پس عبد الله خبر داد كه آن مرغان به جانب لشكر حبشه روان شدند،
عبد المطلب اهل مكه را فرمود: برويد بسوى لشكرگاه ايشان و
غنيمتهاى خود را برداريد؛ چون اهل مكه به لشكر گاه ايشان
رسيدند ديدند كه مانند چوبهاى پوشيده افتاده اند، و هر يك از
آن مرغان سه سنگ در منقار و چنگالهاى خود دارند و به هر سنگى
يكى از آن گروه را مى كشند، و چون همه را هلاك كردن برگشتند و
پيش از آن كسى مانند آن مرغان نديده بود و بعد از آن نيز
نديدند، و چون همه هلاك شدند عبد المطلب به نزد خانه كعبه آمد
و چنگ زد در پرده هاى كعبه و شعرى چند خواند كه مضمون آنها حمد
خدا بود بر آن نعمت عظمى ، و برگشت و شعرى چند خواند مشتمل بر
ملامت قريش بر ترك خانه كعبه و اظهار تنهائى خود در برابر آن
داهيه و نگريختن از آن و توكل نمودن بر جناب اقدس الهى
(46).
و به سند صحيح از آن حضرت منقول است كه : چون لشكر پادشاه حبشه
كه براى خرابى كعبه آمده بودند شتران عبد المطلب را به غارت
برده بودند عبد المطلب به نزد او آمد و رخصت طلبيد، ابرهه
پرسيد: براى چه كار آمده است ؟
گفتند: براى شتران او كه برده اند آمده است كه رد نمايند به
او.
پادشاه گفت : اين مرد بزرگ جماعتى است ، من آمده ام كه محل
عبادت آنها را خراب كنم ، او در آن باب شفاعت نمى كند و در باب
شتران خود شفاعت مى كند، اگر سوال مى كرد كه دست از خراب كردن
خانه بردارم ، بر مى داشتم ، پس امر كرد شتران را رد كردند.
عبد المطلب همان جواب گفت كه گذشت ؛ پس عبد المطلب هنگام
مراجعت به فيل بزرگ آنها رسيد كه او را
محمود مى گفتند فرمود: اى محمود!
فيل سر خود را به جواب حركت داد.
فرمود: مى دانى كه چرا تو را آورده اند؟
فيل سر را به جانب بالا حركت داد كه : نه .
فرمود: تو را آورده اند كه خانه پروردگار خود را خراب كنى ،
آيه خواهى كرد؟
فيل با سر اشاره كرد: نه .
پس عبد المطلب به خانه آمد؛ چون صبح روز ديگر شد عزم دخول حرم
كردند، فيل امتناع نمود از دخول حرم ، عبد المطلب بعضى از
موالى را گفت : بر كوه بالا رو و نظر كن و آنچه ببينى مرا خبر
ده ؛ چون بالا رفت گفت : سياهى از طرف دريا مى بينم و نزديك
است كه برسند؛ چون نزديك شدند گفت : مرغان بسيارند و هر يك در
منقار خود سنگريزه دارند به قدر سنگريزه ها كه به انگشتان به
يكديگر مى اندازند يا كوچكتر.
عبد المطلب گفت : بحق خداى عبد المطلب كه قصد اين جماعت دارند،
چون بالاى سر آنها رسيدند سنگها را انداختند و هر سنگى بر سر
يكى از آن گروه آمد و از دبر او خارج شد و او را كشت و هيچيك
از آنها بيرون نرفت مگر يك نفر كه براى قوم خود خبر برد، و چون
ايشان را خبر مى داد ديد يكى از آن مرغان بالاى سر اوست گفت :
چنين مرغان بودند، پس سنگى بر سر او انداخته او را نيز هلاك
كرد
(47).
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حضرت عبد
المطلب به مجلس ابرهه داخل شد تخت ابرهه براى تعظيم او منحنى
شد و ميل كرد
(48).
در حديث صحيح ديگر فرمود: آن مرغان مانند پرستك بودند؛ و به
روايت ديگر: سرشان مثل سرهاى درندگان بود و منقارشان مانند
منقار مرغان
(49).
و در عدد فيلها خلاف است : بعضى گفته اند يك فيل بزرگ بود كه
آن را محمود مى گفتند؛ بعضى گفته اند هشت فيل بودند؛ بعضى گفته
اند دوازده فيل بودند.
و در سبب اين اراده خلاف است : بعضى گفته اند كه در برابر كعبه
معظمه در يمن معبدى ساخته بود و مردم را تكليف مى كرد كه بسوى
آن خانه حج كنند و بر دور آن طواف نمايند، پس شخصى از قريش شب
در آن خانه مانده در و ديوار آن را به فضله خود ملوث نموده
گريخت ، و به اين سبب آن ملعون در خشم شد و سوگند ياد كرد كعبه
را خراب كند
(50).
صاحب كتاب انوار روايت كرده است كه : جمعى از اهل مكه براى
تجارت به حبشه رفتند و داخل كنيسه اى از كنائس نصارى شدند و
آتشى افروختند براى طعام خود و خاموش نكرده بار كردند، بادى
وزيد و آنچه در معبد ايشان بود سوخت ، چون داخل كنيسه خود شدند
پرسيدند: كى اين كار را كرده است ؟ گفتند: جمعى از تجار مكه در
اينجا آتش افروخته اند، به آن سبب كنيسه سوخته است ؛ چون خبر
به پادشاه رسيد در غضب شد و وزير خود ابرهه بن الصباح را
فرستاد با چهار صد فيل و صد هزار مرد جنگى و گفت : كعبه ايشان
را خراب كن و سنگهاى او را در درياى جده بينداز و مردان آنها
را بكش و اموال آنها را غارت كن و احدى از ايشان را مگذار، پس
ابرهه با تهيه تمام به جانب مكه روان شد و اسود بن مقصود را
چرخچى
(51) لشكر خود كرده با بيست هزار كس پيش فرستاد
و گفت : برو و مردان و زنان ايشان را بگير و احدى از آنها را
مكش تا من بيايم كه مى خواهم آنها را به عذابى بكنم كه احدى از
عالميان را چنان عذابى نكرده باشند.
چون اين خبر به مكه رسيد اهل مكه اولاد و اموال خود را جمع
كرده عزم گريختن نمودند، عبد المطلب ايشان را نصيحت كرد كه :
اين ننگ است بر شما كه از كعبه دور شويد.
گفتند: ما را تاب مقاومت ايشان نيست اگر بر ما دست يابند همه
را مى كشند.
عبد المطلب فرمود: خداى خانه نمى گذارد ايشان بر خانه ظفر
يابند و اگر شما نيز پناه به خانه بريد به شما نيز دست نخواهند
يافت .
ايشان نصيحت آن حضرت را قبول نكرده متفرق شدند، بعضى به كوهها
و دره ها گريختند و بعضى به دريا نشستند، عبد المطلب فرمود: من
از خدا شرم مى كنم كه از خانه و حرم او بگريزم و من از جاى خود
حركت نمى كنم تا حق تعالى ميان ما و ايشان حكم كند.
پس اسود ماند تا ابرهه با آن فيلهاى عظيم و لشكر گران به او
ملحق شدند و رو به مكه آوردند و جميع چهار پايان اهل مكه را به
غارت بردند و از عبد المطلب هشتاد ناقه سرخ مو بردند، چون خبر
به عبد المطلب رسيد فرمود: الحمد لله مال خدا بود و براى ضيافت
اهل خانه او و حاجيان خانه او نگاهداشته بودم ، اگر به من
برگرداند او را شكر خواهم كرد اگر بر نگرداند باز شكر خواهم
كرد.
پس عبد المطلب جامه هاى خود را پوشيده و رادى لوى بن غالب را
بر دوش افكند و كمر بند ابراهيم خليل عليه السلام را بر كمر
بست و كمان اسماعيل ذبيح عليه السلام را بر دوش افكند و بر اسب
خود سوار شده بسوى لشكر ابرهه روان شد، خويشان او سر راه بر او
گرفتند و گفتند: نمى گذاريم تو را بر وى به نزد ظالمى كه حرمت
خانه خدا و حرم او را نمى داند.
فرمود: اى قوم ! من از قدرت و لطف خدا مى دانم آنچه شما نمى
دانيد، دست از من برداريد انشاء الله بزودى بسوى شما بر مى
گردم .
پس روانه شد، چون نظر آن قوم بر او افتاد از حسن و ضياء او
متعجب و از مهابت او بر خود بلرزيدند و به نزد او آمده التماس
كردند كه : برگرد و نزد اين جبار مرو كه سوگند خورده است احدى
از شما را زنده نگذارد و ما را رحم مى آيد بر تو با اين حسن و
جمال و كمال به تيغ او كشته شوى .
عبد المطلب گفت : شما مرا به مجلس او بريد و نصيحت را ترك
كنيد.
چون خبر عبد المطلب را به ابرهه رسانيدند و شجاعت و جرات او را
ذكر كردند امر كرد كه ملازمانش شمشيرها كشيدند و فيل بزرگ را
به مجلس طلبيد و تاج خود را بر سر نهاد و امر به احضار عبد
المطلب نمود، و آن فيل را مذموم
مى گفتند و بر سرش دو شاخ از آهن تعبيه كرده بودند كه اگر بر
كوهى مى زد خراب مى كرد، و بر خرطومش دو شمشير بسته بودند، و
جنگ تعليمش داده بودند؛ و امر كرد چون عبد المطلب به مجلس در
آيد آن فيل را بر او حمله دهند.
چون عبد المطلب به مجلس داخل شد جميع حضار را از او دهشتى عظيم
بهم رسيد، چون فيل را به او حمله دادند به نزد آن حضرت آمد و
سر بر زمين نهاده ذليل و منقاد شد؛ ابرهه از مشاهده اين احوال
متحير ماند و از دهشت بر خود لرزيد و به غايب تعظيم و تكريم آن
حضرت را در كنار خود نشانيد و عرض كرد: چه نام دارى كه از تو
خوشروتر و نيكوتر نديده ام و هر حاجت بطلبى روا كنم و اگر گوئى
برگردم بر مى گردم ؟
عبد المطلب فرمود: مرا با اينها كارى نيست ، اصحاب تو شترى چند
از من برده اند و آنها را براى حاجيان بيت الله مهيا كرده بودم
، بگو به من باز دهند.
ابرهه حكم كرد آنها به او پس دادند و گفت : ديگر حاجتى دارى ؟
گفت : نه .
ابرهه گفت : چرا در باب بلد خود سوال نمى كنى كه من سوگند ياد
كرده ام كه كعبه شما را خراب كنم و مردان شما را بكشم ؟ وليكن
قدر تو را بزرگ يافتم و اگر در اين باب شفاعت نمائى شفاعت تو
را قبول مى كنم .
عبد المطلب فرمود: مرا با آن كارى نيست ، چون آن خانه صاحبى
دارد كه محتاج به شفاعت من نيست ، اگر خواهد دفع ضرر از خانه
خود مى تواند كرد.
ابرهه گفت : اينك از عقب تو مى آيم با فيل و لشكر، كعبه و
نواحى آن را خراب مى كنم و ساكنان آن را به قتل مى رسانم .
عبد المطلب فرمود: اگر تو اى بكن ؛ و بسوى مكه برگشت ، و چون
بر فيل بزرگ گذشت ، فيل او را سجده كرد پس وزراء و مصاحبان
ابرهه او را ملامت كردند كه : چرا او را گذاشتى برود؟
گفت : مرا ملامت مكنيد كه چون او را ديدم هيبتى عظيم از او در
دل من پيدا شد، مگر نديديد فيل او را سجده كرد؟ اكنون بگوئيد
در اين امر كه اراده كرده ايم چه مصلحت مى دانيد؟
گفتند: آنچه پادشاه فرموده البته بايد بعمل آوريم ، پس با لشكر
روى بسوى مكه آوردند.
و چون عبد المطلب به مكه برگشت قوم خود را گفت : بر ابو قيس
بالا رويد، و خود به كعبه در آويخت و به نور محمد صلى الله
عليه و آله و سلم توسل جسته به درگاه تعالى تضرع و زارى نمود
كه : الها! خانه خانه توست و ما همه عيال و ساكنان حرم توئيم و
هر كس حمايت خانه و اهل خانه خود مى نمايد، و مانند اين سخنان
مى گفت و تضرع مى نمود، ناگاه صداى هاتفى را شنيد كه گفت :
دعاى تو مستجاب شد و به مطلب خود رسيدى به بركت نورى كه در
جبين توست ، پس رو به قوم خود آورد و گفت : بشارت باد كه نور
جبين خود را ديدم كه بلند شد و از بركت آن شما نجات خواهيد
يافت .
در اين سخن بودند كه ديدند غبار لشكر مخالف بلند شد، و چون
غبار فرو نشست فيلها ديدند كه سرا پاى آنها را آهن پوشانيده
بودند و مانند كوه در جلو لشكر خود باز داشته بودند، چون به حد
حرم رسيدند فيلها ايستادند و هر چند فيل بانان آنها را زجر
كردند قدم در حرم ننهادند، و چون روى آنها را از حرم بر مى
گردانيدند مى دويدند.
اسود گفت : جادو كرده اند فيلهاى شما را؛ و خبر به سوى ابرهه
فرستاد كه چنين واقعه اى رو داده .
ابرهه چون اين خبر بشنيد ترس او زياده شد و به نزد اسود فرستاد
كه : مكرر كار خود را تجربه كرديم و از تجربه خود گذشتن طريق
عقل نيست ، رسولى بسوى اين قوم بفرست و از ايشان طلب صلح بكن و
خبر فيل را مخفى دار كه باعث جرات ايشان نشود و بگو به عدد
آنچه از مردان ما تلف شده است از قوم خود به ما بدهند و آنچه
از كنيسه ما فاسد كرده اند تاوان بدهند تا ما بر گرديم .
چون رسول ابرهه به نزد اسود آمد و رسالت او را گفت ، و آن رسول
مردى بود به شجاعت معروف و حناطه
نام داشت و بسيار به شجاعت خود مغرور بود و با لكشرها به
تنهائى مقاومت مى كرد و خلقتى مهيب داشت ، اسود به او گفت : تو
رسول من باش بسوى اين گروه شايد به سبب تو ميان ما و ايشان صلح
شود.
حناطه گفت : مى روم و اگر قبول صلح نكنند سرهاى ايشان را به
نزد تو مى آورم .
چون حناطه به مكه آمد و نظرش به عبد المطلب افتاد دهشتى عظيم
بر او غالب شد و بر خود بلرزيد و ساكت ماند؛ عبد المطلب فرمود:
به چه كار آمده اى ؟
عرض كرد: اى مولاى من ! بر ابرهه فضل شما ظاهر گرديد و حرم را
به شما بخشيد و از شما طلب مى نمايد كه ديه آنها كه كشته شده
اند بدهيد يا مردانى چند به عدد آنها از قوم خود بدهيد و قيمت
آنچه در كنيسه تلف شده است تسليم نمائيد تا لشكر را برگرداند.
عبد المطلب فرمود: ما هرگز بيگناه را به عوض مجرم مواخذه نمى
كنيم ؛ عادت ما امانت و عدالت است و دست خود را پيوسته از ستم
باز داشته ايم و خلاف فرموده خدا نمى كنيم ، و اما آنچه در باب
كعبه گفتى ، من گفتم كه آن صاحبى دارد كه قادر است دفع ضرر را
آن بكند، والله كه هيچ پروا نمى كنم از او و از خيل و حشم او.
حناطه چون اين سخنان بشنيد در خشم شد و قصد هلاك آن حضرت نمود،
عبد المطلب گريبان او را گرفته بلند كرد و بر زمين زد و فرمود:
اگر نه تو ايلچى
(52) بودى الحال تو را هلاك مى كردم .
پس حناطه بسوى اسود برگشت و گفت : به اين گروه سخن گفتن فايده
ندارد و مكه خالى است مى بايد بر ايشان تاخت .
چون به نزديك حرم رسيدند گروهى چند از مرغان ديدند كه چون ابر
بر بالاى سر آنها صف كشيدند و شبيه پرستك بودند و هر يك سه سنگ
يكى در منقار و دوتا در چنگال برداشته بودند و سنگها از عدس
كوچكتر و از نخود بزرگتر نبود.
چون لشكر را نظر بر آن مرغان بترسيدند و گفتند: چيست اين مرغان
كه هرگز مثل آنها نديده ايم ؟
اسود گفت : بر شما باكى نيست ، مرغى چندند كه روزى براى جوجه
هاى خود مى برند.
پس كمان خود را طلبيد و تيرى به جانب آنها افكند پس آن مرغان
به فرياد آمدند، منادى ندا كرد از آسمان : اى مرغان اطاعت
كنند! اطاعت پروردگار خود كنيد به آنچه مامور شده ايد بدرستى
كه غضب خداوند جبار بر اين كفار شديد شده است .
پس مرغان سنگها را انداختند، سنگ اول بر سر حناطه آمد و خود او
را شكافت و در مغز سرش پنهان شد و از دبرش بيرون رفت و به زمين
فرو شد و او بر خاك افتاد، پس آن لشكر از جانب چپ و راست متفرق
شدند و مرغان از پس آنها مى رفتند و سنگ بر سرشان مى ريختند تا
همه هلاك شدند و اسود نيز هلاك شد و ابرهه گريخت ناگاه در
اثناى راه دست راستش افتاد پس دست چپش پاهايش افتاد و چون به
منزل رسيد و قصه را نقل كرد سرش افتاد.
شخصى از حضرت موت برادر خود را تكليف حضور در آن عسكر نمود و
آن برادر ابا نمود و گفت : من هر گز به جنگ خانه خدا نيايم ، و
آن برادر كه رفت چون اين واقعه را ديد گريخت و به برادر خود
ملحق شد و قصه را به او نقل كرد، چون سر به جانب بالا كرد يكى
از مرغان را بر بالاى سر خو ديد پس آن مرغ سنگى انداخته و او
را هلاك كرد.
عبد المطلب در عرض اين احوال مشغول تضرع و ابتهال بود و به نور
مقدس محمدى صلى الله عليه و آله و سلم توسل مى جست و عرض مى
كرد: پروردگارا! به بركت نورى كه به ما بخشيده اى ما را از اين
اندوه و شدت فرجى كرامت فرما و بر دشمنان خود نصرت ده .
چون فيها را گريخته و دشمنان را مرده ديدند به شكر الهى قيام و
غنائم دشمن را متصرف شدند
(53).
فصل پنجم : در
بيان حفر زمزم و قربانى كردن عبد الله و سايراحوال عبد المطلب
و اولاد آن حضرت است
شيخ كلينى و غير او روايت كرده
اند كه : در كعبه دو غزال از طلا بود و پنج شمشير، چون قبيله
خزاعه غالب شدند بر قبيله جر هم و خواستند كه حرم را از ايشان
بگيرند جرهم آن شمشيرها و دو آهوى طلا را در چاه زمزم افكندند
و آن چاه را به سنگ و خاك انباشته كردند به نحوى كه اثرش ظاهر
نبود كه ايشان آنها را بيرون نياورند؛ و چون قصى جد عبد المطلب
بر خزاعه غالب شد و مكه را از ايشان گرفت موضع زمزم بر ايشان
مشتبه ماند و ندانستند تا زمان عبد المطلب كه رياست مكه معظمه
به او منتهى شد، و در پيش كعبه فرشى از براى او مى گستردند كه
براى ديگرى در آنجا فرشى نمى گستردند، شبى نزد كعبه خوابيده
بود در خواب ديد كه شخصى با او گفت :
حفر نما بره را چون بيدار شد ندانست كه
بره چيست ؛ شب ديگر در همان موضع
به خواب رفت و همان شخص را در خواب ديد كه گفت :
حفر نما طيبه را؛ پس شب سوم به
خواب او آمد و گفت : حفر نما مضنونه را
پس شب چهارم به خواب آمد و گفت : حفر
نما زمزم را كه هرگز آبش تمام نشود و بياشامند از آن حاجيان و
بكن آن را در جايى كه كلاغ بال سفيدى نشيند نزد سوراخ موران
در برابر چاه زمزم سوراخى بود كه موران از آن بيرون مى
آمدند و هر روز كلاغ بال سفيدى مى آمد و آن موران را بر مى
چيد.
چون عبد المطلب اين خواب را ديد تعبير خوابهاى خود را فهميد و
موضع زمزم را دانست ، پس نزد قريش آمد و فرمود: من چهار شب
خواب ديدم در باب كندن زمزم و آن مايه فخر و عزت ماست ، بيائيد
تا آن را حفر نمائيم ، ايشان قبول نكردند، پس خود متوجه كندن
آن شد و يك پسر داشت در آن وقت كه او را حارث مى گفتند و او را
يارى مى كرد بر كندن زمزم ، چون كار بر او دشوار شد به نزد
كعبه آمد و دستها بسوى آسمان بلند كرد و به درگاه حق تعالى
تضرع نمود و نذر كرد كه اگر خدا ده پسر او را روزى كند يكى از
آنها را كه دوست تر دارد قربانى كند.
پس چون بسيار كند و رسيد به جايى كه عمارت حضرت اسماعيل در چاه
نمايان شد و دانست كه به آب رسيده است
الله اكبر گفت : پس قريش گفتند
الله اكبر و گفتند: اى پدر حارث ! اين فخر و كرامت ماست
و ما را در آن بهره اى هست و بر تو آن را مسلم نخواهيم گذاشت .
عبد المطلب فرمود: شما را در حفر آن يارى نكرديد، اين مخصوص من
و فرزندان من است تا روز قيامت
(54).
و به سند معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام منقول است كه
: چون عبد المطلب زمزم را حفر نمود و به قعر چاه رسيد از يك
جانب چاه بوى بدى وزيد كه او را ترسانيد و فرزندش حارث به آن
سبب از چاه بيرون آمد و او تنها ماند، و ثبات قدم نمود و ديگر
كند تا آنكه به چشمه اى رسيد كه از آن بوى مشك ساطع بود، چون
يك ذراع ديگر كند خواب او را ربود و در خواب ديد مرد بلند دست
خوشروى خوش موى نيكو جامه خوشبوئى به او گفت :
بكن تا غنيمت يابى و اهتمام نما تا سالم
بمانى ، و آنچه بيانى ذخيره منام تا وارثان تو قسمت كنند بلكه
خود صرف كن ، شمشيرها از غير توست و طلا از توست ، قدر تو از
همه عرب بزرگتر است ، پيغمبر عرب از تو بيرون خواهد آمد، و ولى
اين امت و وصى آن پيغمبر از تو بهم خواهد رسيد، و از نسل تو
خواهد بود اسباط و نجيبان و حكما و دانايان و بينايان و
شمشيرها از ايشان خواهد بود، و پيغمبرى آن پيغمبر در قرن بعد
از تو خواهد بود و خدا به او زمين را به نور هدايت روشن گرداند
و شياطين را از اقطار زمين بيرون كند و ذليل گرداند ايشان را
بعد از عزت و هلاك گرداند ايشان را بعد از قوت ، و بتها را
ذليل و عابدان آنها را به قتل رساند هر جا كه باشند، و بعد از
او باقى ماند ديگرى از نسل تو كه برادر و وزير او باشد و سنش
از او كمتر باشد، او بتها را در هم شكند و در همه امور مطيع آن
پيغمبر باشد، و آن پيغمبر هيچ امرى را از او مخفى ندارد و هر
داهيه اى كه بر او واقع شود با او مشورت نمايد.
چون عبد المطلب از خواب بيدار شد و در امر اين خواب متحير
ماند، ناگاه در پهلوى خود سيزده شمشير ديد، چون آنها را گرفت و
خواست بيرون آيد با خود انديشه كرد كه : چگونه بيرون روم كه
هنوز حفر را تمام نكرده ام ؟ چون يك شبر ديگر كند شاخها و سر
آهوى طلا پيدا شد وقتى كه بيرون آورد ديد بر آن نقش كرده اند:
لا اله الله ، محمد رسول الله ، على ولى
الله ، فلان خليفه الله و معنى فقره آخر اين است كه
حضرت صاحب الامر عليه السلام خليفه خداست .
پس چون عبد المطلب آب را بيرون آورد و آنها را برداشته خواست
از چاه بالا رود شيطان را به صورت مار سياهى ديد كه پيش از او
از چاه بالا مى رود، شمشير زد و اكثر دمش را انداخته و نا پيدا
شد، حضرت قائم عليه السلام او را تمام كش خواهد نمود.
پس عبد المطلب خواست مخالفت از خواب كند و شمشيرها را بر در
خانه كعبه نصب نمايد، پس چون به خواب رفت همان شخص را مجددا در
خواب ديد كه به او خطاب نمود: اى شيبه الحمد! شكر كن پروردگار
خود را زيرا كه بزودى تو را زبان زمين خواهد كرد و نام نيك تو
را در عالم منتشر خواهد كرد و جميع قريش بعضى به خوف و بعضى به
طمع پيروى تو خواهند نمود، شمشيرها را در جاهاى خود قرار ده .
عبد المطلب چون از خواب بيدار شده با خود گفت : اگر آن كه در
خواب مى بينم از جانب پروردگار من است ، امر امر اوست ، و اگر
شيطان است همان خواهد بود كه دم او را قطع كردم .
چون شب شد و باز به خواب رفت گروهى بسيار از مردان و اطفال ديد
كه به نزد او آمدند و گفتند: ما اتباع فرزنداند توئيم و ما در
آسمان ششم ساكنيم ، شمشيرها از تو نيست ، دخترى از قبيله بنى
مخزوم خواستگارى نما و بعد از او از ساير قبائل عرب دختران
بخواه ، اگر مال ندارى حسب بزرگ دارى و مردم دختر به تو خواهند
داد و اين سيزده شمشير را به فرزندان آن دختر كه از بنى مخزوم
است بده و بيش از اين براى تو بيان نمى كنم ، يكى از آن
شمشيرها از دست تو نا پيدا مى شود و در فلان كوه پنهان خواهد
شد و ظاهر شدن آن علامت ظهور قائم آل محمد عليه السلام خواهد
بود.
پس عبد المطلب بيدار شد و شمشيرها را رد گردن خود انداخت و
بسوى ناحيه اى از نواحى مكه روان شد، پس يك شمشير كه از همه
نازكتر و لطيفتر بود ناپيدا شد و از همان موضع ظاهر خواهد شد
براى حضرت قائم عليه السلام .
پس احرام بست به عمره و داخل مكه شد و به آن شمشيرها و آهوها
بيست و يك طواف كرد و در اثناى طواف مى گفت : خداوندا! وعده
خود را راست گردان و گفتار مرا ثابت گردان و ياد مرا منتشر
گردان و بازوى مرا محكم كن .
پس شمشيرها همه را به فرزندان مخزوميه داد و آن دوازده شمشير
به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و يازده امام تا امام
حسن عسكرى عليهم السلام رسيد براى هر يك از ايشان يك شمشير بود
و شمشير امام دوازدهم در زمين مخفى شد و زمين به آن حضرت تسليم
خواهد نمود
(55).
و در حديث موثق منقول است كه : ابن فضال از حضرت امام رضا عليه
السلام سوال نمود از معنى قول حضرت رسول صلى الله عليه و آله و
سلم كه : منم فرزند دو ذبيح - يعنى دو كس كه هر يك را براى خدا
قربانى مى خواستند بكنند -، فرمود: يعنى اسماعيل پسر ابراهيم
عليه السلام و عبد الله پسر عبد المطلب ؛ اما اسماعيل پس آن
فرزند حليم است كه حق تعالى بشارت داد به او ابراهيم عليه
السلام را و چون با او مشغول اعمال حج شد ابراهيم عليه السلام
به او فرمود: در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كردم پس نظر و فكر
كن چه مى بينى و چه صلاح مى دانى ؟ عرض كرد: اى پدر! بكن به
آنچه مامور خواهى گرديد - و نگفت بكن اى پدر آنچه ديدى - بزودى
خواهى يافت مرا اگر خدا خواهد از صبر كنندگان .
پس چون ابراهيم عليه السلام عازم گرديد بر ذبح او حق تعالى فدا
كرد او را به گوسفندى سياه و سفيد كه در سياهى مى خورد و در
سياهى مى آشاميد و در سياهى نظر مى كرد و در سياهى راه مى رفت
و در سياهى بول و پشكل مى انداخت ، و پيش از آن چهل سال در
باغهاى بهشت چريده بود و از رحم ماده بيرون نيامده بود بلكه حق
تعالى فرموده بود: باش ، پس هست شده بود براى آنكه فداى
اسماعيل عليه السلام باشد؛ پس هر گوسفند كه در منى كشته مى شود
فداى آن حضرت است تا روز قيامت .
و ذبيح ديگر قصه اش آن است كه : حضرت عبد المطلب عليه السلام
به حلقه در كعبه چسبيده و دعا كرد كه حق تعالى ده پسر او را
كرامت فرمايد و نذر كرد با خدا كه اگر اين نعمت براى او حاصل
گردد يكى از ايشان را قربانى كند؛ پس حق تعالى ده پسر او را
كرامت كرد، گفت : خدا براى من وفا كرد من نيز بايد به نذر خود
وفا كنم ؛ پس فرزندان خود را داخل خانه كعبه نمود و سه دفعه
ميان ايشان قرعه زد و هر مرتبه به نام عبد الله (پدر حضرت رسول
صلى الله عليه و آله و سلم ) - كه گرامى ترين اولاد او نزد او
بود - بيرون آمد، پس او را خوابانيد و به ذبح او عازم گرديد،
چون اين خبر به اكابر قريش رسيد جمع شدند و او را از آن عمل
ممانعت كردند، زنان عبد المطلب حاضر و صدا به شيون بلند كردند،
پس عاتكه دختر عبد المطلب گفت : اى پدر! عذر ميان خود و خدا
تمام كن در كشتن فرزند خود.
عبد المطلب گفت : اى فرزند! چگونه عذر تمام كنم كه توئى صاحب
بركت ؟
عاتكه عرض كرد: اى پدر! اين شتران كه دارى در حرم مى چرند ميان
آنها و فرزند خود قرعه بينداز و زياده كن آنقدر كه حق تعالى
راضى گردد.
پس عبد المطلب شتران را حاضر گردانيد و ده شتر جدا كرد و ميان
آنها و عبد الله قرعه زد، به نام عبد الله بيرون آمد، پس ده ده
زياد مى كرد و به نام عبد الله بيرون مى آمد، تا آنكه چون به
صد شتر رسيد قرعه به نام شتران بيرون آمد، پس همه قريش صدا به
تكبير بلند كردند به حدى كه كوههاى مكه از صداى ايشان بلرزيد.
پس عبد المطلب فرمود: تا سه نوبت قرعه به نام شتران بيرون
نيايد دست از عبد الله بر نمى دارم ؛ پس دو مرتبه ديگر ميان
عبد الله و صد شتر قرعه انداختند، باز قرعه به نام صد شتر
بيرون آمد.
پس زبير و ابو طالب و خواهران ايشان عبد الله را از زير دست
عبد المطلب كشيدند و پوست روى نازك نورانيش كنده شده بود از
سائيدن به زمين ؛ پس آن يگانه گوهر را دست به دست مى
گردانيدند و مى بوسيدند و سجده هاى شكر الهى بر سلامتى او مى
كردند و خاك از روى مباركش پاك مى كردند؛ امر نمود عبد المطلب
كه شتران را در حزوره كه در ميان
صفا و مروه واقع است نحر كردند و احدى را از گوشت آنها منع
نكردند، و اين از جمله سنتهاى عبد المطلب بود كه خدا در اسلام
جارى نمود كه ديه هر مرد مسلمان صد شتر باشد
(56).
و در حديث موثق ديگر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است
كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: فرزندان عبد
المطلب ده نفر بودند به غير از عباس
(57).
و ابن بابويه عليه الرحمه گفته است كه : نامهاى ايشان عبد الله
، ابو طالب ، زبير، حمزه حارث ، غيداق ، مقوم ، حجل ، عبد
العزى (ابو لهب )، و ضرار و عباس بود؛ و حارث از همه بزرگتر
بود؛ و بعضى گفته اند: مقوم و
حجل يكى بودند.
و عبد المطلب ده نام داشت كه سلاطين او را به آن نامها مى
شناختند: عامر، شيبه الحمد، سيد البطحا، ساقى الحجيج ، ساقى
الغيث ، غيث الورى فى العام الجدب ، ابو الساده العشره ، عبد
المطلب ، حافر زمزم
(58).
و در حديث ديگر از آن حضرت منقول است كه : اول كسى كه براى او
قرعه زدند براى حضرت يونس عليه السلام ، پس عبد المطلب نه پسر
براى او بهم رسيد نذر كرد كه اگر پسر دهم براى او بهم رسد
قربانى كند او را براى خدا و چون حضرت عبد الله متولد شد و
نتوانست او را ذبح كند براى آنكه حضرت رسول صلى الله عليه و
آله و سلم در پشت او بود، پس ده شتر آورد و قرعه زد، به نام
عبد الله بيرون آمد، و ده ده زياد كرد تا آنكه به صد شتر رسيد
پس به نام شتر در آمد، عبد المطلب گفت : انصاف نيست كه چندين
مرتبه به نام عبد الله بيرون آيد و يك مرتبه به نام شتر و من
به آخر عمل كنم ؛ و چون سه نوبت به اسم شتر بيرون آمد گفت :
الحال دانستم كه پروردگار من به فدا راضى شده است ؛ پس صدا شتر
را نحر كرد
(59).
مولف ديگر كه : از كردار حضرت عبد المطلب معلوم مى شود كه نذر
قربانى كردن فرزند در شريعت ابراهيم عليه السلام سنت بوده است
، و محتمل است كه اين مخصوص عبد المطلب بوده و به آن ملهم شده
باشد.
و ابن ابى الحديد و صاحب كتاب انوار و غير ايشان روايت كرده
اند كه : چون حضرت عبد المطلب آب زمزم را جارى ساخت آتش حسد در
سينه ساير قريش مشتعل گرديده گفتند: اى عبد المطلب ! اين چاره
از جد ما اسماعيل است و ما را در آن حقى هست پس ما را در آن
شريك گردان .
عبد المطلب فرمود: اين كرامتى است كه حق تعالى مرا به آن مخصوص
گردانيده است و شما را در آن بهره اى نيست ؛ بعد از مخاصمه
بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه اى كه در قبيله بنى سعد و
در اطراف شام مى بود.
پس عبد المطلب با گروهى از فرزندان عبد مناف روانه شدند و از
هر قبيله اى از قبائل قريش چند نفر با ايشان رفتند به جانب شام
؛ در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود
آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از
ايشان مضايقه كردند؛ چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبد المطلب
گفت : بيائيد هر يك براى خود قبرى كردند؛ چون تشنگى بر ايشان
بر ايشان غالب شد عبد المطلب گفت : بيائيد هر يك براى خود قبرى
بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى
از ما دفن نكرده در اين بيابان بماند بهتر است از آنكه همه
بمانيم ؛ چون قبرها كندند و منتظر مرگ نشستند عبد المطلب گفت :
چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نا اميد از رحمت الهى گرديدن
از عجز يقين است ، بر خيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت
فرمايد.
پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند، چون عبد المطلب
بر ناقه خود سوار گرديد از زير پاى ناقه اش چشمه آبى صاف و
شيرين جارى شد، پس عبد المطلب گفت :
الله اكبر، و اصحابش همه تكبير گفتند و آب خوردند و
مشكهاى خود را پر آب كردند و قبائل قريش را طلبيده كه : بيائيد
و ببينيد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد.
چون قريش آن كرامت عظمى را از عبد المطلب ديدند گفتند: خدا
ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست و
ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمى كنيم ، آن پروردگارى كه در
اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است ؛ پس
برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلم داشتند(60).
صاحب كتاب انوار ذكر كرده است كه : چون عبد المطلب بسيار به ته
برد چاه زمزم را و آهوى طلا و شمشيرهاى بسيار و زرهى چند در آن
يافت ، پس باز قريش دعوى نصيب خود از آنها كردند و آن حضرت
به قرعه قرار داد، پس دو تير زرد به نام كعبه و دو تير سياه به
اسم خود و دو تير سفيد به اسم قريش و آن شش تير را به شخصى داد
كه داخل كعبه كرد؛ پس دو تير زرد كه به نام كعبه بود براى
آهوها بيرون آمد و دو تير سياه براى شمشيرها و زره ها بيرون
آمد و تيرهاى قريش براى هيچيك از آنها بيرون نيامد. پس عبد
المطلب شمشيرها و زره ها بيرون آمد و تيرهاى قريش براى هيچيك
از آنها بيرون نيامد، پس عبد المطلب شمشيرها و زره ها را خود
متصرف شد و دو آهوى طلا را صرف زينت در كعبه كرد.
و چون رياست مكه و سقايت حاجيان براى آن حضرت مسلم بود، كسى با
او منازعه نمى نمود مگر عدى بن نوفل
كه او پيش از عبد المطلب در مكه مشار اليه بود و حسد بر
آن حضرت مى برد؛ پس روزى با عبد المطلب در مقام معارضه گفت :
تو طفلى از اطفال قوم خود بودى و تو را فرزندى و ياورى نيست و
از مدينه تنها به مكه آمدى ، به چه چيز بر ما تفوق يافتى ؟
عبد المطلب در غضب شده گفت : و اى بر تو! مرا سرزنش مى كنى به
كمى فرزند، با خداى عهد كردم كه اگر ده پسر يا زياده مرا عطا
فرمايد يكى از آنها را نحر نمايم براى اكرام و اجلال حق الهى ،
پس گفت : پروردگارا! پس عيال مرا بسيار كن و دشمنان مرا بر من
شاد مگردان بدرستى كه توئى خداى يگانه صمد.
و بعد از آن شروع كرد به خواستن زنان و شش زن به حباله خود در
آورد و ده پسر از ايشان بوجود آمد و هر يك از آن زنان به حسن و
جمال آراسته و در قوم خود عزيز و منيع بودند: يكى از آنها منعه
دختر حارث كلابيه بود؛ ديگرى سمرى دختر غيدق (طليقيه )؛ سوم
هاجره خزاعيه ؛ چهارم سعدا دختر حبيب كلابيه ؛ پنجم هاله دختر
وهب ؛ ششم فاطمه دختر عمر و مخزوميه بود
(61). و از فاطمه مخزوميه ابو طالب و عبد الله
پدر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بهم رسيدند.
بعضى گفته اند: زبير نيز از فاطمه بود و ساير اولاد از زنان
ديگر او بودند
(62).
عبد المطلب سعى و اهتمام بسيار در خدمت كعبه مى نمود، پس در
بعضى از شبها كه نزديك كعبه خوابيده بود خوابى ديد و هراسان
بيدار شد و برخاست و رداى خود را بر زمين مى كشيد و بر خود مى
لرزيد تا به جمعى از كاهنان رسيد و از او پرسيدند كه : اى
ابولحارث ! چه مى شود تو را؟
گفت : كه در خواب ديدم زنجير سفيد نورانى از پشت من بيرون آمد
كه نزديك بود نور آن زنجير ديده ها را بر بايد، و آن زنجير
چهار طرف داشت يك طرف آن به مشرق و طرف ديگرش به مغرب و يك
طرفش به آسمان و يك طرفش به زمين رسيده بود، ناگاه دو شخص عظيم
خوشرو و ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده اند، از يكى از ايشان
پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت : منم نوح پيغمبر پروردگار عالميان ؛
از ديگرى پرسيدم : تو كيستى ؟ گفت :
منم ابراهيم خليل الرحمن آمده ايم كه در سايه اين شجره طيبه
باشيم ، پس خوشا حال كسى كه در سايه آن باشد و واى بر كسى كه
از آن دور باشد.
كاهنان گفتند: اى ابو الحارث ! اين بشارتى است تو را و خيرى
است كه به تو مى رسد و ديگر برادران را نصيبى نيست ، و اگر
خواب تو راست باشد از پشت تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب
را به دين خدا دعوت نمايد، براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى
عذاب .
پس عبد المطلب شاد شد و گفت : آيا كى اين نور جبين مرا اخذ
نمايد؟
پس روزى تنها به شكار رفت و بسيار تشنه شد، در آن حال نظرش بر
آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه اى ايستاده بود، و
چون از آن آب تناول نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر بود
دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است ، پس برگشت
و با فاطمه مخزوميه كه نجيب تر و صالحه تر و نيكوتر از همه
زنان بود مقاربت كرد و نطفه عبد الله پدر حضرت رسول صلى الله
عليه و آله و سلم منعقد شد؛ پس آن نور كه در جبين او بود بوس
زوجه او فاطمه منتقل شد، و چون
عبد الله متولد شد آن نور از هر از جبين اطهر او ساطع گرديد به
حدى كه اطراف آسمان را روشن نمود، پس عبد المطلب از انتقال آن
نور بسوى آن مايه شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل
كتاب همگى به حركت آمده محزون گرديدند و در ميان علماى يهود
جبه سفيدى بود كه مى گفتند جبه حضرت يحيى عليه السلام است كه
در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده به خون آن حضرت بود و
در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطره اى از خون
بچكد نزديك خواهد بود بيرون آمدن آن پيغمبر كه شمشير خواهد
كشيد و در راه خدا جهاد خواهد كرد؛ چون رفتند و بسوى آن جبه
نظر كردند ديدند كه خون از آن مى ريزد پس دانستند كه ظهور
پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم نزديك شده است و
به اين سبب بسيار غمگين گرديدند و گروهى را به مكه فرستادند كه
از ولادت آن حضرت خبر بگيرند.
و عبد الله در روزى آنقدر نمو مى نمود كه اطفال ديگر در ماهى
(63) آنقدر نمو كنند و افواج تماشائيان به ديدن
او مى آمدند و از حسن و جمال و نور ساطع و جبين لامع او تعجب
مى نمودند؛ و عبد الله در زمان خود از يهودان و حاسدان ديد
آنچه يوسف از برادران ديد.
و چون يازده پسر براى عبد المطلب بهم رسيدند نذر خود را به
خاطر آورد، پس فرزندان خود را نزد جمع كرد و طعامى براى ايشان
مهيا نمود پس از تناول طعام گفت : اى فرزندان من ! مى دانيد كه
شما همه بر من گرامى و به مثابه نور چشم من مى بوديد و خارى در
پاى هيچ يك از شما نمى توانستم ديد وليكن حق خدا بر من واجبتر
است از حق شما، و با حق تعالى نذر كرده بودم كه هرگاه ده فرزند
يا زياده به من عطا كند يكى را قربانى كنم ، و اكنون حق تعالى
به من عطا كرده است شماها را، چه مى گوئيد شما در باب نذر من ؟
پس همه ساكت شدند و به يكديگر نگاه مى كردند تا آنكه عبد الله
كه كوچكتر بود گفت : اى پدر! توئى حكم كننده بر ما و ما
فرزندان توئيم و هر چه فرمائى اطاعت مى كنيم و حق خدا بر تو
واجبتر است از حق ما و امر او لازمتر است از امر ما و ما مطيع
و صابريم بر حكم خدا و حكم تو و راضى شديم به امر خدا و امر تو
و پناه مى بريم به خدا از مخالفت تو. و در آن وقت از سن شريف
عبد الله يازده سال گذشت بود.
چون عبد المطلب سخنان شايسته آن فرزند بزرگوار را شنيد بسيار
گريست و او را شكر كرد و رو بسوى سايرين نموده گفت : اى
فرزندان من ! شما چه مى گوئيد؟
گفتند: شنيديم و اطاعت كرديم و اگر همه ما را بكشى راضى هستيم
.
پس ايشان را دعا كرد و گفت : برويد به نزد مادران خود و ايشان
را خبر دهيد از آنچه به شما گفتم و بگوئيد شما را بشويند و
سرمه در چشمهاى شما بكشند و جامه هاى فاخر بر شما بپوشانند و
وداع كنيد مادران خود را وداع كسى كه برنگردد، پس چون ايشان
اين خبر وحشت اثر را به مادران خود رسانيدند شيون از خانه هاى
ايشان بلند شد و تا طلوع صبح در گريه و اندوه گذرانيدند، و چون
صبح طالع گرديد حضرت عبد المطلب رداى آدم را به دوش افكند و
نعلين شيث را در پا كرد و انگشتر نوح را در انگشت كرد و خنجر
برنده در دست گرفت براى فداى فرزند خود و يك يك فرزندان خود را
از نزد مادران ندا كرد و طلبيد و همه خود را به انواع زينتهاى
آراسته بسوى پدر شتافتند بغير از عبد الله - كه مادرش را دل
گواهى مى داد كه آن گوهر يكتا لايق درگاه حق تعالى است و قرعه
به نام نامى او بيرون خواهد آمد و او را مانع مى شد -، پس چون
عبد المطلب به خانه فاطمه آمد و دست عبد الله را گرفت كه بيرون
آورد مادرش فاطمه در او آويخت و عبد الله به دامن پدر چسبيده و
پدر او را مى كشيد و مادر ممانعت مى نمود و تضرع و استغاثه مى
كرد و عبد الله مى گفت : اى مادر! دست از من بردار و مرا با
پدر خود بگذار كه آنچه خواهد با من بكند، پس فاطمه دست از جان
خود برداشت و گريبان خود را شكافت و گفت : اى ابا الحارث ! اين
كار تو كارى است كه كسى به غير از تو نكرده است ، و چگونه راضى
مى شوى كه فرزند خود را به دست خود بكشى ، و اگر البته اين كار
را خواهى كرد دست از عبد الله بردار كه او از همه خرد سالتر
است و بر كودكى او رحمى بدار و حرمت آن نور كه در جبين مكمن
اوست نگه دار؛ و چون ديد كه عبد المطلب به اين سخنان دست از او
بر نمى دارد فرزند دلبند خود را بر سينه نالان خود چسبانيد و
گفت : خدا نخواهد كرد كه اين شعله نور جبين تو خاموش گردد، چه
كنم كه در كار تو چاره اى نمى دانم و در امر تو حيله اى نمى
بينم ، كاش پيش از آنكه از ديده ام پنهان گردى در خاك پنهان
گرديده بودم ، بناچار از برم مى روى و اميد برگشت ندارم .
و از استماع اين خطاب ، عبد المطلب بيتاب گرديده سيلاب سرشك از
ديده ها رها كرد و رنگش متغير گرديد و پايش از رفتار ماند؛ پس
آن بنده مقرب اله گفت : اى مادر! بگذار مرا تا با پدر خود بروم
، اگر خدا مرا اختيار نمايد براى قربانى خود زهى سعادت و
فيروزى و هزار جان فداى اختيار او باد، و اگر ديگرى را اختيار
نمايد با هزار حرمان بسوى تو بر خواهم گرديد.
پس با پدر روان شد بسوى كعبه و جميع و قريش از مردان و زنان در
مسجد جمع شدند و صداى ناله و شيون بسوى هفت روزن بلند گرديد و
يهودان و كاهنان شاد گرديدند كه شايد آن نور نبوت خاموش گردد -
و ندانستند كه نور خدائى را كسى خاموش نمى تواند كرد - پس عبد
المطلب خنجر برهنه كه مرگ از دمش مى ريخت در كفت گرفت و قرعه
به نام اولاد امجاد خود افكند و گفت : اى خداوند كعبه و حرم و
حطيم و زمزم پروردگار ملائكه كرام و خالق جمله نام ! دور كن به
نام ود از ما هر تيرگى و ظلمت را بحق آنچه جارى گرديده است بر
آن قلم تقدير تو، آنچه تو خواهى كسى مانع آن نمى تواند گرديد،
و ضعيفان را پناهى نيست مگر بسوى تو چون صاحب قوتى ، و رفع
احتياج فقيران نمى نمايد مگر چون تو بى نيازى .
پروردگارا! مى دانى كه با تو چه نذر و عهد كرده بودم و اينك
فرزندان خود همه را به درگاه تو آورده ام كه هر يك را كه خواهى
اختيار نمائى .
پروردگارا! ارگ مصلحت دانى در بزرگان قرار ده كه ايشان را صبر
بر بلا بيشتر است و خردان بيشتر محل رحمند.
اى خداوند پروردگار كعبه و پرده ها و ركن و سنگها و زمين
پهناور و رود و درياها! و اى فرستنده ابرها و بارانها! دور
گردان از كودكان بلا را.
پس نام هر يك را بر تيرى نوشته و داد كه داخل كعبه كردند و
فرزندان خود را داخل كعبه گردانيد، پس مادران صدا به شيون بلند
كردند و از ديده هاى حاضران سيلاب اشك در بطحاى مكه روان
گرديد؛ و عبد المطلب از ضعف بشريت مى افتاد و به قوت ايمان و
شدت يقين بر مى خاست و مى گفت : پروردگارا! حكم خود را بزودى
ظاهر گردان ؛ و مردم گردنها كشيده بودند و آب از ديده ها روان
كرده منتظر بدند كه به نام كداميك بيرون آيد كه ناگاه ديدند
صاحب قرعه بيرون آمد و رداى عبد الله را در گردن آن رشك خورشيد
و ماه افكنده او را مانند خورشيد از افق كعبه بيرون كشيد و رنگ
مباركش مانند آفتاب به زردى مايل گرديده و مانند چراغ صبحگاهان
قابل قربانى درگاه مى لرزيد، پس گفت : اى عبد المطلب ! قرعه به
نام اين فرزند ارجمند بيرون آمد، اگر خواهى بكش و اگر خواهى
ببخش .
پس عبد المطلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد و برادران نوحه
كنان بر برادر خود از كعبه بيرون آمدند و ابو طالب از همه
بيشتر مى گريست و موضع نور جبين برادر خود را مى بوسيد و مى
گفت : كاش نمى مردم و فرزند ارجمند تو را كه وارث اين نور است
و حق تعالى او را بر همه خلق زيادتى داده است و زمين را از
كثافت كفر و بت پرستى پاك خواهد كرد و كهانت كاهنان را زايل
خواهد گردانيد، مى ديدم .
و چون عبد المطلب به هوش آمد صداى گريه مردان و زنان از هر
ناحيه به سمع او رسيد و نظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سر خود
مى ريخت و سينه خود را مى خراشيد، و از مشاهده اين احوال و
استماع آن اقوال در عزم كاملش اختلال بهم نمى رسيد، و باز وى
عبد الله را گرفت كه او را بخواباند.
اكابر قريش و اولاد عبد مناف در او آويختند پس بانگ زد بر
ايشان كه : واى بر شما! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد شما
و تا حكم پروردگار خود را بر او جارى نكنم دست از او بر نمى
دارم .
و ابو طالب به دامان عبد الله چسبيده بود و مى گفت : اى پدر!
برادر مرا بگذار و مرا به جاى او ذبح كن كه من راضيم كه قربانى
پروردگار و فداى برادر خود باشم .
و عبد المطلب مى گفت كه : من مخالفت پروردگار خود نمى كنم و هر
كه قرعه به نام او بيرون آمده است او را قربانى مى كنم .
پس اكابر قريش از او التماس كردند كه يكبار ديگر قرعه بياندازد
شايد نوع ديگر ظاهر شود. و چون بسيار مبالغه كردند راضى شد و
بار ديگر قرعه انداخت و باز به اسم عبد الله بيرون آمد، پس عبد
المطلب گفت كه : الحال حكم لازم گرديد راه شفاعت مسدود شد.پس
عبد الله را به قربانگاه آورد و اكابر عرب در عقبش صف كشيدند،
و دست و پاس عبد الله را بسته و خوابيد، چون مادر ديد كه كار
به اينجا كشيد پا برهنه و شيون كنان بسوى خويشان خود دويد و
ايشان را به شفاعت طلبيد، و چون ايشان بسوى عبد المطلب شتافتند
در وقتى رسيدند كه عبد الله را خوابانيده بود و خنجر را نزديك
گلوى لطيف آن سرور گذاشته بود و در آن وقت ملائكه آسمانها خروش
بر آوردند و بالها گستردند و جبرئيل و اسرافيل تضرع و استغاثه
در درگاه ملك جليل نمودند. پس حق تعالى وحى نمود كه : اى
ملائكه ! من به همه چيز عالم دانايم و بنده خود را در معرض
امتحان در آورده ام كه صبر او را بر عالميان ظاهر گردانم .
در اين حال ده نفر از خويشان فاطمه ، عريان با سر و پاى برهنه
و شمشيرهاى كشيده رسيدند و بر دست عبد المطلب چسبيدند و گفتند:
هر گز نگذاريم كه فرزند خواهر ما را ذبح كنى مگر آنكه همه ما
را به قتل رسانى .
پس عبد المطلب سر بسوى آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا! تو
مى دانى كه ايشان نمى گذارند كه حكم تو را جارى كنم و به عهد
تو وفا كنم ، پس حكم كن ميان من و ايشان به حق و تو بهترين
حكم كنندگانى .
در اين حال شخصى از اكابر قوم او را عكرمه بن عامر مى گفتند
حاضر شد و تدبير نمود كه قرعه بياندازد بر شتران و عبد الله ،
پس بر اين امر قرار داده برگشتند. و روز ديگر عبد المطلب فرمود
كه همه شتران او را حاضر كردند و عبد الله را جامه هاى فاخر
پوشانيد و خوشبو گردانيد و به انواع زينتها آراسته او را به
نزد كعبه حاضر گردانيد و كارد و ريسمان با خود آورده بود، پس
هفت شوط دور كعبه طواف كرد و ده شتر حاضر كرد و چنگ در پرده
هاى كعبه زد و گفت : پروردگارا! امر تو نافذ است و حكم تو جارى
است ؛ و قرعه افكند، و قرعه به اسم عبد الله بيرون آمد، پس ده
شتر اضافه كرد و قرعه انداخت و گفت : پروردگارا! اگر به سبب
گناهان ، دعاى من از درگاه تو محجوب گرديده است پس تويى غفار
الذنوب و كاشف الكروب ؛ كرم نما بر من به فضل و احسان خود، و
باز قرعه به نام عبد الله بيرون آمد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد
و قرعه افكند و گفت : پروردگارا! تويى كه راز پنهان و مخفى تر
از آن را مى دانى و بر احوال همه جهان مطلعى ، بگردان از ما
بلا را چنانكه از ابراهيم عليه السلام گردانيدى ، و باز به نام
عبد الله ظاهر شد؛ پس ده شتر ديگر اضافه كرد و گفت : اى
پروردگار خانه كعبه و جميع عباد! اين فرزند نزد من محبوبتر است
از ساير اولاد و مادرش نوحه مى كند از مفارقت آن سرو آزاد، باز
قرعه به نام عبد الله ، بيرون آمد؛ پس بار ديگر قرعه انداخت و
گفت : اى خداوندى كه از توست بخشش و منع و حكم تو نافذ است بر
همه خلق ! در درگاه تو به نادانى خطا كرده و اميدوار رحمت توام
پس مرا نا اميد مگردان ، پس باز قرعه به اسم عبد الله بيرون
آمد.
و چون به نود شتر رسيد و نه مرتبه به اسم عبد الله بيرون آمد،
عبد المطلب آن معدن سعادت را براى شهادت بسوى خود كشيد و صداى
نوحه و گريه مردان و زنان از هر طرف بلند شد، پس عبد الله گفت
: اى پدر! از خدا شرم كن و امر او را رد مكن و ديگر در كشتن من
توقف مكن و بزودى مرا قربانى كن كه من صبر كننده ام بر قضاى
الهى ؛ اى پدر! دستها و پاهاى مرا محكم ببند كه مبادا حركت كنم
، و روى مرا بپوشان كه مبادا رحم بر تو غالب آيد و فرمان خدا
را بعمل نياورى ، و جامه هاى خود را گرد كن كه مبادا رحم بر تو
غالب آيد و فرمان خدا را بعمل نياورى ، و جامه هاى خود را گرد
كن كه مبادا به خون من آلوده گردد و هرگاه كه آن را ببينى
مصيبت تو تازه شود؛ اى پدر! بعد از من چندان زندگانى نخواهد
كرد، و در باب خود تو را وصيتت مى كنم كه به قضاى الهى راضى
باشى و بسيار اندوه به خود راه ندهى .
پس از اين سخنان آتش از نهاد عبد المطلب شعله كشيد و عبد الله
را خوابانيد و روى نورانيش را بر زمين چسبانيد و كارد را به
نزديك گلوى مباركش رسانيد.
بار ديگر اكابر قريش پايش را بوسيدند و التماس نمودند كه يك
نوبت ديگر قرعه بياندازد، و عهد كردند كه اگر در اين مرتبه
قرعه به نام عبد الله بيرون آيد ديگر شفاعت نكنند، پس بار ديگر
قرعه افكند به نام عبد الله با صد شتر و در اين مرتبه قرعه
براى شتر بيرون آمد، پس اكابر عرب از روى شادى و طرب فرياد بر
آوردند و بسوى عبد المطلب دويدند و عبد الله را از زير دست او
كشيدند و عبد المطلب را تهنيت و مباركباد گفتند، و فاطمه دويد
و عبد الله را در بر كشيد و مى گريست و شكر حق خداى تعالى مى
نمود.
پس عبد المطلب گفت : انصاف نيست كه نه مرتبه به اسم عبد الله
بيرون آمده است و به يك مرتبه كه به اسم شتر بر آيد دست از او
بردارم ، پس دو مرتبه ديگر قرعه افكند و هر مرتبه براى شتر
بيرون آمد و هاتفى از ميان كعبه صدا زد كه : حق تعالى فداى شما
را قبول نمود و بزودى از نسل اين بزرگوار سيد ابرار و نبى
مختار بيرون خواهد آمد.
پس قريش گفتند: اى عبد المطلب ! گوارا باد تو را كرامت الهى كه
هاتفان غيب براى تو و فرزند تو ندا كردند.
پس فاطمه فرزند خود را به خانه برگردانيد و قبايل عرب از اطراف
به تهنيت آن سيد اوصياى زمان به مكه آمدند و به اين سبب سنت
جارى شد كه ديه هر مرد صد شتر باشد.
پس چون يهودان و كاهنان از اين امر نا اميد گرديدند و عبد الله
را سلامت يافتند حيله ها در دفع آن حضرت بر انگيختند و از جمله
آنها آن بود كه شخصى از روساى ايشان كه او را
ربيبان مى گفتند طعامى ساخت و
زهر در آن داخل كرد و به جمعى زنان داد و به خانه عبد المطلب
فرستاد و به نزد فاطمه مخزوميه به رسم هديه بردند، فاطمه
پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: ما خويشان شمائيم از فرزندان عبد مناف و شاد شديم از
خلاص شدن فرزند شما، و اين طعام را به جهت آن پخته ايم و
براى شما حصه آورده ايم .
پس چون عبد المطلب به خانه آمد پرسيد كه : اين طعام از كجا
آمده است ؟
فاطمه گفت كه : خويشان شما از براى تهنيت سلامتى فرزند ما پخته
اند و حصه براى ما آورده اند.
و چون نزديك آوردند كه تناول نمايند، از اعجاز نور مقدس رسالت
پناهى صلى الله عليه و آله و سلم آن طعام به سخن آمد و به زبان
فصيح گفت كه : مخوريد از من كه بر من زهر داخل كرده اند.
پس ايشان دانستند كه اين از مكر دشمنان بوده است و طعام را در
زمين دفن كردند.
و چون عبد الله به سن شباب رسيد و نور نبوت در جبين او ساطع
بود، جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او
دختر بدهند و نور او را بربايند، زيرا كه يگانه زمان بود در
حسن و جمال ، و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مشك و عنبر از وى
استشمام مى كرد، و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رويش روشن مى
گرديد، و اهل مكه او را مصباح حرم مى گفتند تا آنكه به تقدير
الهى عبد الله با صدف گوهر رسالت پناهى يعنى آمنه دختر وهب جفت
گرديد، و سبب آن مزاوجت با بركت آن بود كه علماى اهل كتاب چون
آثار ظهور مفخر اولى الا لباب را مشاهده كردند در شام با
يكديگر نشستند و در باب ظهور پيغمبر آخر الزمان سخن گفتند و
رفتند نزد عالمى از ايشان كه در اردن مى بود و از همه معمرتر
بود، پس از ايشان پرسيد كه : به چه جهت مجتمع گرديده ايد و چه
چيز سبب اضطراب شما شده است ؟
گفتند: ما در كتب خود نظر كرديم و خوانديم صف آن پيغمبر سفاك
را كه ملائكه يارى او خواهند كرد و ما و دين ما در دست او هلاك
خواهيم شد، و آمده ايم كه در آن باب با تو مشورت كنيم شايد تو
را در دفع او چاره اى به خاطر رسد.
آن عالم گفت : هر كه خواهد باطل گرداند امرى را كه حق تعالى
اراده كرده است او جاهل و مغرور است و آنچه ديده ايد و خوانده
ايد امرى است شدنى و دفع آن ممكن نيست ، و او را وزيرى خواهد
بود از خويشان او كه در هر امرى معين و ياورى او خواهد بود.
چون سخنان او را شنيدند ترسيدند و حيران ماند، پس يكى از علماى
ايشان كه او را هيوبا مى گفتند و
كافر متمرد شجاعى بود برخاست و گفت : اين مرد پير شده است و به
خرافت عقل او سبك گرديده است ، از او مشنويد، از من بشنويد،
درختى را كه از ريشه كنديد ديگر سبز نمى شود، بايد كه هلاك
كنيد اين شخص را كه آن پيغمبر از او بهم خواهد رسيد و از بيم
او راحت يابيد، و چاره اش آن است كه متاعى خريدارى نمائيد و
بوسيله تجارت برويد به شهر مكه كه مقصود شما در آنجا حاصل
خواهد شد و من نيز با شما رفيق مى شويم ، بايد كه همه شمشيرهاى
خود را به زهر آب دهيد و بزودى تهيه سفر خود ساز كنيد.
پس كافران سخن آن بدبخت را به جان قبول كردند و امتعه مناسب
مكه معظمه خريدارى نموده به آن صوب متوجه شدند، و چون نزديك
مكه رسيدند صداى هاتفى را شنيدند كه : اى بدترين مردمان !
اراده بهترين شهرها كرده ايد به قصد ضرر رسانيدن به بهترين خلق
، و هر كه خواهد كه غالب گردد بر تقدير خداوند جبار بى شك مصير
او بسوى نار است و در دنيا و عقبى و زيانكار است .
از استماع اين صداى موحش بترسيدند و خواستند برگردند، باز
هيوبا با و سوسه هاى شيطانى و
تسويل زخارف آمال و امانى ايشان را بر آن سفر عازم گردانيد، و
در راه به هر كه مى رسيدند احوال عبد الله را مى پرسيدند و او
وصف حسن و جمال و كمال او مى كرد و سبب زيادتى حسد ايشان مى
گرديد.
چون به داخل شدند متاع خود را بر مشتريان عرض مى كردند و
قيمتهاى گران مى گفتند كه مردم نخرند و عذرى باشد براى توقف
ايشان ، و در كمين فرصت بودند تا آنكه شبى از شبها عبد الله
خوابى مهيب ديد و به پدر خود گفت كه : در خواب ديدم كه ميمونى
چند شمشيرهاى برهنه در دست داشتند و شمشيرها را حركت مى دادند
و بر من حمله مى كردند پس بلند شدم بسوى هوا و آتشى از آسمان
فرود آمد و همه از سوخت .
عبد المطلب گفت : اى فرزند! خدا تو را از هر بلائى نجات دهد،
تو حاسدان بسيار دارى براى اين نور كه در روى توست ، اما اگر
تمام اهل زمين اتفاق كنند بر ضرر تو نتوانند، زيرا كه اين نور
و ديعه خاتم پيغمبران است و حق تعالى آن را حفظ مى نمايد.
و در اكثر ايام عبد المطلب و عبد الله به شكار مى رفتند و آن
كافران از بيم عبد المطلب متعرض نمى توانستند شد تا آنكه روزى
عبد الله تنها به شكار رفته بود و هيوبا به نزد ايشان رفت و
گفت : چه انتظار مى بريد كه عبد الله تنها به شكار رفته است و
فرصت غنيمت است .
پس بعضى از ايشان نزد متاعها ماندند و بعضى شمشيرهاى برهنه در
زير جامه ها پنهان كردند به قصد عبد الله متوجه شدند، پس وقتى
رسيدند به عبد الله كه در ميان دره ها داخل شده بود و شكارى را
بدست آورده و او را ذبح مى نمود، پس از همه طرف بر آمده راههاى
آن دره را بر آن حضرت بستند، و چون عبد الله ديد كه ايشان قصد
هلاك او را دارند سر بسوى آسمان بلند كرد و بسوى عالم آشكار و
پنهان تضرع نمود، پس رو به ايشان كرد و گفت : از من چه مى
خواهيد و به چه سبب قصد هلاك من داريد؟ والله هرگز به احدى از
شما نرسانيده ام و مالى از شما نبرده ام و كسى از شما را نكشته
ام .
پس ايشان متعرض جواب او نشده به يكدفعه بر او حمله كرده و عبد
الله نام حق تعالى برد و چهار تير بسوى ايشان افكند و به هر
تيرى يكى از آن كافران را بسوى بئس المصير فرستاد، پس آن
كافران از راه حيله شروع به عذر خواهى كردند و گفتند: به چه
سبب ما را مى كشى و ما را با تو كارى نيست ، غلامى از ما
گريخته بود و از عقب او آمده ايم ، چون تو را از دور ديديم
گمان او كرديم .
عبد الله بر عذر بى اصل ايشان خنديد و بر اسب خود سوار شد و
كمان را در دست گرفت ، و چون خواست كه از ميان ايشان بيرون رود
بار ديگر بر او حمله آوردند، بعضى به سنگ و بعضى به شمشير
متوجه آن بدر منير گرديدند و او مانند شير بر ايشان حمله مى
كرد و به هر حمله بعضى را بر خاك هلاك مى افكند، و چون كار بر
آن حضرت تنگ شد از اسب فرود و پشت بر كوه داد و آن گروه او را
به سنگ خسته مى كردند و از بيم او نزديك نمى رفتند.
در اول حال كه آن كافران عبد الله را در ميان گرفتند وهب بن
عبد مناف به آن دره رسيد و آن حال را مشاهده نمود، از كثرت
ايشان بترسيد و به جانب حرم برگشت و در ميان بنى هاشم ندا كرد
كه : دريابند عبد الله را كه دشمنان او را در فلان دره در ميان
گرفته اند، پس جميع بنى هاشم شمشيرها به كف گرفته بر اسبان
برهنه سوار شدند و بسوى آن دره بسرعت روان شده رسيدند، چون عبد
الله نظر كرد عبد المطلب و ابو طالب و حمزه و عباس و ساير بنى
هاشم را ديد كه داخل آن دره گرديدند، پس عبد المطلب گفت : اى
فرزند! اين بود تاويل و تعبير آن خواب كه ديده بودى .
و چون يهودان بنى هاشم را ديدند دست از جان خود برداشتند و
بعضى از ايشان پناه به دره تنگى بردند و به قدرت حق تعالى سنگى
از كوه بر گرديد و ايشان را هلاك كرد و بعضى را گرفتند و
خواستند بكشند التماس كردند كه : ما را آنقدر مهلت دهيد كه
محاسبات خود را با اهل مكه مفروغ كنيم و بعد از آن آنچه خواهيد
بكنيد، پس دستهاى ايشان را بستند و بسوى مكه بر گردانيدند و
اهل مكه سنگ بر ايشان مى زدند و لعنت مى كردند.
پس عبد المطلب ايشان را به خانه وهب فرستاد، و چون وهب بسوى
بره زوجه خود برگشت گفت : اى بره ! امروز امرى چند از عبد الله
پسر عبد المطلب مشاهده كردم كه از هيچكس از شجاعان عرب نديده
بودم و خدا او را به حسن و بهاء و نور و ضيائى مخصوص گردانيده
است كه كسى مانند او نديده و نشنيده است ، و چون يهودان او را
در ميان گرفتند ديدم كه افواج ملائكه از آسمان بسوى او فرود
آمدند براى نصرت او؛ برو به نزد عبد المطلب و استدعا كن شايد
آمنه دختر ما را به عقد عبد الله در آورد و ما را به اين شرف
سر افراز گرداند.
بره گفت : اى وهب ! جميع روساى مكه و پادشاهان اطراف رغبت
كردند كه به او دختر دهنده و او قبول نكرد، كى به دختر ما رغبت
خواهد كرد؟
وهب گفت كه : من امروز به ايشان حقى بزرگ ثابت گردانيدم كه از
قضيه عبد الله ايشان را مطلع ساختم ، و ممكن است كه به اين سبب
به دختر ما راضى شوند.
و چون بره به خانه عبد المطلب آمد عبد المطلب گفت : خوش آمدى و
امروز از شوهر تو حقى بر ما لازم گرديده است كه هر حاجت از ما
طلب نمايد، روا نمائيم .
بره گفت : اى عبد المطلب ! او مرا براى حاجت بزرگى بسوى شما
فرستاده است و مى خواست كه شايد نور عبد الله بسوى دختر او
آمنه منتقل گردد و ما را از شما هيچ طمع نيست و آمنه هديه اى
است بسوى شما.
پس عبد المطلب بسوى عبد الله نظر كرد و گفت : اى فرزند! اگر چه
دختر پادشاهان را قبول نكردى ، اما اين دختر از خويشان توست و
در مكه مثل او دخترى نيست در عقل و طهارت و عفاف و ديانت و
صلاح و كمال و حسن و جمال .
و چون عبد الله ساكت شد و اظهار كراهت ننمود، عبد المطلب گفت :
اجابت نموديم و قبول كرديم .
و چون شب در آمد عبد المطلب عبد الله را با خود به خانه وهب
برد، و چون با يكديگر نشستند و در باب مزاوجت سخن آغاز كردند،
يهودان كه در خانه وهب محبوس بودند خلوت را غنيمت شمرده بندها
را گسيختند و بسوى خانه اى كه ايشان بودند دويدند، و چون حربه
با خود نداشتند با سنگ بر ايشان حمله كردند و به اعجاز نور
حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم سنگ هر يك بر سر و
سينه اش برگشت ، و آن شيران بيشه شجاعت شمشيرها از نيام كشيده
و به نور سيد انام توسل نموده آن كافران را بسوى جحيم روانه
كردند پس عبد المطلب به وهب گفت : فردا بامداد ما و شما قوم
خود را حاضر مى كنيم و اين نكاح مقرون به فلاح را منعقد مى
سازيم .
پس چون صبح روز ديگر طالع شد حضرت عبد المطلب اولاد اعمام كرام
خود را حاضر گردانيد و جامه هاى فاخر پوشانيد؛ و وهب نيز
خويشان خود را جمع كرد، و چون مجلس شريف منعقد شد حضرت عبد
المطلب برخاست و خطبه اى در نهايت فصاحت و بلاغت ادا نمود و
گفت : حمد مى كنم خدا را حمد شكر كنندگان ، حمدى كه او مستوجب
است بر آنچه انعام كرده است بر ما و بخشيده است به ما و
گردانيده است ما را همسايگان خانه خود و ساكنان حرم خود و
انداخته است محبت ما را در دلهاى بندگان خود ما را شرافت داده
است بر جميع امتها و حفظ نموده است از جميع آفتها و بلاها، و
حمد مى كنم خدا را كه نكاح را به ما حلال گردانيده و زنا را بر
ما حرام گردانيده ؛ و بدانيد كه فرزند ما عبد الله دختر شما
آمنه را خواستگارى مى نمايد به فلان صداق ، آيا راضى شديد؟
وهب گفت : راضى شديم و قبول كرديم .
عبد المطلب گفت : اى قوم ! گواه باشيد. پس عبد المطلب در مكه
چهار روز وليمه كرد و جميع اهل مكه و نواحى مكه را دعوت نمود.
و چون مدتى از مزاوجت ايشان گذشت و نزديك شد طلوع خورشيد نبوت
، حق تعالى امر نمود جبرئيل را كه ندا كند در جنه الماوى كه :
تمام شد اسباب تقدير ظهور پيغمبر بشير نذير و سراج منير كه امر
خواهد كرد به نيكيها و نهى خواهد كرد از بديها، و مردم را به
راه حق خواهد خواند، و اوست بدترين عذابها، و اوست كه پيش از
خلقت آدم طينت پاكيزه او را بر شما عرض كردم ، و نام او در
آسمان احمد است و در زمين محمد است و در بهشت ابوالقاسم .
پس ملائكه صدا به تسبيح و تهليل و تقديس و تكبير بلند كردند و
درهاى بهشت را گشودند و درهاى جهنم را بستند، و حوريان از غرفه
هاى بهشت مشرف شدند و مرغان بر درختان جنان به انواع نغمات صدا
به تسبيح خالق زمين و آسمان بلند كردند.
و چون جبرئيل از بشارت اهل سماوات فارغ شد با هزار ملك به زمين
فرود آمد و به اطراف جهان نداى بشارت انعقاد نطفه آن برگزيده
خداوند رحمان در داد، و اهل كوه قاف و خازنان سحاب و جبال و
جميع مخلوقات زمين را از اين مژده مسرور گردانيد تا آنكه اين
مژده را به اهل زمين هفتم رسانيد، و هر كه محبت او اختيار كرد
محل رحمت خدا گرديد و هر كه عداوت او گزيد از الطاف خدا محروم
گرديد، و شياطين را در زنجير كشيدند و از استراق سمع در
آسمانها منع كردند و به تيرهاى شهاب ايشان را از هر باب
راندند.
و چون پسين روز جمعه - كه عرفه بود - شد، عبد الله با پدر و
برادران در بيابان عرفات مى گرديدند و در آن وقت در آن بيابان
آب نبود، ناگاه نهرى از آب زلال صافى به نظر ايشان در آمد و
ايشان بسيار تشنه بودند و ايشان بسيار متعجب گرديدند، پس منادى
ندا كرد كه : اى عبد الله ! از آب اين نهر بياشام ، چون تناول
نمود از برف سردتر و از عسل شيرين تر و از مشك خوشبوتر بود، و
چون فارغ شد از آن نهر اثرى نديد، پس عبد الله دانست كه آن نهر
آسمانى براى انعقاد نطفه آن برگزيده جناب يزدانى بر زمين ظاهر
گرديده است ، پس بزودى به خيمه مراجعت نمود و آمنه را گفت كه :
برخيز و غسل كن و جامه هاى پاكيزه بپوش و خود را معطر كن كه
نزديك است كه مخزن آن نور ربانى شوى .
پس در آن وقت به سيد رسل صلى الله عليه و آله و سلم حامله
گرديد و نور از صلب عبد الله به رحم طاهر او منتقل شد؛ و آمنه
گفت كه : چون عبد الله در آن هنگام با من مقاربت نمود نورى از
او ساطع گرديد كه آسمانها و زمين را روشن گردانيد.
پس آن شعاع از جبين آمنه عكس آفتاب در آينه نمايان و لامع
گرديد
(64).
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : زنى بود كه او را فاطمه
بنت مره مى گفتند و كتب انبياء و علماى گذشته را بسيار خوانده
بود، روزى حضرت عبد الله بر او گذشت ، آن زن پرسيد: توئى كه
پدرت صد شتر فداى تو كرد؟
گفت : بله .
فاطمه گفت : چه شود اگر مرا عقد كنى و يك مرتبه با من نزديكى
كنى و من صد شتر به تو بدهم ، عبد الله ملتفت نشد و رفت .
و بعد از آنكه نطفه طيبه حضرت رسالت پناه در رحم آمنه قرار
گرفته بود، باز روزى بر آن زن گذشت و از او آن خواهش سابق را
نديد، از سبب آن سوال نمود، گفت : براى امرى تو را مى خواستم
كه اكنون به تقديرات ربانى نصيب ديگرى شده است و آن نور سبحانى
را ديگرى متصرف گرديده است
(65).
و روايت كرده است كه : چون تزويج آمنه شد دويست زن از حسرت عبد
الله مردند.
و چون نزديك شد كه آن نور از عبد الله منتقل گردد به رحم آمنه
به مرتبه اى
ساطع و مشتعل گرديد كه هيچكس را تاب آن نبود كه درست به روى آن
خورشيد انوار نظر كند، و به هر سنگ و درخت كه مى گذشت براى او
سجده مى كردند و بر او سلامت مى كردند
(66).
و گفته است كه : چون عبد الله بسوى جنان رحلت نمود دو ماه از
عمر شريف حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم گذشته بود؛ و به
روايتى هفت ماه ؛ و به روايتى هنوز آن حضرت متولد نشده بود؛ و
در مدينه وفات يافت
(67).
و حضرت آمنه چون به عالم قدس رحلت نمود از عمر شريف آن حضرت
چهار سال گذشت بود؛ و به روايتى شش سال ؛ و به روايتى دو سال و
چهار ماه ؛ و وفات او در ابواء
واقع شد كه منزلى است ميان و مدينه
(68).
و چون حضرت عبد المطلب وفات يافت عمر شريف آن حضرت به هشت سال
و دو ماه و ده روز سيده بود
(69).
و در روايات خاصه و عامه وارد شده است : شبى حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم به نزد قبر عبد الله پدر خود آمد و دو
ركعت نماز كرد و او را ندا كرد، ناگاه قبر شكافته شد و عبد
الله در قبر نشسته بود و مى گفت : اشهد
ان لا اله الا الله و انك نبى الله و رسوله .
آن حضرت پرسيد كه : ولى تو كيست اى پدر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
گفت : اينك على ولى توست .
گفت : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى .
پس به نزد قبر مادر خود آمد و باز چنان كرد و قبر شكافته شد و
آمنه در قبر نشسته مى گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انك
نبى الله و رسوله .
فرمود كه : ولى تو كيست اى مادر؟
پرسيد كه : ولى تو كيست اى فرزند؟
فرمود كه : اينك على بن ابى طالب ولى توست .
آمنه گفت كه : شهادت مى دهم كه على ولى من است .
فرمود كه : برگرد بسوى باغستان خود كه در آن بودى
(70).
مولف گويد كه : از اين روايت معلوم مى شود كه ايشان ايمان به
شهادتين داشتند، و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمان
ايشان كاملتر گردد به اقرار به امامت على بن ابى طالب عليه
السلام .
و شاذان بن جبرئيل قمى و ابن بابويه و شيخ طبرسى و غير ايشان
روايت كرده اند به اندك اختلافى و اكثر موافق روايت شاذان است
كه : در زمان عبد المطلب پادشاهى بود در يمن كه او را سيف بن
ذى يزن مى گفتند و بر مكه معظمه مستولى گرديد و پسر خود را در
آنجا والى گردانيد، پس عبد المطلب اكابر قريش و روساى بنى هاشم
را طلب نمود و به اتفاق ايشان متوجه يمن گرديد كه او را مشاهده
نمايد و او را ترغيب كند بر عطف و مهربانى نسبت به اهل مكه .
پس چون وارد يمن شدند و رخصت طلبيدند كه به نزد او بروند،
امراى او گفتند كه : او به قصر وردى رفته است و عادت او آن است
كه چون فصل گل مى شود داخل قصر غمدان مى شود و زياده از چهل
روز در آنجا با خواص خود مشغول عشرت و شادى مى باشند، و در اين
ايام كسى را رخصت دخول مجلس او نيست ، و باغى كه قصر غمدان در
آن واقع بود درى بسوى صحرا داشت و بر همه درها دربانان موكل
كرده بودند.
عبد المطلب روزى بسوى درگاهى رفت كه به جانب صحرا مفتوح بود و
از دربان آن درگاه رخصت دخول طلبيد، دربان گفت كه : در اين
ايام پادشاه با جوارى و زنان خود خلوت كرده است و كسى را رخصت
دخول قصر او ميسر نيست ، و اگر نظرش بر تو افتد مرا با تو به
قتل مى رساند.
عبد المطلب كيسه زرى به او داد و گفتت : تو مانع من مشو و امر
قتل مرا به من بگذار و در باب تو عذرى به او خواهم گفت كه
آسيبى به تو نرساند. چون دربان ديده اش به زر سرخ افتاد خون
سياه و روز تباه خود را فراموش كرد و مانع آن مقرب درگاه اله
نگرديد.
و چون عبد المطلب داخل بستان شد ديد كه قصر غمدان در ميان
بستان واقع است و انواع گلها و رياحين بر اطراف آن قصر دلنشين
احاطه كرده است و نهرهاى صافى بر دور آن قصر مى گردد، و سيف
مانند شمشير بران بر ايوان قصر غمدان رو بسوى خيابان بر قصر
خود تكيه داده است .
پس چون نظرش بر عبد المطلب افتاد در غضب شد و با غلامان خود
گفت كه : كيست اين مرد كه بى رخصت داخل اين بستان شده است ؟
بزودى او را نزد من آوريد؛ پس غلامان بسرعت شتافتند و آن حضرت
را به مجلس او آوردند، و چون عبد المطلب داخل شد قصرى ديد به
طلا و لاجورد و انواع زينتها آراسته و از جانب راست و چپ قصر
او كنيزان بى شمار با نهايت حسن و جمال صف كشيده اند، و نزديك
او عمودى از عقيق سرخ نصب كرده اند و بر سر او جامى از ياقوت
كرده اند كه مملو است از مشك ناب ، و در جانب چپ او جامى از
طلاى سرخ نهاده اند، و شمشير كين خود را برهنه كرده بر زانو
گذاشته است ؛ پس از عبد المطلب سوال نمود كه : تو كيستى ؟
گفت : منم عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف ، و نسبت شريف خود
را تا حضرت آدم ذكر كرد.
پس سيف گفت : اى عبد المطلب ! تو خواهر زاده مايى ؟
گفت : بلى . (زيرا كه سيف از آل قحطان ، و آل قحطان از برادر و
آل اسماعيل از خواهر بودند).
پس سيف عبد المطلب را تعظيم و تكريم فراوان نمود و گفت : خودش
آمدى و مشرف ساختى ؛ و با آن حضرت مصافحه كرد و او را در
پهلوى خود جا داد و پرسيد كه : براى چه كار آمده اى ؟
عبد المطلب گفت : مائيم همسايگان خانه خدا و خدمه آن و آمده
ايم كه تو را تهنيت بگوئيم بر ملك و پادشاهى و نصرت يافتن بر
دشمنان خود؛ و او را بسيار دعا كرد، و سيف از مكالمه آن حضرت
مسرت بر مسرت افزود و آن حضرت را با ساير رفقا تكليف دار
الضيافه فرمود و ميهماندارى براى ايشان مقرر نمود و مبالغه
بسيار در اكرام و اعظام ايشان كرد، و هر روز هزار درم خرج
ضيافت ايشان مقرر كرد.
پس شبى عبد المطلب را به خلوت طلبيد و خدمه خواص خود را بيرون
كرد، و بغير از جناب ايزدى ديگرى بر سخنان ايشان مطلع نگرديد و
گفت : اى عبد المطلب ! مى خواهم رازى از رازهاى خود را به تو
بگويم كه تا حال با ديگرى نگفته ام ، و تو را اهل آن مى دانم و
مى خواهم آن را پنهان كنى از غير اهل آن تا وقت ظهور آن در
آيد.
عبد المطلب گفت : چنين باشد.
سيف گفت : اى ابا الحارث ! در شهر شما طفلى هست خشرو و خوش بدن
و در حسن و قد و قامت يگانه اهل زمين است ، در ميان دو كتف او
علامتى هست و در زمين تهامه مبعوث خواهد شد، و حق تعالى بر سر
او درخت پيغمبرى رويانيده و به هر جا كه رود ابر بر او سايه مى
افكند، و اوست صاحب شفاعت كبرى در روز قيامت ، و رد مهر
پيغمبرى كه در ميان در كتف اوست دو سطر نوشته است : سطر اول
لا اله اله الله ، سطر دوم
محمد رسول الله ، و حق تعالى
مادر و پدرش هر دو را به رحمت خود برده است و جد و عم آن حضرت
او را تربيت مى نمايند، و در كتابهاى بنى اسرائيل وصف او زا
ماه شب چهارده روشنتر است ، و حق تعالى گروهى از ما يعنى اهل
يمن را ياور او خواهد گردانيد، و دوستانش را به او عزيز و
دشمنانش را به خوار خواهد كرد، و بتها را خواهد شكست و آتشكده
ها را خاموش خواهد كرد، گفتار او حكمت است و كردار او عدالت ،
و امر مى كند به نيكى و بعمل مى آورد آن را، و نهى مى كند از
بدى و باطل مى گرداند آن را، و اگر نه آن بود كه مى دانم كه
پيش از بعثت او وفات خواهم يافت هر آينه با لشكر خود بسوى
مدينه مى رفتم كه پايتخت او خواهد بود تا او را يارى كنم ، و
اگر نه ترس بر او داشتم كه دشمنان او را ضايع كنند هر آينه امر
او را ظاهر مى كردم و در اين وقت طوايف عرب را بسوى او دعوت مى
نمودم ، و گمان دارم كه تو جد او باشى .
عبد المطلب گفت : بلى اى پادشاه ، منم جدا او.
پادشاه گفت : خوش آمدى و ما را شرفها به قدوم خود بخشيده اى ،
و تو را گواه مى گيرم بر خود كه من ايمان آورده ام به او و به
آنچه او از جانب پروردگار خود خواهد آورد؛ و سه مرتبه با نهايت
درد آه كشيده و گفت : چه بودى اگر زمان او را در مى يافتم و
جان در يارى او مى باختم ؟ پس سعى نما در حراست و حمايت او كه
او را دشمنان بسيار است خصوصا يهود كه عداوت ايشان از همه
بيشتر است ، و از قوم خود در حذر باش كه حسد مى برند بر او و
آزارها از ايشان به او خواهد رسيد. و عبد المطلب در ريش سيف
موهاى سفيد بسيار مشاهده نمود. پس آن حضرت را مرخص نمود و گفت
: فردا با ياران خود به مجلس عام حاضر گرديد تا شما را به
اكرام خود مخصوص گردانم .
پس روز ديگر خود را مزين و خوشبو ساخته به مجلس او داخل شدند و
ايشان را گرامى داشت و عبد المطلب را به مزيد اكرام مخصوص
گردانيد و نزديك خود نشانيد، پس عبد المطلب گفت : اى پادشاه !
ديشب در ريش تو موهاى سفيد ديدم كه امروز نمى بينم .
سيف گفت : من خضاب مى كنم . گويند او اول كسى بود كه خضاب كرد.
پس سيف جميع آن گروه را تكليف حمام كرد و خضاب از براى ايشان
فرستاد تا همه ريشهاى خود را به خضاب سياه كردند، و از براى هر
يك از ايشان يك بدره زر سفيد يك اسب و يك استر و يك غلام و يك
كنيز و يك دست خلعت فاخر فرستاد، و براى عبد المطلب مضاعف هر
چه به ايشان فرستاده بود، داد؛ و به روايت ديگر: هر يك را ده
غلام و ده كنيز و دو برد يمنى و صد شتر (و پنج رطل طلا)
(71) و ده رطل نقره و مشكى مملو از عنبر داد، و
عبد المطلب را ده برابر ايشان عطا كرد
(72).
پس اسب عقاب و استر اشهب و ناقه عضباى خود را طلبيده گفت : اى
عبد المطلب ! اينها امانت است نزد تو كه چون پسر زاده تو بزرگ
شود به او تسليم نمايى ، و بدان كه بر روى اين اسب هرگز از پى
دشمنى يا شكارى نرفته ام كه بر او ظفر نيابم ، و از پيش هر
دشمن كه گريخته ام نجات يافته ام ، و بر اى استر كوهها و
بيابانها طى كرده ام ، و از رهوارى آن هرگز نخواسته ام كه از
پشت آن فرود آيم ، پس اين هديه ها را به آن حضرت تسليم نما و
سلام فراوان از من به او برسان .
عبد المطلب گفت : آنچه گفتى به جان قبول كردم .
پس عبد المطلب سيف را وداع كرد و متوجه مكه گريد و مى فرمود كه
: من از اين عطاها چندان شاد نشدم زيرا كه اينها فانى است ،
ولكن از امرى شاد شدم كه شرف آن براى من و فرزندان من باقى است
و بزودى بر شما ظاهر خواهد شد خبر آن .
و چون خبر قدوم شريف عبد المطلب به مكه رسيد، اشراف و اعيان
مكه به استقبال شتافتند، و حضرت سيد ابرار به استقبال جد
بزرگوار حركت فرموده با سكينه و وقار قدرى راه رفت و در كنار
راه بر سنگى قرار گرفت ، و چون اصحاب و اولاد عبد المطلب او را
ملاقات كردند پرسيد كه : سيد و آقاى من محمد در كجاست ؟
گفتند: بر سر راه نشسته منتظر قدوم شماست .
چون عبد المطلب به نزديك آن حضرت رسيد، از اسب فرود آمد و آن
جناب را در بر گرفت و در ميان ديده هايش را بوسيد و گفت : اى
نور ديده ! اين اسب و استر و ناقه را سيف بن ذى يزن براى شما
به هديه فرستاده است و شما را سلام مى رساند.
پس آن حضرت او را دعا كرد و بر اسب سوار شد، و اسب از شادى و
نشاط قرار نمى گرفت .
و گويند كه : نسبت آن اسب چنين بود: عقاب بن ينزوب بن قابل بن
بطال بن زاد الراكب بن الكفاح بن الجنح بن موج بن ميمون بن ريح
، و ريح را خدا به قدرت خود بى پدر و مادر آفريده بود.
و چون از عمر شريف حضرت رسالت صلى الله عليه و آله و سلم هشت
سال و هشت ماه و هشت روز گذشت ، عبد المطلب را مرض صعبى عارض
شد، پس فرمود كه او را بر روى تختى برداشتند و در پيش پرده هاى
كعبه معظمه گذاشته ، و نه پسر او بر دور تخت او قرار گرفتند و
همه بر او مى گريستند، و حضرت رسول آمد و نزديك جد بزرگوار خود
نشست ، ابو لهب خواست كه آن حضرت را دور كند، عبد المطلب بانگ
زد بر او و گفت : اى عبد العزى ! تو عداوت اين برگزيده خدا را
از دل بيرون نخواهى كرد، پس رو بسوى ابو طالب گردانيد و او را
بسيار در باب رسول خدا وصيت نمود، و ساير اولاد خود را در
اعزاز و اكرام آن حضرت مبالغه بى حد فرمود و گفت : عنقريب
جلالت و عظمت شان او بر شما ظاهر خواهد شد.
پس لحظه اى بيهوش شد، و چون بهوش آمد با اكابر قريش خطاب نمود
و گفت : آيا مرا بر شما حقى هست ؟
همه گفتند: بلى ، حق تو بر صغير و كبير ما بسيار لازم گرديده
است ، خدا تو را جزاى خير دهد و سكرات مرگ را بر تو آسان
گرداند، چه نيكو امير و بزرگى بودى براى ما.
عبد المطلب گفت : وصيت مى كنم شما را در حق فرزندم محمد كه او
را گرامى داريد و بزرگ شماريد و در رعايت حق او و تعظيم شان او
تقصير منمائيد.
همه گفتند: شنيديم و قبول كرديم .
پس آثار احتضار بر آن سيد عاليقدر ظاهر شد و حضرت سيد ابرار را
در بر گرفت و گفت : اى فرزند سعادتمند! از پيش من دور مشو كه
تا تو نزديك منى من در راحتم .
پس بزودى مرغ روحش بسوى كنگره عرش رحمت پرواز كرد
(73).
و به سندهاى معتبر بسيار از حضرت امام حضرت صادق و حضرت امام
رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى پيغمبرش را يتيم
گردانيد و پدر و مادر آن حضرت را در طفوليت او به رحمت خود برد
تا آنكه اطاعت احدى بغير از خدا بر او لازم نباشد و كسى را
بغير او بر آن حضرت حق نباشد
(74).
فصل ششم : در
بيان بعضى از احوال اهل مكه و ساير عرب است پيش از بعثت آن
حضرت
در حديث موثق بلكه صحيح از حضرت
امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : پيوسته فرزندان
حضرت اسماعيل عليه السلام واليان خانه كعبه بودند و براى مردم
امر حج و امور دين ايشان را بر پا مى داشتند و بزرگى از بزرگ
ميراث مى بردند تا آنكه زمان عدنان بن ادد شد، پس دلهاى ايشان
سنگين شد و فساد در ميان ايشان بهم رسيد، بدعتها در دين خود
نهادند، بعضى از ايشان بعضى را از حرم بيرون كردند، پس بعضى
براى طلب معاش و تحصيل مال و بعضى از بيم قتال و جدال متفرق
شدند، و بسيارى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در بين ايشان
مانده بود مانند حرمت مادر و دختر و ساير آنچه حق تعالى در
قرآن حرام نموده است مگر حليله پدر و دختر خواهر و جمع ميان دو
خواهر كه اينها را حلال مى دانستند و اعتقاد به حج و تلبيه و
غسل جنابت داشتند وليكن در حج و تلبيه بدعتها احداث كرده بودند
و بت پرستى و كلمه شرك را به آنها ضم كرده بودند؛ و حضرت موسى
عليه السلام در ما بين زمان اسماعيل و عدنان مبعوث گرديد
(75).
و روايت كرده اند كه : چون معد بن عدنان ترسيد كه حرم مندرس
گردد ميلهاى حرم را او نصب كرد، و چون قبيله جرهم بر مكه غالب
شدند ولايت كعبه را از ايشان متصرف گرديدند و از يكديگر ميراث
مى بردند تا آنكه ايشان نيز شروع كردند به ظلم و فساد و حرمت
كعبه را ضايع كردند و مالهاى كعبه را متصرف شدند و ظلم مى
كردند بر هر كه داخل مكه مى شد و طغيان و فساد بسيار مى كردند،
در آن زمان چنان بود كه هر كه ستم و فساد در مكه مى كرد و هتك
حرمت كعبه مى نمود بزودى هلاك مى شد و به اين سبب آن را
بكه مى گفتند كه گردنهاى ظالمان
را مى شكست ، و آن را بساسه مى
گفتند زيرا كه هر كه در آن ستم مى كرد او را هلاك مى گردانيد،
و ام رحم مى گفتند زيرا كه هر كه
ملازم آن مى بود محل رحمت الهى بود پس چون جرهم ظلم و فساد
كردند حق تعالى مسلط گردانيد بر ايشان رعاف و طاعون را او اكثر
ايشان هلاك شدند، پس قبيله خزاعه جميعت كردند كه باقيمانده
جرهم را از حرم بيرون كنند، رئيس خزاعه عمرو بن ربيعه بن
حارثه بن عمرو بود و رئيس جرهم عمرو بن الحارث بن مصاص جرهمى
بود، پس خزاعه بر جرهم غالب شدند و قليلى كه از جرهم مانده
بودند به زمين جهينه رفتند و چون
قرار گرفتند سيلى آمد و همه را هلاك كرد، و بعد از آن خزاعه
واليان كعبه بودند؛ تا آنكه قصى بن كلاب جد حضرت رسول صلى الله
عليه و آله و سلم بر خزاعه غالب شد و خزاعه را بيرون كرد و
ولايت كعبه را متصرف شد و در ميان اولاد او ماند تا زمان حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم
(76).
و به سند صحيح از امام حضرت صادق عليه السلام منقول است كه :
عرب هميشه قدرى از ملت حنيفه ابراهيم عليه السلام در دست
داشتند، صله رحم مى كردند، رعايت مهمان مى كردند، حج خانه كعبه
مى كردند و مى گفتند كه : بپرهيزيد از مال يتيم كه او مانند
عقال ، آدمى را در بند مى افكند و بسيارى از محرمات را ترك مى
كردند از ترس عقوبت زيرا كه هرگاه مرتكب محرمات مى شدند مهلت
نمى يافتند و بزودى به بلائى مبتلا مى شدند، و از پوست درختان
حرم مى گرفتند و بر گردن شتران مى آويختند پس به هر جا كه مى
رفت هيچ كس جرات نمى كرد آنها را بگيرد و كسى هم جرات نمى كرد
كه از غير پوست درخت حرم بر گردن شتر بياويزد و اگر مى كرد
بزودى عقوبتى به او مى رسيد؛ اما امروز مهلت يافته اند و حق
تعالى ايشان را بزودى نمى گيرد و عقاب ايشان به آخرت انداخته
است ، بدرستى كه اهل شام آمدند و در ابوقبيس منجنيق بر كعبه
بستند پس حق تعالى ابرى فرستاد بر ايشان مانند بال مرغ و بر
ايشان صاعقه باريد كه هفتاد نفر در دور منجنيق سوختند
(77).
و در حديث معتبر ديگر فرمود: مردى خدمت حضرت رسول صلى الله
عليه و آله و سلم آمد و گفت : مرا دخترى بهم رسيد و او را
تربيت كردم و چون به حد بلوغ رسيد جامه هاى نيكو و زيورها بر
او پوشانيدم و او را بر سر چاهى آوردم و در چاه افكندم و آخر
كلمه اى كه از او شنيدم آن بود كه گفت :
يا ابتاه ! پس بفرما كه كفاره اين عمل چيست ؟
حضرت فرمود: آيا مادرى دارى ؟ گفت : نه .
فرمود: خاله دارى ؟ گفت : بلى .
فرمود: با خاله خود نيكى كن كه او به منزله مادر است و نيكى او
شايد كفاره گناه تو شود بعد از توبه .
راوى از حضرت صادق عليه السلام پرسيد: اين عمل شنيع را در چه
زمان مى كردند؟
فرمود: در جاهليت پيش از بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و
سلم چنين مى كردند و دختران خود را مى كشتند از ترس آنكه مبادا
دشمنان ايشان را سبى كنند و در ميان قوم ديگر فرزند بهم رسانند
و ننگ باشد براى ايشان
(78).
احاديث معتبره مطابق آيات كريمه
وارد شده است كه : حق تعالى پيمان گرفت از پيغمبران گذشته كه
خبر دهند امتهاى خود را به بعثت پيغمبر آخر الزمان صلى الله
عليه و آله و سلم و اوصياى كرام آن حضرت و امر كنند ايشان را
كه تصديق به حقيقت پيغمبرى و امامت ايشان نمايند
(79).
و منقول است كه : عبد الله بن سلام مى گفت : والله ما مى
شناسيم محمد را زياده از آنچه فرزندان خود را مى شناسيم زيرا
كه نعت آن حضرت را در كتابهاى خود خوانده ايم و در آن شك
نداريم و شايد خيانتى در فرزند ما شده باشد
(80).
سيد ابن طاووس روايت كرده است از حسان بن ثابت كه مى گفت : مرا
به خاطر مى آيد كه طفل هفت ساله بودم و شنيدم كه يكى از علماى
يهود در بالاى تلى فرياد مى كرد و يهودان را مى طلبيد، چون جمع
شدند گفت : امشب طالع شده است آن ستاره اى كه دلالت مى كند بر
ظهور احمد پيغمبر آخر الزمان
(81).
و در حديث طولانى از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه :
گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
آمدند و اعلم ايشان مسئله اى چند سوال كرد و همه را حضرت جواب
فرمود و او بعد از شنيدن جوابهاى مسلمان شد و نامه سفيدى بيرون
آورد كه جميع آن جوابها كه حضرت فرموده بود در آن مكتوب بود؛
پس گفت : يا رسول الله ! بحق آن خداوندى كه تو را به حق
فرستاده است ننوشته ام اين سوالها و جوابها را مگر از الواحى
كه حق تعالى براى حضرت موسى عليه السلام فرستاده بود، و در
تورات آنقدر فضل تو را خوانده ام كه در تورات شك كردم ، و چهل
سال است كه نام تو را از تورات محو مى كنم و هر چند محو كردم
باز نوشته ديدم ، و در تورات خوانده بودم كه اين مسائل را بغير
از تو كسى جواب نخواهد گفت ، و در تورات نوشته است كه در ساعتى
كه اين مسائل را جواب خواهى گفت جبرئيل در جانب راست و ميكائيل
در جانب چپ و وصى تو در پيش روى تو خواهد بود.
حضرت فرمود: راست گفتى ، اينك جبرئيل و ميكائيل در جانب راست و
چپ منند و وصى من على بن ابى طالب در پيش روى من است
(82).
و سابقا مذكور شد كه : از جماعتى كه پيش از ولادت آن حضرت به
او ايمان آوردند تبع بود.
در حديث حسن از حضرت امام حضرت صادق عليه السلام منقول است كه
: تبع به اوس و خزرج كه دو قبيله بودند از يمن با خود آورده
بود گفت : شما در مدينه باشيد تا ظاهر شود و بيرون آيد پيغمبرى
كه من و صف او را شنيده ام كه از از مكه ظاهر شد و بسوى مدينه
هجرت خواهد نمود و اگر من زمان او را دريابم او از خدمت خواهم
كرد و با او خروج خواهم كرد
(83).
در حديث موثق از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : يهود در
كتابهاى خود ديده بودند كه هجرت محمد صلى الله عليه و آله و
سلم در ميان عير و
احد خواهد بود، پس به طلب آن
موضع بيرون آمدند و به كوهى رسيدند كه آن را
حداد مى گفتند، گفتند حداد و احد
يكى است ، پس در حوالى آن كوه متفرق شدند، بعضى در فدك فرود
آمدند و بعضى در خيبر و بعضى در تيما، بعد از مدتى مشتاق شدند
آنها كه در تيما بودند كه ياران خود را ببينند و كرايه كردند
شترى چند از اعرابى از قبيله قيس و اعرابى به ايشان گفت : شما
را از ميان عير و احد مى برم ! ايشان به اعرابى گفتند: هرگاه
به آن موضع برسى ما را خبر ده ، چون به ميان مدينه رسيد گفت :
اين كوه عير است و اين كوه احد است ، پس از شتران به زير آمده
و گفتند: ما به مطلب خود رسيديم و احتياجى به شتر تو نداريم به
هر جا كه خواهى برود، و نوشتند به ياران خود كه در خيبر و فدك
بودند كه : ما آن موضع را كه طلب مى كرديم يافتيم بيائيد بسوى
ما، ايشان در جواب نوشتند كه : ما اكنون در اين موضع قرار
گرفته ايم و خانه ها ساخته ايم و اموال تحصيل كرده ايم و حركت
ما دشوار است و ما به شما بسيار نزديكيم و چون آن پيغمبر منتظر
ظاهر شود بسرعت بسوى او خواهيم شتافت ؛ پس ايشان در زمينه
مدينه قرار گرفتند و خانه ها ساختند و اموال و حيوانات تحصيل
نمودند، چون خبر رسيد به تبع كه ايشان اموال بسيار جمع كرده
اند متوجه ايشان شد كه با ايشان جنگ كند و اموالشان را بگيرد،
ايشان به قلعه اى متحصن شدند و تبع با لشكر گران ايشان را
محاصره نمود، يهود رحم مى كردند بر ضعيفان لشكر تبع و در شب
خرما و جو براى ايشان به زير مى انداختند، چون اين خبر به تبع
رسيد بر ايشان رحم كرد و ايشان را امان داد، پس از قلعه فرود
آمد، چون ايشان را ديد گفت : خوش آمده است مرا بلاد شما و مى
خواهيم در ميان شما بمانم .
گفتند: تو را نيست كه در اين بلد بمانى چون اين بلد محل هجرت
پيغمبر آخر الزمان است و هيچ پادشاهى تا او ظاهر نشود در اينجا
نمى تواند تسلط بهم رساند.
گفت : پس من از خويشان خود جمعى را در ميان شما مى گذارم كه
وقتى كه آن حضرت ظاهر شود او را يارى كنند.
پس در ميان ايشان دو قبيله گذاشت : اوس
و خزرج ، و ايشان بسيار
شدند و بر يهود غالب شدند و چون اموال آنها را مى گرفتند يهود
به ايشان مى گفتند: چون محمد صلى الله عليه و آله و سلم مبعوث
شود شما را از خانه ها و اموال خو بيرون خواهيم كرد.
پس چون آن حضرت مبعوث گرديد انصار به او ايمان آوردند و يهود
به او كافر شدند و به اين معنى حق تعالى در اين اى اشاره فرمود
است و كانوا من قبل يستفتحون على الذين
كفروا فلما جائهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين
(84).(85)
و در حديث موثق ديگر در تفسير اين آيه از آن حضرت پرسيدند،
فرمود: گروهى بودند ميان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و
عيسى عليه السلام تهديد مى كردند بت پرستان را كه پيغمبرى
بيرون خواهد آمد كه بتهاى شما را بشكند و با شما چنان و چنين
كند؛ پس چون آن حضرت بيرون آمد كافى شدند به او
(86).
قطب راوندى عليه الرحمه روايت كرده است كه : چون تبع به مدينه
آمد سيصد و پنجاه نفر از يهود را گردن زد و خواست كه مدينه را
خراب كند، شخصى از يهود كه دويست و پنجاه سال از عمرش گذشته
بود برخاست و گفت : اى پادشاه ! مثل تو كسى نمابايد كه سخن
باطل را قبول كند و مرد را براى غضب به قتل رساند، تو نمى
توانى اين شهر را خراب كنى .
تبع گفت : چرا؟
گفت : زيرا كه پيغمبرى از فرزندان اسماعيل در مكه ظاهر خواهد
شد و بسوى اين بلد هجرت خواهد نمود.
تبع دست از آنها برداشته متوجه مكه معظمه شد و كعبه را جامه
پوشانيد و اهل آن را اطعام نمود و شعرى چند گفت كه مضمونش اين
است : شهادت مى دهم بر احمد كه او رسول است از جانب خداوندى كه
آفريننده خلايق است ؛ اگر عمر من متصل شود به عمر او هر آينه و
زير و پسر عم او خواهم بود؛ بعضى گفته اند: آن تبع كوچك بود، و
بعضى گفته اند: تبع ميانين بود
(87)؛ و ابن شهر آشوب عليه السلام روايت كرده
است كه : تبع اول اراده كرد كعبه را خراب كند و به بلائى مبتلا
شد كه اطبا از معالجه او عاجز شدند پس يكى از وزراى او را
متنبه ساخت كه : سبب اين بلا آن اراده بدى است كه كرده اى ،
چون آن اراده را از خاطر بيرون كرد از آن بلا نجات يافت ، پس
كعبه را جامه پوشانيد و تعظيم حرم نمود و بسوى مدينه آمد و
ايمان به پيغمبر آخر الزمان آورد و چهار صد نفر از اصحاب خود
را براى انتظار قدوم و نصرت آن حضرت در آنجا گذاشت و نامه اى
به آن حضرت نوشت و به آن وزير خود سپرد و در آن نامه ذكر ايمان
خود كرد و اينكه از امت آن حضرت است و استدعا نمود كه او را در
شفاعت خود داخل نمايد؛ در عنوان نامه نوشت :
نوشته اى است بسوى محمد بن عبد الله صلى
الله عليه و آله و سلم خاتم پيغمبران و رسول پروردگار عالميان
از تبع اول ؛ ميان مرگ او ولادت پيغمبر صلى الله عليه و
آله و سلم هزار سال بود.
چون آن حضرت مبعوث شد و اكثر اهل مدينه به آن حضرت ايمان
آوردند آن نامه را به خدمت آن حضرت فرستاد به دست ابوليلى ، پس
ابوليلى وقتى رسيد كه آن حضرت در قبيله بنى سليم بود، چون حضرت
او را ديد گفت : توئى ابوليلى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نامه تبع را آورده اى ؟
ابوليلى متحير ماند!
پس فرمود: بده نامه را؛ نامه را گرفت و به حضرت امير المؤ منين
عليه السلام داد كه بخواند؛ چون مضمون نامه را شنيد سه مرتبه
فرمود: مرحبا برادر شايسته ما را؛
و ابوليلى را بسوى مدينه طيبه برگردانيد
(88).
مولف گويد: قصه تبع در آخر جلد سابق بيان شد.
و از جمله آنها كه ايمان به آن حضرت آورده بودند قس بن ساعده
ايادى بود چنانكه به سند صحيح از امام محمد باقر عليه السلام
مروى است كه : چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فتح
مكه نمود روزى نزديك كعبه نشسته بود ناگاه گروهى به خدمت آن
حضرت آمدند، از ايشان پرسيد: از چه قوميد شما؟
گفتند: ما از قبيله بكر بن و ائليم .
در روايت ديگر از ابن عباس منقول است كه چون حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم كعب بن اسد رئيس بنى قريظه را طلبيد كه
گردن بزند به او فرمود: اى كعب ! آيا نفع بخشيد تو را وصيت
ابن حواش آن عالمى كه از شام
آمده بد و مى گفت : ترك كردم شراب و لذت عيش را، آمده ام بسوى
فقر و خرما خوردن براى پيغمبرى كه وقت مبعوث گرديدن او شده است
و خروجش در مكه خواهد بود و اين مدينه خانه هجرت او خواهد بود
و اوست بسيار خندان و كشنده بسيار كافران كه قناعت خواهد نمود
به نان خشك و خرما و بر خر برهنه سوار خواهد شد و در ديده هاى
او سرخى خواهد بود و در ميان دو كتف او مهر پيغمبرى خواهد بود
و شمشير خود را بر دوش خواهد گذاشت و پروا از هيچ دشمن نخواهد
كرد، پادشاهى او خواهد رسيد به هر جا كه سم ستوران رسد؟
كعب گفت : چنين بود اى محمد، اگر نه يهود مى گفتند كه : از
كشتن ترسيد، ايمان به تو مى آوردم وليكن بر دين يهود زندگانى
كردم و بر دين ايشان مى ميرم .
پس حضرت فرمود تا گردنش را زدند
(89).
در حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
منقول است كه : حق تعالى وحى نمود به حضرت عيسى عليه السلام كه
: اى عيسى ! خبر ده بنى اسرائيل را كه ايمان بياورند به من و
به رسول من پيغمبر امى كه نسل او از زن صاحب بركتى بهم خواهد
رسيد كه او با مادر تو خواهد بود در بهشت ، و
طوبى براى كسى است كه سخن او را
بشنود و زمان او را دريابد.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! طوبى چيست ؟
حق تعالى فرمود: طوبى درختى است در بهشت كه در زير آن چشمه اى
جارى است كه هر كه از آن شربتى بياشامد بعد از آن هرگز تشنه
نمى شود.
عيسى عرض كرد: پروردگارا! از آن آب شربتى به من عطا كن .
حق تعالى فرمود: اى عيسى ! آن چشمه حرام است بر پيغمبران پيش
از آنكه آن پيغمبر از آن بياشامد، و بر امتها حرام است پيش از
آنكه امت آن پيغمبر بياشامند
(90).
قطب راوندى نقل كرده است : شخصى از اهل مكه قبل از بعثت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به شام رفت با قافله تجارى ،
گفت : چون داخل بازاربصرى شديم
راهبى از صومعه خود صدا زد: بپرسيد از اهل اين موسم كه كس از
اهل مكه در ميان ايشان هست ؟
گفتند: بلى .
گفت : بپرسيد آيا احمد بن عبد الله بن عبد المطلب ظاهر شده است
زيرا كه اين ماهى است كه مى بايد او ظاهر شود و او آخر
پيغمبران است و از حرم ظاهر خواهد شد و هجرت خواهد كرد بسوى
جائى كه نخل بسيار و سنگستانها و شوره زارها داشته باشد.
راوى گفت : چون به مكه برگشتم پرسيدم آيا امر غريبى سانح گريده
است ؟
گفتند: بلى ، محمد بن عبد الله امين ظاهر شده است و دعوت نبوت
مى كند
(91).
ايضا روايت كرده است از ابوسلام كه : روزى حضرت رسول صلى الله
عليه و آله و سلم پيش از بعثت در ابطح
مى گرديد، ناگاه دو شخص آن حضرت را ديدند و جامه هاى
سفر پوشيده بودند و گفتند: السلام عليك ، آن حضرت جواب سلام
ايشان را داد، يكى از ايشان گفت : لا اله الا الله تا حال كسى
را نديده بودم كه درست رد سلام بكند جز تو؛ ديگرى گفت : تا حال
كسى را نديده بودم كه سلام كند.
پس آن مرد اول گفت : آيا كسى هست در اين شهر كه
احمد نام داشته باشد؟
فرمود: كسى نيست در مكه به غير از من كه
احمد يا محمد نام داشته
باشد.
پرسيد: تو از اهل مكه اى ؟
فرمود: بلى اهل مكه ام و در مكه متولد شده ام .
پس شتر خود را خوابانيد و نزديك آن حضرت آمده كتف مباركش را
گشوده و خاتم پيغمبرى را مشاهده نمود؛ گفت : شهادت مى دهم كه
تو رسول خدائى و مبعوث خواهى شد به گردن زدن قوم خود، آيا
تواند بود كه توشه اى به من بدهى ؟
پس آن حضرت رفتند و نان خرمائى چند براى او آوردند گرفت و در
ميان جامه خود بست و به نزد رفيق خود رفت و گفت : الحمد لله كه
نمردم تا پيغمبرى براى من توشه آورد.
پس آن حضرت فرمود: آيا حاجتى جز اين دارى ؟
گفت : مى خواهم دعا كنى حق تعالى ميان من و تو (در قيامت )
(92) آشنائى بيندازيد.
حضرت دعا كرد براى او و او برگشت بسوى ديار خود
(93).
و ايضا از عبد الله بن مسعود روايت كرده است كه : روزى حضرت
رسول چ الله عليه و آله و سلم داخل معبدى از معابد يهود شد با
گروهى از اصحاب خود، ديد جمعى از يهود تورات مى خوانند و رسيده
اند به او صاف آن حضرت كه در تورات مكتوب است ، چون آن حضرت را
ديدند ترك كردند خواندن را، و در يك جانب كنيسه ايشان مرد
بيمارى خوابيده بود، حضرت پرسيد: چرا ترك كردند خواندن را؟
آن مرد بيمار گفت : به وصف تو رسيدند و ترك كردند؛ پس نزديك
آمد و تورات از دست ايشان گرفت و تا آخر اوصاف آن حضرت را
خواند و گفت : اين وصف توست و وصف امت تو و من گواهى مى دهم به
وحدانيت خدا و به آنكه تو رسول اوئى ؛ و در همان ساعت رحمت
الهى و اصل شد.
حضرت فرمود تا او را به روش مسلمانان غسل دادند و بر او نماز
كرد و او را دفن كردند
(94).
و ايضا روايت كرده است : چون عبد المطلب به يمن رفت عالمى از
اهل زبور او را ملاقات كرد و گفت : رخصت مى دهى بسوى بعضى از
بدن تو نظر كنم ؟
فرمود: بلى به غير عورت به هر جا خواهى نظر كن .
پس يك سوراخ بينى او را گشود نظر كرد پس در سوراخ ديگر بينى
نظر كرد و گفت : شهادت مى دهم كه در يك دست تو پادشاهى است و
در دست ديگر تو پيغمبرى است و ما چنين مى دانيم كه مى بايد در
ميان بنى زهره بهم رسد، آيا زنى از ايشان خواسته اى ؟
فرمود: نه .
گفت : زنى از ايشان نكاح كن .
چون عبد المطلب برگشت ، هاله دختر وهب بن عبد مناف بن زهره را
نكاح كرد
(95).
و ايضا روايت كرده است كه جبير بن مطعم گفت : من بيش از همه كس
آزار رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى كردم ، چون گمان كردم
كه او را خواهند كشت از مكه بيرون رفتم و به ديرى رسيدم پس سه
روز مرا ضيافت كردند و چون ديدند من بيرون نمى روم گفتند: تو
را واقعه اى خواهد بود؟
گفتم : بلى ، من از شهر حضرت ابراهيم و پسر عم ما دعوى پيغمبرى
مى كند و قوم ما بسيار آزار كردند او را و چون اراده كشتن او
كردند بيرون آمدم كه حاضر نباشم در وقت كشته شدن او؛ پس صورتى
بيرون آوردند و گفتند: آيا صورت او به اين صورت شبيه است ؟
گفتم : هيچ صورت به آن حضرت از اين صورت شبيه تر نديده ام .
گفتند: هر گاه چنين است او را نمى توانند كشت و او پيغمبر است
و خدا او را بر ايشان غالب خواهد گردانيد. چون به مكه آدم
شنيدم كه آن حضرت به جانب مدينه تشريف برده اند.
پس از ايشان پرسيدم : اين صورت را از كجا آورده ايد؟
گفتند: حضرت آدم از پروردگارش سوال نمود كه صورت پيغمبران را
به او بنمايد، پس حق تعالى صورتهاى ايشان را فرستاد و در خزانه
آدم عليه السلام بود در مغرب ، پس ذوالقرنين آن را بيرون آورد
و به دانيال عليه السلام داد
(96).
و ايضا از جرير بن عبد الله بجلى منقول است كه گفت : حضرت رسول
نامه اى به من داد و بسوى ذو الكلاع حميرى فرستاد، چون نامه را
به او دادم تعظيم نامه آن حضرت نمود و تهيه كرده با لشكر عظيمى
به خدمت آن حضرت روانه شد، و چون برگشتيم در اثناى راه به دير
راهبى رسيديم و داخل دير شديم ، راهب از ذوالكلاع پرسيد: به
كجا مى روى ؟
گفت : به نزد آن پيغمبر مى روم كه در ميان قريش مبعوث شده است
و اين مرد رسول اوست كه به نزد من فرستاده است .
راهب گفت : مى بايد آن پيغمبر از دنيا رحلتت نموده باشد.
من گفتم : تو از كجا دانستى وفات او را؟
گفت : پيش از آنكه داخل دير شويد من كتاب دانيال عليه السلام
را مى خواندم رسيدم به وصف محمد و نعت او و ايام او و اجل او،
در آنجا يافتم كه مى بايد در اين ساعت فوت شود.
پس ذوالكلاع برگشت و من به مدينه آمدم و گفتند: آن حضرت در
همان روز به عالم قدس رحلت نموده بود
(97).
ابن شهر آشوب و غير او روايت كرده اند: كعب بن لوى بن غالب در
هر روز جمعه قوم خود را جمع مى كرد (روز جمعه را قريش
عروبه مى گفتند و كعب او را
جمعه ناميد) پس خطبه مى خواند و
مى گفت : اما بعد، بشنويد و ياد گيريد و بفهميد و بدانيد شب
تار و روز روشن بر شما مى گذرد، زمين مهد آسايش شماست ، آسمان
بناى محكمى است بر سر شما، كوهها مى خواهيد بر روى زمين ،
ستارگان نشانه هايند براى شما و آيندگان مانند گذشتگان خواهند
گذشت ، پس نيكى كنيد با خويشان خود و رعايت كنيد حرمت دامادان
خود را و فرزندان خود را تربيت نمائيد، هرگز ديده ايد مرده به
دنيا برگردد يا ميتى از قبر بيرون آيد؟ بلكه خانه اى ديگر در
پيش داريد، نه چنان است كه شما گمان مى كنيد كه در آخرت زنده
اى نخواهيد شد، بر شما باد به زينت كردن و تعظيم نمودن حرم خود
بدرستى كه در اين زودى پيغمبر كريمى از حرم شما مبعوث خواهد شد
كه نام او محمد خواهد بود و خبرهاى راست براى شما ذكر خواهد
كرد، والله اگر من بمانم تا آن روز در خدمت او تعبها خواهم
كشيد و بسرعت تمام در او امر او خواهم شتافت
(98).
گويند: كعب اوصاف آن حضرت را در صحف ابراهيم عليه السلام
خوانده بود(99).
و سيد ابن طاووس روايت كرده است از كتاب دره الا كليل كه : ابن
الناظور كه عالم بزرگ نصاراى شام و در شهر ايليا مى بود گفت :
هر قل پادشاه روم علم نجوم را بسيار نيك مى دانست و چون به شهر
ايليا رسيد روزى بسيار محزون بود، بعضى از علماى مخصوص او به
او گفتند: چرا امروز تو را متغير مى يابيم ؟
گفت : امشب در اوضاع نجوم نظر كردم و چنان يافتم كه پادشاهى
ظاهر شده است كه ختنه كرده اند او را.
علما گفتند: گروهى كه ختنه يهودانند، بنويس به پادشاه مداين كه
همه را به قتل رساند، در اين سخن بودند كه ناگاه پيكى رسيد از
پادشاه غسان كه خبر بعثت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
را به او نوشته بود و رسول نامه آن حضرت را براى او فرستاده
بود.
هر قتل : معلوم كنيد كه آن رسولى كه از جانب حضرت آمده است
ختنه كرده شده است يا نه ؟
گفتند: بلى ، ختنه كرده اند او را.
گفت : قوم آن پيغمبر همه ختنه مى كردند؟
گفت : بلى .
هر قل گفت : آن پادشاه كه من در نجوم ديده ام اوست ؛ پس نامه
اى نوشت به حاكم روميه - كه نظير او بود در علم نجوم - و خود
متوجه شهر حمص شد، چون داخل شهر حمص شد جواب حاكم روميه به
او رسيد كه : درست ديده اى و آن كه ظاهر شده است هم پادشاه است
و هم پيغمبر است .
پس داخل قلعه اى از قلعه هاى حمص شد و درهاى قلعه را بست و
عظماى روم را در بيرون قلعه طليد و از بام قلعه مشرف شد و گفت
: اى گروه روم ! اگر رشد و فلاح و رستگارى مى خواهيد ايمان
بياوريد به آن مرد كه در ميان عرب مبعوث شده است .
ايشان چون اين سخن شنيدند مانند وحشيان بسوى قلعه دويدند كه او
را هلاك كنند، چون درها را بسته ديدند برگشتند. و چون هر قل از
ايمان ايشان نا اميد شد بار ديگر آنها را طلبيد و گفت : مى
خواستم امتحان كنم شدت شما را در دين خود و اكنون دانستم كه
شما راسخيد در دين خود و بر نمى گرديد! پس او را سجده كرده و
از او راضى شدند
(100).
قطب راوندى و غير او ذكر كرده اند كه : در سفر اول تورات هست
كه ملك نازل شد بر ابراهيم عليه السلام و گفت : متولد خواهد شد
در اين عالم از براى تو پسرى كه نام او اسحاق است .
ابراهيم گفت : كاش اسماعيل زنده مى ماند و تو را خدمت مى كرد.
پس حق تعالى گفت ابراهيم را: تو را است اين ، و مستجاب كردم
دعاى تو را در اسماعيل و بركت خواهم داد او را بزرگ خواهم كرد
او را به سبب مستجاب كردن دعاى تو و بهم خواهد رسيد از او
دوازده شخص عظيم و خواهم گردانيد ايشان را براى امت بسيارى .
و در جاى ديگر از تورات مذكور است كه : خدا - يعنى كلام او و
حجت او - رو كرد از جانب طور سينا و تجلى نمود در ساعير و ظاهر
شد از كوه فاران (سينا: كوهى است كه حق تعالى با موسى در آنجا
سخن گفت ؛ ساعير: كوهى است در شام كه عيسى در آن بود؛ كوه
فاران در مكه است ).
و در كتاب حيقوق عليه السلام مذكور است كه : بزرگى از كوه يمن
بيايد تقديس كننده در كوه فاران كه آسمان را حسنى ببخشد و زمين
را پر كند از نور و مرگ در پيش رويش راه رود.
و در كتاب حزقيل عليه السلام مسطور است : حق تعالى خطاب نمود
با بنى اسرائيل كه من تاييد مى نمايم فرزندان قيدار را به
ملائكه و مى گردانم دين را در زير پاهاى ايشان ، پس شما را به
دين خود در آوردند و جانهاى شما را بشكنند بسبب حميت و غضب شما
و آنچه رضاى من در آن است نسبت به شما به عمل آورند و به
بدرستى كه محمد را بيرون آورم به سوى ايشان به آنها كه اطاعت
او كنند از فرزندان قيدار، پس مقاتلان ايشان را بكشد و خدا
تاييد نمايد ايشان را به ملائكه در بدر و خندق و حنين .
و در سفر پنجم تورات نوشته است : بدرستى كه من برپا دارم از
براى بنى اسرائيل پيغمبرى از برادران ايشان مثل تو و سخن خود
را در دهان او قرار دهم و برادران ايشان فرزندان اسماعيلند.
و از كتاب حيقوق و كتاب دانيال عليهما السلام
(101) منقول است كه : بيايد خدا - يعنى دين و
كتاب او - از يمن و تقديس او از كوههاى فاران ، پس پر شود زمين
از ستايش احمد و تقديس او و مالك زمين گردد به مهابت خود و نور
او زمين را روشن گرداند و لشكر به دريا و صحرا جارى گرداند.
و در كتاب شعيا عليه السلام در وصف آن حضرت منقول است كه :
بنده من و برگزيده من و پسنديده نفس من ، بر او فايض گردانم
روح خود را پس ظاهر گردد به سبب او در امتها عدل من ، چشمهاى
كور را و گوشهاى كر را بينا و شنوا گرداند، بسوى لهو و لعب ميل
نكند و آن نور خداست كه خاموش نمى گردد تا آنكه ثابت گرداند در
زمين حجت مرا و به او منقطع گردد عذرها.
و در جاى ديگر فرموده است : اثر پادشاهى او در كتف او باشد.
و در جاى ديگر از كتاب شعيا مسطور است : گفتند به من كه برخيز
و نظر كن چه مى بينى ؟ پس گفتم : دو سواره مى بينم كه مى آيند
يكى بر دراز گوش و ديگرى بر شتر سوارند و يكى به ديگرى مى گويد
كه بابل با بتهاى آن افتاد.
در زبور داود عليه السلام مسطور است : خداوندا! مبعوث گردان
برپا دارند سنت از تا اعلام نمايد مردم را كه عيسى بشر است و
خدا نيست . (در بسيار جائى از آن علامت آن حضرت مذكور است ).
در انجيل مذكور است : مسيح عليه السلام با حواريان گفت : من مى
روم و بزودى نزد شما خواهد آمد، فارقليط با روح حق كه از پيش
خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد خواهد آمد، فارقليط
با روح حق كه از پيش خود سخن نخواهد گفت و آنچه به او وحى رسد
خواهد كرد و شهادت خواهد داد بر من و شما حاضر خواهيد بود نزد
او و به هر چيز شما را خبر خواهد داد.
در حكايت يوحنا از مسيح عليه السلام مذكور است كه : فارقليط
نمى آيد بسوى شما تا من نروم ؛ پس چون بيايد او عالم را سرزنش
كند بر گناه و از خود سخن نگويد بلكه با شما سخن گويد از آنچه
شنود، و بزودى دين حق را براى شما بياورد و خبر دهد شما را به
حوادث و غيبها.
در حكايت ديگر گفته است : فارقليط آن روح حق كه خدا او را
خواهد فرستاد با نام من ، او بياموزاند به شما هر چيز را و من
سوال مى كنم از پروردگار خود كه بفرستد بسوى شما فارقليط ديگر
كه با شما باشد تا ابد و هر چيز را تعليم شما نمايد.
در حكايت ديگر گفته است : بشر
(102) مى رود از ميان شما و فارقليط بعد از او
مى آيد و زنده مى گرداند براى شما رازها را و تفسير مى نمايد
براى شما هر چيز را و او شهادت مى دهد براى من چنانكه من شهادت
دادم براى او، من مثلها براى شما آوردم و او تاويل آنها را
براى شما مى آورد.
و در جاى ديگر مذكور است : چون يحيى عليه السلام را حبس كردند
كه شهيد كنند شاگردان خود را بسوى مسيح عليه السلام فرستاد و
گفت : بگوئيد كه ما انتظار تو بكشيم كه بسوى ما خواهى آمد يا
انتظار غير تو بكشيم ؟
او در جواب گفت نه : به حق و يقين مى گويم كه زنان بهتر از
يحيى نزائيده اند و بدرستى كه در تورات و كتابهاى پيغمبران
بعضى از عقب بعضى آمدند تا آنكه يحيى آمد، اكنون مى گويم اگر
خواهيد قبول كنيد بدرستى كه اليا بعد از من خواهد آمد پس هر كه
دو گوش شنوا دارد بشنود (گفته اند كه احمد به جاى اليا بوده
است و تغيير داده اند، و اليا على عليه السلام است )؛ بعضى
گفته اند: براى آن على را فرمود كه امور دين حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم در حال حيات و بعد از وفات آن حضرت به
او مستقر گرديد
(103).
از جمله چيزها كه حق تعالى وحى نمود به سوى آدم عليه السلام
اين بود كه : منم خداوند صاحب بكه يعنى مكه ، اهل آن همسايگان
منند و زائران آن مهمانان منند، آبادان خواهم كرد آن را به اهل
آسمان و زمين ، فوج فوج بسوى آن خواهند آمد صدا بلند كرده به
تكبير و تلبيه ، پس هر كه به زيارت آن بيايد خالص از براى من
پس مرا زيارت كرده است و به خانه من فرود آمده است و لازم است
بر من كه او را به كرامت خود مخصوص گردانم و خواهم گردانيد اين
خانه را سبب ذكر و شرف و بزرگوارى و رفعت . پيغمبرى از فرزندان
تو كه نام او ابراهيم است ، بنا خواهم كرد براى او پيهاى آن و
بر دست او جارى خواهم كرد عمارت آن را و جارى خواهم گردانيد آب
آن را و حل حرم آن را و به او خواهم شناساند مشاعر آن را، پس
امتها و قرنها آن را آبادان خواهند كرد تا منتهى گردد به
پيغمبرى از فرزندان تو كه نام او محمد است و او آخر پيغمبران
است پس او را از ساكنان و واليان اين خانه خواهم گردانيد.
و از معجزات آن حضرت آن است كه : حق تعالى اسم آن حضرت - محمد
- را حفظ كرد كه ديگرى به او مسمى نشد تا آن حضرت مبعوث گرديد
با آنكه در اعصار متماديه بشارت شنيده بودند براى صاحب اين اسم
.
چنانكه منقول است از سراقه بن جعشم كه گفت : من با سه نفر ديگر
به شام رفتيم ، در كنار غديرى فرود آمديم كه در دور آن درختى
چند بود و نزديك آن دير نصرانى بود پس از دير خود مشرف شد و
گفت : كيستيد شما؟
گفتيم : از قبيله مضر.
گفت : كدام مضر؟
گفتيم : از خندف .
گفت : بزودى در ميان شما پيغمبرى مبعوث خواهد شد كه نم او محمد
خواهم بود.
پس چون به اهل خود برگشتم براى هر يك از ما پسرى بهم رسيد و
محمد نام كرديم
(104).
به روايت ديگر منقول است كه : كفار قريش نضر بن الحرث و علقمه
بن ابى معيط را به مدينه فرستادند كه نبوت حضرت رسول صلى الله
عليه و آله و سلم را از ايشان معلوم كنند، چون به مدينه آمدند
و از علماى يهود سوال كردند ايشان گفتند: اوصاف او را بيان
كنيد؛ تا آنكه پرسيدند: كى متابعت او كرده است از قوم شما؟
گفتند: فقيران و ضعفاى ما متابعت او كرده اند.
پس عالمى از ايشان فرياد كرد و گفت : اين پيغمبرى است كه نعت
او را در تورات خوانده ايم و عداوت قوم او با او و از همه كس
بيشتر خواهد بود
(105).
اين شهر آشوب روايت كرده است كه : طلحه در بازار بصرى به راهبى
رسيد، راهب از او پرسيد: آيا احمد ظاهر شده است ؟ در اين ماه
مى بايد ظاهر شود.
غمكلان حميرى به عبد الرحمن بن عوف گفت : مى خواهم تو را
بشارتى بدهم كه بهتر است براى تو از تجارت تو؟ بدرستى كه حق
تعالى در ماه گذشته پيغمبرى از قوم تو مبعوث گردانيده است و
كتابى بر او نازل نموده است ، نهى مى كند از پرستيدن بتها و مى
خواند بسوى اسلام ، زود برگرد بسوى او؛ پس عريضه اى به خدمت آن
حضرت نوشت مشتمل بر شعرى چند كه مضمونشان اين است : شهادت مى
دهم به خداوندى كه پروردگار موسى است كه تو مرسل شده اى در
بطاح مكه ، پس شفيع من باش نزد خداوند خود.
چون عبد الرحمن به خدمت آن حضرت رسيد از او پرسيد: آيا امانتى
و رسالتى براى من دارى ؟
عبد الرحمن گفت : بلى ؛ و نامه را داد و رسالت را رسانيد.
اوس بن حارثه بن ثعلبه سيصد سال پيش از بعثت خبر داد به بعثت
آن حضرت و وصيت كند اوس خود را به متابعت او؛ حضرت رسول صلى
الله عليه و آله و سلم در حق او فرمود: خدا رحمت كند اوس را كه
بر دين حنيفه مرد و ترغيب كرد بر نصرت من در جاهليت
(106).
سليم بن قيس هلالى در كتاب خود روايت كرده است كه : در وقتى كه
در خدمت حضرت امير المؤ منين عليه السلام از صفين بر مى گشتيم
نزديك به دير نصرانى نزول اجلال فرمود، ناگاه از آن دير مرد
پير خوشروى نيكو شمايلى بيرون آمد و نام اى در دست داشت تا
آنكه به خدمت آن حضرت آمد و سلام كرد و آن حضرت جواب سلام او
گفت و فرمود: مرحبا اى برادر من شمعون بن حمون ، چه حال دارى
خدا رحمت كند تو را؟
گفت : حال من به خير است اى امير مومنان و سيد مسلمانان و وصى
رسول پروردگار عالميان ، بدرستى كه من از نسل بهترين حواريان
عيسى عليه السلام شمعون بن يوحنا هستم كه از دوازده نفر حوارى
نزد او محبوبتر بود و بسوى او وصيت نمود عيسى عليه السلام و
كتابها و علم و حكمت خود را به او سپرده و پيوسته علم در اهل
بيت و اولاد او بود و متمسك به دين آن حضرت بودند و كافر نشدند
و تبديل و تغيير نكردند و آن كتابها نزد من است ، عيسى عليه
السلام گفته و جدم نوشته است ، و در آن كتابها نوشته است احوال
پادشاهان كه بعد از آن حضرت بوده اند تا آنكه مبعوث شود مردى
از عرب از فرزندان اسماعيل پسر ابراهيم خليل الرحمن عليه
السلام و از زمينى ظاهر شود مردى از عرب از فرزندان اسماعيل
پسر ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام و از زمينى ظاهر شود كه
آن را تهامه گويند از شهرى كه آن
از مكه نامند و نام او احمد باشد، گشاده چشمان و پيوسته ابروان
بوده باشد، صاحب ناقه و حمار و عصا و تاج خواهد بود و او
دوازده نام دارد؛ پس ذكر كرد كيفت ولادت و بعثت و هجرت آن حضرت
را و هر كه او را يارى كند و هر كه با او قتال كند و مدت حيات
او و آنچه بر امت آن حضرت بعد از او واقع خواهد شد تا وقتى كه
عيسى عليه السلام از آسمان فرود آيد، و در آن كتابها نام سيزده
نفر از فرزندان اسماعيل هست كه ايشان بهتر خلقند بسوى خدا و حق
تعالى دوست مى دارد دوست ايشان را و دشمن مى دارد دشمن ايشان
را، هر كه اطاعت كند ايشان را هدايت يافته است و هر كه مخالفت
نمايد ايشان را گمراه است ، اطاعت ايشان اطاعت خدا و مخالفت
ايشان مخالفت خداست ، و نوشته شده است نامها و نسبها و صفتهاى
ايشان و آنكه هر يك از ايشان چه مقدار زندگانى مى كنند و
كداميك ظاهر و كداميك پنهان خواهند بود تا آنكه حضرت عيسى بر
ايشان نازل خواهد شد و عيسى در عقب او نماز خواهد كرد و او
عيسى را تكليف خواهد كرد كه پيش بايستد و عيسى خواهد گفت كه :
شمائيد امامان كه سزاوار نيست احدى بر شما پيشى گيرد، پس پيش
خواهد ايستاد و با مرد نماز خواهد كرد و عيسى در عقب او نماز
خواهد كرد.
اول ايشان از همه نيكوتر و بهتر خواهد بود و براى او خواهد بود
مثل ثواب ايشان و ثواب هر كه اطاعت ايشان كند و به سبب ايشان
هدايت يابد، و او احمد است رسول خدا و از نامهاى او
محمد، يس
، فتاح ،
خاتم ،
حاشر، عاقب ،
ماحى ،
قايد و او پيغمبر خداست ، خليل خداست حبيب خداست ،
برگزيده خداست ، امين خداست ، و با او سخن خواهد گفت به رحمت
خود، هر جا كه خدا مذكور شود او مذكور مى شود، گراميترين و
محبوبترين خلق است نزد خدا، نيافريده است خدا خلقى را نه ملك
مقربى و نه پيغمبر مرسلى كه بهتر و محبوبتر باشد نزد خدا از
او، خواهد نشانيد او را در قيامت بر عرش خود و شفاعت او را
قبول خواهد كرد در حق هر كه شفاعت كند، به نام او قلم جارى شد
بر لوح .
و بعد از او در فضيلت وصى اوست كه علمدار اوست در قيامت ، وصى
او وزير او و خليفه اوست ، در امت او، محبوبترين خلق است نزد
خدا بعد از او، نام او على بن ابى طالب است ، ولى هر مومنى ؛
بعد از او پس يازده امام خواهد بود از فرزندان محمد و فرزندان
او و دوتاى ايشان همنام دو پسر هارون خواهند بود
شبر و
شبير، نه امام ديگر از فرزند كوچكتر ايشان خواهد بود و
آخر ايشان آن است كه عيسى عليه السلام در عقب او نماز خواهد
كرد.
و در آن كتابها هست نام آنها كه از ايشان پادشاه خواهد بود و
آنها كه پنهان خواهند بود، پس اول كسى كه از ايشان ظاهر خواهد
شد پر خواهد كرد جميع بلاد را از عدالت و مالك خواهد شد ما بين
مشرق و مغرب را تا آنكه بر همه دنيا غالب شود.
پس چون پيغمبر شما مبعوث شد پدرم زنده بود و تصديق كرد و ايمان
آورد به آن حضرت و مرد پيرى بود و قوت حركت در او نبود، چون
هنگام وفات او شد مرا وصيت كرد كه وصى محمد و خليفه او كه نامش
و صفتش در اين كتابها هست بعد از آنكه سه خليفه از خلفاى ضلالت
بعد از آن پيغمبر پادشاه شوند و بگذرند، او در اين مقام بر تو
خواهد گذشت - و نام آن را امامهاى ضلالت و غاصبان خلافت با
لقبهاى ايشان و صفات ايشان مذكور است - چون آن وصى بر حق بر
اين موضع بگذرد بيرون رو و ايمان بياور با او بيعت كن و با
دشمنان او جهاد كن كه جهاد با او به منزله جهاد با محمد است ،
دوست او دوست آن حضرت و دشمن او دشمن آن حضرت است - و در آن
كتابها نام دوازده امام ضلالت هست از قريش كه دشمنى با اهل بيت
آن حضرت ، خواهند كرد و دعوى حق ايشان نموده ايشان را از حق
خود محروم خواهند كرد و تبرى از ايشان كرده ايشان را خواهند
نموده ايشان را از حق خود محروم خواهند كرد و تبرى از ايشان
كرده ايشان را خواهند ترسانيد، و نام و نعت و مدت پادشاهى هر
يك و آنچه خواهند كرد نسبت به فرزندان تو از كشتن و ترسانيدن و
ذليل نمودن همه مكتوب است - اى امير المؤ منين ! دست خود را
بگشا تا با بيعت كنم ؛ پس گفت : شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و
رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم و شهادت مى دهم كه
تو خليفه اوئى در امت او وصى اوئى و گواهى بر خلق خدا و حجت
اوئى در زمين و گواهى مى دهم كه اسلام دين خداست و بيزارم از
هر دين كه غير دين اسلام است زيرا كه آن دينى است كه حق تعالى
براى خود پسنديده و براى دوستانش اختيار نموده است و آن دين
عيسى بن مريم و ساير رسولان گذشته است و پدران من به اين دين
رفته اند، من ولايت تو و محبت دوستان تو را اختيار كرديم و
بيزارم از دشمنان تو و اقرار كردم به امامت امامان از فرزندان
تو و بيزارى مى جويم از دشمنان ايشان و هر كه مخالفت ايشان مى
نمايد و دعوى حق ايشان مى كند و ستم بر ايشان مى كند از
پيشينيان و پسينيان ؛ پس دست آن حضرت را گرفته بيعت كرد.
حضرت امير عليه السلام فرمود: بده نامه خود را كه در دست دارى
؛ پس شخصى از اصحاب خود را فرمود كه : برو با اين راهب و
مترجمى به نزد او ببر تا اين نامه را به عربى ترجمه كند و
بنويسد؛ چون نامه مترجم را به نزد آن حضرت آورد فرمود با حضرت
امام حسن كه : اين فرزند! بياور آن كتاب را كه پيشتر به تو
داده بودم ، چون امام حسن آن نامه را آورد فرمود: بخوان كه اين
نامه به خط من است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
فرموده و من نوشته ام و به آن مرد: در نامه ترجمه شده نظر كن ،
چون مقابله كردند يك حرف اختلاف نداشت ، گويا يك شخصى گفته و
دو شخص نوشته بودند.
پس حضرت امير المؤ منين عليه السلام حمد و ثناى الهى نمود و
فرمود: شكر مى كنم خداوندى را كه اگر مى خواست و مصلحت مى
دانست قادر بود كه چنين كند كه اين امت مختلف نشوند، و شكر مى
كنم خداوندى را كه ذكر مرا در كتابهاى گذشته ترك نكرده است و
نام مرا نزد خود و دوستان خود بلند گردانيده است ؛ پس شيعيانى
كه حاضر بودند شاد شدند و موجب مزيد ايمان و شكر گزارى ايشان
گرديد
(107).
مولف گويد: بشارات ولادت و بعثت با سعادت آن جناب زياده از حد
احصا است و بسيارى در ابواب آتيه اين مجلد و ساير مجلدات مذكور
خواهد شد انشاء الله تعالى .