|
در ايـن سـال كه ((سنة
الاستئناس )) ناميده مى شود, شماره سريه ها بسيار است و ما هركدام
را به ترتيب در جاى خود ذكر خواهيم كرد.
سريه ((محمدبن
مسلمه انصارى ))
دهـم مـحـرم سـال شـشـم : رسول خدا (ص ) ((محمدبن مسلمه )) را با
سى سوار بر سر((قرطا)) طـايـفـه اى از ((بـنى بكربن كلاب )) كه در
((بكرات )) در ناحيه ((ضريه )) (كه تامدينه هفت شب فـاصـلـه دارد)
مـنـزل داشـتـند, فرستاد و او را فرمود تا بر ايشان غارت
برد((محمد)) شب را راه مـى رفـت و روز پنهان مى شد تا بر آنان غارت
برد و كسانى ازايشان را كشت و ديگران گريختند و مـتـعـرض زنان نشد
و چهارپايان و گوسفندانى را به مدينه آورد (150 شتر و سه هزار
گوسفند), پس رسول خدا(ص ) خمس آنچه آورده بودجدا كرد و بقيه را بين
همراهان وى قسمت فرمود.
سريه ((عكاشة بن محصن ))
ربـيـع الاول سـال ششم :رسول خدا(ص ) ((عكاشة )) را با چهل مرد از
اصحاب به ((غمر))
((213)) فـرستاد و او هم با شتاب رهسپار شد, اما دشمن از رسيدن
وى خبر يافت وگريخت و ((عكاشه )) مـنزلگاهشان را خالى يافت , پس
((شجاع بن وهب )) را طليعه فرستاد و او هم رد پاى چهارپايانشان را
ديـد و تـعقيب كرد, در نتيجه دويست شتر به دستشان افتاد و شتران را
به مدينه آوردند و زد و خوردى پيش نيامد.
سريه ((محمدبن مسلمه ))
ربـيـع الاخـر سـال شـشم : رسول خدا(ص ) ((محمدبن مسلمه )) را با
ده نفر بر سر((بنى ثعلبه )) و ((بـنـى عـوال )) بـه ((ذى القصه ))
((214)) فرستاد ((محمد)) و همراهان وى شبانه برسر دشمن
رسـيـدند و خوابيدند دشمنان كه صدنفر بودند, اطراف مسلمانان را
گرفتند وساعتى تيراندازى كـردنـد, سـپـس اعـراب بـا نـيـزه ها بر
ايشان حمله بردند و همه را كشتند وبرهنه ساختند خود ((مـحـمـد)) در
ميان كشته ها بى حركت افتاد و مردى از مسلمانان كه ازآن جا عبور مى
كرد او را برداشت و به مدينه برد.
سريه ((سعدبن عباده خزرجى ))
ربـيـع الاول سـال شـشـم : مـسـعـودى مى گويد: رسول خدا(ص ) در ماه
ربيع الاول سال ششم , ((سعدبن عباده )) را فرستاد و تا محلى معروف
به ((غميم )) پيش رفتند
((215)).
سريه ((ابوعبيدة بن جراح ))
ربـيـع الاول سـال شـشـم : مـسعودى مى گويد: سريه ((ابوعبيدة بن
جراج )) به دو كوه ((اجا)) و ((سلمى )) در ماه ربيع الاول سال ششم
روى داد
((216)).
سريه ((ابوعبيدة بن
جراح )) به ذى القصه
ربيع الاخر سال ششم : پس از شهادت يافتن اصحاب ((محمدبن مسلمه ))
به دست ((بنى ثعلبه )) و ((بـنـى عوال )) و بازگشتن ((محمد)) به
مدينه , رسول خدا (ص ) ((ابوعبيده )) رابا چهل مرد به ((ذى
الـقـصـه )) بـر سـر شـهـدا فـرستاد, اما دشمن گريخته بود و كسى را
نديدند وبا شتران و گوسفندانى به مدينه بازگشتند.
سريه ((ابوعبيدة بن جراح ))
به ذى القصه
ربـيع الاخر سال ششم : ((بنى ثعلبه )) و ((انمار)) به قحطى گرفتار
شده بودند و آن ناحيه را ابرى فـراگرفت , اين قبايل به سرزمينهاى
ابرى رهسپار شدند و تصميم گرفتند كه برگله مدينه كه در ((هـيـفـا))
((217)) چـرا مـى كـرد غـارت بـرند رسول خدا(ص ) , ((عبيده ))
را با چهل مرد از مـسـلمانان فرستاد و در تاريكى صبح به ((ذى القصه
)) رسيدند و بر دشمنان غارت بردند و آنها به كوهها گريختند, آنگاه
چهارپايان ايشان به غنيمت گرفته , به مدينه آوردند.
سريه ((زيدبن حارثه )) به
جموم ((218))
ربيع الاخر سال ششم : رسول خدا(ص ) ((زيدبن حارثه )) را بر سر
((بنى سليم )) فرستادهنگامى كه به ((جموم )) رسيد, زنى به نام
((حليمه )) محله اى از ((بنى سليم )) را به ايشان نشان داد, در آن
جا شـتـران و گـوسـفـنـدان و اسـيـرانـى به دست آوردند, شوهر حليمه
از همان اسيران بود, چون زيدبن حارثه به مدينه بازگشت , رسول خدا
آن زن و شوهر را آزاد كرد.
سريه ((زيدبن حارثه )) به
عيص
جمادى الاخره سال ششم : كاروانى از قريش از طرف شام مى رسيد, رسول
خدا((زيدبن حارثه )) را بـا 170 سوار گسيل داشت مسلمانان بر كاروان
و هر چه در آن بوددست يافتند و نقره بسيارى از ((صـفـوان بـن
امـيـه )) به دست ايشان افتاد و از آنها اسيرگرفتند, از جمله
((ابوالعاص بن ربيع )) (شـوهـر زيـنـب , دختر بزرگ رسول خدا) كه
زيدآنان را به مدينه آورد ((ابوالعاص )) به همسرش زينب پناه برد و
زينب او را پناه داد.
غزوه بنى لحيان
جـمـادى الاولـى سال ششم : رسول خدا(ص ) به خونخواهى شهداى رجيع با
200 مردكه 20 اسب داشـتـنـد بـر سر ((بنى لحيان )) رفت , سرانجام
پس از طى طريق , در سرزمين ((غران )) منزلگاه ((بـنـى لـحيان )) در
جايى به نام ((سايه )) فرود آمد, اما دشمن خبر يافته , به كوهها
گريخته بود, سپس با همراهان , پس از توقف كوتاه در ((عسفان )) به
مدينه بازگشت .
سريه ((ابوبكربن ابى قحافه
)) به غميم
جـمـادى الاولى سال ششم : رسول خدا(ص ) از ((عسفان )), ابوبكر را
با ده سوار فرستادتا قريش را بـديـن وسـيله مرعوب سازد و آنان تا
((غميم )) پيش رفتند و سپس بى آن كه به دشمنى برخورد كنند,
بازگشتند
((219)).
سريه ((عمربن خطاب ))
برسر((قاره ))
جـمـادى الاولـى سـال شـشـم : مسعودى مى گويد: در همين غزوه ((بنى
لحيان )) بود كه رسول خـدا(ص ) بـه قـولـى , ((عـمـربـن خـطاب ))
را با سريه اى بر سر ((قاره )) فرستاد و آنها نيزبه كوه گريختند
((220)).
غزوه ذى قرد در تعقيب
((عيينة بن حصن فزارى ))
غزوه ذى قرد
((221)) در تعقيب ((عيينة بن حصن فزارى )).
جـمـادى الاولـى سـال ششم : چند شبى از غزوه ((بنى لحيان )) بيش
نگذشته بود كه ((عيينه )) با سـوارانى از ((غطفان )) بر شتران ماده
شيرده رسول خدا(ص ) در ((غابه )) غارت بردند و مردى از بنى غفار را
كشتند و زنش را با خود بردند.
((ابـوذر)) از رسـول خـدا اجازه خواست كه به ((غابه )) برود و
شتران را سرپرستى كندرسول خدا گفت : من از طرف ((عيينه )) ايمن
نيستم , ولى ابوذر اصرار كرد و با زن وپسرش رهسپار شد و در آن جا
پسرش را كشتند و زنش را بردند.
نـخـسـتين كسى از اصحاب كه خبر يافت ((سلمة بن عمرو)) بود كه با
تير و كمان خويش رهسپار ((غـابـه )) شد و بر ناحيه اى از كوه ((سلع
)) بالا رفت و فرياد برآورد و به دشمن تيراندازى مى كرد رسـول خـدا
(ص ) فـريـاد او را شـنـيد و در مدينه نداى : ((الفزع ,الفزع )) و
نيز نداى ((يا خيل اللّه اركـبى ))
((222)) در داد رسول خدا و اصحاب در تعقيب دشمن تا ((ذى قرد))
تاختند و ده شتر را پس گرفتند و در زدو خوردهايى كه پيش آمدكسانى
از دو طرف كشته شدند.
شـهـداى ايـن غـزوه عـبارت بودند از: 1 ـ محرزبن نظله , 2 ـ وقاص
بن مجزز, 3 ـ هشام بن صبابه و كـشـتـگـان دشـمن عبارت بودند از: 1
ـ حبيب بن عيينه , 2 ـ عبدالرحمان بن عيينه , 3 ـاوبار, 4 ـ عمروبن
اوبار, 5 ـ مسعده , 6ـ قرفة بن مالك .
رسول خدا در ((ذى قرد)) نماز خوف خواند و يك شب و روز آن جا ماند و
در ميان اصحاب خود كه 500 يا 700 نفر بودند, به هر 100 نفر يك شتر
داد كه براى خوراك خود بكشند, آنگاه روز دوشنبه به مدينه بازگشت و
همسر ابوذر كه او را اسير كرده بودندسوار بر شتر ((قصوا)) رسول
خدا(ص ) به مدينه آمد.
سريه ((زيدبن حارثه )) به
((طرف ))
جـمـادى الاخره سال ششم : رسول خدا(ص ) ((زيدبن حارثه )) را به
فرماندهى 15 مرداز صحابه بر سـر ((بـنـى ثـعـلـبـه ))فـرستاد و
((زيد)) تا ((طرف )) كه آبى است نزديك ((مراض ))نرسيده به ((نـخيل
)) در 36 ميلى مدينه پيش رفت و شتران و گوسفندانى غنيمت گرفت ,اما
چون اعراب گريخته بودند, بى آن كه جنگى روى دهد, پس از چهار شب به
مدينه بازگشت و 20 شتر غنيمت آورد.
سريه ((زيدبن حارثه )) به
((حسمى )) بر سر جذام
جـمـادى الاخره سال ششم : دحية بن خليفه كلبى از نزد قيصر روم
بازمى گشت , چون به سرزمين ((جـذام )) رسيد, ((هنيدبن عوص )) و
پسرش (از قبيله جذام ) بر وى تاختند وكالايى را كه همراه داشـت بـه
غـارت بـردند, اما چند نفر از ((بنى ضبيب )) كه قبلا اسلام آورده
بود بر هنيد و پسرش حـمـلـه بـردند و كالاى به غارت رفته را از
ايشان گرفته و به ((دحيه )) تسليم كردند, ((دحيه )) هنگامى كه به
مدينه رسيد ماجرا را به رسول خدا گزارش داد.
رسـول خـدا (ص ) ((زيـدبـن حـارثـه )) را با 500 نفر به ((جذام ))
فرستاد, چون به سرزمين جذام رسيدند بر آنان حمله بردند, هنيد و
پسرش را كشتند و 100 زن و كودك را اسير كردند و 1000 شتر و 5000
هزار گوسفند به غنيمت گرفتند.
((رفـاعـة بن زيدجذامى )) چون وضع را چنين ديد با چند نفر از قبيله
خويش نزد رسول خدا(ص ) رفتند و نامه اى را كه رسول خدا در موقعى كه
((رفاعه )) نزد وى آمده و اسلام آورده بود و براى او و قـومـش
نـوشـته بود تقديم داشت و گفت : اين همان نامه اى است كه پيش از
اين نوشته شده و اكنون نقض شده است .
رسـول خـدا, ((عـلى ))(ع ) را فرمود تا رهسپار آن سرزمين شود و
زنان و كودكان واموالشان را به ايشان پس دهد ((على )) خو را به
((زيد)) و سريه رسانيد و هر چه در دست ايشان بود پس گرفت و به
صاحبانش مسترد داشت .
سريه اول ((زيدبن حارثه ))
به وادى القرى
رجـب سـال ششم : رسول خدا(ص ), ((زيدبن حارثه )) را به فرماندهى
سريه اى بر سر((بنى فزاره )) كه در ((وادى القرى )) عليه مسلمين
فراهم شده بودند فرستاد كار اين سريه با((بنى فزاره )) به زد و
خـورد كـشيد و كسانى از اصحاب زيد به شهادت رسيدند و خود او ازميان
كشته ها جان بدر برد در اين سريه بود كه ((وردبن عمروبن مداش ))
((223)) به شهادت رسيد
((224)).
