برگزيده تاريخ پيامبر اسلام (ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال هشتم هجرت (سنة الفتح )

سريه ((غالب بن عبدالله كلبى ليثى )) بر سر بنى ملوح

صفر سال هشتم : جندب بن مكيث جهنى مى گويد: رسول خدا(ص ), ((غالب بن عبدالله كلبى )) را فرماندهى سريه اى داد كه من هم در آن شركت داشتم او را فرمود تا بر((بنى ملوح )) كه در ((كديد)) بودند, غارت برد, رهسپار شديم تا به ((قديد)) رسيديم , درآن جا ((ابن برصاليثى )) را دستگير كرديم , سپس رهسپار شديم تا به ((كديد)) رسيديم ,آنگاه مرا به عنوان ديده بان فرستادند و من شب هنگام به پشته اى رسيدم كه مشرف به دشمن بود, روى پشته به پهلو آرميده بودم در همين موقع مردى از دشمن از خيمه خودبيرون آمد و به همسرش گفت : روى تپه سياهى مى بينم , كمان مرا با دو تير بيرون بياور وزن تير و كمان وى را آورد, تيرى رها كرد و بر پهلوى من نشست ((284)) , اما آن رادرآوردم و بر جاى ماندم سپس تيرى ديگر رها كرد كه بر شانه من جاى گرفت , آن را هم درآوردم و همچنان برجاى ماندم , مرد به همسرش گفت : اگر كسى مى بود حركت مى كرد, سپس داخل خيمه شد و به خواب رفتند, سحرگاهان بر آنان غارت برديم وكسانى از ايشان را كشتيم و چهارپايان را غنيمت گرفتيم و بازگشتيم , اما دشمن درتعقيب ما پيش تاخت و به ما بسيار نزديك شد در اين هنگام بى آن كه ابر و بارانى ببينيم , خداى متعال آب سيلى فرستاد كه گذشتن از آن امكان پذير نبود مردان ((بنى ملوح )) در آن طرف رودخانه ماندند, در حالى كه يك نفر از ايشان هم نمى توانست از آن بگذرد و تعقيب ايشان بى نتيجه ماند و ما به سلامت وارد مدينه شديم .
 

سريه ((غالب بن عبدالله ليثى ))

صفر سال هشتم : رسول خدا(ص ) ابتدا ((زبيربن عوام )) را با دويست مرد آماده ساخت تا از ((بنى مره )) انتقام گيرد در همين حال ((غالب بن عبدالله ليثى )) از سريه اى كه خدا آنان را پيروز ساخته بود بازگشت , رسول خدا به جاى ((زبير)), ((غالب بن عبدالله )) رافرستاد ايشان بر ((بنى مره )) تاختند و عده اى را كشتند و چهارپايانى را به غنيمت گرفتند,در همين سريه بود كه ((مرداس بن نهيك )) با اين كه كلمه توحيد را بر زبان جارى ساخته بود به دست ((اسامة بن زيد)) شهيد شد ((285)).
 

سريه ((كعب بن عميرغفارى ))

ربيع الاول سال هشتم : رسول خدا(ص ) ((كعب بن عمير)) را با پانزده نفر فرستاد تابه ((ذات اطلاح )) از اراضى شام رسيدند و با گروهى از دشمن برخورد كردند و آنها ازپذيرفتن اسلام امتناع ورزيدند و مسلمانان را تيرباران كردند و همگى به شهادت رسيدند, فقط يك نفر كه در ميان كشته ها افتاده بود رسول خدا را از پيش آمد با خبرساخت ((286)).
 

سريه ((شجاع بن وهب اسدى ))

ربيع الاول سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((شجاع بن وهب )) را با بيست و چهارمرد, برسر جمعى از ((هوازن )) فرستاد كه در ((سى )) واقع در ناحيه ((ركبه )) منزل داشتند, از آن جا تا به مدينه پنج روز راه بود, در اين سريه چهارپايان و گوسفندان بسيارى به غنيمت آوردند سهم هر مردى پانزده شتر شد و ده گوسفند را به جاى يك شتر حساب كردند ((287)).
 

سريه ((قطبة بن عامربن حديده ))

رسول خدا(ص ), ((قطبة بن عامر)) را با بيست مرد بر سر طايفه اى از ((خثعم ))فرستاد كه در ناحيه ((تباله )) منزل داشتند, پس از جنگى سخت , اسيران و چهارپايانى به مدينه آوردند.
 

غزوه ((مؤته ))

غزوه ((مؤته ((288)) )).
جمادى الاولى سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((حارث بن عميرازدى )) را با نامه اى نزدپادشاه ((بصرى )) فرستاد و چون ((حارث )) به سرزمين ((مؤته )) رسيد ((شرحبيل بن عمرو))او را كشت كشته شدن ((حارث )) سخت بر رسول خدا دشوار آمد و مردم را به جهادفراخواند و سه هزار مرد فراهم گشت رسول خدا ((زيدبن حارثه )) را بر آنان امارت داد وفرمود تا به همان جايى كه ((حارث )) شهادت يافته است رهسپار شوند و مردم آن سرزمين را به اسلام دعوت كنند و اگر نپذيرفتند به يارى خدا با آنان بجنگند.
((عبدالله بن رواحه )) گفت : اى رسول خدا! مرا دستورى فرما تا آن را حفظ كنم و به كار بندم فرمود: فردا به سرزمينى مى رسى كه سجده خداوند در آن سرزمين كم است ,پس بسيار سجده كن گفت : بيشتر بفرما فرمود: خدا را ياد كن كه ياد خدا در راه رسيدن به مطلوب ياور تو است ((عبدالله )) بار ديگر گفت : نصيحتى ديگر بر آن دو نصيحت كه فرمودى بيفزا رسول خدا فرمود: اى پسر رواحه ! از هر كارى كه عاجز ماندى از اين كارعاجز مشو, كه اگر ده كار بد مى كنى , يك كار نيك هم انجام دهى عبدالله گفت : ديگرپس از اين سخن كه فرمودى از تو چيزى نخواهم پرسيد ((289)).
((عبدالله )) كه از شعراى صحابه بود اشعارى گفت به اين مضمون كه : آرزوى من جزآمرزش و شهادت نيست و اميدوارم كه نااميد بازنگردم ((290)).
سپس مردان سريه رهسپار شدند تا در سرزمين شام به ((معان )) رسيدند و آن جا خبريافتند كه ((هرقل )) پادشاه روم در سرزمين ((بلقا)) با صد هزار رومى فرود آمده است و ازقبايل مختلف نيز صدهزار نفر به فرماندهى ((بلى )) و طايفه ((اراشه )) ((291)) به نام ((مالك بن زافله )) ((292)) بديشان پيوسته است .
مسلمانان خواستند, رسول خدا را كه در ((ثنية الوداع )) مانده بود, از شماره دشمن باخبر سازند, اما ((عبدالله بن رواحه )) مردم را دلير ساخت و گفت : ما به اتكاى شماره ونيرو و فزونى سپاه با دشمن نمى جنگيم و تنها اتكاى ما به اين دينى است كه خدا ما رابدان سرافراز كرده است , پس پيش رويد, يا پيروزى بر دشمن يا شهادت يافتن مردم همگى پذيرفتند و رهسپار شدند.
 

روز جنگ

مسلمانان پيش مى رفتند تا در مرزهاى ((بلقا)) با سپاهيان ((هرقل )) از روم و عرب روبرو شدند و چون دشمن نزديك شد, مسلمانان خود را به قريه ((مؤته )) كشيدند وهمان جا روز جنگ فرارسيد.
جنگ به سختى درگرفت و ((زيدبن حارثه )) پياده جنگ كرد تا در ميان نيزه داران دشمن به شهادت رسيد, سپس ((جعفربن ابى طالب )) پيش تاخت و همچنان مى جنگيد ورجز مى خواند و در حالى كه نود و چند زخم برداشته بود به شهادت رسيد.
نوشته اند كه ((جعفر))(ع ) در اين جنگ دو دست خود را از دست داد و خدا وى رابه جاى دو دستى كه در راه خدا داد, دو بال عنايت فرمود تا در هر جاى بهشت كه بخواهد با آن دو پرواز كند.
پس از شهادت ((جعفربن ابى طالب )), ((عبدالله بن رواحه )) رايت را برگرفت و پيش تاخت و سوار براسب خويش مى جنگيد در اين هنگام چون ترديدى براى وى پيش آمد,در چند شعرى كه گفت ((293))
خود را ملامت كرد و همچنان پيش مى تاخت سرانجام به شهادت رسيد پس از شهادت سه امير سريه , ((ثابت بن ارقم )) گفت : اى مسلمانان ! مردى را از ميان خود به فرماندهى برگزينيد, ((خالدبن وليد)) را به فرماندهى برگزيدند, او هم مسلمانان را به مدينه بازگرداند.
در اين جنگ ((مالك بن زافله )) فرمانده روميان , به دست ((قطبة بن قتاده )) كشته شدپس از بازگشت اصحاب سريه به مدينه , رسول خدا به عده اى با استقبال آنان بيرون شدند, مسلمانان مدينه به روى اصحاب سريه خاك مى پاشيدند و مى گفتند: اى گريزندگان , از جهاد در راه خدا گريختيد؟ اما رسول خدا مى گفت : اينان گريختگان نيستند, بلكه اگر خدا بخواهد حمله كنندگانند ((294)).
((حسان بن ثابت )) اشعارى در مرثيه شهيدان ((مؤته )) سروده است .
 

