برگزيده تاريخ پيامبر اسلام (ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال نهم هجرت

سال نهم هجرت ((351)).
رسول خدا(ص ) در اول محرم سال نهم , كسانى را براى گرفتن زكات از قبايل مختلف بيرون فرستاد:.
1 بريدة بن حصيب , 2 عبادبن بشر, 3 عمروبن عاص , 4 ضحاك بن سفيان كلابى ,5 بسربن سفيان , 6 عبدالله بن لتبيه , 7 مردى از بنى سعدهذيم , براى گرفتن زكاتهاى قبيله بنى سعد ((352)).

 

سريه ((عيينة بن حصن فزارى ))

محرم سال نهم :رسول خدا(ص ) براى تحويل گرفتن زكاتهاى ((بنى كعب ))(طايفه اى از خزاعه ), ((بسربن سفيان )) را فرستاد, اما بنى تميم كه در مجاورت خزاعيهازندگى مى كردند, به آنان گفتند: مال خود را بى جهت به آنان ندهيد و شمشيرها را از نيام كشيدند و ((بسر)) را از تحويل گرفتن زكات مانع شدند ناچار ((بسر)) به مدينه آمدوپيش آمد را به رسول خدا گزارش داد رسول خدا ((عيينه )) را با پنجاه سوار بر سر آنان فرستاد, وى عده اى از آنان را اسير گرفت و به مدينه آورد, چند تن از بزرگان بنى تميم ازجمله ((عطاردبن حاجب )) در پى اسيران رفتند و بر در خانه رسول خدا ايستادند و فريادكردند: اى محمد! پيش ما بيا, رسول خدا از خانه بيرون آمد و ((عطاردبن حاجب )) ازطرف فرستادگان بنى تميم سخن گفت و سپس رسول خدا اسيرانشان را به آنان بازداددرباره همينان آيات 1 5 سوره حجرات نزول يافت .
 

سريه ((ضحاك بن سفيان كلابى ))

ربيع الاول سال نهم : رسول خدا(ص ) سريه اى به فرماندهى ((ضحاك )) بر سر طايفه ((قرطا)) فرستاد و چون اين طايفه از قبول اسلام امتناع ورزيدند, جنگ درگرفت ودشمن هزيمت يافت ((353)).
 

اسارت ((ثمامة بن اثال حنفى ))

سپاهيانى به عنوان سريه به فرمان رسول خدا(ص ) بيرون رفتند و مردى از((بنى حنيفه )) را بى آن كه او را بشناسند, اسير گرفتند و نزد رسول خدا آوردند, فرمود:((مى دانيد كه را اسير گرفته ايد؟ اين ((ثمامة بن اثال حنفى )) است , با وى به نيكى رفتاركنيد)) سپس فرمود: ((هر غذايى داريد فراهم سازيد و نزد وى فرستيد)), اما اين همه بزرگوارى در ثمامه اثر نمى كرد و هر گاه رسول خدا بر وى مى گذشت و مى گفت : ثمامه اسلام بياور در پاسخ مى گفت : بس كن اى محمد.
با اين حال رسول خدا دستور داد تا او را آزاد كردند, او پس از آزادى به بقيع رفت وخود را نيك شستشو داد و سپس نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد چون وى اسلام آورد,به رسول خدا گفت : تو را از همه كس بيش دشمن مى داشتم , اما اكنون تو را از همه كس بيش دوست مى دارم , آنگاه براى انجام عمره به مكه رفت و نخستين كسى بود كه بالبيك گفتن وارد وادى مكه شد.
 

سريه ((علقمة بن مجزز مدلجى ))

ربيع الاخر سال نهم : رسول خدا(ص ), ((علقمه )) را با سيصد نفر فرستاد تا بر مردمى از حبشه كه در كشتيهايى به چشم مردم شعيبه (اهل جده ) آمده بودند حمله برد, وى تاجزيره اى در ميان دريا پيش رفت , اما دشمن گريخت و جنگى پيش نيامد به هنگام بازگشت , چون جمعى شتاب داشتند كه به مدينه بروند ((عبدالله بن حذافه )) را بر اصحاب سريه امارت داد عبدالله كه اهل مزاح بود در يكى از منازل براى گرم شدن افراد, آتش افروخت , آنگاه به اصحاب خود گفت : مگر نه آن است كه بايد شما از من اطاعت كنيد؟گفتند: چرا گفت : پس به شما دستور مى دهم كه همه داخل اين آتش شويد چون ديد كه بعضى از اصحاب او, خود را آماده فرمانبرى مى كنند, گفت : بنشينيد كه من مى خواستم باشما بخندم و شوخى كنم .
قصه عبدالله را به رسول خدا (ص ) گفتند رسول خدا فرمود: من امركم [منهم ]بمعصية فلا تطيعوه ((هركس از فرماندهان شما, شما را به گناه دستور داد, از او اطاعت نكنيد)) ((354)).
 

سريه ((على بن ابى طالب ))(ع )

ربيع الاخر سال نهم : رسول خدا(ص ), ((على بن ابى طالب ))(ع ) را با صدوپنجاه سوار,بر سر قبيله ((طيئ )) براى ويران كردن بتخانه ((فلس )) فرستاد بامدادان برمحله خاندان ((حاتم طائى )) حمله بردند و بت و بتخانه را ويران ساختند و شتر و گوسفند و اسيران فراوان گرفتند و در مخزن فلس , سه شمشير و سه زره به دست آوردند.
على (ع ), در منزل ((ركك )) غنيمتها را بعد از جدا كردن خمس قسمت كرد.
 

سريه ((عكاشة بن محصن اسدى ))

ربيع الاخر سال نهم : سپس سريه ((عكاشه )) به جناب , سرزمين قبايل ((عذره )) و((بلى )) در ماه ربيع الاخر سال نهم هجرت روى داد ((355)).
 

غزوه تبوك

رجب سال نهم : رسول خدا(ص ) خبر يافت كه دولت روم , سپاه عظيمى فراهم كرده و ((هرقل )) جيره يك سال سپاهيان خود را پرداخته و آنان را آماده جنگ با مسلمانان ساخته و پيشاهنگان خود را تا ((بلقا)) پيش فرستاده است .
رسول خدا(ص ) مردم را براى جنگ با روميان فرا خواند ((356)).
فصل تابستان وگرمى هوا و رسيدن ميوه ها وآ سايش در سايه درختان از طرفى ودورى راه ونگرانى ازسپاه انبوه دولت روم ازطرفى ديگر, كار اين بسيج را دشوار ساخته بود.
رسول خدا(ص ) دراين غزوه از همان آغاز كار, مقصد را آشكار ساخت تامردم براى پيمودن راهى دور وانجام كارى دشوار وجنگ با دشمنى زورمند آماده شوند ((357)).
 

جدبن قيس منافق

رسول خدا(ص ) به ((جدبن قيس )) (يكى از مردان بنى سلمه ) گفت : ((امسال مى توانى خود را براى جنگ با روميان آماده كنى ؟)), گفت : اى رسول خدا! اذنم ده تا درمدينه بمانم و مرا به فتنه مينداز (و گرفتار گناهم مساز), زيرا مردان قبيله مى دانند كه هيچ مردى , به زن پرستى و زن دوستى من نيست و مى ترسم كه اگر زنان رومى را ببينم شكيبايى نكنم رسول خدا (ص ) از وى روى گرداند و گفت : ((تو را اذن دادم كه بمانى )) ودرباره همين ((جدبن قيس )) آيه 49 سوره توبه نازل گشت ((358)).
 