سريه ((زيدبن حارثه )) به
مدين
تاريخ سريه دقيق روشن نيست : رسول خدا(ص ), ((زيدبن حارثه )) را به
((مدين ))فرستاد, ((زيد)) اسيرانى از مردم ساحل نشين ((مينا)) به
مدينه آورد, چون اسيران فروخته شدند و ميان مادران و فرزندانشان
تفرقه افتاد, رسول خدا ديد كه آنها بر اثر اين تفرقه گريه مى كنند
پس دستور داد كه مادران و فرزندانشان را جز با هم نفروشند.
سريه ((عبدالرحمان بن عوف ))
به دومة الجندل
شـعـبان سال ششم : رسول خدا(ص ) ((عبدالرحمن بن عوف )) را با سريه
اى به ((دومة الجندل )) بر سر ((بنى كلب )) فرستاد و به او فرمود:
((اى پسر ((عوف )): ((لوا را بگيرو همه در راه خدا رهسپار جـهـاد
شويد, با هر كس به خدا كافر شده بجنگيد, خيانت نكنيد, مكر نورزيد,
كسى را مثله نكنيد, كودكى را نكشيد, عهد خدا و رفتار پيامبرش
درميان شما همين است
((225)) )).
اضـافه فرمود: اگر دعوت تو را پذيرفتند, دختر سرورشان را به زنى
بگير((عبدالرحمان )) رهسپار شـد تـا بـه ((دومـة الـجـنـدل ))
رسـيـد و سـه روز آن جـا مـانـد و به اسلام دعوتشان كرد, پس
((اصـبـغ بـن عـمروكلبى )) (سرورشان كه مسيحى بود) اسلام آوردو
بسيارى از قبيله اش به دين اسـلام درآمـدنـد, پس ((عبدالرحمان ))
با ((تماضر)) دختر((اصبغ )) ازدواج كرد و او را به مدينه آورد.
سريه ((على بن ابى طالب ))(ع
) به فدك
شـعـبان سال ششم : رسول خدا(ص ) خبر يافت كه ((بنى سعدبن بكر))
فراهم گشته اندتا يهوديان خيبر را كمك دهند, پس ((على بن ابى طالب
)) را با صد مرد بر سر ايشان فرستاد, على رهسپار شد تا به ((همج ))
ـ آبگاهى ميان خيبر و فدك ـ رسيد
((226)) و چون جاى دشمن را شناختند بر آنان حـمـلـه بـردنـد و
پـانـصد شتر و دو هزار گوسفند غنيمت گرفتند وبنى سعد با خانواده
هايشان گـريـخـتـنـد على (ع ) خمس غنايم را جدا كرد و بقيه را ميان
اصحاب قسمت فرمود و بى آن كه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
غزوه بنى المصطلق
شـعـبـان سال ششم : رسول خدا(ص ) در روز دوشنبه دوم شعبان از مدينه
رهسپارجنگ با طايفه ((بـنـى الـمـصطلق )) از قبيله خزاعه شد
مسلمانان بى درنگ به راه افتادند وسى اسب هم با خود بـردنـد و عـده
اى هـم از منافقان در اين غزوه همراه شدند((بنى المصطلق )) از
خلفاى بنى مدلج بودند و بر سر چاهى به نام ((مريسيع ))
((227)) منزل داشتند.
((بـنـى المصطلق )) حارث بن ابى ضرار بود كه هر كه را توانست از
عرب به جنگ رسول خدا دعوت كرد وآنان هم دعوت او را پذيرفتند و چون
خبر يافتند كه رسول خدابه سوى ايشان رهسپار شده , سخت ترسان و
هراسان شدند.
رسـول خدا تا ((مريسيع )) پيش رفت , صفهاى جنگ آراسته شد و پس از
ساعتى تيراندازى , رسول خـدا دسـتـور حمله داد, حتى يك نفر از
افراد دشمن هم نتوانست فراركند, ده نفر كشته شدند و ديگران اسير
گشتند و از مسلمانان فقط يك نفر به نام ((هشام بن صبابه )) به
شهادت رسيد.
اسـيـران ((بـنـى الـمـصطلق )) دويست خانواده بودند و دو هزار شتر
و پنج هزارگوسفندشان به غنيمت گرفته شد.
نزاع مهاجر و انصار
هـنـوز رسـول خـدا بـر سـر آب ((مـريـسـيـع )) بـود كـه ((جـهـجـاه
بـن مـسـعـودغـفـارى )) بـا((سنان بن وبرجهنى )) بر سر آب زد و
خورد كردند, ((جهنى )) انصار را و ((جهجاه ))مهاجران را بـه كمك
خواست قبايل قريش و اوس و خزرج به كمك ايشان شتافتند وشمشيرها
كشيده شد اما بـه وسـاطت مردانى از مهاجر و انصار, سنان كه جهجاه
او را زده بود از حق خود صرف نظر كرد و نزاع از ميان برخاست .
نفاق عبداللّه بن ابى
((عـبـداللّه بـن ا بـى )) از پـيـشامد نزاع ((جهجاه )) و ((سنان
)) و مخصوصا از اين كه ((جهجاه )), ((سـنـان )) را زده بـود, خـشـم
گـرفـت و در حـضـور جـمـعـى از مردان قبيله خود, ازجمله : ((زيدبن
ارقم )) كه جوانى نورس بود, گفت : آيا كار به جايى كشيده است كه
اينان در سرزمين ما و در شـهـر ما بر ما برترى جويند و در مقابل ما
ايستادگى كنند؟ اين كارى است كه خودمان بر سر خود آورده ايم , به
خدا قسم كه : مثل ما و اين مهاجران قريش همان است كه گفته اند سمن
كلبك ياكلك ((سگت را فربه كن تا تورا بخورد)).
به خدا قسم كه اگر به مدينه بازگرديم اين مهاجران زبون و بيچاره را
بيرون مى كنيم و به مردان قـبـيله خويش گفت : شما بوديد كه اينان
را در شهر و خانه هاى خود جاى داديدو هر چه داشتيد مـيـان خـود و
ايـشـان قـسـمت كرديد, اگر مال خود را از ايشان دريغ مى داشتيد,
به جاى ديگر مى رفتند.
((زيدبن ارقم )) گفتار نفاق آميز ((عبداللّه )) را به رسول خدا
گزارش داد, ((عمر)) كه در آنجا بود گـفـت : ((عـبـادبن بشر)) را
بفرما تا عبداللّه را بكشد رسول خدا گفت : چگونه دستورى دهم كه
مـردم بـگـويـنـد: مـحـمـد اصـحـاب خود را مى كشد؟! پس نابهنگام
دستورحركت صادر فرمود ((اسـيدبن حضير)) گفت : چرا در اين ساعت
نامناسب به راه افتاده اى ؟ گفت : مگر نشنيده ايد كه ((عـبـداللّه
)) گـفـتـه اسـت كـه هر گاه به مدينه بازگردد,((انصار)), بيچارگان
مدينه يعنى مهاجران را بيرون خواهند كرد ((اسيد)) گفت : به خداقسم
, اگر بخواهى مى توانى ((عبداللّه )) را از مدينه بيرون كنى , چرا
كه بيچاره و ذليل خوداوست , سپس گفت : بهتر است با وى مدارا كنى .
از سـوى ديگر, چون ((عبداللّه )) از گزارش ((زيدبن ارقم )) خبر
يافت نزد رسول خدارفت و قسم خـورد كـه چـنـان سـخنانى نگفته است و
چون در ميان قبيله خود محترم بود,مردان انصار از او طـرفدارى و
حمايت كردند و گفتند: شايد اين پسرـيعنى : زيدبن ارقم ـاشتباه كرده
و در نقل آن گرفتار خبط و خطا شده است .
رسـول خـدابـه مـنـظور آن كه مردم را مشغول كند و ديگر در قصه
((عبداللّه بن ابى ))چون و چرا نكنند, آن روز را تا شب و آن شب را
تا بامداد و فرداى آن روز را نيز به حركت ادامه داد و راه مدينه
پيش گرفت .
تفاوت پسر با پدر
((عـبـداللّه بن عبداللّه بن ابى )) نزد رسول خدا آمد و گفت :
شنيده ام كه مى خواهى كه پدرم را به كـيفر آنچه گفته است بكشى اگر
اين كار شدنى است , مرا بفرما تا خود او رابكشم و سرش را نزد تـو
آورم , به خدا قسم قبيله خزرج مى دانند كه در ميان آن قبيله ,مردى
نيكوكارتر ازمن نسبت به پـدرش نـبـوده اسـت , اما مى ترسم كه ديگرى
را ماموركشتن وى فرمايى و نتوانم كشنده پدرم را ببينم كه در ميان
مردم راه مى رود و او را بكشم و در نتيجه مردى با ايمان را به جاى
كافرى كشته باشم و به كيفر اين گناه به دوزخ روم .
رسـول خـدا گـفـت : نـه بـا وى مـدارا مـى كـنـيـم و با او به نيكى
رفتار خواهيم كرد و سپس به ((عـمـربن خطاب )) كه پيشنهاد كشتن اورا
داده بود, فرمود: مى بينى ((عمر))؟ به خدا قسم اگر آن روز كـه گفتى
: او را بكش , او را مى كشتم , كسانى به خاطر او آزرده خاطر و
رنجيده مى شدند ولى اگر امروز دستور دهم همانان او را مى كشند.
سوره منافقون يا فرج زيدبن
ارقم
پس از آن كه ((عبداللّه بن ا بى )) گفتار نارواى خود راانكار كرد و
بر دروغ گفتن ((زيدبن ارقم )) اصـرار ورزيـد و او را بـه عـذر آن
كه كودك است , به خطا و اشتباه منسوب ساخت , كار زيد بسيار دشـوار
شـد و بـه مـلامـت ايـن و آن گرفتار آمد, اما خداى متعال راضى نشد
كه به خاطر مردى دروغگو و منافق , كودكى امين و راستگو مورد ملامت
وسرزنش مردم قرار گيرد و نزد رسول خدا سرافكنده باشد, لذا سوره
منافقون را نازل فرمود
((228)).
داستان مقيس بن صبابه
((مـقيس بن صبابه )) برادر ((هشام بن صبابه )) از مكه به مدينه آمد
و اظهار اسلام كرد وگفت : اى رسـول خـدا آمـده ام تـا ديه برادرم
((هشام )) را كه در جنگ ((بنى مصطلق )) به خطاكشته شده مـطـالـبـه
كنم رسول خدا فرمود تا ديه برادرش هشام را به او دادند ((مقيس
))مدت كوتاهى در مـديـنـه مـاند و سپس بر كشنده برادرش حمله برد و
او را كشت و از اسلام هم برگشت و به مكه گـريـخت او در اين باب
اشعارى گفت و به اين كه هم ديه برادرش راگرفته و هم كشنده اش را
كشته افتخار كرد
((229)).
ام المؤمنين جويريه
چـون رسـول خـدا(ص ), اسـيـران ((بـنـى الـمـصـطـلـق )) را قـسـمـت
كـرد, ((جـويـريـه )) دخـتـر((حـارث بـن ابـى ضـرار)) (سـرور بنى
المصطلق ) در سهم ((ثابت بن قيس )) افتاد و با وى قرارگذاشت مبلغى
بدهد و آزاد شود.
((جـويريه )) به منظور تقاضاى كمك در پرداخت آن مبلغ نزد رسول خدا
آمد وگفت : آمده ام كه مـرا در پـرداخـت آن مبلغ كمك كنى رسول خدا
گفت : ميل دارى كارى بهتر از اين انجام دهم ؟ گفت : چه كارى :
فرمود: پولى را كه بدهكارى مى پردازم و آنگاه با تو ازدواج مى كنم
, گفت : بسيار خوب
((230)).
چـون خـبـر ازدواج رسـول خـدابـا ((جـويـريـه )) در مـيـان اصحاب
انتشار يافت , مردم به خاطر خـويشاوندى ((بنى المصطلق )) با رسول
خدا اسيران خود را آزاد كردند و از بركت اين ازدواج صد خانواده از
((بنى المصطلق )) آزاد شدند.
اسلام آوردن حارث
چـون رسـول خـدا از غـزوه ((بنى مصطلق )) برمى گشت , در ((ذات
الجيش )), ((جويريه ))را كه هـمـراه وى بـود بـه مـردى از انـصـار
سـپـرد تـا او را نـگـهـدارى كـنـد و چـون بـه مـديـنـه رسـيدحارث
بن ابى ضرار (پدر جويريه ) براى بازخريد دخترش رهسپار مدينه شد و
در((عقيق )) به شـتـرانى كه براى فديه به مدينه مى آورد نگريست و
به دو شتر علاقه مند شد وآن دو را در يكى از دره هـاى عـقيق پنهان
ساخت و سپس به مدينه نزد رسول خدا آمد وگفت : اى محمد! دخترم را
اسـيـر گـرفته ايد و اكنون سر بهاى او را آورده ام رسول خداگفت :
آن دو شترى كه در فلان دره عـقيق پنهان كرده اى كجاست ؟ ((حارث ))
گفت :اشهد ان لا اله الا اللّه و انك محمد رسول اللّه به خـدا
قـسـم كه كسى جز خدا از اين امراطلاع نداشت ((حارث )) و دو پسرش كه
همراه او بودند و مـردمـى از قـبيله اش به دين اسلام درآمدند و آن
دو شتر را هم به رسول خدا تسليم كرد و دختر خود را تحويل گرفت
,دختر هم اسلام آورد, سپس رسول خدا از پدرش خواستگارى كرد و پدرش
او را با چهارصد درهم كابين به رسول خدا تزويج كرد.
وليد فاسق
پـس از آن كـه ((بـنـى مـصطلق )) اسلام آوردند, رسول خدا (ص ),
((وليدبن عقبه )) را نزدايشان فـرسـتاد و چون شنيدند كه وليد به
طرف ايشان مى آيد سوار شدند و به استقبال وى شتافتند, اما ولـيـد
از ايـشـان تـرسيد و برگشت و به رسول خدا گفت : آنها مى خواستند
مرابكشند و از دادن زكـات هـم امـتـنـاع ورزيدند رسول خدا تصميم
گرفت به جنگ ايشان برود, در اين ميان ((وفد بـنى مصطلق )) رسيدند و
گفتند: اى رسول خدا! ما شنيديم كه فرستاده ات نزد ما مى آيد, بيرون
آمديم كه او را احترام كنيم و زكاتى را كه نزد ماست به وى تسليم
داريم , اما او به سرعت بازگشت و بـعـد خـبر يافتيم كه گفته است :
ما براى جنگ با او بيرون آمده ايم , به خدا قسم كه ما را چنين نظرى
نبوده است .
عايشه در غزوه بنى المصطلق
هر گاه رسول خدا(ص ) مى خواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مى زد و
هركدام قرعه به نامش اصـابـت مى كرد او را با خود همراه مى برد, در
غزوه بنى مصطلق نيز قرعه به نام ((عايشه )) اصابت كرد و او را با
خود همراه برد, در اين گونه سفرها زنان را در ميان كجاوه بر پشت
شتر مى نشاندند, سـپـس مـهار شتر را مى گرفتند و به راه مى افتادند
درمراجعت از غزوه بنى مصطلق , رسول خدا نزديك مدينه رسيد و در
منزلى فرود آمد وپاسى از شب را گذراند, سپس بانگ رحيل داده شد و
مردم به راه افتادند.
عـايـشه مى گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم وبى آن كه توجه كنم
گردنبندم گسيخته , به اردوگـاه بـازگـشتم , زمانى به فكر آن افتادم
كه مردم در حال رفتن بودند, پس به همان جا كه رفته بودم بازگشتم و
آن را يافتم مردانى كه شترم را سرپرستى مى كردند به گمان اين كه من
در كـجـاوه نشسته ام به راه افتادند و من هنگامى كه به اردوگاه
رسيدم همه رفته بودند, ناگزير در آن جا ماندم و يقين داشتم كه در
جستجوى من برخواهندگشت .
عايشه مى گويد: به خدا قسم در همان حالى كه دراز كشيده بودم
((صفوان بن معطل سلمى )) كه بـراى كـارى از هـمراهى از لشكر
بازمانده بود بر من گذر كرد, چون مرا ديدشناخت و در شگفت ماند, گفت
: خداى تو را رحمت كند,چرا عقب مانده اى ؟ پاسخ ندادم , سپس شترى
را نزديك آورد و گـفـت :سوارشو, سوار شدم , مهار شتر راگرفت
وباشتاب در جستجوى اردو به راه افتاد, اما به آنـهـا نـرسـيـديـم ,
تـا بامداد كه اردو در منزل ديگرفرود آمد و ما هم به همان وضعى كه
داشتيم رسيديم , دروغگويان زبان به بهتان گشودند و اردوى اسلام
متشنج شد, اما من به خدا قسم بيخبر بـودم و چون به مدينه رسيديم ,
سخت بيمار شدم و باآن كه رسول خدا و پدر و مادرم از بهتانى كه زده
بودند, باخبر بودند به من چيزى نمى گفتند, اما فهميدم كه رسول
خدانسبت به من لطف و مـحـبـت سـابق را ندارد و در اين بيمارى
عنايتى نشان نمى دهد, پس به خانه مادرم رفتم و پس ازبـيـست روز
بهبود يافتم و بكلى از ماجرا بيخبر بودم تا اين كه شبى با((ام مسطح
))براى حاجتى بيرون آمدم , او گفت : اى دختر ابى بكر! مگر خبر
ندارى ؟ گفتم چه خبر؟ پس قصه بهتان را براى من بيان داشت .
عـايـشه مى گويد:به خدا قسم , ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه
داشتم بروم وبازگشتم , چنان مـى گـريستم كه مى خواست جگرم بشكافد,
پس رسول خدا نزد من آمد وگفت : اى عايشه ! تو را بـشـارت بـاد كـه
خدا بيگناهى تو را نازل كرد, گفتم : خدا راشكر
((231)) آنگاه رسول خدا بيرون رفـت و بـراى مردم خطبه خواند و
آيات نازل شده
((232)) را بر آنان تلاوت فرمود و سپس دستور داد تا ((مسطح ))
و ((حسان بن ثابت )) و((حمنه )) دختر جحش را كه صريحا بهتان زده
بودند, حد زدند.
سريه ((زيدبن حارثه )) به
وادى القرى بر سر ام قرفه
رمضان سال ششم : پس از آن كه ((زيدبن حارثه )) از سريه ماه رجب (يا
سفربازرگانى ) وارد مدينه شـد و در آن سـريـه در ميان كشتگان جان
به سلامت برده و فقطزخمى شده بود, قسم خورد كه شـسـتشو نكند و روغن
نمالد تا بر سر ((بنى فزاره )) رود و باآنان بجنگد, چون زخمهاى وى
بهبود يـافـت , رسول خدا او را با سپاهى بر سر((بنى فزاره ))
فرستاد و او در ((وادى القرى )) بر آنان حمله بـرد, چـند نفر را
بكشت و((ام قرفه )) را كه پيرزنى فرتوت بود با دخترش و عبداللّه بن
مسعده اسير گـرفتند و ((قيس بن مسحر)) به دستور ((زيدبن حارثه )),
((ام قرفه )) را به وضع فجيعى كشت و دخـتـر او را بـاعبداللّه بن
مسعده به مدينه آوردند ((زيد بن حارثه )) پس از بازگشت به مدينه ,
در خانه رسول خدا را كوبيد و رسول خدا به استقبال وى رفت و او را
در آغوش كشيد و بوسيد.
سريه ((عبداللّه بن عتيك ))
بر سر ابورافع يهودى
رمـضـان سـال شـشم : هرگاه قبيله اوس در طريق نصرت رسول خدا
افتخارى كسب مى كردند, خـزرجـيـهـا نيز در پى كسب چنان افتخارى
برمى آمدند و چون خزرجيها ديدندكه قبيله اوس با كشتن كعب بن اشرف
يهودى ـ دشمن سرسخت رسول خداـ سرافرازشده اند, در مقام آن برآمدند
تا دشـمـنى از دشمنان رسول خدا را كه در دشمنى در رديف ابن اشرف
باشد, بكشند و پس از شور و مـذاكـره رايشان بر كشتن ابورافع سلا م
بن ربيع قرارگرفت پس از كسب اجازه از رسول خدا پنج نـفـر از
خزرجيان : ((عبداللّه بن عتيك )),((مسعودبن سنان )), ((عبداللّه بن
ا نيس )), ((ابوقتاده )) و ((خـزاعـى بن اسود)) بدين منظوررهسپار
خيبر شدند رسول خدا((عبداللّه بن عتيك )) را بر ايشان امـيـر قـرار
داد و آنان رافرمود كه زن يا كودكى را نكشند ((عبداللّه )) و
همراهان وى داخل خيبر شـدنـد و شـبـانـه به خانه ((ابورافع ))
رفتند و او را در بسترش كشتند پس از بازگشت به مدينه , كـشتن
ابورافع را به رسول خدا گزارش دادند رسول خدا گفت : پيروز باد اين
روى ها, و چون هر كـدام مـدعـى كـشـتـن او بـودنـد, رسـول خـدا
گـفـت : شمشيرهاى خود را بياوريد و چون به شـمـشـيـرهانظر كرد, به
شمشير ((عبداللّه بن ا نيس )) اشاره فرمود و گفت : همين شمشير او
را كشته است , چه اثر غذا بر آن ديده مى شود ((حسان بن ثابت ))
درباره كشته شدن كعب بن اشرف (به دست اوس ) و ابورافع (به دست
خزرجيان ) اشعارى گفته است
((233)).
سريه اول ((عبداللّه بن
رواحه )) به خيبر
رمـضـان سـال شـشـم : پـس از كـشـتـه شـدن ((ابـورافـع يـهـودى )),
يـهـوديان خيبر ((اسير بـن زارم ))
((234)) را بـرگـزيدند و او ميان قبايل غطفان و غيره به راه
افتاد و آنان را براى جنگ بارسول خدا فراهم مى ساخت , چون رسول خدا
از كار وى با خبر شد, ((عبداللّه بن رواحه ))را با سه نـفـر بـراى
تـحـقيق در ماه رمضان بيرون فرستاد, ((عبداللّه )) پس از تحقيق
وبررسى , به مدينه بازگشت و نتيجه تحقيقات خود را گزارش داد.
سريه دوم ((عبداللّه بن
رواحه )) به خيبر بر سر يسيربن رزام
شـوال سـال ششم : پس از آن كه ((عبداللّه بن رواحه )) از خيبر
بازگشت و نتيجه تحقيقات خود را دربـاره ((يـسـيـربـن رزام )) گزارش
داد, رسول خدا مردم را براى دفع وى فراخواند و سى نفر از جمله :
عبداللّه بن ا نيس براى اين كار داوطلب شدند, پس ((عبداللّه بن
رواحه )) را بر آنان امارت داد تـا نـزد يسير رفتند و با او سخن
گفتند و به او نويددادند كه اگر نزد رسول خدا آيى تو را رياست خيبر
دهد و با تو نيكى كند يسير درپيشنهاد ايشان طمع كرد و با سى نفر
يهودى همراه مسلمانان رهـسـپـار مـديـنه شد, اما در((قرقره ثبار))
((235)) پشيمان شد و دوبار دست به طرف شمشير ((عـبداللّه بن ا
نيس )) برد و هردو نوبت ((عبداللّه )) با فطانت دريافت و كنار كشيد
و چون فرصتى بـه دسـت آورد باشمشير خود بر يسير حمله برد و پاى او
را از بالاى ران قطع كرد تا از بالاى شتر درافتادامايسير با چوبى
كه در دست داشت سر ((عبداللّه )) را مجروح ساخت .
در ايـن مـوقـع اصـحاب سريه بر يهوديان حمله بردند و همه را جز يك
نفر كه گريخت , كشتند و كـسـى از مـسـلـمـانـان كشته نشد, سپس نزد
رسول خدا بازآمدند و پيش آمدرا گزارش دادند, رسول خدا گفت : خداست
كه شما را از دست ستمكاران نجات بخشيد.
سريه ((كرزبن جابرفهرى )) به
ذى الجدر
شوال سال ششم : رسول خدا(ص ) غلامى به نام ((يسار)) داشت , او را
مامورسرپرستى شتران ماده شيرده خود كرده بود كه در ناحيه ((جما))
((236)) مى چريدند هشت نفراز قبيله ((بجيله )) كه به مـدينه
آمده و اسلام آورده بودند, رنجور و بيمار شدند, بدين جهت رسول
خدا(ص ) آنان را فرمود بـه چـراگـاه شتران روند تا با نوشيدن شير
شتر بهبوديابند, آنها به چراگاه رفتند و پس از مدتى تندرست و فربه
شدند, آنگاه بر ((يسار)) شبان رسول خدا تاختند و او را سر بريدند و
پس از كشتن او, پـانـزده شتر شيرده پيامبر رابردندرسول خدا(ص ),
((كرزبن جابر)) را با بيست سوار در تعقيب آنـان فرستاد ((كرز))
واصحاب وى دشمن را اسير كردند و شتران پيامبر را جز يك شتر كه كشته
بودند, پس گرفتند وبه مدينه آوردند.
رسـول خـدا فرمود تا دست و پاى ايشان را بريدند و چشمشان را كور
كردند و همان جا به دارشان زدند و چنان كه روايت كرده اند آيه هاى
33 ـ 34 سوره مائده در اين باره نازل شده اسست .