شهداى غزوه مؤته

1 جعفربن ابى طالب , 2 زيدبن حارثه , 3 مسعودبن اسود, 4 وهب بن سعد, 5 عبدالله بن رواحه , 6 عبادبن قيس , 7 حارث بن نعمان , 8 سراقة بن عمرو, 9 ابوكليب ,10 جابر: پسر عمروبن زيد, 11 عمرو, 12 عامر: پسر سعدبن حارث , 13 زيدبن عبيد,14 سويدبن عمرو, 15 عبادة بن قيس , 16 مسعودبن سويد, 17 هباربن سفيان .
 

سريه ذات السلاسل

سريه ذات السلاسل ((295)).
جمادى الاخره سال هشتم : رسول خدا (ص ) خبر يافت كه گروهى از قبيله ((قضاعه ))فراهم گشته اند و مى خواهند نسبت به مسلمانان دستبردى بزنند, پس ((عمروبن عاص ))را با سيصد مرد از بزرگان مهاجر و انصار كه سى اسب داشتند, روانه ساخت و تا نزديك دشمن پيش تاختند, ((عمرو)) در آن جا خبر يافت كه جمعيتى بسيارند, پس به رسول خدا پيام فرستاد و كمك خواست رسول خدا ((ابوعبيدة بن جراح )) را با دويست مردفرستاد, از جمله ((ابوبكر)) و ((عمر)) را همراه وى گسيل داشت و آنها را فرمود تا به ((عمرو)) ملحق شوند و اختلاف نكنند.
((ابوعبيده )) به ((عمرو)) پيوست و ((عمرو)) همچنان پيش مى تاخت تا سرانجام باجمعى از مشركان برخورد كرد و مسلمانان بر آنان حمله بردند و به شكست مشركان انجاميد, سپس ((عمرو)) راه مدينه را در پيش گرفت .
ابن اسحاق مى نويسد: ((غزوه (سريه ) ذات السلاسل )) در سرزمين ((عذره )) روى داد.
((ذات السلاسل )) يا ((ذات السلسل )) آبگاهى بود پشت ((وادى القرى )) كه ميان آن تا مدينه ده روز راه بوده است .
در همين سريه بود كه ((رافع بن ابورافع طائى )) با ((ابوبكر)) رفيق شد و در بازگشتن به مدينه از ((ابوبكر)) درخواست چند نصيحت كرد و ((ابوبكر)) او را به پرستش خداى يگانه و نماز و روزه و زكات و حج اندرز داد.
شيخ مفيد مى نويسد: بسيارى از سيره نويسان ذكر كرده اند كه سوره ((والعاديات ضبحا)) درباره همين غزوه بر رسول خدا(ص ) نزول يافت .
در تفسير مجمع البيان به نقل از امام صادق (ع ) آمده است : اين غزوه را بدان جهت ((ذات السلاسل )) گفته اند كه على (ع ) از دشمنان اسير گرفت و اسيران را چنان شانه بست كه گويى : به زنجيرها ((سلاسل )) بسته شده اند و چون سوره مذكور نازل گشت , رسول خدا(ص ) در نماز صبح آن را تلاوت كرد و اصحاب پرسيدند كه اين سوره رانمى شناسيم , پس گفت : خدا على را بر دشمنان ظفر داد و جبرئيل بشارت آن را براى من آورد و چون چند روزى گذشت , على (ع ) با غنيمتها و اسيران وارد مدينه شد ((296)).
 

سريه ((ابوعبيدة بن جراح ))

سريه ((ابوعبيدة بن جراح ((297)) )).
رجب سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((ابوعبيده )) را با سيصد مرد از مهاجر و انصار برسر طايفه اى از ((جهينه )) به ((قبليه )) واقع در ساحل دريا به فاصله پنج روز راه تا مدينه فرستاد و مقدارى خرما به ((ابوعبيده )) سپرد و او هم بر ايشان تقسيم مى كرد, كار به جايى رسيد كه به هر كدام روزى يك خرما مى رسيد و چون كار گرسنگى به سختى كشيد,اصحاب سريه ((خبط)) (برگ درخت ) مى خوردند و بدين جهت اين سريه را ((سريه خبط)) گفتند سرانجام ماهى بزرگى از دريا به دست آوردند و از گوشت و چربى آن بيست روز مى خوردند در اين سريه , جنگ و زد و خوردى روى نداد.
 

سريه ((ابوقتادة بن ربعى انصارى ))

شعبان سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((ابوقتاده )) را با پانزده مرد, بر سر قبيله ((غطفان )) (به خضره از سرزمين نجد) فرستاد كه بر آنان هجوم برد در اين سريه ,دويست شتر و دو هزار گوسفند به غنيمت گرفتند و كسانى را كشتند و عده اى را هم اسيرگرفتند و غنايم را پس از اخراج خمس , بر مردان سريه تقسيم كردند, در سهم ((ابوقتاده ))دختركى زيبا بود, رسول خدا از او خواست تا دختر را به وى ببخشد و چون بخشيد رسول خدا او را به ((محمية بن جز)) بخشيد.
 

سريه ((ابوقتاده )) به بطن اضم

رمضان سال هشتم : رسول خدا (ص ) پس از آن كه تصميم به فتح مكه گرفت ,((ابوقتاده )) را با هشت مرد از جمله ((عبدالله بن ابى حدرد)) و ((محلم بن جثامه )) به ((بطن اضم )) (سه منزلى مدينه ) فرستاد تا مردم گمان كنند كه رسول خدا قصد حركت به آن ناحيه را دارد.
در ((بطن اضم )) بود كه ((عامربن اضبط اشجعى )) سوار بر شترش با مختصر لوازم سفر, بر مسلمانان گذشت و سلام مسلمانى داد, اما ((محلم )) به سابقه اى كه با او داشت ,او را كشت و شترش را به غنيمت گرفت , به همين جهت آيه 94 سوره نسا نزول يافت ,((محلم )) را در ((حنين )) نزد رسول خدا آوردند تا براى وى استغفار كند, اما رسول خدا سه بار گفت : خدايا ((محلم بن جثامه )) را ميامرز ((298)).
مردان اين سريه تا ((ذى خشب )) پيش رفتند و آن جا خبر يافتند كه رسول خدارهسپار مكه شده است و آنها در ((سقيا)) به رسول خدا پيوستند ((299)).
 

غزوه فتح مكه

رمضان سال هشتم : پس از پيمان شكنى قريش , رسول خدا(ص ) تصميم به فتح مكه گرفت و مردم را فرمود تا براى حركت آماده شوند, اما نمى دانستند كه مقصدكجاست , تا آن كه مردم را از قصد خويش آگاه ساخت و دعا كرد كه خدا قريش را ازحركت مسلمانان بيخبر نگهدارد تا ناگهان به مكه درآيند.
 