منافقان كارشكن

مردمى از منافقان مدينه , از باب كارشكنى و بر اثر شك و ترديدى كه در كار رسول خدا داشتند و از نظر بى رغبتى در كار جهاد مى گفتند: در اين گرما به جنگ نرويد و اين فصل براى جنگ مناسب نيست و درباره ايشان , آيه نازل گشت :.
((و گفتند: در گرما رهسپار جنگ نشويد بگو: حرارت آتش دوزخ بسيار بيشتر است اگر مى فهميدند, پس بايد به سزاى آنچه مى كرده اند, كم بخندند و بسيار بگريند ((359))
)).
 

انجمن منافقان

مردمى از منافقان در خانه ((سويلم )) يهودى فراهم آمدند كه مردم را از آماده شدن براى سفر جهاد بازدارند, رسول خدا (ص ), ((طلحة بن عبيدالله )) را با چند نفر از اصحاب بر آنان فرستاد تا آن خانه را بر سر آنان آتش بزنند و طلحه نيز چنان كرد ((360)).
 

گريه كنندگان

هفت نفر از انصار و ديگران كه مردمى نيازمند بودند, از رسول خدا وسيله سوارى وتوشه سفر خواستند تا در كار جهاد شركت كنند و چون رسول خدا وسيله اى نداشت كه به آنان بدهد, گريان و اسفناك از نزد وى بيرون رفتند, اين جماعت را ((بكائين )) گويند واسامى آنها بدين قرار است :.
1 سالم بن عمير, 2 علبة بن زيد, 3 ابوليلى , 4 عمروبن حمام , 5 عبدالله بن مغفل , 6 هرمى بن عبدالله 7 عرباض بن ساريه (آيه 92 سوره توبه در همين باره نازل گشت ).
 

باديه نشينان بهانه جو

مردمى از اعراب باديه نشين , نزد رسول خدا(ص ) آمدند و عذر و بهانه آوردند تاآنان را اذن دهد كه در اين سفر همراهى نكنند, پس آيه 90 از سوره توبه درباره ايشان نزول يافت .
 

توانگران بهانه جو

گروهى از توانگران , نزد رسول خدا(ص ) آمدند و مرخصى خواستند و گفتند:بگذار ما هم با ماندگان باشيم .
خداى متعال فرمود: ((خشنود شدند كه همراه بازماندگان باشند)) (توبه / 87),رسول خدا به آنان اذن داد و خداى متعال فرمود: ((خدا تو را بخشيد, چرا به آنان اذن دادى ؟)) (توبه / 43((361))).
 

هزينه جنگ

براى تامين هزينه تجهيز سى هزار سپاهى , لازم بود كه توانگران مسلمان , كمك مالى دهند, اين كار را با كمال شوق و اخلاص انجام دادند, نه تنها توانگران بلكه نيازمندانشان نيز در حدود قدرت , چيزى تقديم داشتند, چنان كه ((علبة بن زيدحارثى ))يك صاع خرما آورد و تقديم داشت و مسلمان ديگرى از ثروتمندان , هميان پول نقره اش را در اختيار گذاشت منافقان هم در اين جا بيكار ننشستند و سخنان نفاق آميز برزبان مى راندند و آنان را مسخره مى كردند و درباره اين منافقان , آيات 79 و 80 از سوره توبه نزول يافت ((362)).
 

فرستادگان رسول خدا(ص )

رسول خدا(ص ) عده اى را فراخواند تا به سوى قبايلشان روند و آنان را براى جهادآماده سازند اسامى فرستادگان از اين قرار است :.
1 بريدة بن حصيب , 2 ابورهم غفارى , 3 ابوواقدليثى , 4 ابوجعده ضمرى , 5 رافع بن مكيث , 6 نعيم بن مسعود, 7 بديل بن ورقا, 8 عمروبن سالم , 9 بسربن سفيان ,10 عباس بن مرداس ((363)).
 

جانشين رسول خدا در مدينه

رسول خدا(ص ), ((على ))(ع ) را در مدينه جانشين گذاشت و به او گفت : ((مدينه راجز ماندن من يا تو شايسته نيست )), زيرا ممكن است كه در نبودن من , آن هم با دورى راه , دشمنان فراهم شوند و بر مدينه بتازند و پيش آمدى ناگوار و جبران ناپذير روى دهد.
 

حديث منزلت

هنگامى كه رسول خدا(ص ), ((على ))(ع ) را در مدينه جانشين گذاشت و خودرهسپار تبوك شد, منافقان به بدگويى على پرداختند و گفتند: رسول خدا از على افسرده خاطر گشته و او را با خود نبرده و در مدينه گذاشته است ! چون اين سخنان به گوش على رسيد از مدينه به دنبال رسول خدا شتافت و به او پيوست و گفت : منافقان مى گويند كه از من گران خاطر شده اى و به همين جهت مرا در مدينه گذاشته اى ! رسول خدا به او فرمود: ((برادرم ! به جاى خويش بازگرد كه مدينه را جز من يا تو كسى شايسته نيست و تويى جانشين من در خاندان من و محل هجرت من و عشيره من ((364))
)).
آنگاه جمله اى را به على گفت كه همگان بر نقل آن همداستانند: ((اى على ! مگرخشنود نيستى كه نسبت به من همان مقام و منزلت را داشته باشى كه ((هارون )) نسبت به ((موسى )) داشت , جز آن كه پس از من پيامبرى نيست )), على (ع ) به مدينه بازگشت ورسول خدا(ص ) به سوى مقصد خويش رهسپار شد.
 

عبدالله بن ابى و منافقان

نوشته اند كه ((عبدالله بن ابى )) منافق با جمعى از منافقان , نه تنها با رسول خداهمراهى نكرد, بلكه گفت : محمد با اين سختى و گرمى و دورى راه به جنگ روميان مى رود و گمان مى كند كه جنگ با روميان بازيچه است , به خدا سوگند: مى بينم كه فردايارانش اسير و دستگير شوند ((365)).
 

عده و عده مسلمانان در غزوه تبوك

نوشته اند كه شماره مسلمانان در جنگ تبوك به سى هزار نفر رسيد و ده هزار اسب و دوازده هزار شتر داشتند, برخى هم عده مسلمانان را چهل هزار و بعضى ديگر هفتادهزار گفته اند ((366)).
 

ابوخيثمه

((ابوخيثمه )) از كسانى بود كه در حسن عقيده چند روزى با رسول خدا رهسپار بود,ولى به مدينه بازگشت و در كنار همسران خود آرميد او پشيمان گشت و گفت : پيامبرخدا در آفتاب و گرما رهـسـپـار باشد و ((ابوخيثمه )) در سايه اى سرد و خوراكى مهيا و بازنانى زيبا در مدينه بماند؟ از انـصـاف به دور است , سپس به زنان خود گفت : توشه فراهم كنيد و زنان چنان كردند, آنگاه شتر خـود را سوار شد و به راه افتاد و همچنان مى رفت تا در تبوك به آن حضرت ملحق شد رسول خدا وى را تحسين كرد و درباره اودعاى خير فرمود ((367)).
 