غزوه حديبيه و بيعت رضوان
ذى قعده سال ششم : رسول خدا(ص ) به قصد عمره بى آن كه جنگى در نظر
داشته باشد آهنگ مكه كـرد و چـون بـيم داشت كه قريش با وى بجنگند
يا از ورود او به مكه جلوگيرى كنند با مهاجر و انـصـار, ازمـدينه
رهسپار شد و در ((ذى الحليفه )) محرم شد تامردم بدانند كه فكر جنگى
در كار نـيست شماره مسلمانان هزار و چهارصد يا هزار وپانصد يا
هفتصد نفر بوده است
((237)) و شتران قـربانى , هفتاد شتر (براى هر ده نفر يك شتر)
وطليعه مسلمانان ((عبادبن بشر)) بود كه با بيست سوار پيش فرستاده
شد.
مـشـركـيـن قـريش از حركت رسول خدا به قصد مكه با خبر شدند و تصميم
گرفتند كه از ورود مسلمانان جلوگيرى كنند و در ((بلدح )) اردو زدند
و دويست سوار به فرماندهى ((خالدبن وليد)) (يا عكرمة بن ابى جهل )
پيش فرستادند.
((بشر يا بسربن سفيان )) از مكه خبر آورد و گفت : اى رسول خدا!
قريش از مكه بيرون آمده ا ند تا از ورود شما به مكه جلوگيرى كنند!
رسول خدا گفت : مگر قريش چه گمان مى كنند, به خدا قسم كه پيوسته در
راه آنچه خدا مرا بدان مبعوث كرده است جهادخواهم كرد, سپس دستور
فرمود تا از غـيـر آن راهـى كـه قريش بيرون آمده اند, رهسپارشوند
چون شب شد به اصحاب خود گفت : به سمت راست حركت كنيد تا از طرف
پايين مكه به ((حديبيه )) برسيد مسلمانان از همين راه پيش رفتند,
چون سواران قريش ,گرد و غبار سپاه اسلامى را ديدند و دانستند كه
مسلمانان راه خود را تـغـيـيـر داده انـد,بـيـدرنـگ نـزد قريش
تاختند, رسول خدا با اصحاب همچنان پيش مى رفت تا به ((ثنية
المرار)) نزديك حديبيه رسيد و در همين جا بود كه شتر پيامبر زانو
به زمين زد.
سفراى قريش
پـس از آن كـه رسـول خـدا بـا اصحاب خويش در سرزمين حديبيه فرود
آمد, قريش ,فردى به نام ((بـديـل بن ورقاخزاعى )) را با مردانى از
خزاعه به نمايندگى خود به نزدرسول خدا فرستادند كه سـؤال كـنند به
چه منظور آمده است ؟ وقتى كه اين سؤال را كردند,رسول خدا فرمود: كه
منظور وى جنگ نيست و فقط براى زيارت خانه كعبه است رجال خزاعه
بازگشتند و گفتند: اى گروه قريش ! شما در مخالفت محمد شتاب مى
ورزيد,محمد براى جنگ نيامده است و هيچ منظورى جز زيـارت كـعـبـه
ندارد, اما قريش به رجال خزاعه كه خيرخواه رسول خدا بودند, بدگمان
شدند و ((مـكرزبن حفص )) را نزد رسول خدا فرستادند و رسول خدا آنچه
به ((بديل )) گفته بود به او نيز گفت , او هم نزد قريش بازگشت و
گفته هاى رسول خدا را بازگفت .
سومين سفيرى كه قريش نزد رسول خدا فرستاد ((حليس بن علقمه )) بود
كه در آن تاريخ سرورى احـابـيش را داشت , چون رسول خدا او را ديد,
گفت : اين مرد از قبيله اى است خداپرست , شتران قربانى را پيش او
رها كنيد تا آنها را ببيند, همين كه ((حليس ))شتران نشاندار قربانى
را نگريست , در نـظـر وى بـزرگ آمد و ديگر با رسول خدا ملاقات نكرد
و نزد قريش بازگشت و آنچه ديده بود گزارش داد, اما قريش به گفتار
او اعتنانكردند و ((حليس )) به خشم آمد و گفت : به خدايى كه جـان
حـلـيـس در دسـت اوسـت : يـامـحـمد را در زيارت وى آزاد گذاريد يا
من ((احابيش )) را همداستان عليه شما حركت مى دهم .
چـهارمين سفير قريش ((عروة بن مسعودثقفى )) بود كه قريش به او
بدگمان نبودند((عروه )) نزد رسـول خـدا آمد و پيش روى او نشست و
گفت : اكنون قريش خود را باسرسختى براى جنگ با تو آماده ساخته اند
و با خدا عهد كرده اند كه هرگز با زور به شهرشان در نيايى , به خدا
قسم : فرداست كه اين ياران و همراهان تو, تو را تنها گذارند واز
پيرامون تو پراكنده گردند.
رسول خدا(ص ) جوابى در حدود همان چه به ديگر سفيران قريش داده بود,
به ((عروه )) داد و او را با خبر ساخت كه براى جنگ نيامده است .
((عروه )) كه از شيفتگى اصحاب و از جان گذشتگى آنان نسبت به رسول
خدا به شگفت آمده بود, نـزد قـريـش بازگشت و گفت : اى گروه قريش !
من به دربار خسرو ايران و قيصر روم و امپراتور حـبـشـه رفـتـه ام ,
امـا بـه خدا قسم , پادشاهى را در ميان رعيتش چون محمد در ميان
اصحابش نـديـده ام , مـردمـى را ديـدم كه هرگز دست از يارى او
برنمى دارند,اكنون ببينيد صلاح شما در چيست .
سفيران رسول خدا(ص )
خـراش بـن اميه خزاعى : رسول خدا(ص ), ((خراش بن اميه )) را به مكه
نزد قريش فرستاد و او را بر شتر خود كه ((ثعلب )) نام داشت سوار
كرد تا اشراف قريش را از مقصدرسول خدا باخبر سازد آنان شتر رسول
خدا را كشتند و در مقام كشتن خراش نيز برآمدند,اما ((احابيش )) از
وى دفاع كردند و او را از چنگال قريش رها ساختند تا نزد رسول
خدابازگشت .
عثمان بن عفان :
رسول خدا(ص ) ابتدا خواست ((عمربن خطاب )) را براى تبليغ مقصدخود
به مكه نـزد قـريـش روانـه سـازد, ولـى او از خصومت ديرينه قريش
نسبت به خودبيمناك بود به همين مـنـاسـبت از رفتن عذر خواست و گفت
: عثمان را بفرست , چه وى درمكه از من نيرومندتر است رسـول خدا(ص )
عثمان را نزد ابوسفيان و اشراف قريش روانه ساخت تا آنان را خبر دهد
كه رسول خـدا تـنـها به منظور زيارت خانه آمده است ((عثمان )) نزد
ابوسفيان و اشراف قريش رسيد و پيام رسـول خدا را ابلاغ كرد, آنان
به او گفتند: اگر مى خواهى طواف خانه را انجام دهى مانعى ندارد گفت
: تا رسول خداطواف نكند من طواف نخواهم كرد.
بيعت رضوان
بيعت رضوان
((238)).
قريش ((عثمان )) را نزد خود نگه داشتند و در ميان مسلمانان انتشار
يافت كه او راكشته اند و پس از انـتـشار اين خبر به روايت ابن
اسحاق : رسول خدا گفت : از اين جانمى رويم تا با قريش بجنگيم سـپـس
اصـحاب را براى بيعت فراخواند, اين بيعت در زيردرختى به انجام رسيد
و كسى از بيعت تـخـلف نورزيد, مگر ((جدبن قيس )) كه جابرمى گفت :
به خدا قسم , به ياد دارم كه وى زير شكم شتر خزيده بود و خود را از
مردم پنهان مى داشت .
آخرين سفير قريش
در جـريان بيعت رضوان بود كه قريش ((سهيل بن عمرو)) را نزد رسول
خدا(ص )فرستادند و به او گـفـتـند: نزد محمد برو و با وى قرار صلحى
منعقد ساز, اما قرارداد صلح مشروط بر آن باشد كه امـسـال بازگردد و
از ورود به مكه صرف نظر كند, چه ما به خداقسم هرگز تن نخواهيم داد
كه عرب بگويد: محمد به زور وارد مكه شد.
جريان صلح حديبيه .
((سـهـيـل بـن عـمـرو)) كه از سوى قريش نزد رسول خدا(ص ) آمده بود,
پس از گفت وشنودى قـرارداد صـلـح را مـنعقد ساخت , در اين هنگام
عمر از جاى برجست , ابتدا نزدابوبكر و سپس نزد رسـول خـدا رفـت و
گـفـت : اى رسول خدا! مگر پيامبر خدا نيستى ؟گفت : چرا, گفت : مگر
ما مـسـلمان نيستيم ؟ گفت : چرا, گفت : مگر اينان مشرك نيستند؟گفت
: چرا, گفت : پس چرادر راه دين خود تن بخوارى دهيم ؟ رسول خدا گفت
: من بنده خدا و پيامبر اويم , امر وى را مخالفت نخواهم كرد و او
هم هرگز مرا وانخواهدگذاشت .
صلحنامه .
رسـول خـدا(ص ), ((عـلى بن ابى طالب ))(ع ) را فراخواند و گفت :
بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم سـهـيـل بـن عـمـرو گـفت : اين را
نمى شناسم , بنويس : بسمك اللهم , رسول خداگفت : بنويس : بـسـمـك
الـلـهـم , پـس عـلى همچنان نوشت آنگاه رسول خدا گفت : بنويس :هذا
ما صالح عليه ((محمد)) رسول اللّه ((سهيل بن عمرو)).
سـهـيل بن عمرو گفت : اگر گواهى مى دادم كه پيامبر خدايى , با تو
جنگ نمى كردم ,نام خود و پـدرت را بنويس رسول خدا گفت : بنويس :
اين چيزى است كه محمدبن عبداللّه با سهيل بن عمرو بـر آن قرار صلح
منعقد ساخت , توافق كردند كه ده سال جنگ در ميان مردم موقوف باشد و
مردم در ايـن ده سـال در امـان باشند و دست از يكديگربدارند ( و
هركس از اصحاب محمد براى حج يا عـمره يا تجارت به مكه رود, جان
ومالش در امان باشد و هر كس از قريش در رفتن به مصر يا شام از
مدينه عبور كند جان ومالش در امان باشد)
((239)) و هر كس از قريش بدون اذن ولى خود نزد مـحـمـد بـرود
او رابـه ايـشـان بـازگرداند, و هركس از همراهان محمد نزد قريش رود
او را بدو بازنگردانند ـ دراين جا ((بنى بكر)) برخاستند و گفتند:
ما هم پيمان قريشيم .
ديـگـر آن كه امسال از نزد ما بازگردى و وارد مكه نشوى , در سال
آينده ما از مكه بيرون خواهيم رفـت تا با اصحاب خود به شهر درآيى و
سه روز در مكه اقامت كنى ,مشروط بر اين كه جز شمشير در نيام ,
سلاحى همراه نداشته باشيد
((240)).
على بن ابى طالب (ع ) نويسنده صلحنامه بود و مردانى از مسلمين و
مشركين بر آن گواه شدند كه ابن اسحاق اسامى آنان را نوشته است .
بازگشت رسول خدا و اصحاب به
مدينه و نزول سوره فتح
رسـول خـدا(ص ) از حـديبيه به طرف مدينه رهسپار شد و در ميان مكه و
مدينه ,سوره فتح نزول يـافـت خـداونـد درباره بيعت رضوان چنين گفته
است : ((كسانى كه با توبيعت مى كنند, جز آن نيست كه با خدا بيعت مى
كنند, دست خداست كه بالاى دست آنهاست , پس هركس پيمان شكنى كـند,
به زيان خود پيمان شكنى مى كند و هر كس كه به آنچه خدا بر وى عهد
گرفته است وفادار بماند خدا بزودى او را اجرى عظيم عنايت خواهد
كرد))
((241)).
دربـاره آن دسـتـه از اعراب كه از همراهى با وى تخلف ورزيدند, چنين
گفته است :((بزودى آن دسـتـه از اعـراب كـه بـا تـو همراهى نكردند,
به تو خواهند گفت كه اموال وخانواده هايمان ما را گرفتار ساخته است
))
((242)).
هـمـچنين آيات 15, 16, 18, 21, 24, 25 و 26 از سوره فتح در زمينه
مطلب موردبحث نزول يافته است .
در مدت دو سال بعد از ((حديبيه )) (يعنى : تا فتح مكه ) بيش از
تمام مدت گذشته اسلام , مردم به اسـلام گرويدند و دليل آن به گفته
ابن هشام , آن است كه در حديبيه به قول ((جابربن عبداللّه )) هزار
و چهار صد نفر به همراه رسول خدا بودند, اما در سال فتح مكه ,يعنى
: دو سال بعد, با ده هزار نفر رهسپار مكه شدند
((243)).
غدير خم
مـسـعـودى بـرخلاف مشهور مى نويسد: رسول خدا در بازگشت از ((حديبيه
)) در((غدير خم )) دربـاره عـلـى بـن ابـى طـالـب (ع ) گفت : ((من
كنت مولاه فعلى مولاه )) و اين امردر هيجدهم ذى الحجه روى داد و
غديرخم در ناحيه ((جحفه ))نزديك آبگاهى است كه به نام ((خرار))
معروف است و فرزندان على (ع ) و شيعيان وى اين روز را بزرگ مى
دارند
((244)).
داستان ابوبصير ثقفى
پـس از قرارداد صلح حديبيه , رسول خدا به مدينه بازگشت ,
((ابوبصير)) كه در مكه زندانى شده بود از حبس گريخت و به مدينه رفت
, بلافاصله ((ازهربن عبد)) و((اخنس بن شريق )) درباره وى بـه رسـول
خـدا نـامـه نـوشـتـنـد كه طبق قرارداد بايد او رابازگرداند, حامل
اين نامه مردى از ((بنى عامر)) همراه با يكى از موالى بود و چون
نامه راتقديم داشتند, رسول خدا براى اين كه پيمان شـكـنـى نـكـرده
باشد, ((ابوبصير)) را به بازگشتن سفارش كرد و فرمود: خداوند براى
تو و ديگر بيچارگان مسلمان فرجى وگشايشى عنايت خواهد فرمود
((ابوبصير)) با اين كه به رفتن رضايت نـداشـت , ولـى برحسب دستور
رسول خدا, همراه آن دو نفر رهسپار مكه شد تا به ((ذى الحليفه ))
رسـيد,آن جا با آن دو نفر در پاى ديوارى نشست و سپس به مرد عامرى
گفت : آيا شمشيرت نيك بـرنـده اسـت ؟ گـفـت : آرى , گـفت مى شود آن
را تماشا كنم ؟ گفت : مانعى نداردابوبصير آن را بـرگرفت و بيدرنگ
او راكشت مرد ديگر با شتاب نزد رسول خدارفت و گفت : ابوبصير, رفيق
مرا كـشـت , در هـمـين موقع ابوبصير در رسيد و گفت : اى رسول خدا!
شما به عهد و پيمان خود كه داشـتـيـد وفـا كرديد و مرا روانه
ساختيد, اما من خود تن ندادم كه از دين بازگردم يا مرا شكنجه
دهـنـد, رسـول خـدا گـفـت : ((واى بـرمـادرش
((245)) اگـر مـردانى مى داشت , جنگ به راه مى انداخت )).
((ابـوبـصـيـر)) از مدينه بيرون رفت و در ناحيه ((ذى المروه )) در
ساحل دريا, در همان راهى كه كـاروان قـريـش بـه شـام مـى رفتند, در
((عيص )) منزل گزيد و مسلمانانى كه در مكه بيچاره و گـرفـتـار
بـودند, از آن عبارتى كه رسول خدا درباره ((ابوبصير)) گفته بود,
خبريافتند (واى بر مادرش , اگر مردانى همراه مى داشت , جنگ به راه
مى انداخت ) لذا باشنيدن گفته رسول خدا از مـكـه مـى گـريـخـتـنـد
و نزد ((ابوبصير)) مى رفتند, تا اين كه نزديك به هفتاد نفر مسلمان
در ((عـيـص )) بـه ((ابـوبـصير)) پيوستند و كار را بر قريش تنگ
كردند وهر كه رااز قريش مى ديدند مـى كـشـتـنـد و هر كاروانى از آن
جا مى گذشت غارت مى كردندتا آنجا كه قريش به رسول خدا نوشتند و او
را سوگند دادند كه آنها را على رغم قراردادفى مابين در مدينه
بپذيرد رسول خدا آنان را پذيرفت و از ((عيص )) به مدينه منتقل كرد.
زنانى كه پس از قرارداد صلح
مهاجرت كردند
((ام كـلـثـوم )) دختر ((عقبة بن ابى معيط)) پس از قرارداد صلح به
مدينه مهاجرت كرد,برادرانش ((عماره )) و ((وليد)) در تعقيب وى به
مدينه آمدند و از رسول خدا خواستند تابه حكم قراردادى كه داشتند,
او را به ايشان باز دهد, اما رسول خدا به دستور مخصوصى كه درباره
اين زنان نازل شد از تسليم وى امتناع ورزيد
((246)).
اسلام عمروبن عاص و خالدبن
وليد وعثمان بن طلحه بعد از حديبيه
((عـمـروعـاص )) مـى گويد: مردانى از قريش را كه با من همعقيده
بودند فراهم ساختم و به آنان گـفـتم : به خدا قسم كار محمد به طور
شگفت انگيزى پيش مى رود, بياييد پيش نجاشى برويم و نـزد او
بـمـانـيم تا اگر بر قبيله ما پيروز شد همان جا باشيم و اگر قبيله
ماپيروز شدند, از طرف ايـشان جز نيكى نخواهيم ديد آنها نظر مرا
پذيرفتند, پس گفتم :مقدارى پوست به عنوان هديه با خـود ببريم ,
هديه را فراهم كرديم و چون بر نجاشى وارد شديم , ((عمروبن اميه ))
كه رسول خدا او را براى كار جعفر و همراهان وى فرستاده بود, رسيد,
پس از آن كه ((عمروبن اميه )) بيرون رفت به هـمراهان گفتم : كاش از
نجاشى مى خواستم كه او را به من تسليم مى كرد و گردنش را مى زدم
آنگاه به نجاشى گفتم :پادشاها! مردى را ديدم كه از دربار بيرون مى
رود او سفير مردى است كه با ما دشمن است , او را به من تسليم كن تا
به قتل برسانم , زيرا از اشراف ما كسانى را كشته است .
عـمـرو مـى گـويـد: نجاشى بشدت خشمگين شد و گفت : از من مى خواهى
تا سفيرمردى را كه هـمـان نـامـوس اكبرى كه بر موسى فرود آمد, بر
وى فرود مى آيد به تو تسليم كنم تا او را بكشى ؟ گـفتم : پادشاها
راستى اين طور است ؟ گفت واى بر تو, حرف مرابشنو و از او پيروى كن
, به خدا قـسـم او بر حق است و بر مخالفان پيروز گفتم : اكنون بيعت
مرا بر اسلام به جاى وى مى پذيرى ؟ گفت : آرى , پس دست خود را گشود
و با او بر اسلام بيعت كردم , بعد بيرون آمدم و آهنگ رسول خـدا
كـردم تا اسلام آورم , در اين ميان به ((خالدبن وليد)) برخوردم و
به او گفتم : كجا مى روى ؟ گـفـت : بـه خدا قسم , مى روم كه اسلام
آورم عمرو مى گويد: من و خالد وارد مدينه شديم و نزد رسـول خـدا
رسـيـديـم , ابـتـداخـالـد و سـپـس مـن اسـلام آورديـم ابـن
اسـحـاق مـى گويد: ((عثمان بن طلحه )) نيز همراه خالد وعمرو بود و
اسلام آورد.
دعوت پادشاهان مجاور به
اسلام
پـس از صـلـح دهـساله ((حديبيه )) رسول خدا را فرصتى به دست آمد كه
پادشاهان وزمامداران عـربـستان و كشورهاى مجاور را به سوى اسلام
دعوت كند و از اصحاب خودكسانى را به سفارت نـزد آنـان فـرستاد به
عرض رسول خدا رسيد كه پادشاهان نامه هاى مهر نشده را نمى خوانند,
پس فـرمـود تـا انـگـشترى كه نگين آن هم از نقره بود, ساخته شد
وروى نگين آن در سه سطر جمله ((محمدرسول اللّه )) را نقش كردند, به
طورى كه كلمه ((اللّه )) در بالا و كلمه ((رسول )) در وس ط و
كـلـمه ((محمد)) در سطر پايين قرار گرفته بود واز پايين به بالا
خوانده مى شد, آنگاه نامه هاى پادشاهان عربستان و كشورهاى مجاور
رابا آن مهر مى كردند.
ابـن اسـحـاق نام چند تن از سفراى رسول خدا و زمامدارانى را كه به
آنان نامه نوشته شده نام برده اسـت
((247)) اين نامه ها كه به گفته يعقوبى , دوازده نامه و به
تحقيق بعضى ازمعاصران بيست و شـش نـامـه بـوده اسـت در يـك سال
فرستاده نشده , بلكه از اواخر سال ششم تا وفات رسول خدا تدريجا
نگارش يافته و فرستاده شده است .
ابـن حـزم مـى نـويسد: پادشاهانى كه رسول خدا(ص ) آنان را به دين
اسلام دعوت كردهمه اسلام آوردند, بجز قيصر كه مى خواست اسلام آورد,
اما از روميان ترسيد و اسلام نياورد.
يعقوبى مى گويد: مضمون نامه هايى كه با سفيران خود به آنان نوشت ,
همان بود كه به خسرو ايران و قيصر روم نوشت
((248)).
مضمون نامه اى كه به قيصر
روم نوشته شده
((به نام خداى بخشاينده مهربان , از محمد پيامبر خدا به ((قيصر))
بزرگ روم سلام بركسى باد كه هدايت را پيروى كند, اكنون تو را به
سوى اسلام دعوت مى كنم , پس دين اسلام را بپذير و مسلمان شو تا
سلامت بمانى و خداى هم دوباراجرت دهد
((249)) )).
آنـگـاه رسول خدا آيه اى از قرآن را نوشت كه او را دستور مى دهد تا
اهل كتاب را به توحيد خالص و دورى از هرگونه شرك دعوت كند.
دحية بن خليفه كلبى , به دستور آن حضرت نامه را ابتدا در ((حمص ))
به حاكم بصرى رسانيد تا آن را بـه قيصر دهد, ولى به روايتى ((دحيه
)) خودش نامه را به قيصر رسانيد وهنگامى كه قيصر نامه را خـوانـد,
بـزرگان روم را از حقانيت رسول خدا آگاه ساخت وروميان را به قبول
اسلام تشويق كـرد, امـا با مخالفت شديد مردم روبرو شد و نامه اى
براى رسول خدا فرستاد كه ترجمه اش در اين حـدود است : ((نامه اى
است براى احمد, رسول خدا, همان كسى كه عيسى بدو بشارت داده است ,
از قيصر: شاه روم , هم نامه و هم فرستاده ات نزد من رسيد و براستى
گواهى مى دهم كه خدا تو را بـه رسـالت فرستاده , نام وذكر تو را در
انجيل كه به دست ماست مى بينيم , عيسى بن مريم ما را به رسيدن تو
بشارت داده است , من هم ملت روم را دعوت كردم تا به تو ايمان آورند
و مسلمان شوند, امـا زيـربـار نـرفـتـند و اسلام نياوردند با آن كه
اگر فرمان مرا برده بودند براى ايشان بهتر بود و اكنون دوست دارم و
آرزو مى كنم كه نزد تو خدمتگزار مى بودم و پاهاى تو را مى شستم )).
گستاخى برادرزاده قيصر
برادرزاده قيصر سخت به خشم آمد و نامه را از مترجم گرفت كه پاره
كند وبه عموى خود گفت : ايـن شـخـص نـام خود را پيش از نام تو
نوشته و تو را سرپرست روم خوانده است ! قيصر او را ديوانه خـطـاب
كرد و گفت : مى خواهى نامه مردى را كه ناموس اكبر بروى نازل مى شود
دور بيفكنم ؟ حـق هـمـين است كه نام خود را بر نام من مقدم بدارد و
من هم سرپرست روم بيش نيستم و خدا مالك من و اوست
((250)).
غوغاى عوام روم و شهادت اسقف
قـيـصـر پـس از گواهى به رسالت رسول اكرم (ص ) و اظهار بيم از مردم
عوام , دحيه رانزد اسقف بـزرگ فـرسـتاد تا نظر او را كه بيشتر مورد
احترام مردم بود بداند, اسقف به يگانگى خدا و رسالت خـاتـم انـبيا
شهادت داد و مردم روم را به اسلام دعوت كرد و درگيرودار غوغاى عوام
به شهادت رسيد و قيصر هم بيمناك از روميان , از قبول اسلام معذرت
خواست
((251)).
مشورت قيصر با دانشمندان
مسيحى
قـيـصـر بـه يكى از دانشمندان مسيحى نامه اى نوشت و مضمون نامه
رسول خدا را باوى درميان گـذاشـت , او در پاسخ نوشت كه : ((محمدبن
عبداللّه )) همان پيامبر موعودى است كه انتظار او را داشتيم , او
را تصديق كن و از وى پيروى نما
((252)).
كنجكاوى قيصر
قـيـصـر دسـتـور داد كه مردى از اهل حجاز را پيدا كنند تا درباره
محمد از او تحقيق كندو چون ابـوسـفـيان و جماعتى از قريش براى
تجارت به شام رفته بودند, آنان را به بيت المقدس نزد قيصر بردند و
در مجلس رسمى بر وى وارد كردند.
قـيـصـر, ابـوسفيان را كه نسبتش به رسول خدا از همه نزديكتر بود
پيش خواند ومجلس گفت و شـنـود خـود را بـا او آغـاز كـرد و
زمـيـنـه را طـورى فـراهم ساخت تا اگر دروغى گويد آشكار شـود
((253)) , آنـچـه قـيصر از ابوسفيان پرسش كرد به درستى پاسخ
داد و بافراستى كه داشت , گفت : از اين پرسش و پاسخها دانستم كه او
پيامبر خداست , ليكن گمان نمى برم كه در ميان شما باشد اگر آنچه
گفتى راست باشد, نزديك است كه جاى همين دو پاى مرا هم مالك شود.
مضمون نامه رسول خدا به خسرو
ايران
رسـول خـدا مـضمون نامه هايى كه با سفيران خود براى ديگر سران
نوشته است ,همان بوده كه به قـيـصـر روم نـوشت
((254)) , در آخر نامه ((خسرو ايران )) هم نوشته شد: ((اسلام
بياور تا سلامت بمانى , پس اگر امتناع ورزى گناه مجوس بر تو خواهد
بود)).
بـيـشـتر مورخان نوشته اند كه ((خسرو)) گفت : اين شخص كيست كه مرا
به دين خويش دعوت مى كند و نام خود را پيش از نام من مى نويسد؟ (به
قول بعضى نامه را پاره كرد) آنگاه مقدارى خاك بـراى رسـول خدا
فرستاد رسول خدا گفت : چنان كه نامه ام راپاره كرد, خداى پادشاهيش
را پاره كـناد و خاكى هم كه براى من فرستاده است نشان آن است كه
بزودى شما مسلمانان كشور وى را مالك مى شويد.
گستاخى خسرو پرويز
چـون رسـول خـدا خبر يافت كه ((خسرو)) نامه اش را پاره كرده است ,
گفت : خداياپادشاهيش را پاره پاره ساز و ((خسرو)) به ((باذان ))
عامل خود در يمن نوشت كه ازطرف خود دو مرد دلير نزد ايـن مـردى كه
در حجاز است بفرست تا خبر وى (يا خود اورا)
((255)) نزد من بياورند ((باذان )) قـهـرمـان خود را با مردى
ديگر فرستاد و همراه آن دو,نامه اى هم نوشت تا به مدينه آمدند و
نامه ((بـاذان )) را بـه رسول خدا(ص ) دادند رسول خدا لبخند زد و
آن دو را در حالى كه به لرزه افتاده بودند به اسلام دعوت كرد, سپس
گفت : فردا نزد من بياييد فردا كه آمدند به آن دو گفت : به امير
خود ((باذان )) بگوييد كه پروردگار من ديشب هفت ساعت از شب گذشته ,
شيرويه پسر خسرو را بر وى مسلطساخت و او را كشت .
فرستادگان ((باذان )) با اين خبر نزد وى رفتند و او خود و ديگر
ايرانى زادگانى كه دريمن بودند اسلام آوردند.
ابن اسحاق از قول زهرى روايت مى كند كه ((خسرو)) به ((باذان ))
نوشت : خبر يافته ام كه مردى از قـريـش درمـكه سربلند كرده و خود
را پيامبر مى پندارد, تو خود نزد وى رهسپار شو و او رابه توبه دعوت
كن , اگر توبه كرد چه بهتر و اگر نه سرش را براى من بفرست .
((باذان )) نامه خسرو را نزد رسول خدا(ص ) فرستاد رسول خدا در پاسخ
نوشت : خدامرا وعده داده اسـت كـه خسرو در فلان روز از فلان ماه
كشته مى شود چون نامه رسول خدابه ((باذان )) رسيد, تامل كرد تا
ببيند چه خبر مى رسد و با خود گفت : اگر پيامبر باشد آنچه گفته است
روى خواهد داد.
در هـمـان روزى كـه رسـول خدا خبر داده بود ((خسرو)) كشته شد و چون
خبر آن به ((باذان )) رسـيـد خـبـر اسـلام خـود و ديـگـر ايـرانى
زادگان يمن را نزد رسول خدا فرستاد,رسول خدابه فـرستادگان ((باذان
)) گفت : شما از ما اهل بيت هستيد و به ما ملحق خواهيدبود و از
همين جا بود كه رسول خدا گفت : سلمان از ما اهل بيت است
((256)).
نامه نجاشى (پادشاه حبشه )
نـخـسـتين سفيرى كه از مدينه بيرون رفت ((عمروبن اميه ضمرى )) بود
با دو نامه براى امپراتور حـبـشـه , يـكى در خصوص دعوت او به اسلام
كه نجاشى در كمال فروتنى شهادت بر زبان آورد و پاسخ نامه رسول خدا
را مبنى بر اجابت دعوت نگاشت
((257)).
در نـامـه ديـگـر, او را فـرمـوده بـود كـه ((ام حـبيبه )) دختر
((ابوسفيان بن حرب )) (همسرسابق عبيداللّه بن جحش ) را كه به حبشه
مهاجرت كرده بود براى وى تزويج كند و بعلاوه ,مسلمانانى كه
تـاكـنون در حبشه مانده اند به مدينه روانه سازد, اين دو كار را
نيز (با دادن چهار صد دينار كابين براى ام حبيبه ) انجام داد.
نامه مقوقس (پادشاه اسكندريه
)
((حـاطـب بـن ابـى بلتعه )) حامل نامه رسول خدا مبنى بر دعوت
((مقوقس )) به قبول اسلام بود و چون نامه را خواند, احترام كرد و
آن را به يكى از زنان خود سپرد, سپس به رسول خدا نامه اى بدين
مضمون نوشت : ((دانسته بودم كه پيامبرى باقى مانده است , اماگمان
مى كردم كه در شام ظاهر مـى شود, اكنون فرستاده ات را گرامى داشتم
و دو كنيزپرارزش و جامه اى و استرى براى سوارى خودت فرستادم )).
رسـول خـدا پيشكشى او را پذيرفت و دو كنيز را هم كه يكى ((ماريه ))
مادر ابراهيم است و ديگرى خواهرش ((شيرين )) و نيز استر سفيدى را
كه نامش ((دلدل )) بود برگرفت و فرمود: ((ناپاك , در گذشتن از
پادشاهيش بخل ورزيد با آن كه پادشاهى او را دوامى نيست )).
((حـاطـب )) مـى گويد: زمانى كه نزد او بودم به او گفتم : قريش و
يهود بيش از همه باپيامبر ما دشمنى كردند و مسيحيان از همه نزديكتر
بودند و چنان كه روزى موسى به آمدن عيسى بشارت داده است , روزى هم
عيسى به آمدن محمد(ص ) بشارت داده است و چنان كه تو يهود را به
پيروى از انـجـيل دعوت مى كنى , ما هم تو رابه پيروى از قرآن فرا
مى خوانيم , تو هم امروز بايد از پيامبر ما پـيـروى كنى , ما تو را
از پيروى ((عيسى )) نهى نمى كنيم , بلكه تو را بدان دعوت مى كنيم
گفت : مـن خود در كار اين پيامبر دقيق شده ام وبرهان نبوت او را
درست يافته ام , بعد از اين هم باز آن را بررسى خواهم كرد.
((حاطب )) مى گويد: در پنج روزى كه ميهمان شاه مصر بودم , از من
بخوبى پذيرايى مى كرد و مرا گرامى مى داشت .
نامه حارث بن ابى شمر غسانى
(پادشاه تخوم شام )
حـارث بـن ابـى شمر
((258)) ((شجاع بن وهب )) (يكى از شش سفير) مى گويد: ((حارث بن
شمر)) سـرگـرم فراهم ساختن وسايل پذيرايى قيصر روم بود, پس به حاجب
وى كه اهل روم بود خود را مـعـرفـى كـردم و او مـرا گرامى داشت و
از خصوصيات رسول خدا از من پرسش كرد و رقتى به اودست داد و گريست و
گفت : من صفات پيامبر شما را در انجيل يافته ام و به وى ايمان دارم
و او را تصديق مى كنم , اما بيم دارم كه ((حارث )) مرا بكشد.
شـجـاع مـى گـويد: روزى ((حارث )) مرا بار داد, نامه رسول خدا را
به وى دادم ,((حارث )) آن را خـوانـد و سپس دور انداخت و گفت :
كيست كه پادشاهى مرا از من بگيرد؟ من خود به جنگ وى مـى روم در
ايـن مـوقع قصه نامه و تصميم خود را به ((قيصر))گزارش داد, قيصر او
را از اين فكر مـنـصـرف ساخت , آنگاه مرا خواست و با صد مثقال طلا
روانه ام كرد و حاحب او هم با من همراهى كرد و گفت : سلام مرا به
رسول خدابرسان .
شـجـاع مـى گويد: چون نزد رسول خدا بازگشتم , فرمود: پادشاهى وى بر
باد رود وچون سلام و گفتار حاحب را رساندم , گفت : راست گفته است .
نامه هوذة بن على (پادشاه
يمامه )
((سليطبن عمرو عامرى )) (يكى از شش سفير) با نامه اى مشتمل بر دعوت
به اسلام نزد ((هوذه )) رفت , او نامه را خواند و از ((سليط))
پذيرايى كرد و به نرمى , پاسخ چنين نوشت : هر چند آنچه بدان دعـوت
مـى كـنى , بس نيك و زيباست , اما من شاعر قوم خود وسخنور ايشان
هستم و عرب از من حساب مى برند, پس بخشى ازاين امر را به من
واگذارتا تو را پيروى كنم , آنگاه به ((سليط)) جايزه و جامه هايى
بخشيد و او را روانه ساخت ((سليط)) گفتار و رفتار ((هوذه )) را
گزارش داد و چون رسول خدا نامه وى راخواند, گفت : ((هم خود او و هم
هر چه دارد بر باد رود)).
پس از فتح مكه بود كه رسول خدا از مرگ ((هوذه )) خبر يافت .
نامه جلندى و فرزندانش
(پادشاه عمان )
((عـمـروبن عاص )) (در ذى قعده سال هشتم ), نامه ((جيفر)) پادشاه
عمان و برادرش ((عبد)) (يا عياذ) پسران ((جلندى )) را برد و هر دو
برادر اسلام آوردند و برحسب بعضى از روايات ((جلندى )) هم به دين
اسلام درآمد و نامشان در شمار صحابه ذكر شده است .
نامه منذربن ساوى (پادشاه
بحرين )
رسـول خـدا(ص ) ((عـلابـن حضرمى )) را (در سال هشتم هجرت ) با نامه
اى نزد((منذر)) پادشاه بـحـريـن فـرسـتاد, وى اسلام آورد و در پاسخ
نامه , نوشت كه با مجوس ويهود چگونه رفتار كند, رسـول خـدا او را
هـمچنان بر حكومت بحرين باقى گذاشت ودرباره مجوس و يهود, فرمود:
اگر اسلام نياوردند, جزيه دهند.
نامه جبلة بن ايهم (پادشاه
غسان )
رسـول خدا (ص ) نامه اى به ((جبلة بن ايهم )) پادشاه ((غسان ))
نوشت و او را به قبول اسلام دعوت فرمود, ((جبله )) اسلام آورد و
پاسخ نامه را همراه هديه اى براى رسول خداارسال داشت , ولى پس از
مدتى به كيش نصرانى بازگشت و با قبيله خود رهسپار ديارروم شد
((259)).
ديگر وقايع در سال ششم هجرت
1 ـ قحطى و خشكسالى در اين سال و خواندن نماز باران توسط رسول
خدا(ص ) درماه رمضان .
2 ـ اسلام آوردن ((مغيرة بن شعبه )).
3 ـ شكست خوردن ((شهر براز)) فرمانده ((پرويزبن هرمز)) از روميان و
پيروزى روميان بر ايرانيان و نزول آيات : الم , غلبت الروم
((260)).
4 ـ ظهار كردن (به رسم جاهليت , طلاق دادن زن ) ((اوس بن صامت
انصارى )) بازنش ((خوله )) و شكايت كردن زنش درنزد رسول خدا و نزول
آيات ظهار كه در اول سوره مجادله آمده است .
غزوه
خيبر
مـحـرم سـال هـفتم : رسول خدا(ص ) پس از بازگشت از
((حديبيه )) و مدتى اقامت درمدينه در مـحـرم سـال
هـفـتـم رهـسپار ((خيبر)) شد و در اين سفر ((ام سلمه
)) را با خود برد ورايت را به على بن ابى طالب سپرد و
در راه خيبر ((عامربن اكوع )) براى رسول خدا شعرمى
خواند و چنين مى گفت :.
واللّه لولا اللّه و مااهتدينا ـــــ ولا تصدقنا و لا
صلينا.
انا اذا قوم بغوا علينا ـــــ و ان ارادوا فتنة ابينا.
فا نزلن سكينة علينا ـــــ و ثبت الاقدام ان لاقينا
((261)).
پس رسول خدا درباره او دعا كرد و گفت : يرحمك اللّه
صحابه از اين دعا چنين فهميدندكه وى به شهادت مى رسد و
او در خيبر به شهادت رسيد.
رسول خدا نيز هنگامى كه نزديك خيبر رسيد توقف فرمود و
گفت : ((پروردگارا! ازتو مى خواهيم خير اين قريه و خير
اهلش را و خير آنچه در آن است و به تو پناه مى بريم از
شر اين قريه و شر اهلش و شر آنچه درآن است )), سپس
فرمود: به نام خدا پيش رويد.
مسير رسول اكرم (ص ) از
مدينه تا خيبر
رسول خدا از مدينه ابتدا رهسپار ((عصر)) شد (نام كوهى
است ), سپس به ((صهبا))رسيد, آنگاه با سـپـاه خويش تا
وادى ((رجيع )) پيش رفت و ميان اهل خيبر و قبيله
((غطفان )) فرود آمد كه اين قـبـيله را از كمك دادن به
اهالى خيبر بازدارد, زيرا قبيله غطفان مى خواست با كمك
و پشتيبانى خويش , يهوديان را عليه رسول خدا بشوراند
وسرانجام توفيق نيافت و يهوديان تنها ماندند.
فتح قلاع خيبر
1 ـ قلعه ((ناعم )) كه پيش از قلعه هاى ديگر فتح شد و
((محمودبن مسلمه )) در فتح همين قلعه به شهادت رسيد.
2 ـ قلعه ((قموص )) كه پس از قلعه ناعم فتح شد.
3 ـ قـلـعـه ((صـعب بن معاذ)) كه ثروتمندترين قلعه ها
بود و روغن و خواربارى كه درخود ذخيره داشت , در هيچ
يك از قلعه هاى ديگر به دست نيامد.
4 ـ قـلـعـه ((نطاة )) كه رسول خدا از صبح تا شب با
اهل قلعه جنگيد و پنجاه نفرمسلمان زخمى شدند ورسول خدا
سرانجام به فتح آن توفيق يافت و در اين قلعه منجنيقى
به دست مسلمانان افتاد.
5 ـ قلعه ((شق )) كه پس از قلعه نطاة فتح شد.
6 ـ قلعه ((نزار)) كه به وسيله منجنيق به غنيمت يافته
, فتح شد.
7 ـ ((كتيبه )) كه خود داراى قلعه هايى بوده است .
8 ـ قلعه ((ابى )) كه صاحب طبقات آن را نام برده است
((262)).
9 و 10 ـ قـلعه ((وطيح )) و قلعه ((سلالم )) كه به
روايت ابن اسحاق در آخر از همه فتح شد در اين دو قلعه
بود كه صد زره و چهارصد شتر و هزار نيزه و پانصد كمان
عربى به دست مسلمانان افتاد.
سرفرازى على (ع )
كار فتح يكى از قلعه هاى ((خيبر
((263)) )) دشوار شد و رسول خدا(ص ) ابتدا دو
مرداز مهاجران و مـردى از انـصـار يـا بـه تـرتيب
((ابوبكر)) و ((عمر)) را براى فتح آن فرستاد, امافتح
قلعه صورت نـگـرفت و رسول خدا گفت : ((البته فردا همين
رايت را به مردى خواهم داد كه خدا به دست وى فـتـح را
بـه سـرانجام رساند, مردى كه خدا و رسولش را دوست مى
دارد و خدا و رسولش هم او را دوست مى دارند)).
رسول خدا ((على )) را خواست و گفت : اين رايت را بگير
و پيش رو تا خدا تو راپيروز گرداند.
عـلى (ع ) نزديك قلعه رفت و با آنان نبرد كرد و چون
سپرش بر اثر ضربت يك نفريهودى از دست وى افـتـاد, درى
از قلعه را برداشت و سپر قرار داد و تا موقعى كه فتح
به انجام رسيد, همچنان در دست وى بود و پس از آن كه از
كار جنگ فارغ شد آن راانداخت ((ابورافع )) مى گويد: من
و هفت مرد ديگر هر چه خواستيم آن را از جاى بلندكنيم
نتوانستيم .
صفيه
از اسـيـران غـزوه ((خـيـبـر)) يـكـى ((صـفـيـه ))
دخـتـر ((حـيـى بـن اخـطـب )) يـهـودى و هـمسر((كنانة
بن ربيع )) بود كه رسول خدا او را از ((دحية بن خليفه
كلبى )) خريد و مسلمان شد و اورا آزاد كـرد و سـپس به
همسرى گرفت دو دختر عموى ((صفيه )) نيز در جنگ
((خيبر))اسير شدند
((264)).
كشتگان يهود خيبر
كشتگان يهوديان را 93 نفر نوشته اند كه برخى از بزرگان
آنان كه در اين جنگ كشته شدند, از اين قرارند:.
1 ـ مرحب حميرى , به دست على (ع ) يا به دست محمدبن
مسلمه .
2 ـ اسير, به دست محمدبن مسلمه .
3 ـ ياسر (برادر مرحب ) به دست زبير.
4 ـ كنانة بن ربيع , به دست محمدبن مسلمه .
فدك
رسول خدا(ص ) پس از فتح قلعه هاى خيبر, يهوديان باقى
مانده را محاصره كرد وچون آنان خود را در مـعرض هلاك
ديدند, تسليم شدند و پيشنهاد كردند كه آنان را
تبعيدكند و نكشد و رسول خدا پيشنهادشان را پذيرفت و
چون اهل ((فدك )) از آن , خبريافتند, از رسول خدا
خواستند تا با آنان نيز به همان صورت رفتار كند, رسول
خدا هم پذيرفت و چون لشكرى بر سر فدك نرفت , خالصه
رسول خدا گرديد
((265)).
قرار رسول خدا با مردم خيبر
و فدك
يـهـوديـان خـيبر به استناد آن كه در كار كشاورزى از
مسلمانان آشناترند, پيشنهادكردند, املاك خيبر,
بالمناصفه به خود ايشان واگذار شود و اختيار با رسول
خدا باشد واين پيشنهاد پذيرفته شد, ((فدك )) نيز با
همين قراربه اهل فدك واگذار شد و درآمد آن خالصه رسول
خدا بود
((266)).
زينب دختر حارث
((زيـنـب )) دختر حارث و همسر سلا م بن مشكم يهودى ,
گوسفندى بريان كرد, پرسيدكه رسول خـدا بـه كـدام عـضـو
گوسفند بيشتر علاقه مند است , به او گفتند: به پاچه
گوسفندپاچه اى را مـسـمـوم كـرد و براى رسول خدا هديه
آورد رسول خدا پاره اى ازگوشت آن در دهان گرفت و
بلافاصله از دهان انداخت و گفت : اين استخوان به من مى
گويد كه ((مسموم )) است رسول خدا از زيـنب , حقيقت حال
را پرسيد, او هم اعتراف كرد و گفت : با خود گفتم : اگر
پادشاهى باشد از دسـت وى آسوده مى شوم و اگر پيامبرى
باشد از مسموم بودن آن خبر خواهد يافت رسول خدا از وى
درگذشت .
غزوه وادى القرى
رسـول خـدا(ص ) پـس از فتح ((خيبر)) رهسپار ((وادى
القرى )) شد و آن جا را چندروز محاصره كرد, تا فتح آن
به انجام رسيد ((مدعم )) غلام رسول خدا, بار شتر آن
حضرت را پايين مى گذاشت و در همان حال تيرى به وى رسيد
و كشته شد مسلمانان گفتند: بهشت او را گوارا باد رسول
خدا گـفـت : نـه , بـه آن خدايى كه جان محمد به دست
اوست , هم اكنون روپوشى كه آن را از غنيمت مسلمانان در
جنگ خيبر ربوده است , درآتش دوزخ بر وى شعله ور است .
شهداى غزوه خيبر
1 ـ ربـيـعـة بـن اكـثم , 2 ـ ثقف بن عمرو, 3 ـ رفاعة
بن مسروح , 4 ـ عبداللّه بن هبيب (ياهبيب ), 5 ـ
بـشـربـن بـرابن معرور, 6 ـ فضيل بن نعمان , 7 ـ
مسعودبن سعد
((267)) , 8 ـمحمودبن مسلمه , 9 ـ ابوضياح بن ثابت
, 10 ـ حارث بن حاطب , 11 ـ عروة بن مره , 12 ـاوس بن
قائد, 13 ـ ا نيف بن حبيب , 14 ـ ثابت بن ا ثله , 15 ـ
طلحة بن يحيى , 16 ـعمارة بن عقبه , 17 ـ عامربن اكوع
, 18 ـ اسلم حبشى , 19 ـ مـسـعـودبن ربيعه , 20 ـاوس
بن قتاده
((268)) , 21 ـ انيف بن وائله (يا واثله ), 22 ـ
اوس بن جبير, 23 ـاوس بـن حـبيب , 24 ـ اوس بن عائد,
25 ـ ثابت بن واثله , 26 ـ جدى بن مره , 27 ـعبداللّه
بن ابى اميه , 28 ـ عدى بن مره .
داستان اسود راعى
غـلام سـياهى كه شبانى مى كرد: ((اسود راعى )) كه
مزدور و شبان مردى از يهوديان خيبر بود در مـوقـع
محاصره يكى از قلعه هاى خيبر با گوسفندانى كه همراه
داشت , نزدرسول خدا(ص ) آمد و اسـلام آورد, سـپـس بـه
رسـول خـدا گـفـت : من مزدور و صاحب اين گوسفندان بوده
ام و اين گـوسـفـنـدان نزد من امانت است , اكنون چه
كنم ؟ رسول خدا گفت :گوسفندان را رو به قلعه
صـاحـبـشـان بـزن تـا به آن جا بروند او برخاست و مشتى
ريگ برگرفت و برگوسفندان پاشيد و گفت : برويد كه من به
خدا قسم ديگر با شمانيستم .
گوسفندان چنان كه گويى كسى آنها را مى راند, داخل قلعه
شدند, سپس ((اسود)) بااهل همان قـلـعه جنگيد, در همان
حال سنگى به وى اصابت كرد و او را كشت , در حالى كه
هنوز يك ركعت نماز نخوانده بود, بدين گونه اسلام او را
رستگار ساخت نام اين غلام را ((اسلم )) نوشته اند و
ضمن شهداى خيبر نام برده شده است .
داستان حجاج بن علاط سلمى
پس از فتح خيبر ((حجاج بن علاط)) از رسول خدا اجازه
خواست تا براى جمع آورى اموال خود كه در نـزد هـمـسـرش
و نيز در نزد بازرگانان مكه بود, راهى مكه شود او به
رسول خدا گفت : براى وصول اموالم ناچار دروغى هم خواهم
گفت رسول خدا فرمود:بگو ((حجاج )) مى گويد:تا به مكه
رسيدم , مردانى از قريش را ديدم كه در جستجوى به دست
آوردن اخبار هستند كه كار رسول خدا بـا اهـالـى دلـيـر
((خـيـبر)) به كجا كشيده است وچون هنوز از مسلمان شدن
من بيخبر بودند, گفتند: اى ((ابومحمد)) چه خبر؟.
شـنيده ايم كه اين راهزن (يعنى : رسول خدا) رهسپار
خيبر شده است گفتم : آرى ,خبرى دارم كه شما را شادمان
مى كند گفتند: بگو ((حجاج )) مى گويد: گفتم :
((محمد))چنان شكستى خورد كه هرگز مانند آن را نشنيده
ايد و يارانش همه كشته شدند و خودش نيز اسير است و
گفتند: او را نـمـى كشيم , بلكه به مكه اش مى فرستيم
تا اهل مكه او را به جاى كشتگان خود, بكشند آنان از
اين خبر بسيار شادمان گشتند سپس ((حجاج )) گفت :با من
كمك كنيد تا پول و مال خود را كه نزد ايـن و آن
مـانـده است فراهم كنم , زيرا در نظردارم به ((خيبر))
برگردم و از شكست خوردگان اصـحاب محمد, چيزى به دست
آورم پس همه در انجام اين كار مساعدت كردند, بدان گون
كه از آن بهتر نمى شد.
نگرانى عباس بن عبدالمطلب
((حـجـاج بـن عـلاط)) پـس از مـنـتـشـر كـردن شـكـسـت
رسـول خـدا از واقـعـه خـيـبـر,((عـبـاس بـن
عـبـدالـمـطـلب )) را ديد كه از شنيدن اين خبر نگران
است , به او گفتم : مـى تـوانى گفته ام نهفته دارى ؟
گفت : آرى گفتم تا سه روز گفتار مرا نهفته دار, چه مى
ترسم قـريـش مـرا تـعـقـيـب كـنـنـد و بـه دام
افـكـنـند, بعد از سه روز هر چه مى خواهى بگو گفت :
بسيارخوب سپس به وى گفتم : به خدا قسم برادرزاده ات
(يعنى : رسول خدا) را در حالى گذاشتم كـه بـا دختر
پادشاه يهوديان ((صفيه )) عروسى كرده و ((خيبر)) را با
اموال واندوخته هاى فراوان گـرفـتـه اسـت , اما اين
خبر را نهفته دار و بدان كه من مسلمان شده ام واكنون
براى جمع آورى مطالبات خود به مكه آمده ام .
((عباس )) پس از سه روز, جامه اى فاخر پوشيده و خود را
خوشبو كرد و از خانه بيرون آمد و پس از طواف , ديد كه
مردان قريش هنوز سرگرم نيرنگ ((حجاج ))اندهنگامى كه
((عباس )) را ديدند به او گـفـتـنـد: بـه خـدا قـسـم
كـه در مقابل مصيبتى پر سوز و گداز خود را به شكيبايى
زده اى ! ((عباس )) گفت : نه به خدا, چنان نيست كه شما
پنداشته ايد, ((محمد)) خيبر را گرفت و با دختر پـادشاه
آن سرزمين عروسى كردگفتند: اين خبر را چه كسى براى تو
آورده است ؟ گفت : همان كس كه آن خبر را براى شما آورد
گفتند: افسوس كه از دست ما در رفت .
غنائم خيبر
غنائم ((خيبر)) پس از وضع خمس بر مبناى هزار و هشتصد
سهم تقسيم شد, براى هر مرد از هزار و چهارصد مرد مجاهد
مسلمان يك سهم و براى هر اسب از دويست اسب دو سهم .
بـه مـردانـى كـه در قـرار صـلـح مـيـان رسـول خـدا و
اهـالـى ((فـدك )) واسـطـه بـودنـد از جمله ((محيصة بن
مسعود)) و به زنان پيامبر از خمس حقى داده شد.
غـنـائم خـيبر بر كسانى تقسيم شد كه در ((حديبيه ))
بوده اند, چه در ((خيبر)) بوده باشندو چه نبوده باشند
البته از اهل حديبيه فقط ((جابربن عبداللّه انصارى ))
در خيبر نبود ورسول خدا سهم او را هم با كسانى كه بوده
اند برابر نهاد.
تيما
مـسـعـودى مـى نويسد: مردم ((تيما)) دشمن رسول خدا
بودند و خاندان سموال بن عاديا (يكى از مـردان با وفاى
عرب ) بر ايشان رياست داشتند و چون از فتح ((وادى
القرى )) خبر يافتند, با رسول خدا صلح كردند و تن به
جزيه دادند و آنگاه رسول خدا به مدينه بازگشت
((269)).
ماموران برآورد محصول خيبر
نوشته اند كه رسول
خدا (ص ), ((عبدالله بن رواحه )) را براى برآورد محصول
((خيبر))مى فرستاد هر گاه مى گفتند: اجحاف كردى , مى
گفت : خواستيد با اين برآورد مال ما,نخواستيد مال شما
يهوديان هم عدالت وى را مى ستودند, اما ((عبدالله ))
در سال هشتم هجرت در غزوه ((مؤته )) به شهادت رسيد و
جز يك سال اين كار را برعهده نداشت .
سپس ((جباربن صخر)) به جاى ((عبدالله )) براى برآورد
محصول خيبر مى رفت ويهوديان همچنان در املاك خيبر كار
مى كردند و مسلمانان هم از طرز كارشان راضى بودند.
رسيدن
جعفربن ابى طالب از حبشه
روز فتح خيبر بود كه ((جعفربن ابى طالب )) از حبشه
رسيد و رسول خدا ميان دو ديده او را بوسيد و او را در
آغوش كشيد و گفت : نمى دانم , به كدام يك از اين دو
پيشامدخوشحالترم , آيا به فتح خيبر يا به رسيدن جعفر.
انتقال مسلمانان مقيم حبشه
به مدينه
رسول خدا ((عمروبن اميه )) را با نامه اى به حبشه
فرستاد و از ((نجاشى )) خواست تامسلمانان مانده در
حبشه را به مدينه فرستد و او هم 16 مرد مسلمان را در
دو كشتى به مدينه روانه ساخت :.
1 جعفربن ابى طالب , 2 خالدبن سعيد, 3 عمروبن سعيد, 4
معيقيب بن ابى فاطمه ,5 ابوموسى اشعرى , 6 اسودبن نوفل
, 7 جهم بن قيس , 8 عامربن ابى وقاص , 9 عتبة بن
مسعود, 10 حارث بن خالد, 11 عثمان بن ربيعه , 12 محمية
بن جز, 13 معمربن عبدالله عدوى , 14 ابوحاطب بن عمرو,
15 مالك بن ربيع , 16 حارث بن عبدقيس .
زنانى هم بودند كه شوهرانشان در حبشه وفات يافته بودند
و در اين دو كشتى به مدينه آمدند.
سريه تربه بر سر هوازن
شعبان سال هفتم : رسول خدا(ص ), ((عمربن خطاب )) را با
سى مرد در تعقيب قبيله ((هوازن )) رهسپار ((تربه ))
ساخت كه در ناحيه ((عبلا)) در راه ((صنعا)) و ((نجران
)) يمن واقع است مردان اين سريه شبها راه مى رفتند و
روزها پنهان مى شدند, اما ((هوازن )) خبريافتند و
گريختند و زد و خوردى روى نداد
((270)).
سريه نجد (سريه بنى كلاب )
((ابوبكر)) با جمعى از اصحاب , مامور اين سريه شدند
(در مقابل طايفه اى ازهوازن ) و تا ((ضريه )) در
سرزمين ((نجد)) پيش رفتند, در اين سريه , زد و خوردى
روى داد و ((سلمة بن اكوع )) هفت نفر از مشركان را كشت
و دخترى از ((فزاريها)) را اسيرگرفت رسول خدا همان
دختر را از ((سلمه )) گرفت و به مكه فرستاد و در مقابل
, اسيرانى از مسلمانان را كه در دست مشركان بودند
بازخريد
((271)).
سريه ((بشيربن سعد))
شعبان سال هفتم : رسول خدا (ص ), ((بشيربن سعد)) را با
سى مرد بر سر طايفه ((بنى مره )) به ((فدك )) فرستاد
وى با شتران و گوسفندانى كه گرفت , مى خواست به مدينه
بازگردد, اما شبانه مردان ((بنى مره )) بر آنان حمله
بردند وهمراهان ((بشير)) همگى به شهادت رسيدند و خود
بشير هم در ميان كشته ها افتاد و ((علبة بن زيد حارثى
)) اين خبراسف انگيز را به مدينه آورد و سپس بشير خود
به مدينه رسيد
((272)).
سريه ((زبيربن عوام ))
رسول خدا(ص ) پس از شهادت يافتن مردان سريه ((بشيربن
سعد)), ((زبيربن عوام ))را با دويست مرد بر سر ((بنى
مره )) فرستاد
((273)) , اما در طبقات آمده است كه رسول
خدا((غالب بن عبدالله )) را به جاى ((زبير)) فرستاد
((274)).
سريه (غالب بن عبدالله ))
رمضان سال هفتم : بنى عوال و بنى عبدبن ثعلبه در
((ميفعه )) (واقع در ناحيه نجد)بودند, رسول خدا(ص ),
((غالب بن عبدالله )) را با صد وسى مرد بر سر آنان
فرستاد وشبانه بر دشمن حمله بردند و چند نفر را كشتند
و شتران و گوسفندانى را غنيمت گرفتند وبه مدينه
بازگشتند.
در همين سريه بود كه ((اسامة بن زيدبن حارثه )) مردى
را با وجود آن كه لااله الاالله گفته بود, كشت و رسول
خدا(ص ) رنجيده خاطر گشت , چرا كه اقرار زبانى او,
ملاك مسلمانى اوست و خون او را بايد محترم مى شمرد.
مسعودى مى نويسد: در همين سريه و به همين جهت , آيه 94
سوره نسا نازل گشت .
سريه ((بشيربن سعدانصارى ))
به ((يمن )) و ((جبار))
شوال سال هفتم : رسول خدا(ص ) خبر يافت كه گروهى از
قبيله ((غطفان )) در((جناب )) فراهم آمده اند و
((عيينة بن حصن فزارى )) هم به آنان وعده همراهى داده
است تا همداستان با رسول خدا بجنگند.
رسول خدا ((بشيربن سعد)) را با سيصد مرد روانه ساخت تا
در حدود ((جناب )) به ((يمن )) و ((جبار)) رسيدند و در
((سلاح )) فرود آمدند و به سوى دشمن پيش رفتند,
امادشمن پراكنده گشت و گريخت و فقط دو اسير گرفتند و
چهارپايان بسيارى به غنيمت به دست مسلمانان افتاد
((275)).
عمرة القضا
عمرة القضا
((276)).
ذى قعده سال هفتم : رسول خدا(ص ) در ششم ذى قعده سال
هفتم , به جاى عمره اى كه در سال گذشته نتوانست انجام
دهد با همان عده از اصحاب كه در حديبيه شركت داشتند به
عنوان عمره رهسپار مكه شد و شصت شتر قربانى و صد اسب و
مقدارى اسلحه نيز با خود برد و چون نزديك مكه رسيد
اسبها و سلاحها را در((بطن ياجج )) به جاى گذاشت .
اهل مكه با شنيدن رسيدن رسول خدا, مكه را خالى گذاشتند
و رسول خدا در حالى كه بر شتر((قصوا)) سوار بود و
مسلمانان شمشير بسته پيرامون وى را گرفته بودند سواره
طواف كرد و ((حجرالاسود)) را با چوبدستى خود استلام
كرد و((عبدالله بن رواحه )) كه مهار شتر او را گرفته
بود و پيشاپيش رسول خدا مى رفت رجز مى خواند:.
خلوا بنى الكفار عن سبيله خلوا فكل الخير فى رسوله
((277)).
((اى كافرزادگان از سر راه او كنار رويد, همه خوبى در
رسول خداوند است )).
الخ .
رسول خدا (ص ) طبق قرار داد, سه روز در مكه ماند و در
همين مدت با ((ميمونه ))دختر ((حارث بن حزن هلالى ))
ازدواج كرد و روز چهارم با مسلمانان از مكه بيرون رفت
.
سريه ((ابن ابى العوجا)) بر
سر بنى سليم
ذى حجه سال هفتم : ((ابن ابى العوجا)) با پنجاه مرد بر
سر قبيله ((بنى سليم )) رفت وچون جاسوسى از قبيله دشمن
همراه ((ابن ابى العوجا)) بود, پيش از رسيدن وى آنان
رابر حذر داشت و ((بنى سليم )) آماده جنگ شدند و از
قبول اسلام سرباز زدند و به دنبال جنگ شديدى كه در
گرفت همه افراد سريه به شهادت رسيدند و فرمانده سريه
كه درميان كشته ها بيرمق افتاده بود, در اول ماه صفر
سال هشت به مدينه بازگشت
((278)).
سريه ((عبدالله بن ابى حدرد
اسلمى ))
ذى حجه سال هفتم : رسول خدا(ص ) خبر يافت كه ((رفاعة
بن زيد
((279)) جشمى )) باجمعيت انبوهى در ((غابه ))
فراهم شده اند و در نظر دارند كه با وى بجنگند, پس
((عبدالله بن ابى حدرد)) را با دو مرد براى تحقيق
فرستاد اينان غروب آفتاب نزديك دشمن رسيدند و چون
((رفاعة بن زيد)) در جستجوى شبانى كه دير كرده بود,
تنها بيرون آمده بود, ناگهان بر وى تاختند و او را
كشتند و شتران وگوسفندانى به غنيمت گرفتند و به مدينه
بازگشتند.
سريه ((محيصة بن مسعود)) به
ناحيه فدك
ذى حجه سال هفتم : مسعودى اين سريه را بعد از سريه
((عبدالله بن ابى حدرد)) به ((غابه )) و پيش از سريه
((عبدالله )) به ((اضم )) نوشته است
((280)).
سريه ((عبدالله بن ابى
حدرد)) به اضم
سريه ((عبدالله بن ابى حدرد)) به اضم
((281)).
ذى حجه سال هفتم : ((ابوقتاده )) و ((محلم بن جثامه ))
در اين سريه بوده اند و ((محلم )), ((عامربن اضبطاشجعى
)) را با آن كه اظهار اسلام كرده بود براى آنچه در
جاهليت ميان آن دو روى داده بود, كشت و چنان كه گفته
اند: به همين مناسبت آيه 94 سوره نسا نازل گشت
((282)).
حلبى مى نويسد: پس از اين واقعه ((محلم )) با ديده
اشكبار نزد رسول خدا آمد وگفت : براى من آمرزش بخواه ,
اما رسول خدا سه بار گفت : ((محلم )) را ميامرز
((283))
|
|
|
|