حاطب بن ابى بلتعه

پس از آن كه صحابه از قصد رسول خدا(ص ) خبر يافتند ((حاطب بن ابى بلتعه ))نامه اى محرمانه به سه نفر از قريش : ((صفوان بن اميه , سهيل بن عمرو وعكرمة بن ابى جهل )) نوشت و تصميم رسول خدا را به آنان گزارش داد و آن را با زنى به نام ((ساره )) فرستاد وبراى وى در رساندن نامه اجرتى در حدود ده دينار قرار داد((ساره ))نامه ((حاطب )) را در ميان موهاى بافته سر خود پنهان كرد و راه مكه در پيش گرفت دراين ميان جبرئيل جريان نامه و نامه رسان را به رسول خدا خبر داد, رسول خدا,على بن ابى طالب و ((زبيربن عوام )) را فرستاد و به آنان فرمود: رهسپار شويد و در فلان مكان زنى خواهيد ديد كه نامه اى همراه دارد, نامه را از وى بگيريد و بياوريد على و زبيربه امر رسول خدا رهسپار شدند و در همان جا زنى را ديدند كه رهسپار مكه است , درجستجوى نامه ((حاطب )) برآمدند, اما چيزى نيافتند, على (ع ) به او گفت : به خدا قسم ,رسول خدا دروغ نگفته است , اگر نامه را ندهى تو را تفتيش مى كنم پس گفت : كناربرويد و سپس موهاى خود را بازكرد و نامه را از لابلاى آن درآورد.
 

حاطب گنهكار

چون على (ع ) نامه را به مدينه آورد و به رسول خدا(ص ) داد, رسول خدا(ص ),((حاطب )) را خواست و به او گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : خدا مى داند كه من مسلمانم و از دين برنگشته ام , اما خانواده من در مكه در ميان قريش اند, خواستم از اين راه برقريش حقى پيدا كنم .
در اين موقع يكى از صحابه گفت : بگذار گردن اين منافق را بزنم رسول خدا او را به سكوت امر فرمود درباره ((حاطب )) كه با دشمنان خدا و رسول دوستى كرده بود آياتى ازجانب خدا نزول يافت و مردم با ايمان را از دوستى با دشمنان خود و خدا برحذرداشت ((300)).
 

بسيج عمومى

رسول خدا(ص ) كسانى را فرستاد تا باديه نشينان را نيز به همراهى در اين سفرفراخوانند و به آنان بگويند كه هر كس به خدا و رسول ايمان دارد, بايد در اول ماه رمضان در مدينه باشد, قبايل : ((اسلم )) و ((غفار)) و ((مزينه )) و ((جهينه )) و ((اشجع )) به مدينه آمدند و قبيله ((بنى سليم )) در ((قديد)) ملحق شدند.
 

شماره سپاهيان اسلام

شماره سپاهيان اسلام را ده هزار و از قبايل مختلف بدين ترتيب نوشته اند:.
مهاجران 700 مرد, 300 اسب .
انصار 4000 مرد, 500 اسب .
مزينه 1000 مرد, 100 اسب , 100 زره .
اسلم 400 مرد, 300 اسب .
جهينه 800 مرد, 50 اسب .
بنى كعب 500 مرد.
بنى سليم 700 مرد.
بنى غفار 400 مرد.
از ديگر قبايل در حدود 1500 مرد (تميم , قيس , اسد).
 

حركت از مدينه

رسول خدا(ص ) ((عبدالله بن ام مكتوم )) را در مدينه جانشين گذاشت و در دهم ماه رمضان از مدينه بيرون رفت و چون به ((كديد)) رسيد افطار كرد و چون در ((مرالظهران ))فرود آمد, ده هزار مسلمان همراه وى بودند.
 

هجرت ((عباس بن عبدالمطلب ))

نوشته اند كه ((عباس )) عموى رسول خدا(ص ) تا اين تاريخ همچنان در مكه مى زيست و منصب سقايت را بر عهده داشت و رسول خدا هم از وى راضى بود تا آن كه مقارن حركت رسول خدا براى فتح مكه , او هم با خانواده خويش به قصد هجرت از مكه بيرون آمد و در ((جحفه )) به رسول خدا ملحق شد.
 

ابوسفيان بن حارث و عبدالله بن ابى اميه

((ابوسفيان )) عموزاده و ((عبدالله )) پسر عمه و برادر زن رسول خدا بودند كه تا اين تاريخ ‌با رسول خدا دشمنيها كرده بودند رسول خدا هنوز در بين راه بود كه آنها نزد وى شرفياب شدند كه از گذشته خويش معذرت خواهى كنند و ((ام سلمه )) هم درباره ايشان شفاعت كرد, ولى رسول خدا گفت : مرا حاجتى به اين عموزاده و عمه زاده نيست ((301)) ((ابوسفيان )) كه پسركى از خود همراه داشت گفت : به خدا قسم كه اگر مرانپذيرد دست اين پسرم را خواهم گرفت و سرگردان از اين جا به آن جا خواهم رفت تامن و او از گرسنگى و تشنگى جان دهيم رسول خدا بر آن دو رقت گرفت و اجازه داد تاشرفياب شدند و اسلام آوردند.
 

اسلام ابوسفيان اموى

نوشته اند كه رسول خدا(ص ) در ((م رالظهران )) فرمود تا شبانه ده هزار جا آتش افروختند, در همين موقع جاسوسان قريش , يعنى ((ابوسفيان بن حرب )) و((حكيم بن حزام )) و ((بديل بن ورقا)) از مكه بيرون آمدند تا اگر رسول خدا آهنگ مكه كرده است پيش از رسيدن به شهر, از وى براى اهالى امان بگيرند.
((عباس بن عبدالمطلب )) مى گويد: با خود گفتم اگر رسول خدا پيش از رسيدن رجال قريش براى امان گرفتن , وارد مكه شود, ديگر از قريش چيزى باقى نخواهد ماند,بدين جهت بر استر سفيد رسول خدا سوار شدم تا مردم مكه را براى امان گرفتن از رسول خدا باخبر سازم ((عباس )) مى گويد: در همين فكر بودم كه صداى ((ابوسفيان )) را شنيدم واو را شناختم و صدا زدم چون مرا شناخت گفت : پدر و مادرم فداى تو باد, چه خبراست ؟ رسول خداست كه با اين سپاه آمده است , واى بر قريش گفت : چه چاره اى مى شود كرد؟ گفتم همين قدر مى دانم كه اگر بر تو ظفر يابد گردنت را خواهد زد, بيا به دنبال من بر همين استر سوار شو تا تو را نزد رسول خدا برم و براى تو از وى امان بگيرم ((حكيم )) و ((بديل )) بازگشتند و ((ابوسفيان )) به دنبال عباس سوار شد و همچنان برآتشهاى مسلمانان عبور مى كرد, مى پرسيدند: اين كيست ؟ و چون استر رسول خدا رامى ديدند و عموى او را مى شناختند كارى نداشتند و عباس با شتاب , ((ابوسفيان )) را نزدرسول خدا برد و گفت : من او را امان داده ام رسول خدا به ابوسفيان گفت : هنوزندانسته اى كه معبودى جز خداى يگانه نيست ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد, چقدرحكيم و كريمى ! راستى اگر جز خدا خدايى بود بايد به داد من مى رسيد سپس رسول خداگفت : هنوز مرا پيامبر خدا نمى دانى ؟ بازگفت : پدر و مادرم فداى تو باد, در اين مطلب هنوز ترديدى باقى است ((عباس )) گفت : واى بر تو, اسلام بياور و پيش از آن كه تو راگردن زنند به يگانگى خدا و پيامبرى محمد اعتراف كن .
بدين ترتيب ((ابوسفيان )) شهادتين بر زبان جارى كرد و سپس به خواهش عباس ,رسول خدا براى وى امتيازى قرار داد و گفت : هر كس به خانه ابوسفيان درآيد در امان است و هركس در خانه خويش را ببندد در امان است و هر كس به مسجدالحرام درآيد درامان است ابوسفيان با شتاب به مكه رفت و دستور امان را ابلاغ كرد و مردم را ازمخالفت و ايستادگى برحذر داشت .
 

ورود سپاهيان اسلام به مكه

نوشته اند كه رسول خدا(ص ) در ((ذى طوى )) سپاه خود را بدين ترتيب دسته بندى كرد:.
((زبيربن عوام )) فرمانده ميسره با سپاهيان خود از ((كدى )) به مكه درآيد.
((سعدبن عباده )) را فرمود تا از ((كدا)) وارد شود.
((خالدبن وليد)) فرمانده ميمنه را فرمود تا با سپاهيان خود از پايين مكه از ((ليط))وارد شود.
((ابوعبيدة بن جراح )) با صفوفى از مسلمانان پيش روى رسول خدا رو به مكه پيش مى رفتند.
رسول خدا(ص ) از ((اذاخر)) وارد مكه شد و در بالاى شهر مكه خيمه وى رابرافراشتند ((302)).
 

نادانى جوانان قريش

نوشته اند كه ((صفوان بن اميه )) و ((عكرمة بن ابى جهل )) و ((سهيل بن عمرو)) كسانى رابه منظور جنگ و مقاومت در مقابل مسلمانان در ((خندمه )) فراهم ساختند و((حماس بن قيس )) نيز اسلحه خود را آماده ساخت و به آنان ملحق شد اينان با((خالدبن وليد)) برخورد كردند و در نتيجه ((كرزبن جابر)) و ((خنيس بن خالد)) و((سلمة بن ميلا)) كه در سپاه خالد بودند شهادت يافتند و از مشركان قريش هم دوازده ياسيزده نفر كشته شدند و ديگران گريختند.
 

پرچم امان

رسول خدا(ص ) علاوه بر اين كه خانه ابوسفيان و نيز مسجدالحرام و خانه هاى قريش را امانگاه مشركان قرار داد, دستور فرمود تا پرچمى براى ((ابورويحه )) بستند تاهر كس در زير پرچم او درآيد در امان باشد ((303)).
 

كسانى كه بايد كشته شوند

رسول خدا(ص ) در فتح مكه فرماندهان اسلامى را فرمود حتى الامكان از جنگ وخونريزى پرهيز كنند, مگر در مقابل كسانى كه در مقابل مسلمانان ايستادگى كنند, اما درعين حال كسانى را نام برد كه در هر كجا آنها را ديدند بكشند.
1 عبدالله بن سعدبن ابى سرح كه قبلا اسلام آورده بود و سپس مرتد و مشرك شد وپنهان مى زيست و از رسول خدا امان خواست و بعد اسلام آورد و در خلافت عمر وعثمان به كار گماشته شد.
2 عبدالله بن خطل .
3 فرتنى و قرينه , دو كنيز خواننده كه بر هجو رسول خدا آوازه خوانى مى كردند.
4 حويرث بن نقيذ كه رسول خدا را در مكه آزار مى داد و دختران رسول خدا(فاطمه و ام كلثوم ) را كه بر شترى سوار بودند, شتر را رم داد و آنها از بالاى شتر به زمين افتادند وى به دست على (ع ) روز فتح مكه كشته شد.
5 مقيس بن صبابه كه به دست ((نميلة بن عبدالله )) در روز فتح مكه كشته شد.
6 ساره كه درمكه رسول خدا را آزار مى داد و پيش از فتح مكه هم نامه ((حاطب ))رابه مكه برد.
7 عكرمة بن ابى جهل كه زنش ((ام حكيم )) اسلام آورد و براى شوهرش از رسول خدا امان گرفت .
8 هباربن اسود كه نيزه اى به كجاوه ((زينب )) دختر رسول خدا فرو برده بود و زينب سخت ترسيد و بچه اى را كه در رحم داشت سقط كرد, ولى او نزد رسول خدا آمد وعذرخواهى و اظهار ندامت كرد و شهادتين بر زبان جارى ساخت رسول خدا گفت : تو رابخشيدم و اسلام , گذشته را از ميان مى برد.
9 هند يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن آنها داده شد, اين زن دراحد گستاخى و هرزگى را از حد گذراند, ولى نزد رسول خدا آمد و تقاضاى بخشش كرد,رسول خدا هم از وى درگذشت و اسلام و بيعت او را پذيرفت .
10 وحشى كشنده حمزه سيدالشهدا كه به طائف گريخته بود, به مدينه آمد و اسلام آورد, اما رسول خدا به او گفت : پيوسته روى خود را از من پنهان دار.
علاوه بر اينان كسانى نيز گريختند و يا پنهان شدند كه بيشترشان امان يافتند ومسلمان شدند كه ما از ذكر نام آنها در اين جا صرف نظر مى كنيم .
 

در خانه ام هانى

((ام هانى )) مى گويد: چون رسول خدا(ص ) در بالاى مكه فرود آمد, دو مرد ازخويشان شوهرم : ((حارث بن هشام )) و ((زهيربن ابى اميه )) گريخته و به خانه من آمدند,برادرم ((على بن ابى طالب )) به خانه من هجوم آورد و گفت : به خدا قسم كه اينان رامى كشم , اما من در خانه را بستم و نزد رسول خدا رفتم , رو به من كرد و گفت : خوش آمدى اى ((ام هانى ))! چه مطلب دارى ؟ پس داستان آن دو مرد و برادرم ((على ))رابازگفتم فرمود: ((ما هم به هر كس تو پناه داده اى , پناه داديم و هر كس را امان داده اى در امان است , على هم نبايد او را بكشد)) ((304)).
 

رسول خدا در مسجدالحرام

رسول خدا(ص ) پس از انجام كار فتح و آرامش مردم , به مسجدالحرام رفت و سواربر شتر هفت بار طواف كرد و با همان چوبى كه در دست داشت , حجرالاسود را استلام فرمود و به هر يك از 360 بت كه در پيرامون كعبه نصب شده بود, مى رسيد با همان چوب اشاره مى كرد تا به زمين مى افتاد و در اين ميان مى گفت : جاالحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا ((حق آمد و باطل نابود شد, همانا باطل نابود شونده است )) (اسرا/81).
 

تاريخ فتح مكه

علا مه مجلسى مى گويد: روز بالا رفتن ((على ))(ع ) بر شانه رسول اكرم (ص ) براى فرو افكندن بتها و نيز روز فتح مكه بيستم ماه رمضان بوده است ((305)).
طبرى نيز از ابن اسحاق نقل مى كند كه فتح مكه ده روز مانده به آخر ماه رمضان سال هشتم روى داد ((306)).
ابن ابى الحديد هم در يكى از ((قصائد سبع علويات )) خود كه مربوط به فتح مكه است , به بالا رفتن على (ع ) بر شانه رسول اكرم (ص ) براى شكستن بتها تصريح كرده است .
 

رسول خدا در كعبه

رسول خدا (ص ) كليد كعبه را از ((عثمان بن ابى طلحه )) گرفت و به خانه درآمد و آن جا كبوترى از چوب ديد و آن را برگرفت و با دست خود درهم شكست و به روايت ابن هشام , رسول خدا(ص ) در كعبه صورتهايى از فرشتگان ديد از جمله صورت ابراهيم (ع ) بود در حالى كه ((ازلام )) (چوبه تيرهاى قمار) را به دست دارد و با آنهابخت آزمايى مى كند, پس گفت : خدا اينان را بكشد كه نياى ما را بدين صورت درآورده اند ((ابراهيم )) را با بخت آزمايى چه كار ((307)) ؟.
 

رسول خدا بر در كعبه

رسول خدا(ص ) كليد را از ((عثمان بن ابى طلحه )) گرفت و در را با دست خود گشودو به خانه در آمد و در آن دو ركعت نماز به جاى آورد, سپس بيرون شد و دو چوبه دوطرف در را گرفت و در حالى كه مردم پيرامون وى را گرفته بودند بر در كعبه ايستاد وگفت :((معبودى جز خداى يگانه بى شريك نيست , وعده خودرا انجام داد و بنده خود رايارى كرد و دسته ها را به تنهايى شكست داد, پس ستايش و جهاندارى خداى راست وشريكى براى او نيست )), سپس ضمن گفتارى مبسوط, فرمود:((اى گروه قريش ! خداى نخوت جاهليت و افتخار به پدران را از شما دور ساخت , مردم همه از آدم اند و آدم ازخاك )) آنگاه آيه 13 از سوره حجرات را تلاوت كرد ((308)).
 

اذان بلال

((بلال بن رباح )) به دستور رسول خدا(ص ) در كعبه و يا در بالاى بام كعبه , اذان گفت و ((ابوسفيان بن حرب )) و ((عتاب بن اسيد)) ((309)) و ((حارث بن هشام )) پاى ديوار كعبه ايستاده بودند ((عتاب )) گفت : خدا پدرم را گرامى داشت كه مرد وزنده نماند تا اين صدا را بشنودو ناراحت شود ((حارث )) گفت : به خدا قسم , اگر حقانيت او بر من مسلم شده بود به اوايمان مى آوردم ((ابوسفيان )) گفت : من كه چيزى نمى گويم , چه اگر سخنى بگويم همين سنگ ريزه ها او را خبر خواهند داد, پس رسول خدا بر ايشان گذشت و گفت : از آنچه گفتيد خبر يافتم و سپس گفتار آنان را بازگفت , پس ((حارث )) و ((عتاب )) گفتند:شهادت مى دهيم كه تو پيامبر خدايى , چه : كسى با ما نبود كه تو را بدانچه گفته بوديم خبردهد ((310)
 

نگرانى انصار

رسول خدا(ص ) پس از انجام فتح مكه روى تپه صفا ايستاد و دعا مى كرد و انصارپيرامون او را گرفته بودند و با خود مى گفتند: نكند كه رسول خدا اكنون كه شهر خود رافتح كرده است در آن اقامت گزيند پس چون از دعاى خويش فراغت يافت به آنان گفت : چه مى گفتيد؟ گفتند: چيزى نبود و چون اصرار ورزيد و آنچه را گفته بودندبازگفتند گفت : ((پناه به خدا, زندگى من با شما و مرگ من هم با شماست )).
 

سؤقصد

((فضالة بن عمير)) در سال فتح مكه , در حالى كه رسول خدا(ص ) پيرامون كعبه طواف مى كرد, قصد كشتن وى كرد, اما چون نزديك رسول خدا رسيد, رسول خداگفت : ((فضاله اى ))؟ گفت : آرى فضاله ام رسول خدا فرمود: با خود چه مى گفتى ؟ گفت :چيزى نبود, ذكر خدا مى گفتم رسول خدا خنده كرد و گفت : از خدا آمرزش بخواه سپس دست بر سينه ((فضاله )) نهاد تا دلش آرام گرفت و چنان كه خود مى گفت هنوز دست ازروى سينه وى برنداشته بود كه كسى را بر روى زمين به اندازه رسول خدا دوست نمى داشت ((فضاله )) را در اين باره اشعارى است كه نقل شده است ((311)).
 

اسلام عباس بن مرداس سلمى

((مرداس )) را بتى بود از پاره سنگ و به پسرش ((عباس )) وصيت كرد كه پس از او,آن را پرستش كند ((عباس )) هم بر عبادت آن ثابت قدم بود تا آن كه در سال فتح مكه برحسب پيش آمدى به خود آمد و بت را آتش زد و خدمت رسول خدارسيد واسلام آورد ((312)).
 

سريه هاى بعد از فتح

رسول اكرم (ص ) پس از فتح مكه , سريه هايى براى شكستن بتها و دعوت قبايل به اطراف مكه فرستاد و بتهايى كه در خانه ها بود و به عنوان تيمن و تبرك دست به آن مى ماليدند يكى پس از ديگرى شكسته شد, حتى ((هند)) دختر ((عتبه )) بتى را كه در خانه داشت با تيشه در هم شكست , اكنون , اين سريه ها را به ترتيب تاريخى ذكر مى كنيم :.
 

سريه ((خالدبن وليد)) براى شكستن بت عزى

رمضان سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((خالدبن وليد)) را براى ويران ساختن ((بتخانه عزى )) با سى سوار از اصحاب خويش به ((نخله يمانيه )) گسيل داشت ((خالد)) رفت وبت ((عزى )) را كه بزرگترين بت قريش و همه طوايف ((بنى كنانه )) بود, ويران ساخت وخادم ((سلمى )) چون خبر يافت كه ((خالد)) براى كوبيدن بتخانه فرامى رسد شمشيرى برگردن عزى آويخت و اشعارى بدين مضمون گفت : ((اگر مى توانى خالد را بكش و ازخود دفاع كن )) و سپس به بالاى كوه گريخت )) ((313)).
 

سريه ((عمروبن عاص )) براى شكستن بت سواع

رمضان سال هشتم : ((سواع )) بت قبيله ((هذيل )), در سرزمين ((رهاط)) بود, رسول خدا(ص ) ((عمروبن عاص )) را براى ويران ساختن آن فرستاد, ولى خادم بت ((عمرو)) رااز كشتن آن منع كرد ((عمرو)) گفت : واى بر تو! مگر اين بت مى شنود يا مى بيند؟ پس نزديك رفت و آن را در هم شكست , اما در مخزن و جاى نذورات آن چيزى نيافتند,خادم بت هم دست از بت پرستى برداشت و مسلمان شد ((314)).
 

سريه ((سعدبن زيد)) بر سر مناة

((مناة )) در ((مشلل )) بود و به دو قبيله ((اوس )) و ((خزرج )) و قبيله ((غسان )) تعلق داشت رسول خدا(ص ) ((سعدبن زيد اشهلى )) را با بيست سوار براى شكستن و ويران ساختن آن فرستاد, آنان بت را شكستند و در مخزن بتخانه چيزى نيافتند.
 

سريه ((خالدبن سعيدبن عاص )) به عرنه

رمضان سال هشتم : نوشته اند كه رسول خدا(ص ), ((خالدبن سعيدبن عاص )) را باسيصد مرد از صحابه به طرف ((عرنه )) فرستاد ((315)).
 

سريه ((هشام بن عاص )) به يلملم

رمضان سال هشتم : رسول خدا(ص ) پس از فتح مكه ((هشام بن عاص )) را با دويست مرد از صحابه رهسپار ((يلملم )) ساخت .
 

سريه ((غالب بن عبدالله )) بر سر بنى مدلج

پس از فتح مكه , سال هشتم : رسول خدا (ص ), ((غالب بن عبدالله )) را بر سر((بنى مدلج )) فرستاد تا آنان را به خداى عزوجل دعوت كند آنان گفتند: نه ما طرفدارشماييم و نه با شما سر جنگ داريم مردم گفتند: اى رسول خدا با اينان جنگ كن , فرمود:اينان را سرورى است بزرگوار و خردمند و بسا مجاهدى از((بنى مدلج )) كه در راه خدا به شهادت رسد يعقوبى نيز اين سريه را بدون ذكر تاريخ نوشته است ((316)).
 

سريه ((عمروبن اميه )) بر سر بنى ديل

پس از فتح مكه , سال هشتم : رسول خدا(ص ) ((عمروبن اميه ضمرى )) را بر سر((بنى ديل )) فرستاد تا آنان را به سوى خدا و رسولش دعوت كنند, اما آنان به هيچ وجه به قبول اسلام تن ندادند مردم پيشنهاد جنگ دادند, ولى رسول خدا گفت : ((بنى ديل )) راواگذاريد, زيرا سرور ايشان اسلام مى آورد و نماز مى خواند و به ايشان مى گويد: ((اسلام آوريد و آنان هم مى پذيرند)) ((317)).
 

سريه ((عبدالله بن سهيل )) بر سر بنى محارب

پس از فتح مكه , سال هشتم : رسول خدا(ص ) ((عبدالله بن سهيل بن عمرو)) را با پانصدنفر بر سر ((بنى معيص )) و ((محارب بن فهر)) و ساحل نشينان اطرافشان فرستاد و چون به اسلام دعوتشان كرد چند نفرى همراه وى آمدند ((318)) طبرسى مى گويد: ((بنى محارب )) اسلام آوردند و چند نفر هم نزد رسول خدا آمدند ((319)).
 

سريه ((نميلة بن عبدالله ليثى )) بر سر بنى ضمره

شايد پس از فتح مكه , سال هشتم : رسول خدا(ص ), ((نميله )) را بر سر ((بنى ضمره ))فرستاد آنان گفتند: نه با او مى جنگيم و نه نبوت او را باور مى كنيم و نه او را دروغگومى شماريم مردم پيشنهاد جنگ دادند, ولى رسول خدا گفت : ((ايشان را واگذاريد كه درايشان فزونى و سرورى است و چه بسا پيرمردى شايسته كار از ((بنى ضمره )) كه مجاهدراه خدا است )) (تاريخ دقيق اين سريه مشخص نيست ).
 

سريه ((خالدبن وليد)) به غميصا بر سر بنى جذيمه

شوال سال هشتم : ابن اسحاق مى نويسد: رسول خدا(ص ), سريه هايى پيرامون مكه فرستاد تا مردم را به سوى خداى عزوجل دعوت كنند و آنان را دستور جنگ و خونريزى نداد, از جمله ((خالدبن وليد)) را به سوى بنى جذيمه فرستاد, اما ((خالد)) بنى جذيمه رامورد حمله و هجوم قرار داد و كسانى ازايشان را كشت و عده اى را هم اسير گرفت چون اين خبر به رسول خدا(ص ) رسيد, دستها را به آسمان برداشت و گفت : ((خداى از آنچه ((خالد)) كرده است نزد تو بيزارى مى جويم )) ((320)).
رسول خدا(ص ) ((على بن ابى طالب )) را خواست و به او فرمود: ((نزد ((بنى جذيمه ))برو و در كار ايشان بنگر و سوابق جاهليت را زير پاى خويش بنه )) على (ع ) با مالى كه رسول خدا همراه وى ساخت رهسپار شد و ديه كشتگان آنها را پرداخت و غرامت هرخسارتى را كه به آنان رسيده بود داد و چون نزد رسول خدا بازآمد, آنچه را انجام داده بود گزارش داد رسول خدا گفت : آفرين , خوب كارى كرده اى سپس به پاخاست و رو به قبله ايستاد و چنان دستها را بلند كرد كه زير شانه هايش ديده مى شد و گفت : ((خدايا! ازكار ((خالدبن وليد)) نزد تو بيزارى مى جويم )).
يعقوبى مى نويسد: در همان روز بود كه رسول خدا به ((على )) گفت : ((پدر و مادرم فداى توباد)) ((321)).
 

غزوه حنين و هوازن

شوال سال هشتم : پس از انتشار خبر فتح مكه , قبيله ((هوازن )) به فرماندهى ((مالك بن عوف نصرى )) كه مردى سى ساله بود با زنان و فرزندان و اغنام و احشام واموال خويش براى جنگ با رسول خدا(ص ) حركت كردند و در ((اوطاس )) فرود آمدند((دريدبن صمه )) كه پيرى فرتوت بود و او را براى استفاده از تجاربش همراه برده بودند, به ((مالك )) گفت : چرا مردم را با اموال و زنان و فرزندان كوچانده اى ؟ گفت :خانواده هر كس را پشت سر وى قرار دادم تا ناچار براى حفظ آنها بجنگد و از مال وخانواده خويش دفاع كند ((دريد)) گفت : اگر جنگ به نفع تو باشد جز از نيزه و شمشيرمردان بهره مند نخواهى بود و اگر جنگ بر زيان تو برگزار شود به رسوايى اسير شدن زن و فرزند و از دست رفتن مال گرفتار خواهى شد, پس اينان را به جايشان بازگردان , آنگاه به كمك مردان اسب سوار با مسلمانان جنگ كن تا اگر جنگ را باختى دارايى وخانواده ات در امان باشند ((مالك )) گفت : به خدا قسم : چنين كارى نخواهم كرد, تو پيرشده اى و عقلت هم فرتوت شده است , اى گروه ((هوازن ))! يا فرمان مرا ببريد يا بر اين شمشير تكيه مى كنم تا از پشتم به در آيد گفتند: همگى به فرمان توايم گفت : هرگاه مسلمانان را ديديد غلافهاى شمشيرها را بشكنيد و يكباره و همداستان حمله كنيد.
 

دستور تحقيق

رسول خدا(ص ) با خبر يافتن از جنبش ((هوازن )), ((عبدالله بن ابى حدرداسلمى )) ((322))
را فرستاد تا ناشناس در ميان آنان وارد شود و گفتگوى آنان را بشنود و پس از بررسى كامل بازگردد ((عبدالله )) رفت و پس از تحقيق كافى نزد رسول خدا بازآمد و درستى وصحت گزارشى را كه رسيده بود به عرض رسانيد.
 

تصميم حركت

رسول خدا(ص ), پس ازروشن شدن مطلب تصميم گرفت واز((صفوان بن اميه )) كه امان يافته بود و هنوز مشرك بود, صد زره با ديگر وسايل آن عاريه گرفت وضامن شدكه پس از خاتمه جنگ آنها را سالم به وى باز دهد.
 

حركت به سوى حنين

رسول خدا(ص ) براى دفع ((هوازن )) با دوازده هزار سپاهى رهسپار شد, مقريزى مى نويسد: مردانى بيدين از مكه همراه رسول خدا نيز بودند و نگران بودند كه در اين جنگ كه پيروز مى شود و نظرى جز رعايت احتياط و به دست آوردن غنيمت نداشتند,از جمله ((ابوسفيان بن حرب )) و پسرش ((معاويه )) كه ((ازلام )) را در جعبه تير خود همراه داشت و به دنبال سپاه حركت مى كرد و هرگاه سپرى يا نيزه اى يا چيز ديگرى مى افتاد,مى ديد جمع آورى مى كرد و بر شتر مى گذاشت .
 

ذات انواط

((حارث بن مالك )) مى گويد: كافران قريش را درخت سبزبزرگى بودكه آن را((ذات انواط)) مى گفتند و هر سال به زيارت آن مى رفتند اسلحه خود را بر آن مى آويختند و آنجاقربانى مى كردند در راه حنين نيز به درخت سدرى بزرگ برخورديم و به رسول خداگفتيم : چنان كه مشركان عرب ((ذات انواط)) دارند, براى ما هم ((ذات انواط)) قرارده رسول خدا گفت : الله اكبر! به خدا قسم همان سخنى را گفتيد كه قوم موسى به موسى گفتند: ((براى ما هم بتى قرار ده چنان كه اينان بتهايى دارند)) و موسى در پاسخ آنان گفت : ((شما مردمى نادانيد ((323)) )) اين روش گذشتگان بود كه شما هم البته به روش آنان مى رويد ((324)).
 

مقدمات جنگ

رسول خدا(ص ), شب سه شنبه دهم شوال به حنين رسيد, سحرگاهان سپاهيان اسلام را آماده جنگ ساخت , از جمله پرچمى از مهاجران به دست ((على بن ابى طالب ))(ع ) داد, سه پرچم از انصار به دست ((حباب بن منذر)) و ((سعدبن عباده )) و ((اسيدبن حضير)) و نيز هر طايفه اى از طوايف را پرچمى بود كه مردى از آن طايفه در دست داشت و رسول خدا از همان روز حركت ((خالدبن وليد)) را بر قبيله ((سليم )) فرماندهى داد و به عنوان مقدمه پيش فرستاد.
نوشته اند كه رسول خدا خود بر استر سفيد خود ((دلدل )) سوار شده , دو زره پوشيده وخود بر سر نهاده بود ((325)).
 

هجوم ناگهانى هوازن و فرار مسلمانان

در تاريكى صبح بود كه سپاهيان اسلام به وادى ((حنين )) سرازير شدند, اما مردان ((هوازن )) كه قبلا در دره ها و تنگناهاى وادى ((حنين )) پنهان شده بودند ناگهان برمسلمانان حمله ور شدند و بيدرنگ سواران ((بنى سليم )) رو به گريز نهادند و ديگران هم به دنبال ايشان گريزان و پراكنده گشتند و چنان كه خداى متعال در قرآن مجيد خبر داده است , فراخناى زمين بر آنها تنگ آمد و هراسان و گريزان پشت به جنك دادند ((326)) و جز ده نفر با رسول خدا كسى باقى نماند: نه نفر از بنى هاشم و ((ايمن )) پسر ((ام ايمن )) و چون ((ايمن )) به شهادت رسيد, همان نه نفر هاشمى در ميدان جنگ پايدار ماندند, تا فراريان نزد رسول خدا باز آمدند ويكى پس از ديگرى برگشتند و ديگر بار جنگ به نفع آنان درگرفت .
 

رسول اكرم در ميدان جنگ

رسول اكرم (ص ) با گريختن مسلمانان از ميدان جنگ , همچنان ثابت قدم بود ومى گفت : ((مردم ! كجا مى گريزيد؟ بياييد و بازگرديد كه منم پيامبر خدا و منم ((محمدبن عبدالله )) و به عموى خود ((عباس )) كه آوازى بس بلند داشت , فرمود: فريادكن : اى گروه انصار! اى اصحاب درخت خار ((327)) ! اى اصحاب سوره بقره !)).
 

شماتت مكيان

در موقعى كه بيشتر مسلمانان گريختند, مردانى از اهل مكه كه همراه رسول خدا(ص ) آمده بودند, زبان به شماتت مسلمانان گشودند, از جمله :((ابوسفيان بن حرب )) كه مى گفت : اين فراريان تا لب دريا مى گريزند و ديگر: ((كلدة بن حنبل )) كه هنوز مشرك بود و براى مدتى امان يافته بود, گفت : امروز جادوگرى باطل شد و ديگر ((شيبة بن عثمان )) كه پدرش در جنگ احد كشته شده بود, مى گفت : امروزخون پدرم را مى گيرم و محمد را مى كشم .
 

زنانى كه مردانه مى جنگيدند

((ام عماره )) شمشيرى به دست داشت و از رسول خدا دفاع مى كرد و مردى از((هوازن )) را كشت و شمشير او را برگرفت ((328)).
((ام سليم )) نيز با خنجرى دست به كار بود, ((ام سليط)) و ((ام حارث )) نيز جهادمى كردند.
 

بازگشت فراريان

با پايدارى رسول اكرم (ص ) و فريادهاى ((عباس بن عبدالمطلب )), مسلمانان يكى پس از ديگرى بازمى گشتند تا آن كه شماره آنان به صد نفر رسيد و جنگ ديگرباردرگرفت و رسول خدا گفت : الان حمى الوطيس ((329)) و نيز مى گفت :.
اناالنبى لا كذب انا ابن عبدالمطلب .
((من پيامبرم دروغ نيست , من فرزند عبدالمطلب ام )).
 

نزول فرشتگان

صريح قرآن مجيد و روايات اسلامى , آن است كه : روز ((حنين )) فرشتگان خدابراى نصرت مسلمانان فرود آمدند و همدوش آنان به جنگ پرداختند ((330)).
 

نهى از كشتن زنان و كودكان

رسول خدا(ص ) در جنگ ((حنين )) زنى كشته ديد و چون از او جويا شد, گفتند:زنى است كه ((خالد بن وليد)) او را كشته است پس كسى را فرمود تا خود را به ((خالد))برساند و بگويد: رسول خدا تو را از كشتن كودك يا زن يا مزدور نهى مى كند ((331)).
 

سرانجام هوازن

مردانى از هوازن كشته شدند از جمله : ((ذوالخمار)) كه پرچمدار بود و ديگر:((عثمان بن عبدالله )) و همچنين ((دريد بن صمه )) و ((ابوجرول )) كه پيشاپيش سپاه رجزخوانى مى كرد و باكشته شدن او به دست على (ع ) مشركان منهزم شدند و مسلمانان فرارى نيز فراهم گشتند.
على (ع ) به تنهايى چهل نفررا كشت ((332)) و ششهزار نفر از هوازن و ديگر قبايل ,اسير مسلمانان شدند و باقيمانده نيز گريختند.
 

اسيران و غنائم

رسول خدا(ص ) فرمود تا ششهزار اسير و بيست و چهار هزار شتر و بيش از چهل هزار گوسفند و چهار هزار اوقيه نقره را جمع آورى كنند و ((مسعودبن عمروغفارى )) رابرغنائم گماشت و سپس غنائم را تقسيم و اسيران را آزاد فرمود.
 

شهداى غزوه حنين

1 ا يمن بن عبيد, 2 يزيدبن زمعه , 3 سراقة بن حارث , 4 ابوعامراشعرى , 5 زهيربن عجوه , 6 زيدبن ربيعه , 7 سراقة بن ابى حباب , 8 آبى اللحم غفارى , 9 مرة بن سراقه .
 

شيما خواهر شيرى رسول خدا

نوشته اند كه رسول خدا در جنگ حنين فرمود: اگر ((بجاد)) را ديديد از دست شمابدر نرود, مسلمانان بر وى ظفر يافتند و او را با خانواده اش اسير كردند, در اين ميان ((شيما)) دختر حارث بن عبدالعزى , خواهر شيرى رسول خدا را نيز با وى اسير گرفتند وهر چه مى گفت : من خواهر پيامبرم مسلمانان باور نمى داشتند, تا او را نزد رسول خداآوردند گفت : من خواهر شيرى شمايم رسول خدا از او نشانى خواست , پس از دادن نشانى , او را فرمود: يا نزد وى عزيز و محترم بماند و يا به قبيله اش بازگردد ((شيما))صورت دوم را برگزيد و نزد قبيله اش بازگرديد ((333)).
 

سريه ((ابوعامراشعرى )) به اوطاس

سريه ((ابوعامراشعرى )) ((334)) به اوطاس .
شوال سال هشتم : رسول خدا(ص ) خبر يافت كه دسته اى از فراريان هوازن در((اوطاس )) فراهم شده اند, پس ((ابوعامراشعرى )) (عموى ابوموسى اشعرى ) را در تعقيب آنان گسيل داشت و جنگ ميان آنان درگرفت و ((ابوعامر)) به وسيله تيرى كه گويند:((سلمة بن دريد)) از كمان رها ساخت به شهادت رسيد ((335)).
 

سريه ((طفيل بن عمرودوسى ))

شوال سال هشتم : چون رسول خدا(ص ) خواست رهسپار طائف شود, ((طفيل )) رابر سر ((ذى الكفين )) بت ((عمروبن حممه دوسى )) فرستاد او بر سر بتخانه رفت و بت را به آتش كشيد و سپس با چهارصد نفر از قبيله خويش با شتاب راه طائف را در پيش گرفت و به رسول خدا پيوست و براى مسلمانان دبابه و منجنيق آورد ((336)).
 

سريه ((ابوسفيان )) بر سر طائف

بعد از فتح حنين : عده اى از مشركان , پس از جنگ حنين به ((طائف )) گريختند, ازجمله قبيله ((ثقيف )) كه رسول خدا(ص ) ((ابوسفيان )) را بر سر آنان فرستاد, اما((ابوسفيان )) از قبيله ثقيف هزيمت يافت و نزد رسول خدا بازآمد رسول خدا خودرهسپار طائف گشت ((337)).
 

سريه ((اميرمؤمنان على بن ابى طالب ))

براى شكستن بتها در طائف : رسول خدا(ص ) در ايام محاصره طائف , على (ع ) راباسپاهى فرستاد كه بر بت پرستان حمله برد و بتها را بشكند على رهسپار شد و با سپاه انبوه خشعم روبرو گشت و ميان آنان جنگ درگرفت مردى از دشمن به نام ((شهاب )) هماوردخواست و چون كسى داوطلب نشد, خود به جنگ وى بيرون شتافت و او را كشت و پس از شكستن بتها به طائف نزد رسول خدا بازگشت رسول خدا با رسيدن وى تكبير گفت ومدتى با وى در خلوت نشست .
 

يك داستان عبرت انگيز

هنگام رفتن به ((جعرانه )), ((ابورهم غفارى )) كه نعلين درشتى در پاى داشت وشترش پهلوى شتر رسول خدا(ص ) حركت مى كرد, كنار نعلين او ساق پاى آن حضرت را آزرده ساخت رسول خدا گفت : پاى مرا به درد آوردى آنگاه تازيانه اى بر پاى ((ابورهم )) زد و فرمود: پاى خود را عقب ببر.
((ابورهم )) مى گويد: بسيار نگران شدم كه مبادا درباره من آيه اى نازل شود و چون به ((جعرانه )) رسيديم , رسول خدا مرا احضار فرمود و گفت : پاى مرا به درد آوردى وتازيانه بر پاى تو زدم , اكنون اين گوسفندان را بگير و از من راضى شو ((ابورهم ))مى گويد: رضاى او نزد من از دنيا و آنچه در آن است بهتر بود ((338)).
 

سراقة بن مالك

((سراقة بن مالك )) نزد رسول خدا(ص ) آمد و نوشته اى را كه از موقع هجرت دردست داشت , بلند كرد و گفت : منم ((سراقه )) و اين نوشته اى است كه در دست دارم رسول خدا گفت : امروز روز وفا و نيكى است , ((سراقه )) نزديك آمد و اسلام آورد واز رسول خدا پرسيد كه اگر شتران گمشده اى را از حوضى كه براى شتران خود پرآب كرده ام , آب دهم اجرى خواهد داشت ؟ رسول خدا گفت : آرى , براى هر جگر تشنه اى اجرى است ((339)).
 

غزوه طائف

شوال سال هشتم : رسول خدا(ص ) پس از فراغت از كار ((حنين )) از راه ((نخله يمانيه )) كه در سرزمين ((ليه )) واقع است به قصد طائف رهسپار شد و در سر منزل آخرمسجدى بنا كرد و در آن جا نماز خواند و در ((ليه )) برج ((مالك بن عوف )) را در هم كوبيد و نزديك طائف فرود آمد و در آن جا اردو زد مسلمانان با تيرباران دشمن مواجه گشتند و با اين كه بيست روز اهل طائف را در محاصره داشتند, نتوانستند وارد شهر شوندو آن جا را فتح كنند در اين غزوه جمعى از مسلمانان به شهادت رسيدند.
 

بردگان مسلمان

رسول خدا(ص ) فرمود: هر برده اى از اهل طائف , نزد ما بيايد آزاد است و در نتيجه بيش از ده غلام نزد مسلمانان آمدند و آزاد شدند و سرپرستى آنان در عهده مسلمانان قرار گرفت ((340)).
 

شهداى غزوه طائف

1 ثعلبة بن زيد, 2 ثابت بن ثعلبه , 3 جليحة بن عبدالله , 4 حارث بن سهل , 5 رقيم بن ثابت , 6 سائب بن حارث , 7 سعيدبن سعيد, 8 عبدالله بن ابى اميه , 9 عبدالله بن حارث , 10 عبدالله بن عامر, 11 عبدالله بن عبدالله , 12 عرفطة بن جناب ((341)) ,13 منذربن عباد, 14 منذربن عبدالله .
 

اسلام مالك بن عوف نصرى

نوشته اند كه رسول خدا(ص ) از فرستادگان ((هوازن )) پرسيد كه ((مالك بن عوف ))كجاست ؟ گفتند: در طائف با قبيله ((ثقيف )) است فرمود: ((به او بگوييد كه اگر مسلمان نزد من بيايد, اموال و كسان او را به او پس مى دهم و صد شتر هم به اومى بخشم )).
((مالك )) هم پنهان از ((بنى ثقيف )) شبانه از ميان آنها گريخت و نزد رسول خدا آمدو اموال و كسان خود را گرفت و صد شتر هم جايزه دريافت داشت و اسلام آورد, آنگاه در مقابل ((ثقيف )) ايستاد و كار را بر آنان تنگ كرد.
 

تقسيم غنائم حنين

پس از آزادى اسيران ((هوازن )) يا پيش از آن , تقسيم غنائم حنين و اموال ((هوازن ))پيش آمد, مردم به رسول خدا(ص ) هجوم آوردند و گفتند: اى رسول خدا! غنيمتها وشتران و گوسفندان را قسمت فرما, و چنان اطراف رسول خدا را احاطه كردند كه ناچاربه درختى تكيه داد و عبا از دوش وى ربوده شد پس فرمود: ((اى مردم ! عباى مرا پس بدهيد, به خدا قسم كه اگر شما را به شماره درختان ((تهامه )) گوسفند وشتر باشد, همه رابر شما قسمت مى كنم و در من بخلى وترسى و دروغى نخواهيد يافت )) سپس پهلوى شترايستاد و پاره اى كرك از كوهان شتر ميان دو انگشت خود برگرفت و آن را بلند كرد وگفت : ((اى مردم ! به خدا قسم كه از غنائم شما و از اين پاره كرك جز خمس آن حقى ندارم و خمس هم به شما داده مى شود, پس حتى نخ و سوزن را هم بياوريد كه خيانت درغنيمت , روز قيامت براى خيانتكار ننگ و آتش و بدنامى است )).
بعضى اين گفتار را شنيدند و پذيرفتند و آنچه در نزدشان از غنائم بود, اگر چه چندان ارزشى هم نداشت آن را در ميان غنائم انداختند ((342)).
رسول خدا (ص ), در تقسيم غنائم ((حنين )) از ((مؤلفة قلوبهم )) يعنى : ((دلجويى شدگان )) شروع كرد و هر چند مشرك يا منافق يا مردد ميان كفر و ايمان بودند, به آنان سهمهاى كلان مرحمت فرمود ((343)).
نوشته اند كه رسول خدا(ص ) تمام اين بخششها را از خمس غنائم داد, سپس ((زيدبن ثابت )) را فرمود تا مردم را سرشمارى كند و غنائم را نيز حساب كند بعد آنها راتقسيم فرمود, به هر مردى چهارشتر و چهل گوسفند رسيد و هر كس اسبى داشت دوازده شتر و صد و بيست گوسفند گرفت ((344)).
 

خرده گيرى كوته نظران

1 نوشته اند كه مردى از اصحاب گفت : اى رسول خدا! ((عيينه )) و ((اقرع )) را صددر صد مى دهى و ((جعيل بن سراقه )) را بى نصيب مى گذارى ! رسول خدا فرمود: از آن دودلجويى كردم تا اسلام آورند و ((جعيل )) را به اسلامش حواله دادم .
2 مردى از بنى تميم در حالى كه رسول خدا(ص ) مشغول تقسيم غنائم بود بر سروى ايستاد و گفت : ((نديدم كه عدالت كنى )) رسول خدا در خشم شد و گفت : ((واى برتو, اگر عدالت نزد من نباشد نزد كه خواهد بود؟)) و چون يكى از اصحاب خواست او رابكشد, رسول خدا فرمود: او را به خود واگذار.
3 چون رسول خدا(ص ) به مردانى از قريش و ديگر قبايل عرب بخششهايى فرمودو از اين بابت چيزى به انصار نداد, ((حسان بن ثابت )) به خشم آمد و در گله مندى از اين كار رسول خدا قصيده اى گفت .
4 علاوه بر آنچه حسان گفت , در ميان انصار سخنان گله آميز و نامناسبى درباره تقسيم غنائم گفته مى شد رسول خدا(ص ) دستور فرمود تا انصار فراهم آمدند, آنگاه براى آنان سخن گفت و چنان آنان را تحت تاثير قرار داد كه همگى گريستند و گفتند: مابه همين كه رسول خدا همراه ما به مدينه بازگردد خشنود و سرافرازيم ((345)).
 

عمره رسول خدا(ص )

رسول خدا (ص ) پس از كار تقسيم غنائم حنين و آزاد كردن اسيران هوازن درجعرانه , دوازده روز به پايان ماه ذى قعده , رهسپار مكه شد و طواف و سعى انجام داد وسر تراشيد و همان شب به جعرانه بازگشت ((346)).
 

بازگشت رسول خدابه مدينه

رسول خدا(ص ), پس از انجام عمره در روز پنجشنبه از راه سرف و مرالظهران رهسپار مدينه شد و در روز بيست و هفتم ذى قعده وارد مدينه گشت و پيش از آن , دو نفربه نامهاى ((حارث بن اوس )) و ((معاذبن اوس )) مژده فتح حنين را به مدينه برده بودند.
 

اسلام كعب بن زهير

((زهيربن ابى سلمى )) از فحول شعراى جاهليت بود كه يك سال پيش از بعثت رسول خدا(ص ) درگذشت وى دو پسر به نامهاى ((بجير)) و ((كعب )) داشت كه آن دو نيزاز شعراى بزرگ اسلام به شمار مى رفتند ((بجير)) روزى با برادرش كعب بيرون رفت و به برادرش گفت در اين جا بمان تا من نزد اين مرد (يعنى : رسول خدا) بردم و ببينم چه مى گويد كعب همان جا ماند و بجير نزد رسول خدا آمد و چون اسلام را بر وى عرضه داشت مسلمان شد, هنگامى كه خبر اسلام وى به كعب رسيد, اشعارى در ملامت وى گفت و براى او فرستاد, بجير آن اشعار را به رسول خدا عرضه داشت رسول خدا فرمود:((هر كه كعب را بيابد او را بكشد)).
بجير به برادرش كعب نوشت : اگر به زندگى خود علاقه مند هستى , بهترين راه اين است كه نزد محمد بازآيى و توبه كنى , چه هر كس بروى درآيد و اسلام آورد در امان است .
كعب هم قصيده اى در مديحه رسول خدا گفت و راه مدينه در پيش گرفت و به طورناشناس دست در دست رسول خدا نهاد و گفت : اى رسول خدا! كعب بن زهير آمده است كه توبه كند و اسلام آورد تا او را امان دهى , اگر نزد تو آيد توبه اش را قبول مى كنى ؟فرمود: آرى , گفت : من خود كعب بن زهيرم سپس قصيده معروف خود را كه مبنى بر عذرخواهى و بخشش بود براى رسول خدا خواند و رسول خدا برده اى به او داد ((347)) كه آن برده تا زمان خلفا باقى بود و معاويه آن را از اولاد كعب خريد و بعد خلفا آن را درروزهاى عيد برتن مى كردند ((348)).
 

ديگر وقايع سال هشتم

1 پيش از فتح مكه , رسول خدا(ص ) ((علابن حضرمى )) را نزد((منذربن ساوى عبدى )) پادشاه بحرين فرستاد و منذر اسلام آورد و مسلمانى پسنديده شد2 در ذى حجه سال هشتم بود كه ابراهيم , فرزند رسول خدا از ((ماريه )) كنيز مصرى تولد يافت ((349)).
3 در سال هشتم هجرت , زينب دختر بزرگ رسول خدا در مدينه وفات يافت ((350)).
 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد