سرخى آورد و در كعبه آويخت كه بى روغن روشى مى بخشيد، و از جبين انور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم برقى ساطع گرديد و در هوا بلند شد تا به آسمان رسيد و هيچ منظر و خانه اى از اهل ايمان نماند مگر آنكه آن نور در آن داخل شد، و در آن شب در هر تورات و انجيل و زبور كه در عالم بود در زير نام شريف آن حضرت كه در آن كتابها بود قطره خونى ظاهر شد زيرا آن حضرت پيغمبر شمشير است و در هر دير و صومعه اى كه بود در آن شب بر محرابش نوشته شده بود: بدانيد كه پيغمبر امى متولد شد.
پس آمنه در را گشود و بيرون آمد و غرايبى كه مشاهده نموده بود براى پدر و مادر خود نقل كرد و چون عبد المطلب را بشارت دادند و به نزد آن حضرت آمد ديد كه به زبان فصيح تقديس و تسبيح حق تعالى مى نمايد، پس حق تعالى خيمه اى از ديباى سفيد بهشت فرستاد كه بر آن نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا * و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا (142) و تا چهل روز ماند پس شخصى دست چرب بر آن ماليد و به آن سبب بالا رفت و اگر چنين نمى كردند تا روز قيامت مى ماند.
و چون روساى قريش و بنى هاشم آن خيمه ديبا و بيرون آمدن بتها و نثار زعفران و مشك و عنبر و برق لامع و نور ساطع و اصوات غريبه و ساير امور عجيبه را مشاهده و استماع نمودند به نزد حبيب راهب رفتند و شمه اى از آن معجزات را ذكر كردند؛ حبيب گفت : مى دانيد كه دين من دين شما نيست اگر مى خواهيد از من قبول كنيد و اگر نمى خواهيد قبول مكنيد، آنچه حق است مى گويم ، نيست اين علامتها مگر علامت پيغمبرى كه در اين زودى مبعوث خواهد شد و ما در همه كتابهاى خدا وصف او را خوانده ايم و اوست كه باطل خواهد كرد عبادت بتها را و خواهد خواند مردم را بسوى پرستيدن خداوند يكتا و جميع پادشاهان جباران دنيا براى او خاضع خواهند شد، پس واى بر اهل كفر و طغيان از شمشير و نيزه و تير او، پس هر كه به او ايمان آورد نجات يابد و هر كه به او كافر شود هلاك گردد.
و استماع نمودند به نزد حبيب راهب رفتند و شمه اى از آن معجزات را ذكر كردند؛ حبيب گفت : مى دانيد كه دين من دين شما نيست اگر مى خواهيد از من قبول كنيد و اگر نمى خواهيد قبول مكنيد، آنچه حق است مى گويم ، نيست اين علامتها مگر علامت پيغمبرى كه در اين زودى مبعوث خواهد شد و ما در همه كتابهاى خدا وصف او را خوانده ايم و اوست كه باطل خواهد كرد عبادت بتها را و خواهد خواند مردم را بسوى پرستيدن خداوند يكتا و جميع پادشاهان و جباران دنيا براى او خاضع خواهنند شد، پس ‍ واى بر اهل كفر و طغيان از شمشير و نيزه و تير او، پس هر كه به او ايمان آورد نجات يابد و هر كه به او كافر شود هلاك گردد.
و در روز حضرت عبد المطلب حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را برداشت و بسوى كعبه آورد و چون داخل كعبه شد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : بسم الله و بالله پس كعبه به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : السلام عليك يا محمد و رحمه الله و بركاته و صداى هاتفى آمد كه جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا .
و در روز سوم عبد المطلب گهواره اى خريد از خيزران سياه كه مشبك كرده بودند از عاج و مرصع ساخته بودند از طلاى سرخ و جواهر گرانبها و پرده اى از ديباى سفيد مطرز به طلا بر روى آن افكند و عقدى از مرواريد و الوان جواهر بر گهواره آويخت به عادت مقرر كه اطفال بازى مى كنند، و هر گاه آن حضرت از خواب بيدار مى شد به آن دانه ها تسبيح حق تعالى مى گفت .و در روز چهارم سواد بن قارب به نزد عبد المطلب آمد در وقتى كه نزديك كعبه مشرفه نشسته بود و اكابر قريش و بنى هاشم بر دور او احاطه كرده بودند و گفت : شنيده ام كه پسرى براى عبد الله متولد شده است و عجايب بسيار از او ظاهر گرديده است ، مى خواهم بسوى او نظرى بكنم ؛ و سواد به وفور علم در ميان عرب مشهور بود و بر سخن او اعتماد عظيم داشتند، پس ‍ با عبد المطلب به خانه آمنه آمد و از احوال آن حضرت سوال كرد گفتند: در مهد استراحت خوابيده است ، چون داخل شد و پرده را از روى گهواره گشودند برقى از روى مباركش ساطع شد كه سقف را شكافت پس عبد المطلب و سواد از وفور نور آستينها را ديده هاى خود گذاشتند، پس سواد بيتابانه بر پاى آن شفيع روز معاد افتاد و با عبد المطلب گفت كه : تو را بر خود گواه مى گيرم كه ايمان آوردم به اين پسر و به آنچه خواهد آورد از جانب خالق بشر، پس روى مبارك آن حضرت را بوسيد و بيرون آمد.
پس چون يك ماه از ولادت آن حضرت گذشت هر كه آن حضرت را مى ديد گمان طفل يكساله مى كرد و از گهواره اش پيوسته صداى تسبيح و تقديس و تحميد و ستايش حق تعالى مى شنيدند.
و چون دو ماه گذشت پدر آمنه وفات يافت (143).
مولف كتاب انوار روايت كرده است كه : پيش از ولادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم كاهنان و ساحران و شياطين و متمردان طغيان عظيم داشتند و عجايب از ايشان به ظهور مى آمد و اخبار به امور غريبه مى نمودند و شياطين از آسمانها سخنان مى شنيدند و به كاهنان مى رسانيدند، و در زمين يمامه دو كاهن مشهور بودند كه بر همه عالم زيادتى داشتند: يكى ربيعه بن مازن بود كه او را سطيح مى گفتند و از همه كاهنان اعلم بود، و ديگرى و شق بن واهله يمنى بود؛ و سطيح خلقتى غريب داشت و حق تعالى او را خلق كرده بود گوشتى بى استخوان و در غير سرش استخوان نبود و او را مانند جامه بر هم مى پيچيدند و چون او را پهن مى كردند بر روى حصيرى يا سله مى افكندند و در شب خواب نمى كرد مگر اندكى و پيوسته به اطراف آسمان نظر مى كرد و چون پادشاهان او را مى طلبيدند بر روى سله او را گذاشته نقل مى كردند و او از بواطن و اسرار ايشان خبر مى داد و امور آينده به ايشان مى گفت و چنان بر پشت افتاده بود و غير چشم و زبانش چيزى از او حركت نمى كرد؛ پس شبى چنين خوابيده بود و به اطراف آسمان نظر مى كرد ناگاه برقى را ديد كه لامع گرديد و اطراف جهان را احاطه كرد پس كواكب را ديد كه مشتعل گرديده اند و دودى از آنها ساطع شد و فرو ريختند و بر يكديگر مى خوردند و به زمين فرو مى رفتند، پس او را از مشاهده اين احوال غريبه دهشتى عظيم عارض شد و چون شب شد امر كرد غلامان خود را كه او را برداشتند و بر قله كوه بلندى گذاشتند و به اطراف آسمان مى نگريست ناگاه ديد كه نورى عظيم ساطع گرديد و بر همه انوار غالب شد و به اقطار آسمان احاطه كرد و آفاق جهان را پر كرد، پس به غلامان خود گفت كه : مرا به زير بريد كه عقلم حيران شد به سبب مشاهده اين انوار و چنان مى يابم كه رحلت من نزديك شده است و امر عظيمى بزودى واقع خواهد شد و چنين گمان مى برم كه خروج پيغمبر هاشمى نزديك باشد؛ و چون صبح طالع شد خويشان و قوم خود را گرد آورد و گفت : امر عظيمى مى بينم و آثار غريبه مشاهده مى نمايم و مى خواهم استعلام اين اسرار از كاهنان هر ديار بكنم .
پس به هر شهر نامه ها نوشت و از آن جمله نامه اى به وشق نوشت و او در جواب نوشت كه : آنچه تو مشاهده كرده اى من نيز ديدم و عنقريب اثر آن ظاهر خواهد شد؛ و نامه اى نيز به زرقا نوشت كه ملكه يمن (144) و اعلم كاهنان آن ديار بود و به كهانت و سحر بر اهل ديار خود غالب شده بود و ديده بسيار تندى داشت كه از سه روز راه مى ديد چنانكه كسى نزديك خود را ببيند و اگر كسى از دشمنانش اراده جدال و قتال با او داشت چند روز پيشتر قوم خود را خبر مى كرد كه فلان دشمن اراده شما دارد و ايشان تدبير دفع او مى كردند، پس سطيح نامه را به صبيح غلام خود داد و بسوى زرقا فرستاد و چون به سه روز يمن رسيد زرقا او را ديد و به قوم خود گفت كه : سواره اى مى آيد كه ميان عمامه اش نامه اى مى نمايد، و بعد از سه روز كه صبيح داخل شد و نامه را به زرقا داد او گفت : خبرى قبيح آورده است صبيح از جانب سطيح و سوال مى نمايد از نور ساطع و روشنى لامع ، بحق پروردگار كعبه كه اين علامت نزديك شدن آجال و يتيم شدن اطفال است و از فرزندان عبد مناف محمد پيغمبر بهم خواهد رسيد بى خلاف .
پس در جواب نوشت : آيات و علامات پيغمبر هاشمى است آنچه نوشته اى ، چون نامه مرا بخوانى از خواب غفلت بيدار شو و از تقصير حذر نما و بزودى سفر كن به جانب مكه كه من نيز متوجه آن مى شوم شايد يكديگر را آنجا ملاقات كنيم و حقيقت اين امر را معلوم كنيم ، اگر بوجود آمده باشد شايد چاره اى در هلاك او بكنيم و پيش از آنكه نور او مشتعل گردد خاموش گردانيم .
چون نامه به سطيح رسيد و بر مضمون آن مطلع گرديد به آواز بلند گريست و در ساعت متوجه مكه معظمه گرديد و با قوم خود گفت كه : من مى روم بسوى آتش افروخته اگر آن را خاموش توانستم كر بسوى شما بر مى گردم والا شما را وداع مى كنم و به شام ملحق مى شوم تا در آنجا بميرم ؛ چون به مكه رسيد ابو جهل و شيبه و عتبه و عاص بن وايل با گروهى از قريش به استقبال او آمدند و گفتند: اى سطيح ! نيامده اى مگر براى امر عظيمى ، اگر حاجتى دارى بر آورده خواهد شد.
سطيح گفت : خدا بركت دهد شما را مرا بسوى شما حاجتى نيست ، آمده ام خبر دهم شما را به آنچه گذشته است و بعد از اين خواهد شد به الهام حق تعالى ، كجايند آنها كه مقدم بودند و در عهد و پيوسته بودند مستحق ستايش ‍ و حمد يعنى فرزندان عبد مناف ؟ آمده ام كه مژده دهم ايشان را به بشير نذير و ماه منير كه نزديك شده است ظهور انوار او، كجاست عبد المطلب و شيران اولاد او؟
و چون گروه قريش اين سخنان را شنيدند ايشان را خوش نيامد و پراكنده شدند، پس حضرت ابو طالب و ساير اولاد عبد المطلب به نزد او آمدن در هنگامى كه نزديك كعبه نشسته بود و گفتند: ما اول نسب خود را به او نمى گوئيم تا علم او را بيازمائيم ، و ابو طالب شمشير و نيزه خود را به غلام سطيح داد به هديه و پيش از آنكه غلام سطيح را اعلام نمايد به نزد او آمد و بر او تحيت فرستاد و سلام كرد پس سطيح گفت : بر شما باد سلام و گوارا باد شما را انعام ، شما از كدام گروه عربيد؟
ابو طالب توريه نمود و گفت : مائيم از گروه بنى جمح .
سطيح گفت : اى بزرگ ! نزد من بيا و دست خود را بر روى من بگذار؛ چون ابو طالب دست بر رويش گذارد گفت : بحق خداوند داناى اسرار و پنهان از ابصار و آمرزنده خطاها و كشف كننده بلاها سوگند مى خورم كه توئى صاحب عهود رفيعه و اخلاق منيعه و توئى كه داده به غلام من به رسم عديه نيزه خطى به شمشير هندى بدرستى كه شمائيد بهترين برااى و بهم خواهد رسيد از تو و برادرت شريفترين ذريتها بدرستى كه تو و آنها كه با تواند از نسل هاشميد كه بهترين اخيار بود و توئى بى شك عم پيغمبر مختار كه وصف كرده اند او را در كتب و اخبار نسب خود را از من مپوشان كه من نيك مى شناسم تو را و نسب تو را.
پس ابو طالب متعجب شد از سخنان او و گفت : اى شيخ ! راست گفتى و خصلتها را نيكو گرديد.
سطيح گفت : سوگند ياد مى كنم بخداوند دايم و ابد بلند كننده آسمان بى عمد و يگانه يكتاى صمد كه از عبد الله بزودى فرزندى بهم رسد كه مردم را هدايت كند به رشد و صلاح و خير و احسان و باطل كند بتان را و هلاك گرداند بت پرستان را، و يارى نمايد او را بر اين امور ياورى كه پسر عم او باشد و صاحب صولتها و حمله ها باشد و به تيغ آبدار دمار از كافران روزگار بر آورد و شك نيست كه تو پدر او خواهى بود اى ابو طالب .
پس بنى هاشم گفتند كه : مى خواهيم اين پيغمبر را براى ما وصف كنى و نعمتهاى او را بيان نمائى .
سطيح گفت : بشنويد از من سخن صحيح ، بزودى ظاهر گردد شخصى نبيل كه رسول باشد از جانب خداوند جليل و زبان سطيح از وصف او كليل است و او مردى است نه بسيار كوتاه نه بسيار بلند با قامتى ارجمند و آن سرور سرش مدور باشد و در ميان دو كتفش علامتى باشد و عمامه بر سر گذارد و پيغمبرى او تا قيامت مستمر باشد و سيد و بزرگ اهل تهامه گردد و در تاريكيها نور از روى انورش ساطع باشد و چون تبسم نمايد از نور دندانهايش جهان روشن گردد و كسى به نيكوئى خلق و خلق او بر زمين راه نرفته است ، شيرين زبان و خوش بيان باشد و در زهد و تقوى و خشوع و عبادت نظير خود نداشته باشد و تكبر و تجبر ننمايد، اگر سخن گويد درست گويد و اگر از او سوال كنند به راستى جواب گويد، ولادتش پاكيزه و از شبهه و فساد نسب منزه باشد و رحمت عالميان باشد و به نور او جهان روشن گردد و به مومنان رووف و بر اصحاب خود مهربان و عطوف و نامش ‍ در تورات و انجيل معروف باشد و فرياد رس مضطر ملهوف و به كرامتها موصوف باشد، نامش در آسمان احمد و در زمين محمد است .
ابو طالب گفت : اى سطيح ! آن شخص را كه ذكر كردى كى معين و ياور او خواهد بود؟
و صفتش را براى ما بيان كن .
گفت : او سيدى است بزرگوار و شيرى است شكار و پيشوائى است نيكو كردار و انتقام كشنده اى است از كفار، مشركان را كاسهاى زهر مرگ چشاند و حمله هاى او زهره شيران را آب گرداند و پيوسته در جنگها به ياد پروردگار خود باشد و محمد صلى الله عليه و آله و سلم وزير باشد و بعد از او در امتش امير باشد، نامش در تورات بريا و در انجيل اليا و نزد قومش ‍ على باشد؛ پس لحظه اى سر در گريبان خاموشى فرو برد و در بحر تفكر غوطه خورد پس به جانب ابو طالب عليه السلام ملتفت شد و گفت : اى سيد بزرگوار! دست مباركت را بار ديگر بر روى من گذار، چون ابو طالب عليه السلام ملتفت شد و گفت : اى سيد بزرگوار! دست مباركت را بار ديگر بر روى من گذار، چون ابو طالب دست بر رويش گذاشت آهى دردناك كشيد و ناله كرد و گفت : اى ابو طالب ! دست برادر خود عبد الله را بگير كه سعادت شما هويدا است و بشارت باد شما را به بلندى مكان و مجد و رفعت شان كه آن دو شاخه كرامت از درخت شما خواهد روئيد، محمد از برادر توست و على از تو.
پس ابو طالب شاد شد، و اين خبرها در ميان اهل مكه شايع گرديد پس ‍ ابوجهل گفت كه : اين اول بليه اى است كه از بنى هاشم به ما نازل شد و شنيدند خبرهاى سطيح را در باب فرزند عبد الله و ابو طالب كه دينهاى ما را فاسد خواهند كرد.
پس ابو طالب ايستاد و به آواز بلند گفت : اى گروه قريش ! بگردانيد از دلهاى خود طيش را و انكار منمائيد آنچه را شنيدند از سطيح ، زيرا مائيم معدن كرامت و شرف و هر كرامت در مكه از ما ظاهر گرديده است و آنچه سطيح گفت علاماتش هويدا شده است ، بزودى آنچه گفت به ظهور خواهد رسيد به رغم انف هر كه نتواند ديد.
ابو طالب سطيح را به خانه برد و او را اعزاز و اكرام تمام نمود و ابوجهل نايره حسد در كانون سينه اش مشتعل گرديد و شرر شرارت و فتنه بر انگيخت و گروهى از اهل فساد در اثاره فتنه و اظهار عصبيت و انكار با او يار شدند، و چون خبر به ابو طالب رسيد به جانب ابطح خراميد و به وعد و وعيد اجتماع اهل فساد را به تفرق مبدل گردانيد و ايشان را به نزد كعبه حاضر نمود، پس منبه (145) بن الحجاج برخاست و گفت : اى ابو طالب ! ما را در تقدم و مزيد رفعت و عزت و شرف شما شكى نيست وصيت جلالت و نجابت و هدايت شما آفاق جهان را پر كرده است وليكن از كياست تو عجب دارم كه بر گفته كاهنى اعتماد نمائى ، مگر نمى دانى كه ايشان مظهر اكاذيب شيطان و مصدر كذب و افترا و بهتانند، بار ديگر او را حاضر گردان كه او را بر محك امتحان كشيم شايد كه از شواهد و علامات صدق يا كذب او امرى ظاهر گردد كه موجب ارتفاع اختلاج شكوك از سينه ها گردد، پس ‍ ابو طالب فرمان داد كه بار ديگر سطيح را حاضر ساختند و چون او را بر زمين گذاشتند به آواز بلند فرياد كرد: اى گروه قريش ! اين چه تشويش و اختلاف و تكذيب و ارتجاف است كه از شما مى بينم و مى شنوم در باب آنچه من اظهار كردم از ظهور پيغمبر صاحب برهان و شكننده اوثان و ذليل كننده كاهنان ؟! والله كه ما شاد نيستيم به ظهور او زيرا كه نزد ولادت او كهانت باطل خواهد شد و در آن وقت سطيح را در زندگانى خيرى نخواهد بود و آرزوى مردن خواهد كرد، اگر خواهيد كه راستى گفتار من بر شما ظاهر گردد مادران و زنان خود را حاضر گردانيد تا من امور عجيبه را بر شما ظاهر گردانم .
گفتند: مگر تو غيب مى دانى ؟
گفت : نه ، وليكن مصاحبى از جن دارم كه از ملائكه سخنان مى شنود و مرا خبر مى دهد، پس جميع زنان مكه را در مسجد حاضر كردند به غير از آمنه و فاطمه بنت است كه عبد الله و ابو طالب ايشان را مانع شدند، و چون حاضر شدند سطيح گفت : مردان از زنان جدا شوند و زنان نزديك من آيند، چون زنان نزديك او رفتند نظر كرد بسوى ايشان خاموش شد.
گفتند: چرا سخن نمى گوئى ؟
سطيح نظر بسوى آسمان كرد و گفت : سوگند مى خورم به حرمت حرمين كه دو تا از زنان خود را حاضر نكرده ايد كه يكى حامله است به فرزندى كه هدايت خواهد كرد مردم را به راه رشاد و خير و سداد و نامش محمد است ، و ديگرى حامله خواهد شد به پادشاه مومنان و سيد اوصياى پيغمبران و وارث علوم انبيا و مرسلان .
چون آمنه و فاطمه حاضر شدند سطيح در ميان زنان اشاره كرد بسوى آمنه و به آواز بلند فرياد كرد و گريست كه : اى صاحبان شرف ! والله اين است حامله به پيغمبر برگزيده و رسول پسنديده ، پس آمنه را پيش طلبيد و گفت : آيا تو حامله نيستى ؟
گفت بلى .
سطيح گفت : اكنون يقينم به گفته خود زياد شد، اين است بهترين زنان عرب و عجم و حامله است به بهترين امم و هلاك كننده هر صنم ، واى بر عرب از او، بتحقيق كه ظهورش نزديك شده است و نورش هويدا گرديده است گويا مى بينم مخالفانش را كشته و در خاك افتاده ، خوشا حال كسى كه تصديق نمايد به پيغمبرى او و ايمان آورد به رسالت كه او ملك و سلطنت او طول و عرض زمين را فرو خواهد گرفت .
پس به جانب فاطمه ملتفت شد و نعره اى زد و بيهوش شد، و چون به هوش ‍ آمد بسيار گريست و به آواز بلند گفت : اين است والله فاطمه دختر اسد مادر امامى كه بتها را بشكند و اميرى كه شجاعان از بر خاك هلاك افكند و در عقلش هيچ گونه خفت نباشد، و هيچ دليرى تاب مقاومت او نيارد، اوست فارس يكتا و شير خدا و مسمى به امير المومنين على پسر عم خاتم انبياء، آه آه ديده ام چه شجاعان و دليران را بر خاك افتاده مى بيند.
چون قريش اين سخنان از سطيح شنيدند شمشيرها از غلاف كشيدند و رو بر او دويدند، و بنى هاشم به حمايت او تيغها برهنه كردند، و ابو جهل ندا كرد: راه دهيد كه من اين كاهن را به قتل رسانم و آتش سينه خود را به خون او فرو نشانم .
پس ابو طالب شمشيرى به جانب او انداخت و سرش را مجروح كرد، خون بر روى نحسش جارى شد، و ابوجهل ندا كرد كه : اى سر كرده هاى قبايل ! اين عار را بر خود مپسنديد و سطيح و آمنه و فاطمه را بكشيد تا از شر آنچه اين كاهن مى گويد ايمن گرديد.
پس همه قريش بر سطيح حمله آوردند و بنى هاشم تاب و مقاومت ايشان نداشتند و غبار فتنه بلند شد و زنان پناه به كعبه بردند و صداها بلند شد؛ و مروى است از آمنه كه گفت : چون شمشيرها را ديدم بسيار ترسيدم ناگاه فرزندى كه در شكم من بود به حركت آمد و صدائى از او ظاهر گرديد و مقارن اين حال صيحه اى عظيم از هوا ظاهر شد كه عقلها از آشيان بدنها پرواز كرد، مردان و زنان همه بيهوش شدند و بر رو در افتادند، پس نظر كردم به جانب آسمان و ديدم كه درهاى آسمان گشوده شده است و سوارى حربه اى از آتش در دست دارد و به آواز بلند مى گويد كه : شما را راهى نيست به ضرر رسانيدن به رسول خدا و منم برادر او جبرئيل ، پس در آن وقت خوف من به ايمنى مبدل گرديد و همه به خانه هاى خود برگشتيم .
و ابو طالب دست عبد الله را گرفت و در پناه كعبه معظمه نشستند، پس منبه بن الحجاج به نزد ابو طالب آمد و گفت : بحمد الله عزت و شرف و غلبه شما بر عالميان ظاهر گرديد وليكن از تو التماس او را قبول نمود و به نزد سطيح آمد و از او معذرت طلبيد و حقيقت حال را به او گفت ، سطيح گفت : اى ابو طالب ! من مى روم و التماس دارم كه چون آن پيغمبر بشير نذير ظاهر شود سلام بسيار از من به او برسانى و بگوئى كه او بشارت داد به ظهور تو و قوم تو او را تكذيب كردند و از جوار تو او را دور كردند، و در اين زودى زنى خواهد آمد بسوى شما كه تصديق بشارت مرا نمايد و زياده از آنچه من اظهار كردم نمايد.
پس سطيح را بر شترى بستند و روانه شد و بنى هاشم به مشايعت او از مكه بيرون رفتند و در اثناى راه راحله اى نمايان شد كه زنى بر آن سوار بود و بسرعت مى آمد، سطيح گفت : اى سادات مكه ! آمد به سوى شما داهيه كبرى يعنى رزقاء يمنى .
پس در اين سخن بودند كه رزقا رسيد و به آواز بلند گفت : اى گروه قريش ! بر شما باد سلام بسيار و به شما معمور باد هر ديار، بدرستى كه ترك وطن خود كرده ام و بسوى ما من شما آمده ام براى آنكه خبر دهم شما را از امرى چند كه نزديك شده است ظهور آنها و بزودى ظاهر گردد در بلاد شما امرى چند بسيار عجيب ؛ و شعرى چند ادا نمود كه دلالت مى كرد بر حقيقت آنچه سطيح ايشان را خبر داده بود، پس گفت : آمده ام شما را بشارت دهم و حذر فرمايم و آنچه شما را به آن مژده دهم براى من و بال است .
عتبه گفت : اين چه سخنان وحشت انگيز است كه از تو ظاهر مى شود، ما را و خود را و عيد مى نمائى به هلاك و استيصال ؟
زرقا گفت : اى ابو الوليد! بحق خداوندى كه بر صراط خلايق را در كمين خواهد بود سوگند مى خورم كه از اين وادى پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه مى خواند مردم را بسوى رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد، پيوسته نور دور روى او گردد و نام او (محمد) باشد و گويا مى بينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و ياور او باشد و در حسب و نسبت به او نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند، دلير باشد در معركه ها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام اوست امير المومنين على ، آه آه از روزى كه او را ببينم و زهى مصيبت مرا از وقتى كه با او در يكسو نشينم ؛ پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت : هيهات ، جزع كردن چه سود بخشد در امرى كه البته آمدنى است ، سوگند مى خورم به آفريننده شمس و قمر و آنكه بسوى اوست باز گشت جميع بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه به شما گفته است از خبر نصيح .
پس نظر تندى بسوى ابو طالب و عبد الله افكند (و عبد الله را پيشتر ديده بود و مى شناخت زيرا كه عبد الله در سالى به يمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را به عقد خود در آورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود، چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوى لقاى كريم او دل از دست داد كيسه زرى بر گرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبد الله شتافت و سلام كرد و پرسيد كه : تو از كدام قبيله از قبايل عربى كه از تو خوشروتر هرگز نديده ام ؟ گفتم : منم عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف سيد اشراف و اطعام كننده اضياف ، زرقا گفت : اى سيد من ! آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن به تو دهم ؟ عبد الله گفت : دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نمى دانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم ، و شمشير خود را از غلاف كشيده بر او حمله كرد، زرقا گريخت و خايب برگشت ، در آن حال عبد المطلب داخل شد و چون شمشير برهنه در دست عبد الله ديد و حقيقت واقعه را از او پرسيد و نقل كرد عبد المطلب گفت : اى فرزند! آن زن كه تو وصف او مى نمائى زرقاى يمنى است و چون نور نبوت را در جبين تو ديده شناخته است و خواست كه آن نور را از تو بگيرد، الحمد لله كه خدا تو را از شر او حفظ نمود) و چون در مكه زرقا عبد الله را ديد شناخت و دانست كه زن خواسته است و آن نور از او به ديگرى منتقل شده است گفت كه : تو آن نيستى كه در يمن ديدم ؟
گفت : بلى .
زرقا گفت : چه شد آن نور كه در جبين تو بود؟
گفت : در شكم زوجه طاهره من آمنه است .
زرقا گفت : شك نيست كه چنين كسى مى بايد كه محل چنان نورى گردد؛ پس صدا بلند كرد كه : اى صاحبان عزت و مراتب ! وقت ظهور آنچه مى گويم نزديك است و امر شدنى را چاره نمى توان كرد، امروز به آخر رسيد متفرق شويد و فردا نزد من حاضر شويد تا شما را به حقيقت آثار مطلع گردانم .
و چون ايشان متفرق شدند و نيمى از شب گذشت زرقا به نزد سطيح رفت و گفت : علامات و آثار ظهور آن انوار را مشاهده كردم و وقت نزديك شده است در اين باب چه مصلحت مى دانى ؟
سطيح گفت : عمر من به آخر رسيده است و من به جانب شام مى روم و در آن ديار مى مانم تا مرگ مرا در رسد، زيرا كه مى دانم كه هر كه سعى كند در اطفا آن نور البته منكوب و مقهور مى شود، و تو را نيز نصيحت مى نمايد كه متعرض دفع آمنه نگردى كه پروردگار آسمانها و زمين نگهدار اوست ، و اگر از من قبول نصيحت نمى كنى دست از من بردار كه من در اين امر با تو موافقت نمى كنم .
و چون صبح طالع شد زرقا بسوى بنى هاشم آمد و سلام كرد بر ايشان و گفت : محفلها همه به شما روشن خواهد شد در هنگامى كه ظاهر شود در ميان شما كسى كه تورات و انجيل و زبور و فرقان از وصف او مشحون است ، واى بر كسى با او دشمنى كند و خوشا حال كسى كه او را متابعت نمايد.
پس بنى هاشم شاد شدند و ابو طالب به زرقا گفت : اگر حاجتى به ما دارى بگو كه حاجت تو بر آورده است .
گفت : مالى از شما نمى خواهم و اعتبارى از شما توقع ندارم وليكن مى خواهم كه آمنه را به من بنمائيد كه از او تحقيق كنم شواهد اخبارى را كه براى شما ذكر كردم ؛ و چون ابو طالب او را به خانه آمنه برد و نظر او بر آمنه افتاد پايش از رفتار ماند و زبانش لال شد و به ظاهر اظهار شادى نمود و باز خبرها از آن مولود مبارك داد و بيرون آمد و در انديشه بود كه حيله اى براى هلاك آمنه برانگيزد، پس با زنى از قبيله خزرج كه او را تكنا مى گفتند و مشاطه آمنه و ساير زنان بنى هاشم بود طرح آشنائى افكند و در شب و روز با او مى بود تا آنكه در شبى از شبها تكنا بيدار شد ديد كه شخصى نزديك سر زرقا نشسته است و با او سخن مى گويد و از جمله سخنان او اين بود كه : كاهنه يمامه آمده است بسوى تهامه و بزودى پشيمان خواهد شد از اراده خود.
چون زرقا اين سخن را شنيد برجست و گفت : تو يار وفادار من بودى چرا در اين مدت بسوى من نيامدى ؟
گفت : واى بر تو اى زرقا! امر عظيم بر ما نازل گرديده است ما به آسمانها مى رفتيم و سخن فرشتگان را مى شنيديم و در اين ايام ما را از آسمانها مى رانند و منادى شنيديم كه در آسمانها ندا مى كرد كه : حق تعالى اراده كرده است كه ظاهر گرداند شكننده بتان و ظاهر كننده عبادت رحمان را، پس ‍ افواج ملائكه ما را نشانه تيرهاى شهاب گردانيده اند و راههاى ما را از آسمان مسدود ساخته اند و آمده ام كه تو را حذر فرمايم .
پس زرقا گفت : برو از پيش روى من كه هر سعى دارم در كشتن اين فرزند خواهم كرد.
آن شخص شعرى چند خواندى كه مضمون آنها آن بود كه : من آنچه شرط خير خواهى بود به تو گفتم و مى دانم كه سعى تو بى فايده است و بجز و بال دنيا و عقبى براى تو ثمره اى نخواهد داشت و البته حق تعالى يارى پيغمبر خود خواهد كرد و از شر هر ساحر و كاهن او را محافظت خواهد نمود؛ و امثال اين سخنان بسيار گفت و پرواز كرد و رفت ، و اين سخنان را تكنا مى شنيد.
و چون صبح شد به نزد زرقا آمد و گفت : چرا تو را غمگين مى يابم ؟
گفت : اى خواهر من ! راز خود را از تو پنهان نمى دارم و غمى كه من در دل دارم مار آواره ديار خود گردانيده است در باب زنى است كه حامله است به فرزندى كه بتها را خواهد شكست و ساحران و كاهنان را ذليل خواهد گردانيد و خانه ها را خراب خواهد كرد و تو مى دانى كه صبر كردن بر آتش ‍ سوزان آسانتر است از صبر كردن بر مذلت و خوارى از دشمنان ، اگر كسى مى يافتم كه مرا يارى كند بر كشتن آمنه هر آينه هر چه آرزوى اوست به او مى دادم و او را توانگر مى گردانيدم ، و كيسه زرى برداشت و در پيش تكنا گذاشت .
چون تكنا ديده اش به زر افتاد دل از دست بداد و گفت : اى زرقا! كار بزرگى نام بردى و امر عظيمى مذكور ساختى و چون مشاطه زنان بنى هاشم شايد چاره اى در اين كار توانم كرد.
زرقا گفت : تدبيرش چنان بايد كرد كه چون به نزد آمنه روى و به مشاطگى او مشغول گردى اين خنجر زهر آلود را بر او زن كه چون زهر در بدن او جارى گردد البته از حليه حيات عارى شود و چون ديه بر تو لازم گردد من ده ديه از جانب تو بدهم به غير آنچه الحال به تو مى دهم و هر سعى كه مرا مقدور است در خلاصى تو مى كنم .
تكنا گفت : قبول كردم اما مى خواهم تدبيرى كنى كه مردان بنى هاشم و ساير اهل مكه را از من مشغول گردانى تا من مشغول مهم تو گردم .
زرقا گفت : چنين باشد.
و در روز ديگر وليمه اى بر پا كرد و جميع اعيان و اشراف مكه را طلب نمود و شراب بسيار در وليمه خود حاضر گردانيد و شتران بسيار كشت ، و چون ايشان را مشغول اكل و شرب گردانيد تكنا را طلبيد و گفت : اكنون وقت است فرصت را غنيمت بايد شمرد و در تمشيت مهم من سعى خود را مبذول بايد داشت .
تكنا خنجر زهر آلود را گرفته متوجه خانه آمنه شد، و چون داخل شد آمنه او را نوازش نمود و گفت : چرا دير به نزد من آمدى و هرگز عادت تو نبود كه اينقدر از من مفارقت كنى ؟
تكنا گفت : اى خاتون ! من به غم روزگار خود درمانده بودم و اگر نعمت شما بر ما نبود به بدترين احوال مى بودم ، اى دختر گرامى ! نزديك من بيا تا تو را مشاطه كنم .
پس چون آمنه در پيش روى تكنا نشست و تكنا گيسوهاى او را شانه كرد و خنجر مسموم را بيرون آورد كه آمنه را هلاك كند، به اعجاز محمدى صلى الله عليه و آله و سلم چنان يافت كه كسى دلش را گرفت و پرده اى در پيش ‍ ديده بى بصيرتش آويخته شد و دستى بر دستش زدند و خنجر از دستش بر زمين افتاد و ناله واحزنا از او بلند شد، پس چون اين صدا به گوش آمنه رسيد و به عقب التفات نمود و خنجر برهنه را مشاهده كرد نعره زد و زنان از هر سوم دويدند و تكنا را گرفتند و گفتند: اى ملعونه ! مى خواستى آمنه را به چه تقصير و جرم هلاك كنى ؟
گفت : مى خواستم او را بكشم و خدا را شكر مى كنم كه بلا را از او دور گردانيد؛ پس آمنه سجده شكر الهى به تقديم رسانيد، و چون زنان از سبب اين اراده شنيع سوال كردند قضيه زرقا را به تمامى ياد كرد و گفت : زرقا را دريابند پيش از آنكه از دست شما بيرون رود، اين سخن بگفت و جان به حق تسليم كرد.
و چون اين آوازه بلند شد كبير و صغير بنى هاشم حاضر شدند و بعد از اطلاع بر واقعه به تفحص زرقا بيرون شتافتند، و ابو طالب در مكه ندا كرد كه : زرقاى ميشومه را دريابيد كه بيرون نرود، و آن ملعونه از قضيه مطلع شده فرار نموده بود و اهل مكه به هر جانب از پى او دويدند و به او نرسيدند. و چون سطيح خبر زرقا را شنيد غلامان خود را امر كرد كه او را برداشتند و متوجه بلاد شام گرديدند.
و پيوسته آمنه نداها و بشارتها از ميان ارض و سما مى شنيد و عبد الله را بر آنها مطلع مى گردانيد، عبد الله او را وصيت به كتمان مى نمود و آمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس نمى نمود، و چون ماه هفتم داخل شد عبد المطلب عبد الله را طلب نمود و گفت : اى فرزند! ولادت آمنه نزديك شده است و در دست ما نيست آنچه لايق وليمه و عقيقه او باشد بايد كه به جانب مدينه روى و بخرى آنچه براى وليمه او مناسب و ضرور است ، پس ‍ عبد الله متوجه مدينه شد و چون به مدينه رسيد به رحمت ايزدى واصل گرديد، و چون خبر به مكه رسيد جميع اهل مكه در مصيبت او گريستند ؛ و (146)؛ بقيه معجزات ولادت را مبسوط تر از آنكه سابقا مذكور شد ايراد نموده است ، و هر چند اخبار كتاب انوار و كتاب شاذان در درجه اعتبار ساير اخبار نيستند وليكن چون مشتمل بر معجزات و مويد به اخبار معتبره بودند ايراد شد و زوايد را از خوف تكرار اسقاط نمود.
 

فهرست

باب چهارم : در بيان احوال شريف آن حضرت است در ايام رضاع و نشو و نمو تا زمان بعثت ، و معجزاتى كه از آن حضرت در اين احوال به ظهور آمده است

در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم متولد شد چند روزى گذشت از براى آن حضرت شيرى بهم نرسيد كه تناول نمايد، پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مى انداخت و حق تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود تا آنكه ابو طالب حليمه سعديه را بهم رسانيد و به او تسليم نمود (147).
و در حديث صحيح ديگر فرمود كه : حضرت امير المومنين عليه السلام دختر حمزه صلى الله عليه و آله و سلم را عرض كرد بر حضرت رسول كه آن حضرت او را به عقد خود در آورند، حضرت فرمود: مگر نمى دانى كه او دختر برادر رضاعى من است ؟ و حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و عم او حمزه از يك زن شير خوره بودند (148).
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : اول مرتبه ثوبيه آزاد كرده ابو لهب آن حضرت را شير داد و بعد از او حليمه سعديه شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند و حليمه پيشتر حمزه را شير داده بود، و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابو طالب به جانب شام رفت و بعضى گفته اند كه : در آن وقت دوازده سال از عمر آن حضرت گذشته بود و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشت بود (149).
و در نهج البلاغه از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى مقرون گردانيد با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق مى داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود رود و هر روز براى من علمى بلند مى كرد از اخلاق خود و امر مى كرد مرا كه پيروى او نمايم ، و هر سال مدتى در كوه حرا مجاورت مى نمود كه من او را مى ديدم و ديگرى او را نمى ديد، و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حال كسى به او ايمان نياورد و مى ديدم نور وحى و رسالت را و مى بوئيدم شميم نبوت را (150).
به سند معتبر منقول است كه : شخصى امام محمد باقر عليه السلام پرسيد از تفسير آيه الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا (151) فرمود كه : حق تعالى موكل مى گرداند به پيغمبران خود ملكى چند را كه احصا مى كنند اعمال ايشان را و ادا مى كنند بسوى ايشان تبليغ رسالت ايشان را، و موكل گردانيد به محمد صلى الله عليه و آله و سلم ملكى عظيم را از روزى كه از شير گرفتند آن حضرت را كه ارشاد مى نمود آن حضرت را بسوى خيرات و مكارم اخلاق و باز مى داشت آن حضرت را از شرور و مساوى اخلاق و ندا مى كرد آن حضرت را السلام عليك يا محمد يا رسول الله در هنگامى كه در سن شباب بود و هنوز به درجه رسالت نرسيده بود، پس گمان مى كرد كه صدا از سنگ و زمين صادر مى شود و كسى را نمى ديد.
و در روايت ديگر از حضرت امير المومنين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هرگز موافقت نكردم پيش از بعثت با اهل جاهليت در كارهائى كه ايشان مى كردند مگر دو مرتبه كه در شب آمدم كه گوش دهم بازى ايشان را و نظر كنم بسوى لعب ايشان پس حق تعالى خواب را بر من مستولى گردانيد كه نديدم و نشنيدم هيچ از لهو و لعب ايشان را پس دانستم كه خدا را خوش نمى آمد، ديگر هرگز نظر به اعمال ايشان نكردم .
و در روايت ديگر فرمود كه : چون در سن هفت سالگى بودم خانه اى شخصى بنا مى كردند و من اعانت ايشان مى كردم ، چون خاك در دامن خود پر كردم و خواستم بردارم و مظنه آن بود كه عورت من مكشوف شود ناگاه صدائى از بالاى سر خود شنيدم كه : بياويز آزار خود را، چون نظر كردم كسى را نديدم ، پس دامان خود را رها كردم و برگشتم (152).
ابن شهر آشوب و قطب راوندى عليه السلام روايت كرده اند از حليمه بنت ابى ذويب كه نام او عبد الله بن الحارث بود از قبيله مضر، و حليمه زوجه حارث بن عبد العزى بود، حليمه گفت كه : در سال ولادت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خشكسالى و قحطى در بلاد بهم رسيد و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر بسوى مكه آمديم كه اطفال از اهل مكه بگيريم و شير بدهيم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه و شتر ماده اى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان آن جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آنقدر شير نمى يافت كه قناعت به آن توان كرد و شبها از گرسنگى ديده اش آشناى خواب نمى شد؛ و چون به مكه رسيديم هيچ يك از زنان ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم را نگرفتند براى آنكه آن حضرت يتيم بود و اميد احسان از پدران مى باشد، و چون من فرزند ديگر نيافتم رفتم آن در يتيم را از عبد المطلب گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر بسوى من افكند نورى از ديده هاى او ساطع شد و آن قره العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت ، و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود، و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد آنقدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود، پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت به ما رو آورد.
و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كرده رو به كعبه آوردم و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرده و به سخن آمده گفت : از بيمارى خود شفا يافت و از ماندگى بيرون آمدم از بركت آنكه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد، و با آن ضعف كه داشت چنان را هوار شد كه هيچ يك از چهار پايان رفيقان ما به آن نمى توانستند رسيد و جميع رفقا از تغيير اين احوال ما و چهار پايان ما تعجب مى كردند، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياد مى شد، گوسفندان و شتران قبيله از چراگاهها گرسنه بر مى گشتند و حيوانات ما سير و پر شير مى آمدند، و در اثناء راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور جبينش بسوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت : حق تعالى مرا موكل گردانيده است به رعايت او، و گله آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند كه : اى حليمه ! نيم دانى كه را تربيت مى نمائى ! او پاكترين پاكان و پاكيزه ترين پاكيزگان است ، و به هر كوه و دشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كردند پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت ؛ و هرگز در جامه هاى خود حدث نكرده و نگذاشت هرگز عورتش ‍ گشوده شود و پيوسته جوانى را با او مى ديدم كه جامه هاى او را بر عورتش ‍ مى افكند و محافظت او مى نمود، پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم پس روزى با من گفت كه : هر روز برادران من به كجا مى روند؟
گفتم : به چرانيدن گوسفندان مى روند.
گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مى كنم .
چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قله كوهى بردند و او را شستند و پاكيزه كردند پس فرزند من بسوى ما دويد و گفت : محمد را دريابيد كه او را بردند، چون به نزد او آمدم ديدم كه نورى از او بسوى آسمان ساطع مى گردد، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم : چه شد تو را؟
گفت : اى مادر! مترس خدا با من است ؛ و بوئى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد نعره اى زد و گفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را متفرق سازد (153) .
و ايضا اين شهر آشوب از حليمه روايت كرده است كه : چون آن حضرت سه ماهه شد بر زمين نشست ، و چون نه ماهه شد با اطفال مى گرديد، چون ده ماهه شد با برادران خود رفت به چرانيدن گوسفندان ، و چون پانزده ماهه شد با جوانان قبيله تير اندازى مى كرد و چون سى ماه از ولادتش گذشت كشتى مى گرفت و جوانان را بر زمين مى افكند، پس او را بسوى جدش بر گردانيدم (154).
از ابن عباس روايت كرده است كه : چون چاشت براى اطفال طعامى مى آوردند آنها از يكديگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد، و چون كودكان از خواب بيدار مى شدند يده هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روشسته و خوشبو از خواب بيدار مى شد (155).
به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه : روزى عبد المطلب نزديك كعبه نشست بود ناگاه منادى ندا كرد كه : فرزندى محمد نام از حليمه نا پيدا شده است ، پس عبد المطلب در غضب شد و ندا كرد كه : اى بنى هاشم و اى بنى غالب ! سوار شويد كه محمد نا پيدا شده است ، و سوگند ياد كرد كه : از اسب به زير نمى آيم تا محمد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قريشى را بكشم ، و در كعبه مى گرديد و شعرى چند مى خواند به اين مضمون كه : اى پروردگار من ! برگردان بسوى من شهسوار من محمد را و نعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان ، پروردگارا! اگر محمد پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.
پس ندائى از هوا شنيد كه : حق تعالى محمد را ضايع نخواهد كرد.
پرسيد كه : در كجاست ؟
ندا رسيد كه : در فلان وادى است در زير درخت خار مغيلان .
چون به آن وادى رفتند آن حضرت را ديدند كه به اعجاز خود از درخت خار رطب آبدار مى چيدند و تناول مى نمايد و دو جوان نزديك او ايستاده اند، چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند، پس از آن حضرت پرسيدند كه : تو كيستى ؟ گفت : منم فرزند عبد الله بن عبد المطلب .
پس عبد المطلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و بر گردانيد و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى آمنه نزد او جمع شده بودند، چون آن حضرت را به خانه آورد به نزد آمنه رفت و بسوى زنان ديگر التفات ننمود.
و يك مرتبه ديگر عبد المطلب آن حضرت را براى گرد آورى شتران خود فرستاد و چون دير شد و مراجعت آن حضرت از هر دره و راهى گروهى را براى تفحص آن حضرت فرستاد و به حلقه در كعبه چنگ زد و مى گفت : آيا برگزيده خود را هلاك خواهى كرد؟! آيا آنچه خبر داده اى از پيغمبر او تغيير خواهى داد؟! و چون آن حضرت مراجعت نمود او را در بر گرفت و بوسيد و گفت : پدرم فداى تو باد بار ديگر تو را پى كارى نخواهم فرستاد مى ترسم كه دشمنان تو را هلاك كنند (156).
از عباس روايت كرده است كه : ابو طالب به او گفت كه : من محمد صلى الله عليه و آله و سلم را با خود مى داشتم و يك ساعت از شب و روز از او مفارقت نمى كردم و هيچ كسى را بر او امين نمى كردم حتى او را در رختخواب خود مى خوابانيدم ، شبى او را امر كردم كه جامه خود را بكند و در فراش با من بخوابد، كراهت از آن حضرت يافتم ، و چون مى خواست جامه خود را بكند مى گفت : اى پدر! روى خود را از من بگردان كه سزاوار نيست كسى را كه نظر كند بسوى بدن من ؛ و چون داخل لحاف من مى شد ميان خود و او جامه اى مى يافتم كه من ميان لحاف نبرده بودم و آن جامه را هرگز نديده بودم و نرمترين جامه ها بود و گويا آن را در ميان مشك غوطه داده بودند، و چون صبح مى شد آن جامه نا پيدا مى شد؛ بسيار بود كه شبها او را در رختخواب نمى يافتم و چون به طلب او بر مى خواستم از ميان لحاف مرا صدا مى زد كه : من در اينجايم اى عم من ، به جاى خود برگرد؛ و در شبها از او دعاها و سخنان غريب مى شنيدم ؛ و روزى گرگى را ديدم كه به نزد آن حضرت آمد و او را بوئيد و بر دور آن حضرت گرديد و تذلل مى كرد و دم خود را بر زمين مى ماليد، و بسيار مى ديدم كه مرد بسيار خوشروئى مى آمد و دست بر سر او مى ماليد و او را دعا مى كرد و نا پيدا مى شد؛ و در خواب ديدم كه همه دنيا مسخر او شد و بلند شد و به آسمان رفت .
روزى از من غايب شد و بسيار از پى او گرديدم ناگاه ديدم كه مى آيد و مردى با او همراه است كه هرگز مانند او نديده بودم پس گفتم : اى فرزند! نگفتم كه از من جدا مشو؟!
آن مرد گفت : مترس هرگاه كه از تو جدا شود من با اويم و او را محافظت مى نمايم (157)؛ و پيوسته از آب زمزم مى آشاميد. و بسيار بود كه ابو طالب در وقت چاشت طعام بر آن حضرت عرض مى كرد او مى گفت : نمى خواهم من سيرم ، و هرگاه ابو طالب مى خواست كه چاشت يا طعام به اولاد خود بخوراند به ايشان مى گفت كه : دست دراز مكنيد تا آن حضرت حاضر شود و تناول نمايد، و چون آن حضرت ابتدا مى نمود از بركت او همه سير مى شدند و طعام به حال خود بود.
و باز از ابو طالب منقول است كه گفت : در شبها از آن حضرت سخنان و دعاها و مناجات مى شنيدم كه تعجب مى كردم ، و عادت عرب نزد در هنگام خوردن و آشاميدن بسم الله بگويند و در طفوليت عادت آن حضرت اين بود كه تا بسم الله نمى گفت نمى خورد و نمى آشاميد و چون از طعام فارغ مى شد الحمد لله مى گفت (158).
و به روايت ديگر: در ابتدا مى گفت : بسم الله الاحد و بعد از فارغ شدن مى گفت : الحمد لله كثيرا و بسيار بود كه به نزد او مى رفتم كه تنها نشسته بود و نورى از سرا و تا به آسمان كشيده بود، و هرگز دروغ و سخن بى فايده از او نشنيدم و هرگز صداى خنده او را نشنيدم ، و با كودكان هرگز در بازى شريك نداشت و نگاه بسوى بازى ايشان نكرد و تنهائى را بهتر مى خواست ، و در وقتى كه آن حضرت هفت ساله بود گروهى از يهودان آمدند و گفتند: ما در كتابهاى خود خوانده ايم كه حق تعالى محمد را از حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد مى خواهيم او را تجزيه كنيم ، پس مرغ فربهى را بريان و در مجلسى كه آن حضرت و جمعى از قريش حاضر بودند آوردند و نزد ايشان گذاشتند و همه خوردند و آن حضرت دست دراز نكرد و پرسيدند كه : چرا تناول نمائى ؟
فرمود كه : اين حرام است و خداوند از خوردن حرام نگاه مى دارد.
گفتند: حلال است اگر مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان شما گذاريم