همسفران منافق

در غـزوه تـبـوك مـردانـى مـنـافـق نـيـز هـمـراه رسول خدا(ص ) رهسپار شده بودند, ازجمله : ((وديـعـة بـن ثـابـت )), ((جـلاس بن سويد)), ((مخشى بن حمير)) و ((ثعلبة بن حاطب )) كه احيانا سـخـنـان كـفـرآمـيز مى گفتند, از جمله اصحاب رسول خدا در سرزمين حجر از بى آبى شكايت كـردنـد, رسول خدا دعا كرد و ابرى پديد آمد وبارانى باريد و همه سيراب وشاداب شدند, اصحاب رسول خدا به يكى از منافقان گفتند: با اين معجزه ديگر چه جاى نفاق و ترديد است ؟ گفت : ابرى رهگذر بود كه بر حسب تصادف در اين جاباريد ((368)).
و نـيـز چـون شـتر رسول خدا در بين راه گم شد و اصحاب در جستجوى او بيرون شدند,يكى از مـنـافقان به نام ((زيدبن لصيت )) گفت : مگر محمد نمى پندارد كه پيامبر است وشما را از آسمان خبر مى دهد, پس چگونه اكنون نمى داند شترش كجاست ؟ رسول خدا(ص ) از گفتار زيد خبر داد و گفت : من پيامبرم و جز آنچه خدا به من تعليم مى دهدچيزى نمى دانم , اكنون خدا جاى شتر را به من بازگفت , شتر در فلان دره است و مهارش به درختى گير كرده است , برويد او را بياوريد.
بـه هر حال هر كدام از منافقان , سخنى كفرآميز از در نفاق گفتند تا آنجا كه ((مخشى بن حمير)) گـفت : به خدا قسم , راضى ام قرار باشد كه هر كدام ما را صد تازيانه بزنند, اما بر اثر اين گفته هاى شـما چيزى از قرآن درباره ما نازل نشود, آنگاه آيات 64 ـ66 و 74 از سوره توبه درباره ايشان نازل گشت .
 

داستان ابوذر غفارى

((ابـوذر)) از كسانى بود كه پس از گذشتن چند روز از حركت رسول خدا به راه افتاد ودر يكى از مـنـازل بـين راه به رسول خدا ملحق شد و رسول خدا درباره وى دعا كرد و چنين گفت : ((خدا ابوذر را رحمت كند, تنها مى رود و تنها مى ميرد و تنها برانگيخته مى شود)).
((عـبـداللّه بـن مـسعود)) خود, اين سخن را در غزوه تبوك درباره ابوذر از رسول خداشنيد و او به هـنـگـام مـرگ ((ابـوذر)) آنـچـه رسـول خـدا درباره اش گفته بود, محقق يافت وبراى ديگران بازگفت ((369)).
 

رسول خدا(ص ) در تبوك

رسول خدا (ص ) با سى هزار مرد وارد تبوك شد, بيست روز آن جا ماند و ((هرقل ))در حمص بود و گزارش نبطى ها درباره تجمع روميان در شام , اصلى نداشت .
رسـول خـدا نـمـازهـا را سـفرى مى خواند و از منزل ((ذى خشب )) تا روزى كه از تبوك به مدينه بازگشت , نماز ظهر را تاخير مى كرد تا هوا سرد مى شد و نماز عصر را هم قدرى زودتر مى خواند و بدين ترتيب ما بين دو نماز جمع مى كرد ((370)) در تبوك و درمراجعت , چند قضيه پيش آمد كه اكنون به آنها اشاره مى كنيم :.
 

اهل ايله و جربا و اذرح

چون رسول خدا(ص ) به تبوك رسيد, ((يحنة بن رؤبه )) حاكم ايله نزد رسول خداشرفياب شد و از در صـلـح درآمـد و جزيه پرداخت و نيز مردم جربا و اذرح نزد وى آمدندو جزيه پرداختند و رسول خدا براى آنان امان نامه نوشت .
 

سريه ((خالدبن وليد))

رجـب سـال نـهـم : رسـول خـدا(ص ) از تـبوك ((خالدبن وليد)) را با چهارصدوبيست سوار بر سر ((اكيدربن عبدالملك )) كه مردى نصرانى از قبيله ((كنده )) و پادشاه ((دومة الجندل )) بود فرستاد خالد با سپاهى كه همراه داشت , پيش رفت و شبى مهتابى به نزديك قصر وى رسيد, او را ديد كه با تـنـى چـند از جمله برادرش ((حسان )) گاوى را براى شكار تعقيب مى كنند, در همان حال سپاه اسلام بر وى حمله بردند و برادرش را كشتند وخود او را اسير گرفتند.
خـالـد, اكـيـدر را امـان داد مـشـروط بـه آن كـه دومـه را براى وى بگشايد و او چنان كرد,خالد ((دومـة الـجندل )) را گشود و خمس آنچه را به غنيمت گرفته بود جدا كرد و بقيه را برسواران بخش كرد و به هر سوار مسلحى پنج شتر غنيمت رسيد.
 

اصحاب عقبه

در بازگشت رسول خدا(ص ) از تبوك به مدينه , منافقانى كه همراه بودند تصميم گرفتند كه در گـردنـه مـيـان تبوك و مدينه (عقبه هرشى ) شبانه رسول خدا را از بالاى شترش دراندازند تا در ميان دره افتد و كشته شود.
ايـن عـده منافقان را بيشتر مورخان دوازده نفر گفته اند, اگر چه در تعيين دوازده نفرهم ميان مورخان اسلامى اختلاف است .
به هر حال , چون رسول خدا(ص ) نزديك آن گردنه رسيد, خداى متعال او را ازتصميم منافقان با خـبـر ساخت , پس به اصحاب خود فرمود تا از وسط دره عبور كنند وخود ازبالاى گردنه رهسپار شـد, ((عـمـاربن ياسر)) و ((حذيفة بن يمان )) در ركاب وى بودندو منافقانى كه به منظور عملى سـاختن مقصود خود به دنبال وى مى رفتند, مى خواستنددست به كار شوند, رسول خدا به خشم آمد و حذيفه را فرمود تا آنها را دور كند و چون حذيفه بر آنها حمله برد از ترس آن كه رسوا شوند, با شتاب خود را به ميان سپاه انداختندمقريزى از ابن قتيبه , اسامى اصحاب عقبه را بدين ترتيب نقل مى كند:.
1 ـ عـبـداللّه بـن ابـى , 2 ـ سـعـدبـن ابى سرح , 3 ـ ابوحاضر اعرابى ((371)) 4 ـجلاس بن سويد, 5 ـ مجمع بن جاريه , 6 ـ مليح تيمى ((372)) , 7 ـ حصين بن نمير, 8 ـطعيمة بن ابيرق , 9 ـ مرة بن ربيع , 10 ـ ابوعامر راهب (پدر حنظله غسيل الملائكه ) ((373)).
 

مسجد ضرار

پـيـش از آن كـه رسـول خـدا(ص ) رهسپار تبوك شود, دوازده نفر از منافقان مسجدى ساختند و منظورى جز ايجاد اختلاف و كارشكنى و زيان رساندن به مسلمانان نداشتند,پنج نفر از ايشان نزد رسـول خـدا آمـدند و گفتند: ما به نمايندگى ديگران نزد تو آمده ايم تادر مسجدى كه به خاطر نـيـازمـنـدان بـنـا كـرده ايـم نـمـاز بـخـوانى آن پنج نفر عبارت بودند از: 1ـ معتب بن قشير, 2 ـ ثعلبة بن حاطب , 3 ـ خذام بن خالد, 4 ـ ابوحبيبة بن الازعر, 5 ـنبتل بن حارث .
رسـول خـدا (ص ) در پاسخشان گفت : اكنون قصد سفر دارم , اگر خدا بخواهد پس ازبازگشتن خـواهـم آمـد در بـازگـشـتـن از تبوك به وسيله وحى از قصد بانيان مسجد باخبر شدو بيدرنگ ((مـالـك بـن دخشم )) و ((معن بن عدى )) با برادرش ((عاصم )) را خواست و فرمود:((برويد و اين مسجدى را كه ستمگران ساخته اند از بيخ و بن بكنيد و بسوزانيد)) مالك ومعن رفتند و امر رسول خدا را بيدرنگ اجرا كردند و آيات 107 ـ 110 از سوره توبه دراين باره نزول يافت .
 

مساجد رسول خدا از مدينه تا تبوك

ابـن اسـحاق مى گويد: مسجدهاى رسول خدا(ص ) در ميان مدينه تا تبوك معلوم , ونام آنها بدين تـرتيب است : 1 ـ مسجدى در تبوك , 2 ـ مسجدى در ثنيه مدران , 3 ـمسجدى در ذات الزراب , 4 ـ مـسـجدى در اخضر, 5 ـ مسجدى در ذات الخطمى , 6 ـمسجدى در الا, 7 ـ مسجدى در بترا, 8 ـ مسجدى در شق تارا, 9 ـ مسجدى درذوالجيفه , 10 ـ مسجدى در صدر حوضى , 11 ـ مسجدى در حـجـر, 12 ـ مـسـجـدى درصـعـيد, 13 ـ مسجدى در وادى القرى , 14 ـ مسجدى در رقعه , 15 ـ مسجدى در ذى المروه ,16ـ مسجدى در فيفا, 17ـ مسجدى در ذى خشب .
هر يك از اين مساجد در منزلگاهها و مواضع بين مدينه تا تبوك بوده است .
 

سه گنهكار خوش عاقبت

عـلاوه بـر آن كه در سفر تبوك , گروهى از منافقان مدينه و بهانه جويان اعراب بارسول خدا(ص ) هـمراهى نكردند و در مدينه ماندند, سه نفر از مردان با ايمان هم بى هيج شك و نفاقى و با نداشتن هيچ عذر و بهانه اى , توفيق همراهى با رسول خدا رانداشتند و در مدينه ماندند: ((كعب بن مالك )), ((مـرارة بن ربيع )) و ((هلال بن اميه واقفى ))كه از نيكان صحابه رسول خدا بودند, اما از همراهى با وى كـنـاره گـرفـتند و در جنگ تبوك همراه مسلمانان بيرون نرفتند, بلكه به انتظار بازگشتن رسـول خدا (ص ) در مدينه ماندند و كارى مانند كار منافقان مدينه و اعراب اطراف مدينه مرتكب شـدنـد (هـمان كسانى كه جان خود را از رسول خدا دريغ داشتند و آسودگى را بر رنج و مشقت جـهـادترجيح دادند و از پيش آمدهاى جنگ به هراس افتادند, همانان كه خداى متعال درآيه هاى سـوره تـوبـه آنها را نكوهش مى كند و به سختى مورد ملامت و سرزنش قرارمى دهد, پيامبرش را مى فرمايد كه اگر مردند بر آنها نماز نگزارد و برگورهايشان نايستد وپس از اين هم همراهى آنان را قبول نكند).
خـدا خوش نداشت كه از اين سه نفر مؤمن ـ كه در غياب رسول خدا بشدت از عمل خود پشيمان و حـيران شده بودندـ كارى شبيه به كار منافقان سرزند و در پايان كار هم به صريح قرآن مجيد توبه آنان را پذيرفت .
داسـتـان تخلف از رسول خدا(ص ) و مشكلات و معاذيرى كه در اين راه براى آنان پيش آمده بود و اعـتراف به گناه خويش و صدق گفتار و اظهار اخلاصشان در نزد رسول خدا كه منتهى به قبول تـوبـه ايشان گشت از زبان خودشان , مطابق آنچه مورخان ومحدثان اسلامى شرح داده اند, آمده است ((374)).
خداى متعال درباره اين سه نفر اين آيه را نازل كرد:.
((و نـيـز خدا توبه آن سه نفر را كه جا مانده بودند قبول كرد, اما پس از آن كه زمين باهمه فراخى بـرايشان تنگ آمد, و از خودشان هم به تنگ آمدند ودانستند كه از خداجزبه خود او پناهى نيست , آنگاه خداوند برايشان بازگشت تا توبه كنند, همانا خدا توبه پذير و مهربان است ((375)) )).
اما درباره دروغگويان كه نزد رسول خدا بهانه جويى كردند و دروغ گفتند و به ظاهرآسوده شدند, اين دو آيه را نازل كرد:.
((بزودى هنگامى كه نزد آنان بازگشتيد, براى شما به خدا سوگند مى خورند تا به آنهاكار نگيريد, واگـذاريـدشان كه آنها پليدند و جايشان ـ به كيفر آنچه مى كنند ـ دوزخ ‌است براى شما سوگند مـى خـورنـد تـا از آنها خشنود گرديد با آن كه اگر شما هم از ايشان خشنود شديد, خدا هرگز از مردم فاسق خشنود نمى شود ((376)) )).
 

ديگر حوادث سال نهم هجرت

1 ـ بـه گـفـته مسعودى , در شعبان سال نهم , ((ام كلثوم )) دختر رسول خدا(ص ) درمدينه وفات كرد ((377)).
2 ـ بـه گفته مسعودى , در ذى قعده سال نهم , ((عبداللّه بن ابى )) يكى از منافقان سرشناس مدينه كـه مـقـارن هجرت رسول خدا(ص ) تاج سلطنت او را آماده مى ساختند,بدرود زندگى گفت و اسلام و مسلمانان از چنان دشمن فتنه انگيزى آسوده شدند ((378)).
3 ـ سوره برات : ذى حجه سال نهم .
ابـن اسـحـاق مى نويسد كه رسول خدا(ص ), پس از بازگشت از غروه تبوك ((ابوبكر))را به عنوان امـيـرالـحـاج رهـسـپار مكه ساخت و هنوز مشركان به عادت گذشته خود به حج مى آمدند, پس ((ابـوبـكر)) و مسلمانان همراه وى از مدينه به عنوان حج رهسپار مكه شدند, آنگاه سوره برات در شان منافقان و مشركان نزول يافت و مردم به رسول خداگفتند: كاش اين آيات را براى ((ابوبكر)) مى فرستادى تا بر مردم بخواند رسول خدا گفت :((جز مردى از خاندان من از طرف من (اين پيام را) نـمـى رسـاند)), پس روز عيد قربان ((على بن ابى طالب )) به پا خاست و همان چه را رسول خدا فـرمـوده بود به مردم اعلام كرد:((اى مردم ! كافرى وارد بهشت نمى شود و پس از امسال مشركى نـبايد حج گزارد وبرهنه اى نبايد پيرامون كعبه طواف كند و هر كس او را با رسول خدا قرارداد و پـيـمانى است , تا پايان مدت , قرارداد او به قوت خود باقى است و ديگران هم از امروز تا مدت چهار مـاه مـهلت دارند كه هر گروهى به مامن و سرزمين خود بازگردد, پس از آن كه چهارماه سپرى شـد براى هيچ مشركى , عهد و پيمانى نخواهد بود, مگر همانان كه با خداو رسولش تا مدتى عهد و پـيـمـانى بسته اند, پس نبايد پس از امسال مشركى حج كند ونبايد برهنه اى پيرامون كعبه طواف كند ((379)) )).
 

وفدهاى عرب

((وفدها)) يعنى : هياتهاى نمايندگى قبايل مختلف عرب براى اظهار اسلام و انقيادقبايل خويش , بيشتر در سال نهم هجرت و احيانا پيش ياپس از آن , به حضور رسول اكرم (ص ) شرفياب مى شدند و اسـلام و انقياد قبايل خود را به عرض مى رساندند و موردلطف و محبت و عنايت شخصى رسول خـدا واقـع مـى شـدنـد و ما در اين فصل در حدودگنجايش اين كتاب , نام هر يك از آن وفدها را مى بريم .
1 ـ وفـد مزينه : نخستين وفدى كه در رجب سال پنجم بر رسول خدا(ص ) وارد شد,چهارصد مرد مـضـرى از قـبيله ((مزينه )) بودند و چون رسول خدا به آنان فرمود: ((شما هرجا باشيد مهاجريد, پس به محل خويش بازگرديد)), به محل خويش بازگشتند ((380)).
2 ـ وفد اسد: ده مرد از ((بنى اسدبن خزيمه )) در اول سال نهم هجرى نزد رسول خداآمدند و اسلام آوردنـد, از جـمـلـه : ((ضـراربـن ازور)) و ((طليحة بن خويلد)) و ((حضرمى بن عامر)) كه سخنى منت آميز گفت و در باره آنان , آيه 17 سوره حجرات نزول يافت .
3 ـ وفـد تميم : ضمن سريه ((عيينة بن حصن فزارى )) در محرم سال نهم , به داستان اين وفد اشاره كرديم .
4 ـ وفـد عـبس : نه نفر از ((بنى عبس )) نزد رسول خدا(ص ) آمدند و اسلام آوردند و از((مهاجرين اولين )) شمرده شدند و رسول خدا درباره آنان دعاى خير كرد.
5 ـ وفد فزاره : پس از غزوه تبوك , ده مرد از ((بنى فزاره )) از جمله :((خارجة بن حصن )) نزد رسول خـدا(ص ) آمـدنـد و اسلام آوردند و چون به خشكسالى وقحطى گرفتار آمده بودند, رسول خدا براى ايشان دعا كرد و شش روز باران آمد.
6 ـ وفـد مـره : پـس از غـزوه تـبوك , سيزده نفر وفد ((بنى مره )) به رياست ((حارث بن عوف )) نزد رسـول خـدا(ص ) بـه مـديـنـه آمدند و مورد تفقد و مرحمت قرارگرفتند و چون از خشكسالى و قـحطى شكايت كردند, رسول خدا درباره آنان دعاى نزول باران كرد و بلال را فرمود تا به هركدام ده اوقيه و به ((حارث )) دوازده اوقيه نقره جايزه داد و چون به سرزمين خود بازگشتند ديدند كه به دعاى رسول خدا باران كافى باريده است ((381)).
7 ـ وفـد ثـعـلبه : در سال هشتم هجرت , چهار نفر از ((بنى ثعلبه )) نزد رسول خدا(ص )آمدند و از طرف خود و قبيله شان اظهار اسلام كردند رسول خدا از آنان پذيرايى كرد وبلال را فرمود تا به هر كدامشان پنج اوقيه نقره جايزه داد و سپس به بلاد خويش بازگشتند.
8 ـ وفـد مـحارب : در سال دهم (حجة الوداع ) ده مرد از ((بنى محارب )) كه رسول خدارا دشمنى سرسخت تر از آنان نبود, نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اسلام ((بنى محارب ))در عهده ما رسول خدا گفت : ((اين دلها در دست خداست )) به آنان جايزه داد وبازگشتند ((382)).
9 ـ وفـد سعدبن بكر: در رجب سال پنجم هجرت ((ضمام بن ثعلبه )) كه مردى دلير ودو گيسوى بـافـتـه داشت از سوى قبيله ((سعدبن بكر)) نزد رسول خدا(ص ) به مدينه آمد وشتر خود را بر در مـسجد دستبند زد و سپس به مسجد در آمد در حالى كه رسول خدا درميان اصحاب نشسته بود پس چون نزديك رسول خدا رسيد, گفت : كدام يك از شماپسر ((عبدالمطلب )) است ؟ رسول خدا گفت : منم , گفت : محمد؟, گفت : آرى گفت : من از تو سؤال مى كنم و در سؤالات خود درشتى خـواهـم كـرد, مـبـادا از اين جهت رنجشى پيداكنى رسول خدا گفت : رنجشى پيدا نخواهم كرد گفت : تو را به خداى تو و خداى پيشينيان و خداى پسينيان قسم مى دهم , آيا خدا تو را به پيامبرى بـر مـا فـرستاده است ؟رسول خدا گفت : به خدا كه چنين است گفت : باز هم تو را به خداى تو و خـداى گذشتگان و خداى آيندگان قسم مى دهم , آيا خدا تو را فرموده است كه ما را بفرمايى تااو را بـه تـنـهايى پرستش كنيم و چيزى را شريك وى قرار ندهيم و اين بتها را رها كنيم ؟رسول خدا گـفـت : بـه خـدا كه همين طور است گفت : تو را به خداى تو و كسانى كه پيش ازتو زيسته اند و خـداى كـسـانـى كـه پس از تو خواهند زيست , آيا خدا تو را فرموده است كه ما روزى پنج بار نماز گـزاريـم ؟ رسـول خـدا گفت : به خدا كه چنين است سپس فرايض اسلامى را يك يك برشمرد و چون از اين كار فراغت يافت , گفت : من هم به يگانگى خدا گواهى مى دهم و نيز محمد را پيامبر وى مى شناسم و همه اين فرايض را بدون كم وكاست انجام مى دهم سپس از نزد رسول خدا رفت و رسول خدا گفت : ((اگر اين مرد دوگيسو, راست گفته باشد به بهشت مى رود)).
((ضـمـام )) نزد قبيله خويش رفت و آنچه ديده و شنيده بود بازگفت , لات و عزى رادشنام داد و قبيله اش را از بت پرستى نجات بخشيد و به اسلام و كتاب آسمانى واداشت ,به طورى كه تا شب آن روز يك مرد يا يك زن نامسلمان در قبيله اش باقى نماند ومسجدها ساختند و بانگ نماز دردادند, ((ابن عباس )) گفت : نماينده قبيله اى برتر و بهتراز ((ضمام )) نشنيده ايم ((383)).
10 ـ وفـد بـنـى كـلاب : سـيـزده مـرد از قـبـيـلـه ((بـنـى كـلاب )) از جـمـله ((لبيدبن ربيعه )) و((جـبـاربـن سـلـمـى )) در سـال نـهـم نـزد رسـول خـدا(ص ) آمـدنـد و اظهار اسلام كردند و گـفتند:((ضحاك بن سفيان )) در ميان ما به كتاب خدا و سنتى كه فرموده بودى عمل كرد و مارا به خدا و رسولش دعوت فرمود و ما هم پذيرفتيم .
11 ـ وفـد رؤاس بـن كـلاب : مردى از قبيله ((بنى رؤاس )) به نام ((عمروبن مالك )) نزدرسول خدا (ص ) آمد و اسلام آورد و سپس نزد قبيله اش بازگشت و آنان را به اسلام دعوت كرد.
12 ـ وفـد بنى عقيل بن كعب : سه نفراز((بنى عقيل )) نزد رسول خدا آمدند و اسلام آوردند و با تعهد اسـلام و انـقـيـاد ديـگـر افراد قبيله خويش , با رسول خدا بيعت كردندرسول خدا سرزمين عقيق ((بـنـى عـقيل )) را به آنان داد و براى آنها سندى نوشت , ديگر سران اين قبيله ((لقيطبن عامر)) و ((ابوحرب بن خويلد)) و ((حصين بن معلى )) نيز آمدند و اسلام آوردند.
13 ـ وفد جعدة بن كعب : ((رقادبن عمرو)) از سوى ((بنى جعده )) نزد رسول خدا آمد واسلام آورد و رسول خدا در ((فلج )) آب و زمينى به او داد و براى وى سندى نوشت .
14 ـ وفـد قـشيربن كعب : پيش از حجة الوداع و پس از غزوه ((حنين )) چند نفر از((بنى قشير)) از جـمـلـه ((ثـوربـن عروه )) بر رسول خدا وارد شدند و اسلام آوردند و رسول خدابه ((ثور)) قطعه زمينى بخشيد و براى وى سندى نوشت و نيز ((قرة بن هـبيره )) را جايزه اى و بردى مرحمت فرمود و او را سرپرست زكاتهاى قبيله قرار داد ((384)).
15 ـ وفـد بنى بكا: در سال نهم هجرت نه نفر از طايفه ((بنى بكا)) از جمله ((معاوية بن ثور)) كه در آن تـاريخ مردى صد ساله بود و پسرش ((بشر)) بر رسول خدا(ص ) وارد شدند و رسول خدا دستور داد تـا آنـان را در خانه اى منزل دادند و پذيرايى كردند و آنان را جايزه داد و آنگاه نزد قبيله خويش بازگشتند.
16 ـ وفـد بنى كنانه : ((واثلة بن اسفع )) از سوى ((بنى كنانه )) در سال نهم در موقعى كه رسول خدا براى سفر تبوك آماده مى شد, به مدينه آمد و به عرض رسانيد كه آمده ام تا به خدا و رسولش ايمان آورم , رسول خدا گفت : ((پس بر آنچه من دوست دارم و كراهت دارم بيعت كن )) واثله بيعت كرد و نزد خانواده خويش بازگشت و از اسلام خويش آنان رابا خبر ساخت , پدرش از قبول اسلام امتناع ورزيد, اما خواهرش اسلام آورد واثله به مدينه بازگشت و براى سفر تبوك به رسول خدا ملحق شد و ملازم خدمت او بود.
17 ـ وفـد بـنى عبدبن عدى : مردانى از قبيله ((بنى عبدبن عدى )) بر رسول خدا(ص )وارد شدند و گـفـتـنـد: اى مـحـمـد! مـا اهـل حرم و ساكن آن و نيرومندترين كسان آن سرزمين هستيم , ما نـمـى خواهيم با تو بجنگيم و اگر جز با قريش جنگ مى كردى ما هم همراه تومى جنگيديم , اما با قـريـش نـمـى جـنگيم و تو و تبار تو را دوست مى داريم قرار ما بر آن كه اگر كسى از ما را به خطا كشتى , ديه اش را بدهى , اگر ما هم از اصحاب تو را كشتيم ,ديه اش را بپردازيم رسول خدا گفت : آرى و سپس اسلام آوردند.
18 ـ وفد اشجع : در سال ((خندق )) صد مرد از قبيله ((اشجع )) به رياست ((مسعودبن رخيله )) به مـديـنـه آمدند و در كوه ((سلع )) منزل كردند رسول خدا نزد آنان رفت و دستور فرمود تا بارهاى خـرمـا به ايشان دادند پس گفتند: اى محمد! ما از جنگ با تو وقوم تو به تنگ آمده ايم و خواستار صلح و متاركه ايم , پس رسول خدا با آنان صلح كرد وسپس اسلام آوردند.
19 ـ وفـد بـاهله : پس از فتح مكه ((مطرف بن كاهن باهلى )) به نمايندگى قبيله خويش نزد رسول خدا(ص ) رسيد و اسلام آورد و امان نامه اى براى طايفه خود گرفت , سپس ((نهشل بن مالك )) (از قـبيله باهله )) به نمايندگى قبيله خويش نزد رسول خدا(ص ) آمد واسلام آورد, رسول خدا براى هر يك از آنها نامه اى نوشت كه احكام و شرايع اسلام درآن بيان شده بود.
20 ـ وفد سليم : ((قيس بن نشبه سلمى )) كه با كتابهاى آسمانى آشنا بود از سوى ((بنى سليم )) نزد رسـول خـدا(ص ) آمـد و گـفت : من فرستاده و نماينده قبيله خويشم و آنان فرمانبردار منند وى سـؤالاتـى پيرامون وحى الهى از رسول خدا كرد ورسول خدا به تمام آنها پاسخ داد و شرايع اسلام و واجـبـات و مـحـرمـات را براى وى بيان كرد ((قيس )) گفت :جز به نيكى امر نمى كنى , گواهى مـى دهـم كه تو پيامبر خدايى و رسول خدا او را((حبربنى سليم )) ناميد ((قيس )) نزد قوم خويش بازگشت و به آنان گفت : درباره محمد,حرف مرا بشنويد و اسلام آوريد.
در سـال هـشـتم و پيش از فتح , نهصد يا هزار مرد از قبيله ((بنى سليم )) از پى رسول خدا رهسپار شـدنـد و در ((قـديد)) به او پيوستند و اسلام آوردند و گفتند: ما را در مقدمه سپاه خود قرار ده , رسول خدا چنان كرد و در فتح مكه و جنگ حنين و طائف همراه رسول خدا بودند.
21 ـ وفـد هـلال بن عامر: چند نفر از طايفه ((بنى هلال )) از جمله ((عبدعوف بن اصرم ))كه رسول خـدا او را ((عبداللّه )) ناميد, نزد آن حضرت رسيدند و((زيادبن عبداللّه بن مالك )) كه در خانه خاله خـود ((مـيمونه )) فرود آمد جزو آنان بود ورسول خدا او را با خود به مسجد برد و پس ازنماز او را پيش طلبيد و دست بر سر وى كشيد و تا زنده بود اثر نورانيت آن در روى وى هويدابود.
22 ـ وفد بنى عامربن صعصعه : مردان ((بنى عامر)) از جمله ((عامربن طفيل )) و((اربدبن قيس )) و ((جباربن سلمى )) نزد رسول خدا رسيدند و عامر در نظر داشت رسول خدا را غافلگير كند و بكشد بـه ((اربـد)) گـفـت : هنگامى كه نزد اين مرد رسيديم , من او رابه گفتگو مشغول مى كنم و در همان حال شمشيرى بر وى فرود آور و او را بكش .
چـون نزد رسول خدا رسيدند, عامر گفت : اى محمد با من خلوت كن و رسول خداگفت : مگر به خداى يگانه ايمان آورى بار ديگر سخن خود را تكرار كرد و منتظر بود كه ((اربد)) كار خود را انجام دهد, اما ((اربد)) چنان شده بود كه نمى توانست سخنى گويد وكارى انجام دهد.
((عـامـر)) پس از گفتگوى طولانى با رسول خدا, آخرين سخنى كه به آن حضرت گفت , اين بود كه : مدينه را از پياده و سواره اى كه بر سرت مى آورم پر خواهم كرد اين سخن را گفت و از محضر رسول خدا رفت .
رسول خدا دعا كرد و گفت : ((خدايا!شر ((عامربن طفيل )) ـ يا شر اين دو يعنى : عامرو اربد ـ را از سر من دور گردان , خدايا! بنى عامر را به اسلام هدايت فرما و اسلام را ازعامر بى نياز گردان )).
نوشته اند كه ((عامربن طفيل )) نرسيده به قبيله خويش گرفتار بيمارى سختى شد و درخانه زنى از سلول مرد و ((اربد)) چند روز پس از ورود, با شتر خود به صاعقه آسمانى هلاك شد.
ابـن هـشـام روايـت مـى كـنـد كـه آيـات 8 ـ 13 سوره رعد درباره ((عامر)) و ((اربد)) نزول يافته است ((385)).
23 ـ وفد ثقيف :.
رسـول خـدا(ص ) در سـال هـشـتـم از طـائف بـه مـكـه بازگشت و از آن جا رهسپار مدينه شد, ((عروة بن مسعودثقفى )) در پى حضرت رهسپار شد و پيش از رسيدن رسول خدا به مدينه شرفياب گـشت و اسلام آورد و اجازه خواست كه نزد قبيله خويش باز گردد, ولى رسول خدا به او گفت : ((تـورامـى كـشـند)) عروه گفت :آنان مرا دوست دارند و رهسپارطائف گشت و در مقام دعوت قـبـيـلـه خـود به اسلام بر آمد, ولى آنان ((عروه )) را تيرباران كردند و به شهادت سرافراز گشت رسول خدا گفت : ((مثل عروه در ميان قبيله اش , مثل صاحب ياسين است در ميان قومش )).
چـنـد مـاه پـس از شـهادت عروه , قبيله بنى ثقيف در مقابل پيشرفت اسلام خود راعاجز يافتند و تـصـمـيـم گـرفتند نمايندگانى به مدينه براى مذاكره با رسول خدا گسيل دارندآنها شش نفر بودند:.
1ـ عـبـديـالـيـل بـن عـمـرو,2ـ حـكـم بـن عمرو,3ـ شرحبيل بن غيلان ,4ـعثمان بن ابى العاص ,5ـ اوس بن عوف , 6ـنميربن خرشه ,.
وفـد ثـقـيـف وارد مـديـنـه شـد, رسول خدا((خالدبن سعيد)) را براى پذيرايى آنان معين فرمود نمايندگان ثقيف دومطلب رابه رسول خداپيشنهاد كردند: يكى آن كه پس ازاسلام , براى سه سال بـتـخـانـه ((لات )) را ويـران نـكـند و و ديگر آن كه از نماز خواندن معاف باشند اما رسول خدا به خـواسته هاى آنان تن نداد, سرانجام نمايندگان ثقيف اسلام آوردند و مسلمان شدند و رسول خدا ((عثمان بن ابى العاص )) رابراى آموختن احكام اسلام وآيات قرآن بر آنان امير ساخت .
نـمـايـنـدگـان ثـقـيف رهسپار بلاد خويش گشتند و رسول خدا(ص ),((ابوسفيان بن حرب )) و ((مغيرة بن شعبه )) را براى ويران ساختن بتخانه لات همراه آنان فرستاد و پس از خراب كردن بت و بتخانه , اموالى كه متعلق به لات بود جمع آورى شد وبه خواهش ((ابومليح )) (فرزند عروه ) و به دستور رسول خدا, قروض ((عروة بن مسعودثقفى )) و نيز ((اسودبن مسعود)) پرداخت شد.
24 ـ وفد عبدالقيس :.
در سـال فـتـح مـكـه , بـيست مرد از مردم بحرين , از جمله : ((جارود و منقذبن حيان ))نزدرسول خـدا(ص ) رسيدند و رسول خدا درباره آنان گفت : ((خوش آمدند, ((عبدالقيس ))خوب قبيله اى است ((386)) )).
آنـان ده روز از طـرف رسـول خدا پذيرايى شدند و جارود هم كه مرد نصرانى بود به دعوت رسول خدا اسلام آورد و خوب مسلمانى شد رسول خدا به آنان جوايزى مرحمت فرمود.
25 ـ وفـد بـكـربـن وائل : بـه هـمـراه ايـن وفـد ((بـشـيـربـن الـخصاصيه )), ((عبداللّه بن مرثد)) و((حسان بن هوط)) نيز بودند كه بر رسول خدا (ص ) وارد شدند مردى از فرزندان حسان گفت :.
انا ابن حسان بن حوط و ابى .
رسول بكر كلها الى النبى .
((من فرزند حسان بن حوط هستم و پدر من فرستاده همه مردم بكر است به سوى پيامبر)).
((عبداللّه بن اسود)) كه در ((يمامه )) سكونت داشت , اموال خود را در يمامه فروخت و با همين وفد به مدينه مهاجرت كرد و رسول خدا براى او از خداوند بركت خواست ((387)).
26 ـ وفـد تـغـلـب : شانزده نفر مرد تغلبى از مسلمانان و نصرانيانى كه برخود صليب زرين آويخته بـودنـد, بـر رسول خدا(ص ) وارد شدند, رسول خدا با نصرانيان مصالحه كردكه بر دين خود باقى بمانند, ولى فرزندان خود را به نصرانيت در نياورند, مسلمانان را هم جوايزى اعطا فرمود ((388)).
27 ـ وفـد بنى حنيفه : حدود سيزده تا نوزده مرد از بنى حنيفه , بر رسول خدا وارد شدندسرپرستى ايـن وفـد را ((سلمى بن حنظله )) عهده دار بود, آنان (جز مسيلمة بن حبيب كه به نگهدارى اثاث و شـتـران گماشته شده بود) در مسجد به حضور رسول خدا(ص ) رسيدندو بر او درود فرستادند و اسـلام آوردنـد, چون پس از چند روز تصميم به بازگشت گرفتند,رسول خدا دستور داد, به هر يـك پـنـج اوقيه نقره جايزه دهند و براى ((مسيلمة )) كه اثاث و شتران را نگهدارى كرده بود, نيز فـرمود: او مقامى پايين تر از شما ندارد, پس به او مانندديگران جايزه مرحمت فرمود, با اين عنايت رسـول خـدا وجه بر ((مسيلمه )) اشتباه شد وپنداشت كه رسول خدا او را در پيامبرى شريك خود سـاخـتـه است , چون به يمامه بازگشتند ((مسيلمه )) ادعاى پيامبرى كرد و اين واقعه گمراهى بسيارى از مردم را در پى داشت ((389)).
28 ـ وفد طيى : پانزده مرد از قبيله ((طيى )) براى ديدار رسول خدا(ص ) به مدينه آمدند, سرورى اين گروه را ((زيدالخيل بن مهلهل )) به عهده داشت , رسول خدا اسلام را برايشان عرضه داشت و چون اسلام آوردند به هر يك پنج اوقيه ((390)) جايزه داد و به زيدالخيل دوازده و نيم اوقيه و او را به فضل ستود ((زيدالخير)) ناميد و سرزمينهاى ((فيد))را براى ارتزاق به او واگذار كرد و در اين بـاره بـه او نـوشته داد زيد با قوم خود بازگشت ودر بين راه به تب مبتلا گشت و پس از سه روز درگذشت .
29 ـ وفـد تـجـيـب : ((391)) سـيـزده مـرد از مردم تجيب با صدقات واجبه اموال خود نزدرسول خدا(ص ) آمدند, رسول خدا شاد شد و به آنان خوش آمد گفت و مقام و منزلتشان گرامى داشت و بـه بلال دستور داد به نيكى از ايشان پذيرايى كند و جايزه دهد, گويند:رسول خدا بيش از آن كه بـه سـاير وفدها جايزه مى داد به اين وفد مرحمت فرمود, سپس گفت : آيا كس ديگرى باقى مانده است ؟ گفتند: آرى , غلامى كه از همه ما كم سن وسالتر است و او را بر سر بار و بنه خود نهاده ايم , فـرمـود: او را بـيـاوريد, غلام آمد و گفت :همچنان كه حوايج آنان برآوردى , حاجت مرا نيز برآور, فـرمـود: چـه حـاجت دارى ؟گفت : از خداوند بخواه مرا بيامرزد و بى نيازى مرا در دلم قرار دهد رسـول خدا همين دعارا در حق او كرد و بعد دستور داد همانند ديگران به او جايزه دهند و دعاى حضرت درباره او نيز مستجاب شد.
30 ـ وفـد خـولان ((392)) : در شـعـبان سال دهم ده نفر از مردم ((خولان )) نزد رسول خدا(ص ) آمـدنـد و گـفـتـند: براى آمدن نزد تو رنج سفر هموار كرديم , اكنون به خداوندايمان مى آوريم و فـرستاده او را نيز تصديق مى كنيم رسول خدا به آنان وعده ثواب دادوسپس از وضع ((عم انس )) (نام بت قبيله خولان ) جويا شد, گفتند: بد است و اگربرگرديم او را درهم مى شكنيم , زيرا ما از نـاحـيـه او گول خورديم و در فتنه افتاديم و چون بازگشتند بت را درهم شكستند و به حلال و حرام خدا گردن نهادند ((393)).
31 ـ وفد جعفى : قبيله جعفى خوردن گوشت دل را حرام مى دانستند و چون ((قيس بن سلمه )) و ((سـلـمـة بـن يزيد)) (برادران مادرى و فرزندان مليكه ) از سوى قبيله خودنزد رسول خدا آمده و اسـلام آوردنـد, رسول خدا دستور داد, دل بريان شده اى آوردند و به ((سلمة بن يزيد)) داد, سلمه دستش بلرزيد و در عين حال به دستور آن حضرت بخورد,سپس قيس و سلمه گفتند: اى رسول خـدا! مـادر ما: مليكه رنجديده را از رنج نجات بخش , زير او نيازمند را اطعام مى كرد و بر مسكين شـفـقت مى آورد, ولى در حالى از دنيارفت كه دخترك خود را زنده به گور كرده بود, فرمود: در آتش دوزخ است , خشمناك برخاستند و گفتند: به خدا قسم : كسى كه به ما گوشت دل خورانيد و مـعتقد است مادر مادر آتش دوزخ است شايسته است از او پيروى نشود, چون برفتند در بين راه بـه مـردى ازاصـحـاب كـه شـتـرى از صـدقـه بـا خود داشت برخوردند, مرد را ببستند و شتر را براندند,چون اين خبر به رسول خدا رسيد بر آنها لعنت فرستاد.
نـقـل شـده است كه ((ابوسبره )) با دو فرزندش ((سبره )) و ((عزيز)) بر پيامبر گرامى اسلام وارد شدند, رسول خدا از عزيز پرسيد: نام تو چيست ؟ گفت : عزيز, فرمود: جزخداوند عزيزى نيست و او را عبدالرحمان ناميد.
((ابوسبره )) و فرزندانش اسلام آوردند و رسول خدا آنها را دعا فرمود و وادى ((جردان )) را در يمن به او واگذار كرد ((394)).
32 ـ وفد صدا ((395)) در سال هشتم هجرت , رسول خدا(ص ), ((قيس بن سعد)) را باچهارصد نفر بـه نـاحيه يمن فرستاد و در وادى قنات اردو زدند مردى از صدا از مقصدآنان جويا شد و با شتاب نـزد رسول خدا آمد و از آن حضرت خواست دستور بازگشت سپاه دهد و تعهد كرد قوم خود را به انـقـيـاد وادارد, رسول خدا سپاه را بازگرداند, آنگاه پانزده مرد از مردم صدا نزد آن حضرت آمده اسلام آوردند و به سرزمين خود بازگشتندو اسلام در بين آنان رواج يافت ((396)).
33 ـ وفد مراد: ((397)).
((فروة بن مسيك مرادى )) از ملوك كنده بر رسول خدا(ص ) وارد شد و از آن حضرت پيروى كرد و بـه فـراگـرفـتن قرآن و احكام اسلام پرداخت , رسول خدا او را دوازده اوقيه جايزه داد و بر شترى بـرگـزيـده سـوار كرد و حله اى از بافته عمان بخشيد و او را عامل خود بر قبيله هاى مراد, زبيد و مذحج گردانيد و خالدبن سعيدبن العاص راهمراه او براى دريافت صدقات فرستاد, فروه همچنان عامل صدقات بود تا رسول خدا (ص ) وفات يافت ((398)).
34 ـ وفـد زبيد: ده نفر از قبيله ((بنى زبيد)) به رياست ((عمروبن معديكرب )) به مدينه نزد رسول خـدا(ص ) وارد شدند, ((عمرو)) با يارانش اسلام آوردند و از آن حضرت جايزه دريافت داشتند و به سـرزمين خويش بازگشتند, چون رسول خدا وفات يافت عمرو مرتد شد و سپس اسلام آورد و در بسيارى از فتوحات اسلامى عهد خليفه اول ودوم شركت داشت ((399)).
35 ـ وفدهاى ديگرى , حضور آن حضرت رسيدند كه به علت ضيق مجال و تطويل كلام از ذكر آنها صـرف نـظر مى كنيم , طالبين به كتب تواريخ و سير از جمله , جلد اول كتاب ((الطبقات الكبرى )) مراجعه كنند.
ايـن كـتـاب كـه در عـين اختصار در تاريخ حيات پيامبر گرامى اسلام (ص ) از مزاياى كم نظيرى برخوردار است , متاسفانه از شرح بعضى از حوادث مهم تاريخى , مانندحجة الوداع , واقعه غديرخم و واقـعـه وفات و نيز پاره اى از خصوصيات و صفات آن حضرت كه در ماخذ اصلى ما ذكرى به ميان نيامده , خوددارى شده است , اميد است درچاپهاى بعدى اين مهم جبران شود.
در پـايـان از آقـاى رضا ارغيانى كه در فهرست بندى و تنظيم عناوين اين كتاب مرا يارى كرده اند, سپاسگزارم .
 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد