برگزيده تاريخ پيامبر اسلام (ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال اول هجرت ورود رسول خدا به مدينه

رسـول خـدا روز دوشـنـبه دوازدهم ربيع الاول , نزديك ظهر وارد محله ((قبا))ى مدينه شد و بر ((كـلـثـوم بن هدم )) يكى از مردان ((بنى عمروبن عوف )) وارد گشت و براى ملاقات با مردم در خانه ((سعد بن خيثمه )) كه زن و فرزندى نداشت و مهاجران مجرد در خانه وى منزل كرده بودند مى نشست و نخستين دستورى كه داد آن بود كه بتها درهم شكسته شوند على (ع ) سه شبانه روز در مـكـه مـانـد و امـانتهاى مردم را كه نزد رسول خدا بود به صاحبانش رسانيد و سپس به مدينه هجرت كرد و همراه رسول خدا در خانه ((كلثوم بن هدم )) منزل گزيد.
ابن اسحاق مى گويد: رسول خدا روزهاى دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه رادر ((قبا)) در مـيـان قـبـيله ((بنى عمروبن عوف )) اقامت داشت و مسجد ((قبا)) را تاسيس كرد,سپس روز جمعه از ميانشان بيرون رفت و اولين نماز جمعه را در ميان قبيله ((بنى سالم بن عوف )) در مدينه به جاى آورد و صد نفر مسلمان درآن شركت كردند ((135)).
رجـال قبايل اصرار مى ورزيدند كه رسول خدا در ميانشان فرود آيد, رسول خدا به آنان مى گفت : ((راه شترم را رها كنيد كه خودش دستور دارد)) تا اين كه سرانجام به محله ((بنى مالك بن نجار)) در زمـينى كه متعلق به دو كودك يتيم بود, رسيد و شتر زانو به زمين زد و رسول خدا فرود آمد و ((ابوايوب انصارى : خالدبن زيد خزرجى )) بار سفر رسول خدا را به خانه برد.

 

بناى مسجد مدينه

رسول خدا آن زمين را به ده دينار خريد, آنگاه فرمود تا در آن جا مسجدى ساخته شود, خود نيز در سـاخـتـن مـسـجـد بـا مسلمانان همكارى مى كرد و مسلمانان هم در موقع ساختن مسجد سرود مى خواندند و رسول خدا چنين مى گفت :.
لا عيش الا عيش الاخرة ـــــ اللهم ارحم المهاجرين و الانصار.
((زندگى جز زندگى آخرت نيست , خدايا مهاجران و انصار را رحمت كن )).
رسـول خـدا مسجد را با خشت بنا نهاد و چند ستون از چوب خرما برافراشت و سقف آن را با چوب خرما پوشانيد, پس از ساخته شدن مسجد اذان اسلامى به وسيله وحى مقررگشت .
 

بقيه مهاجران

مـهـاجران از پى رسول خدا مى رسيدند و ديگر كسى از مسلمانان بجز آنان كه گرفتارو محبوس بـودنـد, در مكه باقى نماند, چند خانواده بودند كه دسته جمعى مهاجرت كردندو در خانه هايشان بسته شد, ابوسفيان خانه هايشان را تصرف كرد و فروخت .
رسول خدا, زيدبن حارث و ابورافع را با دو شتر و پانصد درهم پول به مكه فرستاد تادختران رسول خـدا ((فـاطـمـه )) و ((ام كلثوم )) و نيز ((سوده )) همسر رسول خدا را به مدينه آوردند, ((رقيه )) دخـتر رسول خدا پيش از اين با شوهر خود ((عثمان )) هجرت كرده بود,اما ((زينب )) دختر بزرگ رسول خدا را شوهرش ((ابوالعاص )) كه هنوز كافر بود, نزدخويش نگاه داشت و اجازه هجرت نداد, خـانـواده ابـوبـكر, از جمله : ((عايشه )) به مدينه آمدند, همچنين ((طلحة بن عبيداللّه )) با عده اى رهسپار مدينه گشت ((136)).
 

شيوع اسلام در مدينه

پـس از اقـامـت رسـول خـدا در مـدينه و ساختن مسجد و خانه هايش , انصار همگى به دين اسلام درآمـدنـد, بجز طوايف : خطمه , واقف , وائل و اميه (طايفه اى از قبيله اوس )كه بر شرك خود باقى ماندند, ولى بعد از واقعه بدر و احد و خندق همه به دين اسلام درآمدند.
 

سوره هاى مدنى قرآن مجيد

چـنـان كـه سابقا گفتيم در شماره و نيز در مكى و مدنى بودن بعضى از سوره هاى قرآن اختلاف است , در اين جا هم برحسب روايت يعقوبى شماره هر سوره را در ترتيب فعلى مى نگاريم : سى و دو سـوره از قرآن در مدينه بر رسول خدا نازل شد: نخست , ويل للمطففين (83) ((137)) و سپس به تـرتـيـب , سـوره هـاى : (2), (8), (3), (59), (33),(24), (60), (48), (4),(22), (57), (47), (76),(65), (98), (62), (32),(40) ((138)) , (63), (58), (49), (66), (64), (61), (5), (9), (110), (56), (100),(113), (114).
ابـن عباس گويد: كه هرگاه جبرئيل بر رسول خدا وحى فرود مى آورد, به او مى گفت :اين آيه را در فـلان جـاى فلان سوره بگذار و چون : واتقوا يوما ترجعون فيه الى اللّه ((139)) ,نازل شد گفت : آن را در سوره بقره بگذار به قولى اين آيه در آخر همه نازل شده است ((140)).
 

قرارداد مسالمت آميز ميان مسلمانان و يهوديان

رسول خدا عهدنامه اى ميان مهاجران و انصار از يك طرف و يهوديان مدينه ازطرف ديگر نوشت و يـهـوديـان را در ديـن و دارايـى خـويش آزاد گذاشت و شرايط ديگر برآن افزود, از جمله اين كه مـسـلـمـانان و يهوديان مانند يك ملت در مدينه زندگى كنند ودر انجام مراسم دينى خود آزاد باشند و به هنگام وقوع جنگ عليه دشمن به يكديگركمك كنند و شهر مدينه را محترم بدانند و به هنگام بروز اختلاف و رفع آن , شخص رسول خدا را به داورى بپذيرند.
 

قرارداد برادرى ميان مهاجر و انصار

هـشـت مـاه بعد از هجرت بود كه رسول خدا ميان مهاجر و انصار قرار برادرى نهاد كه در راه حق , يكديگر را يارى دهند و پس از مرگ از يكديگر ارث برند ((141)) رسول خدا به آنان گفت : ((در راه خـدا, دونـفر دونفر با هم برادرى كنيد)), سپس دست على (ع ) راگرفت و گفت : هذااخى ((اين است برادر من )).
 

دشمنى يهود و منافقان با رسول خدا و مسلمانان

دانـشـمندان يهود از روى حسد و كينه ورزى به دشمنى با رسول خدا برخاستند ومنافقان اوس و خزرج كه از روى ناچارى و مصلحت اظهار اسلام كرده بودند, راه آنان رادر پيش گرفتند اينان به مسجد رسول خدا مى آمدند و مسلمانان و دينشان را مسخره مى كردند ابن اسحاق مى گويد: همين دانشمندان يهود و منافقان اوس و خزرج بودند كه در حدود صد آيه از اول سوره بقره درباره ايشان نزول يافت , سپس درباره يهود ومنافقان و آياتى كه درباره ايشان نازل شده است به تفصيل سخن مى گويد ((142)).

 

فهرست
 

سال دوم هجرت (سنة الامر) تغيير قبله و وجوب زكات و روزه

هـفـده مـاه پـس از ورود رسـول خـدا بـه مـديـنه بود كه روز دوشنبه نيمه ماه رجب , درمسجد ((بـنـى سالم بن عوف )) كه نخستين نماز جمعه در آن جا خوانده شد, قبله از((بيت المقدس )) به كـعـبه گشت و رسول خدا دو ركعت از نماز ظهر را به سوى بيت المقدس و دو ركعت را به سوى كعبه گزارد ((143)) , چه نمازهاى چهار ركعتى كه در مكه دو ركعتى بود, يك ماه پس از هجرت چـهـار ركعت شده بود وجوب زكات مال و زكات فطره و روزه ماه رمضان و مقرر شدن نماز عيد فطر و عيد قربان و دستور قربانى را نيز درسال دوم هجرت نوشته اند.
 

دستور جهاد و آغاز غزوه ها و سريه ها

دستور جهاد و آغاز غزوه ها و سريه ها ((144)).
ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: رسول خدا(ص ) در 53 سالگى , سيزده سال بعد از بعثت , روزدوشنبه دوازدهـم ربـيـع الاول نـزديك ظهر وارد مدينه شد و بقيه ماه ربيع الاول , ربيع الاخر,دو جمادى , رجـب , شـعبان , رمضان , شوال , ذى القعده , ذى الحجه و محرم را همچنان بدون پيشامد جنگى در مـديـنـه گـذرانـد و در مـاه صـفر سال دوم , دوازده ماه پس از ورود به مدينه براى جنگ بيرون رفت ((145)).
 

شماره غزوه هاى رسول خدا(ص )

مـسـعـودى مـى نويسد: غزوه هايى كه رسول خدا(ص ) خود همراه سپاه اسلام بود 26غزوه است و بـرخـى آن را 27 غـزوه نوشته اند, جهت اختلاف آن است كه دسته اول ,بازگشت رسول خدا را از ((خيبر)) به ((وادى القرى )) با غزوه خيبر يكى دانسته اند ((146)).
 

شماره سريه هاى رسول خدا(ص )

ابـن اسـحـاق مـى گويد: سريه هاى رسول خدا 38 سريه بود مسعودى از ((جمعى )) 35سريه و از ((طـبـرى )) 48 و از بـعـضـى ديـگـر 66 سـريـه نـقـل مى كند طبرسى در اعلام الورى 36سريه مى نويسد ((147)).
مسعودى مى نويسد: سرايا از 3 تا 500 نفر است كه در شب بيرون روند سوارب :دسته هايى است كه روز بـيـرون روندو مناسر: بيش از 500 نفر و كمتر از 800 نفر جيش :سپاهى است كه شماره اش به 800 نـفـر برسد خشخاش : بيش از 800 و كمتر از 1000نفرجيش ازلم : سپاهى است كه به 1000 نفر بـرسد جيش جحفل : سپاهى است كه به4000 نفر برسد جيش جرار: سپاهى است كه به 12000 نفر برسد كتيبه : سپاهى است كه فراهم گشته و پراكنده نشود و, حضيره : از 10 نفر به پايين را گويند كه به جنگ فرستاده شوند و, نفيضه : آنان را كه سپاهى بسيار نيستند و, ارعن : سپاه بزرگ بى مانند را و,خميس : سپاه عظيم را گويند.
 

غزوه ودان يا غزوه ابوا

تاريخ غزوه : صفر سال دوم هجرت .
جانشين رسول خدا: سعدبن عباده .
مقصد: قريش و بنى ضمرة بن بكر.
نتيجه : قرار صلحى با ((بنى ضمره )) به امضاى ((مخشى بن عمرو ضمرى )): سرور((بنى ضمره )) در آن تاريخ .
 

سريه ((عبيدة بن حارث بن مطلب ))

تاريخ سريه : شوال سال اول .
عده سپاهيان : 60 يا 80 نفر فقط از مهاجران .
مقصد: دسته اى از قريش كه ممكن بود به اطراف مدينه تجاوز كنند.
نـتـيـجـه : ((عـبـيـده )) در مـحـل آبـگـاهـى بـا گـروه انـبـوهـى از قـريـش كـه ((عـكـرمـة بـن ابـى جـهل ))فرماندهشان بود, روبرو شد, اما جنگى پيش نيامد, فقط ((سعدبن ابى وقاص )) تيرى انداخت و نخستين تيرى بود كه در تاريخ اسلام از كمان رها شد.
 

سريه ((حمزة بن عبدالمطلب ))

تاريخ سريه : رمضان سال اول .
عده سپاهيان : 30 نفر از مهاجران .
نتيجه : ((حمزه )) تا ساحل دريا در ناحيه ((عيص )) پيش رفت و آن جا با 300 سوار ازمشركان مكه كـه ((ابـوجـهل بن هشام )) فرماندهشان بود, روبرو شد, اما ((مجدى بن عمروجهنى )) كه با هر دو دسته قرار صلح و متاركه داشت , در ميان افتاد و بى آن كه جنگى روى دهد, هردو سپاه بازگشتند.
 

غزوه ((بواط))

تـاريـخ غـزوه : ربـيـع الاول سـال دوم هـجـرت جـانـشـيـن رسـول خـدا در مدينه ((سائب بن عثمان بن مظعون )) يا ((سعدبن معاذ)) بود.
عده سپاهيان : 200 نفر.
مقصد: كاروانى از قريش (شامل 100 مرد) بودند كه مدينه در خطر تجاوز ايشان قرار داشت و 2500 شتر داشتند.
نتيجه : رسول خدا تا ((بواط)) پيش رفت و چون با دشمنى برخورد نكرد به مدينه بازگشت .
 

غزوه ((عشيره ))

تـاريـخ غـزوه : جـمـادى الاولـى , سـال دوم هـجـرت جـانـشـيـن رسـول خـدا در مدينه ((ابوسلمة بن عبداالاسد)) بود.
عده سپاهيان اسلام : 150 يا 200 نفر.
مقصد: كاروان قريش كه رهسپار شام بود.
نـتيجه : رسول خدا با سپاهيان اسلامى تا ((عشيره )) پيش رفت , ماه جمادى الاولى وچند روزى از جـمادى الاخره آن جا ماند و با قبيله ((بنى مدلج )) و هم پيمانانشان از((بنى ضمره )) قرار صلحى منعقد ساخت و سپس بى آن كه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
 

سريه ((سعدبن ابى وقاص ))

تاريخ سريه : ذوالقعده سال اول .
عده سپاهيان : 8 نفر فقط از مهاجران .
مقصد: احتياط و جلوگيرى از حمله دشمن .
نتيجه : ((سعدبن ابى وقاص )) تا سرزمين ((خرار)) پيش تاخت و بى آن كه به دشمنى برخورد كند, بازگشت .
 

غزوه ((سفوان )), غزوه ((بدراولى ))

تـاريـخ غـزوه : جـمـادى الاخـره ((148)) يـا ربيع الاول سال دوم ((149)) جانشين رسول خدا در مدينه ((زيدبن حارثه )) بود.
مـقـصـد: از بـازگـشـت رسـول خـدا(ص ) از غـزوه ((عـشـيـره )) ده روز نـمـى گـذشـت كـه ((كرزبن جابرفهرى )) رمه مدينه را غارت كرد رسول خدا در تعقيب وى تا وادى ((سفوان )) از ناحيه بدر شتافت و بر وى دست نيافت و به مدينه بازگشت .
 

سريه ((عبداللّه بن جحش ))

تاريخ سريه : رجب سال دوم هجرت .
عده سپاهيان : 8 نفر (يا 11 نفر)از مهاجران .
مـقـصد: رسول خدا(ص ) عمه زاده خود ((عبداللّه بن جحش را با 8 نفر از مهاجران مامور كرد تا در ((نخله )) ميان مكه و طائف فرود آيد و در كمين قريش باشد و اخبارشان را جستجو كند عبداللّه به همراهان خود گفت : هر كدام از شما كه با ميل و رغبت درآرزوى شهادت است با من رهسپار شود و هـر كـس كـه نـمـى خـواهـد بـازگـردد از هـمـراهـان هـيچ يك بجز ((سعدبن ابى وقاص )) و ((عتبة بن غزوان )) تخلف نورزيد عبداللّه با همراهان در نخله فرود آمد و همان جا ماند تا كاروانى از قـريـش كـه كـالاى تجارت داشت دررسيد, آن روز آخر رجب بود ((واقد بن عبداللّه تميمى )) به طـرف ((عـمـروبـن خـضـرمى ))تيراندازى كرد و او را كشت و دو نفر اسير نيز از ايشان گرفتند ((عـبداللّه بن جحش )) كالاى تجارتى را با دو اسير به مدينه آورد و خمس آن را به رسول خدا داد و بـقـيـه را بر اصحاب خود تقسيم كرد رسول خدا گفت : ((من شما را به جنگ كردن در ماه حرام فـرمـان نـداده بـودم )) و بـه همين جهت از مال غنيمت و اسيران چيزى تصرف نكرد و اسيران را آزادفـرمـود يكى از آنان ((حكم بن كيسان )) بود كه اسلام آورد و در سريه ((بئرمعونه )) به شهادت رسيد و ديگرى ((عثمان بن عبداللّه بن مغيره )) بود كه به مكه بازگشت و كافر ازدنيا رفت .
غـنـيـمـت ايـن سـريه نخستين غنيمتى بود كه به دست مسلمانان رسيد و((عمروبن خضرمى )) نـخـستين كافرى بود كه به دست مسلمانان كشته شد و ((عثمان )) و((حكم )) نخستين اسيرانى بودند كه به دست مسلمانان اسير شدند.
 

غزوه بدر كبرا

تـاريـخ غـزوه : رمـضـان سـال دوم هـجرت جانشين رسول خدا در نماز ((عبداللّه بن ام كلثوم )) و جانشين آن حضرت در مدينه ((ابولبابه )) بودند.
عده سپاهيان : 313 نفر (مهاجرى , اوسى و خزرجى ).
سپاه دشمن : 950 مرد جنگى كه 600 نفر زره پوش و 100 اسب داشتند.
مقصد: رسول خدا خبر يافت كه ((ابوسفيان )) همراه 30 يا 40 نفر از قريش باكاروان تجارت , از شام بـه مـكـه برمى گردند, به اصحاب خويش چنين فرمود: ((اين كاروان قريش و حامل اموال ايشان است , به سوى آن رهسپار شويد, باشد كه خدا آن رانصيب شما گرداند)).
ابـوسـفيان چون از چنين تصميمى آگاه شد, ((ضمضم بن عمروغفارى )) را براى دادرسى به مكه فـرستاد, قريش همداستان آماده دفاع از مال خويش شدند و از اشراف قريش كسى جز ((ابولهب )) باقى نماند كه براى جنگ بيرون نرود.
رسـول خـدا چـون از حـركـت قـريـش اطـلاع يـافـت بـا اصـحـاب خـود مشورت كرد تا اين كه ((مقدادبن عمرو)) به پاخاست و گفت : به خدا قسم اگر ما را تا نواحى يمن ببرى تا آن جا راه تو را از دشـمـن هموار خواهيم ساخت و رسول خدا درباره وى دعاى خير كرد,روز دوشنبه هشتم ماه رمـضـان بـود كـه رسـول خـدا از مـديـنـه بـيـرون رفـت و عـلى بن ابى طالب پرچمدار سپاه بود ((سـعـدبـن معاذ)) در حالى كه رسول خدا را از صميم قلب همراهى مى كرد, گفت : اكنون به نام خـدا ما را رهسپار ساز, اگر ما را امر كنى كه به اين دريابريزيم , به دريا خواهيم ريخت رسول خدا شادمان شد وفرمود ((هم اكنون گويى به كشتارگاه مردان قريش مى نگرم )).
رسول خدا ابتدا در محل ((ذفران )) و بعد از چند منزل ديگر, نزديك بدر فرود آمد ودر همان شب اول , دو غلام از قريش به دست مسلمانان افتاد و آنها اطلاعاتى از دشمن در اختيار گذاردند.
ابـوسـفـيـان با بيم و هراس در آبگاهى نزديك بدر فرود آمد و چون از آثار دو سواراطلاع يافت راه كاروان تجارت را تغيير داد و هنگامى كه كاروان تجارت را از خطرگذراند, به قريش پيام داد كه : مـنـظـور شـمـا از ايـن حـركت , حمايت از كاروان و حفظاموالتان بود, اكنون كه كاروان از خطر گذشته , بهتر همان كه به مكه بازگرديد.
((بـنى زهره )) كه در ((جحفه )) بودند همگى از ((جحفه )) بازگشتند و حتى يك نفر ازايشان در بـدر شـركـت نـداشـت , از ((بـنـى عـدى )) هـم كـسـى هـمـراه قـريـش بـيـرون نـيـامـده بـود,((طـالب بن ابى طالب )) هم كه همراه قريش بيرون آمده بود با گفتگويى كه ميان او وقريش درگرفت , به او گفتند: به خدا قسم , ما مى دانيم كه شما بنى هاشم , هر چند كه با ماهمراه باشيد, هواخواه ((محمد)) هستيد, پس ((طالب )) با كسانى كه برمى گشتند به مكه بازگشت .
 

فرودآمدن قريش در مقابل مسلمين

قـريـش بـا تجهيزات كامل همچنان به طرف بدر پيش مى رفتند تا در ((عدوه قصوا))كه دورتر از مـديـنـه بـود در پـشـت تپه اى به نام ((عقنقل )) فرود آمدند و چاههاى بدر در((عدوه دنيا)) كه نـزديـكـتـر به مدينه بود, قرار داشت در همان شب بارانى رسيد كه زمين شنزار را زير پاى قريش غـيـرقـابـل عـبـور سـاخـت , رسـول خدا پيشدستى كرد و در كنارنزديكترين چاه بدر فرود آمد, ((حـباب بن منذر)) گفت : اى رسول خدا! آيا خدا فرموده است كه اين جا منزل كنيم ؟ رسول خدا گـفـت : نـه امرى در كار نيست , بايد طبق تدبير وسياست جنگ رفتار كرد, سپس بنابه پيشنهاد ((حـبـاب )) سـپـاه اسلام در كنار نزديكترين چاه به دشمن فرود آمد ((سعدبن معاذ)) نيز با اجازه رسول خدا سايبانى براى آن حضرت بساخت .
 

روز جنگ و آمادگى قريش

بـامـداد روز جنگ , مردان قريش از پشت تپه ((عقنقل )) برآمدند و در مقابل مسلمين آماده جنگ شـدنـد كـه رسول خدا گفت : ((خدايا! اين قبيله قريش است كه با ناز و تبخترخويش روى آورده است و با تو دشمنى مى كند و پيغمبرت را دروغگو مى شمارد خدايا!خواستار نصرتى هستم كه خود وعده كرده اى , خدايا! در همين صبح امروز نابودشان ساز)).
 

صف آرايى رسول خدا(ص )

رسول خدا خود چوبى به دست داشت و صفهاى سپاهيان اسلام را منظم مى ساخت , در اين هنگام ((سـوادبـن عـزيـه )) را از صف جلوتر ديد و چوب را به شكم وى زد كه در جاى خود راست بايستد ((سـواد)) گـفـت : اى رسـول خدا! مرا به درد آوردى با آن كه خدا تو را به حق و عدالت فرستاده اسـت , پـس مـرا اذن قـصـاص ده رسـول خـدا شكم خود را برهنه ساخت و گفت : بيا قصاص كن ((سواد)) شكم رسول خدا را بوسيد و رسول خدا درباره وى دعاى خير كرد.
رسـول خـدا پـس از مـنـظـم سـاخـتـن صـفوف , خطبه اى ايراد كرد كه متن آن را مورخان نقل كرده اند ((150))
, سپس به سوى سايبان خود رفت و به دعا و انابه پرداخت .
 

صلح جويان قريش و آتش افروزان جنگ

قـريش , ((عميربن وهب )) رابراى بازديد لشكر اسلام فرستاد, خبر آورد كه 300 مرد,اندكى بيش يا كـم انـد و خطاب به قريش , گفت : اى گروه قريش ! شترانى ديدم كه بارشان مرگ است , سپاهى ديدم كه جز شمشيرهاى خود, وسيله دفاعى و پناهى ندارند, به خداقسم : تصور نمى كنم مردى از ايشان بى آن كه مردى از شما را بكشد, كشته شود, اكنون ببينيد نظر شما چيست ؟.
((حـكـيم بن حزام )) نيز نزد ((عتبه )) آمد و گفت : تو سرور و بزرگ قريشى , حرف تو رامى شنوند, اگـر مـى خـواهـى نام نيكت تا آخر روزگار در ميان قريش بماند, امر ديه ((عمروبن حضرمى )) را بـرعـهـده بـگـيـر, تا آتش جنگ خاموش شود ((عتبه )) گفت : پذيرفتم ((عتبة بن ربيعه )) پس از پـيـشـنهاد ((حكيم بن حزام )) برخاست و سخنزانى كرد و گفت :اى گروه قريش ! شما از جنگ با ((مـحـمـد)) و يـارانـش طـرفـى نمى بنديد, پس بياييد وبازگرديد و ((محمد)) را با ساير عرب واگذاريد.
((ابـوجـهـل )) پـس از شـنيدن پيام ((عتبه )) گفت : به خدا قسم بازنمى گرديم تا خدا ميان ما و محمد حكم كند, ((عتبه )) هم نظرش غير از آن است كه اظهار مى دارد, او ديده است كه پسرش با مـحـمـد و يـارانش همراه است , از كشته شدن وى بيم دارد در اين هنگام ((عامربن حضرمى )) به اغواى ابوجهل در ميان سپاه قريش برخاست و داد زد و آنان را به جنگ برانگيخت .
 

آغاز خونريزى و جنگ تن به تن

((اسـودبـن عـبـدالاسـدمـخـزومـى )) نـخـسـتـيـن مـردى بدخو و گستاخ بود كه پيش تاخت و((حـمـزة بـن عـبـدالـمـطـلـب )) در مـقـابل وى بيرون شد و با شمشير خود پاى او را از نصف ساق بينداخت او همچنان مى خزيد تا به درون حوض بيفتاد و ((حمزه )) در همان حوض او راكشت .
((عـتـبة بن ربيعه )) و برادرش ((شيبه )) و پسرش ((وليد)) از لشكر قريش پيش تاختند,سه تن از جوانان انصار: ((عوف )) و ((معوذ)) (پسران حارث ) و نيز ((عبداللّه بن رواحه )) دربرابرشان به نبرد بيرون شدند, اما همين كه خود را معرفى كردند, حنگجويان قريش گفتند: ما با شما نمى جنگيم , رسـول خدا ((عبيدة بن حارث )) و ((حمزه )) و ((على ))(ع ) رادر مقابل آن سه نفر فرستاد و ايشان آنان را از پاى درآوردند.
 

جنگ مغلوبه

پـس از نـبردى تن به تن , دو سپاه به جان هم افتادند, در اين گيرودار ((مهجع ))نخستين شهيد بـدر و سپس ((حارث بن سراقه )) با تير دشمن به شهادت رسيدند رسول خدااز زير سايبان بيرون آمـد و مـسلمين را به جهاد تشويق كرد, آنگاه ((عميربن حمام )) و((عوف بن حارث )) شمشيرهاى خود را گرفتند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند رسول خدا مشتى ريگ برداشت و گفت : خدايا! دلهاشان را بترسان و پاهاشان را بلرزان وآنگاه ريگها را به سوى قريش پاشاند و ياران خود را فرمود تـا سـخـت حمله كنند, در اين موقع شكست دشمن آشكار گشت و گردنكشان قريش كشته و يا اسير شدند.
 

وضع رسول خدا در جنگ بدر

ابـن اسـحاق و واقدى مى نويسند: رسول خدا در زير سايبان به سر مى برد و((سعدبن معاذ)) با چند نـفـر از انـصـار, بـر در سـايـبـان نـگـهـبـانـى مـى دادنـد, امـا روايتى كه مسنداحمد ((151)) و طبقات ((152))
از على (ع ) نقل شده برخلاف اين است .
عـلى (ع ) مى گويد: چون روز بدر فرارسيد, رسول خدا پيشاپيش ما قرار داشت و اواز ما به دشمن نزديكتر بود و از همه بيشتر تلاش مى كرد ((153)) درر نهج البلاغه آمده است :((هرگاه كار جنگ بـه سـخـتـى مـى كـشـيد, ما به رسول خدا پناه مى برديم و هيچ كس از ما به دشمن نزديكتر از او نبود ((154)) )).
 

آيات مربوط به غزوه ((بدر كبرا))

1 ـ سوره آل عمران / 12 ـ 13 و 123.
2 ـ سوره نسا/ 77 ـ 78.
3 ـ انفال / 19, 36 ـ 51, 67 ـ 71.
4 ـ حـج / 19 آيات 124 ـ 127 سوره آل عمران در نزول فرشتگان براى نصرت مؤمنان و آيات 9 ـ 12 سوره انفال نيز در نزول فرشتگان و كشته شدن كافران به دست ايشان است ((155)).
 

دستور خاص

روز بـدر رسـول خدا(ص ) به اصحاب خود فرمود: مى دانم كه مردانى از ((بنى هاشم ))و ديگران را بدون آن كه به جنگ با ما علاقه مند باشند به اكراه بيرون آورده اند, بنابراين هركسى از شما با يكى از ((بنى هاشم )) برخورد كند او را نكشد و هر كس ((ابوالبخترى بن هشام )) را ببيند او را نكشد و هر كس ((عباس )) (عموى رسول خدا) راببيند او را نكشد, اما به تفصيلى كه در كتب تاريخ نوشته اند, ابوالبخترى بر اثر طرفدارى از همسفر خود ((جناده ))به دست ((مجذر)) كشته شد.
 

معاذبن عمرو و ابوجهل

((مـعاذبن عمرو)) مى گويد: در حالى كه پيرامون ((ابوجهل )) را سخت گرفته بودند,شنيدم كه مى گفتند: كسى نمى تواند امروز بر ((ابوالحكم )) دست يابد, پس همت خود رابر آن داشتم كه بر وى حـمله كنم , بر او تاختم و ضربتى بر وى نواختم كه پايش از نصف ساق از زير شمشير من پريد, در هـمـيـن حـال پـسرش ((عكرمه )) شمشيرى بر بازوى من نواخت و دست مرا پراند, چنان كه با پـوسـتـى بـه پـهلوى من آويخته شد, اما همچنان تاآخر روز جنگ مى كردم و آن را پشت سر خود مى كشيدم و آخر كار كه مرا آزار مى دادپاى روى آن نهاده و خود را كشيدم تا پاره شد و افتاد.
((ابـوجـهـل )) همچنان افتاده بود كه ((معوذبن عفرا)) رسيد و با ضربتى كار او را ساخت و سپس خود جنگيد تا به شهادت رسيد, آنگاه كه كار جنگ پايان گرفت رسول خدافرمود تا ((ابوجهل )) را در ميان كشته ها جستجو كنند.
((عـبداللّه بن مسعود)) مى گويد: من در جستجوى ابوجهل برآمدم , او را يافتم وشناختم و پا روى گردن وى نهادم و به او گفتم : اى دشمن خدا! آيا خدا تو را خوارساخت ؟ گفت چه شده است كه خوار باشم ؟ از اين مردى كه مى كشيد بزرگتر كيست ؟ وبه روايتى ((ابوجهل )) گفت : اى مردك گوسفندچران ! مقامى بس بلند و ارجمند را اشغال كردى .
((عبداللّه )) مى گويد: سر او را بريدم و نزد رسول خدا آوردم و آن حضرت خدا راستايش كرد.
ابـن اسـحـاق مى نويسد: ((عكاشه )) كه شمشيرش در روز بدر درهم شكست نزد رسول خدا آمد و رسـول خدا چوب خشكى به او داد و گفت : با همين جنگ كن , پس آن راگرفت و تكانى داد و به صـورت شمشيرى بلند و محكم درآمد و تا پايان جنگ كه مسلمانان فاتح گشتند با همان شمشير مـى جـنـگـيـد و آن را ((عـون )) مـى گـفـتـنـد وى در جـنـگـى بـا مـرتـدان بـه دسـت ((طليحة بن خويلداسدى )) به شهادت رسيد ((156)).
 

كشتگان قريش در چاه بدر

بـه دستور خدا, كشته هاى دشمن را در چاه بدر افكندند, مگر ((امية بن خلف )) كه اورا زير خاك و سنگ كردند.
رسـول خـدا بر سر چاه بدر ايستاد و گفت : اى به چاه افتادگان (يك يك را نام برد),بد خويشانى بـراى پـيـامبر خود بوديد, مردم مرا راستگو دانستند و شما دروغگو, مردم مراپناه دادند و شما مرا بـيـرون كـرديـد, مـردم مـرا يـارى كـردنـد و شما به جنگ من برخاستيد,سپس گفت : آيا آنچه پـروردگـار بـه شما وعده داده بود, حق يافتيد؟ من آنچه پروردگارم به من وعده داده بود, حق يـافتم كسانى از صحابه گفتند: اى رسول خدا! آيا با لاشه هاى مردگان سخن مى گويى ؟ فرمود: شما گفتار مرا از ايشان شنواتر نيستيد, ليكن ايشان نمى توانند پاسخ دهند.
 

مسلمانان دوزخى

جـوانـانـى از قـريـش هنگامى كه رسول خدا در مكه بود به دين اسلام درآمدند, اما براثر حبس و شـكنجه پدران و خويشان خود توفيق هجرت نيافتند و از دين اسلام بازگشتندو همراه قريش به جـنـگ بـدر آمدند و روز بدر كشته شدند و درباره ايشان آيه اى نازل شدكه مضمون آن اين است : ((كسانى كه در حال ستمكارى بر خويش , فرشتگان جانشان راگرفتند, بدانها گفتند: شما را چه مـى شـد؟ گـفـتند: ما در سرزمين (مكه ) زبون و بيچاره بوديم فرشتگان گفتند: مگر زمين خدا وسعت نداشت تا در آن هجرت كنيد؟ اينان جايشان دوزخ است و چه بد سرانجامى است ((157))
)).
 

غنيمتهاى بدر

پـس از آن كـه غـنـيـمـتهاى جنگ بدر به دستور رسول خدا جمع آورى شد دركيفيت تقسيم آن اخـتـلاف پـيـش آمـد و هـر كـس مدعى خدمتى بود و حق تقدم را با خودمى پنداشت رسول خدا ((عبداللّه بن كعب مازنى )) را بر غنيمتها گماشت تا آنها را طبق دستور ميان همه سپاهيان تقسيم كند براى هر مرد يك سهم و براى هر اسب از دو اسبى كه داشتند دو سهم , و براى هر يك از هشت نـفـرى كه به عذر موجه در جنگ حاضرنبودند, سهمى از غنيمت قرار داد اسامى آن هشت نفر از اين قرار است : 1 ـ عثمان بن عفان , 2 ـ طلحة بن عبيداللّه , 3 ـ سعدبن زيد, 4 ـ حارث بن صمه , 5 ـ خوات بن جبير, 6 ـحارث بن حاطب انصارى , 7 ـ عاصم بن عدى انصارى , 8 ـ ابولبابه .
 

مژده فتح درمدينه

رسـول خـدا(ص ), ((عبداللّه بن رواحه )) و ((زيدبن حارثه )) را با مژده فتح نزد مردم مدينه فرستاد ((اسامه )) فرزند زيد مى گويد: خبر رسيدن پدرم ((زيد)) هنگامى به ما رسيدكه از دفن ((رقيه )) دخـتـر رسـول خـدا فـارغ شـده بـوديم نزد وى آمدم , ديدم كه مردم پيرامون او را گرفته اند و او كشتگان قريش را يكايك نام مى برد.
 

اسيران قريش در مدينه

رسول خدا (ص ) اسيران قريش را در ميان اصحاب خود پراكنده ساخت و فرمود: بااسيران به نيكى رفتار كنيد.
 

مكه در عزاى جگرگوشه هاى خود

نـخـستين كسى كه خبر شكست قريش را به مكه آورد, ((حيسمان بن عبداللّه خزاعى ))بود و چون اشـراف كشته شده قريش را يكايك نام مى برد ((صفوان بن اميه )) گفت : شمارا به خدا قسم , اگر عـقـل دارد از او دربـاره من سؤال كنيد از او پرسيدند: صفوان بن اميه چطور شد؟ گفت : خودش همين است كه در حجر نشسته , اماـ به خدا قسم ـ پدروبرادرش را ديدم كه كشته شدند.
 

اندوه ابولهب و هلاكت او

ابورافع آزاد شده رسول خدا مى گويد: چون مژده فتح بدر به ما رسيد, شادمان گشتيم و در خود نـيرو يافتيم و ابولهب , دشمن خدا رسوا گشت من در حجره زمزم باام الفضل نشسته بودم , ناگاه ابـولـهب با تكبر رسيد و پشت به پشت من نشست , در اين هنگام ((ابوسفيان بن حارث )) وارد شد و ابولهب كه خود در جنگ بدر حضور نداشت ,اخبار صحيح را از ابوسفيان خواست و به او گفت كار مـردم بـه كـجا كشيد؟ پاسخ داد, آنهاهر كس را از ما خواستند كشتند و هركس را خواستند اسير گـرفـتند, مردانى سفيد بر اسبان سياه و سفيد ديدم كه در ميان زمين و آسمانند, چيزى را باقى نـمـى گـذاشـتند و كسى نمى توانست در مقابلشان ايستادگى كند ابورافع مى گويد: من به آنها گـفـتم : به خدا قسم آنها فرشتگان خدا بوده اند, پس ابولهب دست خويش را بلند كرد و سخت به روى مـن نـواخـت و مـرا بـر زمـيـن كـوبيد, در اين ميان ((ام الفضل )) ستونى از ستونهاى خيمه رابـرگـرفـت و چنان بر سر ابولهب نواخت كه شكافى بزرگ در سر وى پديد آمد, او جزهفت شب ديگر زنده نبود و خدا او را به آبله اى طاعون مانند به هلاكت رساند.
 

دو دستور سياسى

بزرگان قريش دستور دادند تا, اولا اهل مكه بر كشته هاى خويش اشك نريزند وسوگوارى نكنند و از ايـن راه خـود را بـه شـمـاتت مسلمين گرفتار نسازند و ثانيا, دربازخريد اسيران خود شتاب نـورزند تا مبادا مسلمانان در بهاى آنان سختگيرى كنند((اسودبن مطلب )) كه سه فرزند خود رااز دسـت داده بـود, وقـتـى كه شنيد, زنى به خاطرگم شدن شترش , شيون مى كند, اشعارى بدين مضمون گفت : ((شگفتا كه زنى حق دارد برشتر گمشده خويش گريه كند, اما من حق ندارم بر پسران دلير خود اشك بريزم )).
 

اقدام قريش در خريد اسيران

نـخـسـتـين كسى كه در خريد وى اقدام شد ((ابووداعه )) بود كه پسرش ((مطلب )) شبانه از مكه بيرون آمد و به مدينه رفت و پدرش را به چهارهزار درهم بازخريد و با خود به مكه برد.
((سهيل بن عمرو)) از اسيرانى بود كه ((مكرزبن حفص )) مقدار فديه او را با مسلمانان قرار گذاشت و سپس خود به جاى وى تن به اسيرى داد تا ((سهيل بن عمرو)) برود و بهاى خود را بفرستد.
((عـمروبن ابى سفيان )) از اسيرانى بود كه پدرش ابوسفيان حاضر نشد براى آزادى اوفديه دهد در ايـن مـيـان ((سعدبن نعمان )) براى عمره رهسپار مكه شد, ابوسفيان وى راگرفت و به جاى پسر خـود ((عمرو)) زندانى كرد رسول خدا به تقاضاى اصحاب ,((عمروبن ابى سفيان )) را آزاد فرمود و ((ابوسفيان )) هم ((سعد)) را رها كرد.
بـه هـمـيـن تـرتـيـب , بيشتر اسيران بدر و به گفته يعقوبى 68 نفرشان سربها دادند و آزادشدند سـربـهـاى اسـيـران بدر به تناسب وضع مالى آنها از هزار درهم تا چهار هزار درهم بود, اما كسانى بـودنـد كـه نـمى توانستند حتى حداقل سربها را كه هزار درهم بود بپردازند ودر عين حال چون بـاسـواد بودند, رسول خدا فرمود تا هر كدام از ايشان ده پسر از پسران انصار را از خواندن و نوشتن نيك بياموزد و سپس آزاد گردد ((زيدبن ثابت )) از همين راه باسواد شده بود ((158)).
 

داستان عميربن وهب

((عـمـيربن وهب جمحى )) كه از شياطين قريش بود, روزى پس از واقعه بدر با((صفوان بن اميه )) در حـجـر نشسته بود و از مصيبت ((اصحاب قليب ((159)) )) سخن مى گفت ((صفوان )) گفت : راسـتـى كه پس از ايشان در زندگى خيرى نديديم , ((عمير))گفت : به خدا قسم : اگر قرضهاى بى محل و بيچاره شدن خانواده ام نبود بر سر محمدمى رفتم و او را مى كشتم ((صفوان )) گفتار او را غـنـيـمت شمرد و گفت : تمام اينها رابرعهده مى گيرم و خانواده ات را تا زنده باشند همراهى مـى كنم ((عمير)) پذيرفت و گفت پس اين مطلب را پوشيده دار, سپس دستور داد شمشيرش را تيز و زهرآگين كردند وآنگاه رهسپار مدينه شد و به حضور رسول خدا رسيد رسول خدا پرسيد: به چـه كـارآمـده اى ؟ گـفـت : تـا دربـاره اين اسيرى كه گرفتار شماست , محبت كنيد رسول خدا فـرمـود:چـرا شمشير به گردن آويخته اى ؟ گفت : خدا اين شمشير را لعنت كند كه هيچ به درد مانخورد رسول خدا دوباره سبب آمدن او را سؤال كرد, او گفت جز اين منظورى ندارم فرمود: اين طـور نـيـسـت , تو و ((صفوان )) در حجر نشسته وبر اصحاب قليب تاسف خورديد و چنين و چنان گـفتگو كرديد و اكنون براى كشتن من آمدى , اما خدا تو را مجال نمى دهد عمير گفت : گواهى مـى دهـم كـه تـو پيامبر خدايى , زيرا جز من و صفوان كسى ازاين راز اطلاع نداشت , اكنون يقين كردم كه اين خبر را جز از طرف خدا به دست نياورده اى , آنگاه شهادتين بر زبان راند.
 

نزول سوره انفال

ابن هشام از ابن اسحاق روايت مى كند كه تمام سوره انفال يكجا پس از واقعه بدركبرا نزول يافت .
 

فهرست سپاهيان اسلامى و شهداى بدر

طبق فهرست جامعى كه در كتاب ((تاريخ پيامبر اسلام )) آمده است , عده سپاهيان اسلامى در بدر, جمعا از تمام قبايل 314 نفر و عده شهداى مسلمانان نيز 14 نفر بوده است ((160)).
 

كشته هاى قريش در بدر

روز بـدر 70 نفر از مردان قريش به دست مسلمانان و فرشتگان كشته شدند كه ابن اسحاق فقط 50 نفر آنها را نام برده و ابن هشام 20 نفر ديگر را هم ذكر كرده است ((161)).
شـيـخ مـفـيد در ارشاد 36 نفر از كشته هاى بدر را نام مى برد و مى گويد: راويان عامه وخاصه به اتفاق نوشته اند كه : اين 36 نفر را على بن ابى طالب (ع ) كشته است .
 

اسيران قريش در بدر

روز بـدر 70 نفر از مردان قريش به دست مسلمانان اسير شدند كه ابن اسحاق فق43ط نفر ايشان را نام برده و ابن هشام 17 نفر ديگر بر وى استدراك كرده است و((عباس بن عبدالمطلب هاشمى )) را جز اسيران مشرك بدر نشمرده اند.
شعراى مسلمين و قريش , درباره بدر اشعارى گفته اند كه در تاريخ ثبت شده است .
 

غزوه بنى سليم در ((كدر))

ابن اسحاق مى گويد: رسول خدا (ص ) در بازگشت از بدر, پس از هفت شب اقامت در مدينه براى ((غـزوه بـنى سليم )) از مدينه بيرون رفت تا به آبگاهى از بنى سليم كه به آن ((كدر)) مى گفتند, رسيد, در آن جا سه شب اقامت گزيد و سپس بى آن كه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
ابن سعد مى نويسد: اين غزوه بدان جهت روى داد كه رسول خدا(ص ) شنيد كه جمعى از بنى سليم و غـطـفان بر ضد مسلمانان فراهم آمده اند, اما با كسى برخورد نكرد,ولى 500 شتر در اين غزوه به دسـت مـسلمانان افتاد كه پس از اخراج خمس به هر مردى از اصحاب كه جمعا 200 نفر بودند دو شتر سهم رسيد, مدت اين غزوه پانزده روزبود ((162)).
 

سريه ((عميربن عدى ))

((عصما)) دختر ((مروان )) زنى بود شاعر و زبان آور كه در هجو اسلام و مسلمانان شعر مى گفت و دشـمـنـان اسـلام را تحريك مى كرد رسول خدا روزى گفت : كسى نيست داد مرا از دختر مروان بـگـيرد؟ ((عمير)) كه مردى نابينا بود شبانه بر آن زن تاخت و او راكشت و بامداد نزد رسول خدا آمـد و گفت : من ((عصما)) را كشتم رسول خدا گفت : خداو رسولش را يارى كردى رسول خدا ((عمير)) را پس از اين واقعه ((عمير بصير))ناميد ((163)).
 

سريه ((سالم بن عمير))

((ابـوعـفـك )) كـه مـردى يهودى و 120 ساله بود, پس از آن كه رسول خدا((حارث بن سويد)) را كشت , نفاقش آشكار شد و در اشعار خود شيوه ناسزاگويى به مسلمانان و تحريك دشمنان اسلام را در پيش گرفت رسول خدا روزى گفت : كيست كار اين پليد را بسازد؟ ((سالم بن عمير)) نذركرد يـا ابـوعـفـك را بكشد و يا خود نيز در اين راه كشته شود, در يك شب تابستانى كه ابوعفك بيرون خـوابـيـده بود, سالم بر وى درآمدو او را كشت اين سريه در ماه شوال سال دوم (بيست ماه پس از هجرت ) واقع شد ((164)).
 

غزوه بنى قينقاع

غزوه بنى قينقاع ((165)).
يـهـود ((بنى قينقاع )) از همه يهوديان شجاعتر بودند, شغلشان زرگرى بود و با رسول خدا پيمان سـازش و عدم تعرض داشتند, اما پس از واقعه بدر, از راه نافرمانى و حسددرآمدند و پيمان خود را نـقض كردند رسول خدا آنها را فراهم ساخت و به آنان گفت :اى گروه يهود! از آنچه بر سر قريش آمد بترسيد و اسلام آوريد.
بـزرگـان طـايـفـه در جواب رسول خدا گفتند: اى محمد! چنان گمان مى برى كه ماهمچون قـريش خواهيم بود, به خدا قسم : اگر ما با تو جنگ كرديم , خواهى فهميد كه مردميدان ماييم نه ديگران ((166)).
رسـول خدا بعد از پاسخ درشتى كه از سران اين طايفه شنيد, ((ابولبابه )) را در مدينه به جانشينى خـود گماشت و با سپاه اسلام , آنان را محاصره كرد تا به تنگ آمدند و تسليم شدند, ولى از كشتن آنـان درگـذشـت , فرمود تا از مدينه بيرونشان كنند و اموالشان پس ازاخراج خمس بر مسلمانان قسمت شد.
 

غزوه سويق

ذى حجه سال دوم : ((ابوسفيان )) در بازگشت از بدر به مكه , نذر كرد كه تا با محمدجنگ نكند و انتقام بدر را نگيرد, با زنان آميزش نكند, پس با 200 سوار از قريش بيرون آمد و راه ((نجديه )) را در پـيـش گـرفـت تـا در يك منزلى مدينه فرود آمد, آنگاه به سوى مدينه تاخت و در ناحيه اى به نام ((عـريض )) چند خانه را آتش زدند و مردى از انصار را باهم پيمانش در كشتزار كشتند و سپس به مكه بازگشتند.
رسول خدا با 200 نفر از مهاجر و انصار, ابوسفيان و همراهانش را تا((قرقرة الكدر)) تعقيب كرد, اما بـر دشـمن دست نيافت و پس از پنج روز به مدينه بازگشت و چون ابوسفيان و همراهان در حال گـريـخـتن , به منظور سبكبارى قسمتى از بارو بنه خود را ريخته بودند و از جمله مقدار زيادى ((سويق )) (آرد جو يا گندم ) به دست مسلمانان افتاد, اين غزوه را ((غزوه سويق )) گفتند ((167)) (ذى حجه سال دوم , 22 ماه بعد ازهجرت ).
 

ديگر حوادث سال دوم هجرت

1 ـ وجـوب روزه مـاه رمـضـان در شعبان اين سال , 2 ـ برگشتن قبله از بيت المقدس به كعبه در ركـوع ركـعـت دوم نـمـاز ظهر روز سه شنبه نيمه شعبان , 3 ـ مقرر شدن اذان اسلامى ,4 ـ مرگ ابـولـهب در روز خبر فتح بدر به مكه , 5 ـ دستور پرداختن زكات فطره , 6 ـعروسى اميرمؤمنان و فـاطـمـه در ذى حـجه اين سال , 7 ـ دستور قربانى در عيد اضحى وقربانى كردن رسول خدا, 8 ـ جنگ ميان قبيله بكربن وائل و سپاه خسروپرويز و شكست سپاه ايران .
 

فهرست

سال سوم هجرت غزوه ذى امر

رسول خدا خبر يافت كه جمعى از ((بنى ثعلبه )) و ((محارب )) به رهبرى مردى به نام ((دعثوربن حارث )) در محل ((ذى امر)) فراهم گشته اند تا در پيرامون مدينه دست به چپاول زنند.
رسول خدا با 450 نفر از مسلمين در 12 ربيع الاول سال سوم بيرون رفت و تا((ذى امر)) در ناحيه ((نخيل )) پيش رفت مسلمانان در آن ناحيه مردى از بنى ثعلبه رادستگير كرده نزد رسول خدا آوردند و او اسلام آورد, در اين موقع ((دعثوربن حارث ))رسيد و با شمشيرى كه در دست داشت , بر سر رسول خدا ايستاد و گفت : كه مى تواندامروز تو را از دست من نجات دهد؟ رسول خدا گفت : خدا آنگاه نيرويى معنوى ((دعثور)) را برخود بلرزاند و شمشير از دستش بيفتاد رسول خدا آن را برگرفت و گفت :اكنون چه كسى تو را از دست من نجات مى دهد؟ گفت : هيچ كس , و سپس شهادتين برزبان راند و نزد قوم خويش بازگشت و آنان را به دين اسلام دعوت كرد آيه 11 سوره مائده درباره همين غزوه و همين داستان نزول يافته است ((168)).
 

غزوه بحران

غزوه بحران ((169)).
رسول خدا خبر يافت كه گروه بسيارى از ((بنى سليم )) در ناحيه ((بحران )) فراهم گشته اند, پس با 300 مرد از اصحاب خويش تا بحران پيش رفت , اما برخوردى روى نداد و دشمن متفرق شده بود, رسول خدا پس از ده روز به مدينه بازگشت اين غزوه درششم جمادى الاولى , 27 ماه پس از هجرت واقع شد ((170)).
 

سريه ((محمد بن مسلمه )) يا سريه قرده

پس از واقعه بدر ((كعب بن اشرف )) كه مردى شاعر و زبان آور بود, در اشعار خودرسول خدا را بد مى گفت و دشمنان را بر ضد مسلمين تحريك مى كرد حسان بن ثابت وزنى از مسلمانان به نام ((ميمونه )) در پاسخ كعب و رد او اشعارى گفتند, ولى كعب نام زنان مسلمان را در اشعار خود با بى احترامى مى برد و مسلمانان را آزار مى داد در اين موقع رسول خدا گفت : كيست كه مرا از دست پسر اشرف آسوده كند؟((محمدبن مسلمه )) گفت : من خود اين مهم تو را كفايت مى كنم و او رامى كشم ((محمدبن مسلمه )) اين كار را با كمك چند نفر از جمله ((سلكان بن سلامه ))(برادر رضاعى كعب ) انجام داد و سپس سركعب را آوردند و پيش پاى رسول خداانداختند و چون بامداد شد, يهوديان را بيم و هراس گرفته بود و نزد رسول خدا آمدند وگفتند: سرور ما را ناگهان كشتند رسول خدا كارهاى ناپسند و اشعار و آزار كعب رايادآورى كرد و با آنان قرار صلح گذاشت ((171)).
 

سريه ((زيدبن حارثه )) يا سريه قرده :

رسول خدا در جمادى الاخره سال سوم (28 ماه پس از هجرت ), ((زيدبن حارثه )) رابراى جلوگيرى از كاروان قريش فرستاد راهنماى اين كاروان ((فرات بن حيان عجلى )) بودكه كاروان را از راه عراق و ناحيه ((ذات عرق )) مى برد زيد با صد سوار تا ((قرده )) كه درناحيه ((ذات عرق )) واقع است پيش تاخت و بر كاروان دست يافت , اما مردان كاروان گريختند, تنها ((فرات بن حيان )) اسير شد و پس از مسلمان شدن آزاد گشت رسول خداخمس غنيمت را كه بيست هزار درهم بود برداشت و باقيمانده را به مردان سريه قسمت كرد ((172)).
 

داستان محيصه و حويصه

ابن اسحاق بعد از كشته شدن ((كعب بن اشرف )) مى نويسد: رسول خدا گفت : بر هر كه از مردان يهود ظفر يافتيد او را بكشيد, پس ((محيصة بن مسعود)) يكى از بازرگانان يهودرا كه ((ابن سنينه )) ((173)) نام داشت , كشت برادر بزرگترش ((حويصه )) كه هنوز مسلمان نبود او را زد و گفت چرا اين مرد را كشتى ؟ ((محيصه )) در پاسخ گفت : اگر محمد مرامى فرمود كه گردنت رابزنم , بيدرنگ تو را گردن مى زدم , ((حويصه )) گفت : راستى دينى كه اين همه در تو اثر گذاشته است عجيب است و سپس خودبه دين اسلام درآمد.
 

غزوه احد

تاريخ : شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت , 32 ماه بعد از هجرت .
عده سپاهيان اسلام : در اول 1000 نفر و در ميدان جنگ 700 نفر.
عده دشمن : سه هزار مرد جنگى (700 زره پوش , 200 اسب و سه هزار شتر).
مقصد: ايستادگى در مقابل قريش كه براى تلافى جنگ بدر آمده بودند.
جانشين رسول خدا براى نماز خواندن : عبدالله بن ام مكتوم .
نتيجه : كشته شدن بيش از 70 نفر از بزرگان مسلمين و نزول 60 آيه از سوره آل عمران .
شرح مختصر: پس از واقعه بدر, ((ابوسفيان )) كاروان تجارت را به مكه رسانيد,((عبدالله بن ابى ربيعه )) و ((عكرمة بن ابى جهل )) و ((صفوان بن اميه )) با مردانى از قريش كه پدران و پسران و برادرانشان در بدر كشته شده بودند با ابوسفيان و ديگر كسان واردصحبت شدند و گفتند: اى گروه قريش ! وقت آن رسيده كه به انتقام خون كشتگانمان ,لشكرى را به جنگ محمد گسيل داريد ابوسفيان گفت : من نخستين كسى هستم كه اين پيشنهاد را مى پذيرم و سود مال التجاره را به هزينه جنگ اختصاص داد (انفال /36),سپس طوايف قريش بر جنگ با رسول خدا همداستان شدند.
((ابوعزه )) كه شاعرى زبان آور بود و رسول خدا در بدر بدون هيچ گونه فديه اى آزادش كرده بود به تحريك ((صفوان بن اميه )) به راه افتاد و با اشعار خود, قبايل ((بنى كنانه )) را به جنگ با مسلمين دعوت مى كرد.
برخى از بزرگان قريش , به منظور آن كه سپاهيان از ميدان جنگ نگريزند و بيشتردر كارزار پايدارى كنند همسران خود را نيز همراه بردند, از جمله ابوسفيان كه فرمانده سپاه بود, همسر خود ((هند)) دختر ((عتبه )) را با خود برد.
قريش با اين ترتيب به سوى مدينه رهسپار شدند و در پاى كوه ((عينين )) در مقابل مدينه فرود آمدند.
عباس بن عبدالمطلب رسول خدا را از تصميم قريش باخبر ساخت و منافقان ويهود نيز در مدينه به تحريك و تشويق مردم پرداختند و بدينسان خبر قريش در مدينه انتشار يافت .
رسول خدا ابتدا دو نفر از اصحاب (ا نس و مؤنس ) را در شب پنجشنبه پنجم ماه شوال به منظور تحقيق و بررسى وضع دشمن بيرون فرستاد, سپس ((حباب بن منذر)) رافرستاد كه اطلاعاتى به دست آورند.
 

جمعه ششم شوال

اصحاب رسول خدا در اين شب مدينه را پاسبانى كردند و ((سعدبن معاذ)) و((اسيدبن حضير)) و ((سعدبن عباده )) با عده اى مسلح تا بامداد به پاسبانى ايستادند, درهمين شب رسول خدا خوابى ديد كه بر اثر آن خوش نداشت از مدينه بيرون رود و دراين باب با اصحاب خود مشورت كرد بزرگان مهاجر و انصار با ماندن در مدينه موافقت كردند ولى جوانانى كه در بدر شركت نداشتند از شوق شهادت با اين راى مخالفت كردندو اصرار داشتند كه بر سر دشمن بروند.
در نتيجه اصرار جوانان , رسول خدا تصميم به حركت گرفت و در همان روز جمعه اصحاب خود را به شكيبايى سفارش فرمود و با هزار نفر از مدينه بيرون آمد و خود براسبى سوار بود و نيزه اى به دست داشت و پرچم مهاجرين بر دست على بن ابى طالب بود.
 

بازگشتن منافقان

در محل ((شوط)) در ميان مدينه و احد ((عبدالله بن ابى )) با يك سوم مردم به مدينه بازگشت و گفت : حرف جوانان را شنيد و گفتار ما را ناشنيده گرفت اى مردم ! مانمى دانيم كه بايد براى چه خود را به كشتن دهيم ؟ و چون با منافقان قوم خودبازمى گشت , ((عبدالله بن عمرو)) در پى ايشان شتافت كه آنها را از رفتن بازدارد, ولى نتيجه نگرفت و نااميد برگشت .
دو قبيله ((بنى حارثه )) و ((بنى سلمه )) نيز سست شدند و خواستند برگردند كه خداونداستوارشان ساخت (آل عمران / 122).
 

رسول خدا در شيخان

در اين منزل بود كه رسول خدا در بازديد سپاهيان , پسران كمتر از 15 سال همچون ((اسامة بن زيد)) و را به مدينه بازگرداند و در ((خندق )) كه 15 ساله شده بودند آنها رااجازه شركت در جنگ داد.
 

روز احد

رسول خدا شب را در ((شيخان )) به سر برد, سحرگاهان از شيخان حركت كرد و نمازصبح را در احد به جاى آورد, سپس به صف آرايى سپاه پرداخت و كوه ((عينين )) درطرف چپ مسلمانان قرار گرفت و ((عبدالله بن جبير)) را با 50 نفر تيرانداز بر شكاف آن گماشت و سفارش كرد كه در همان جا بمانند و سواران دشمن را با تيراندازى دفع كنندكه از پشت سر هجوم نياورند و فرمود: ((اگر كشته شديم ما را يارى ندهيد و اگر غنيمت برديم با ما شركت نكنيد)).
 

صف آرايى قريش

سه هزار مرد جنگى به صف ايستادند, فرماندهى ميمنه را ((خالدبن وليد)) وفرماندهى ميسره را ((عكرمة بن ابى جهل )) برعهده گرفت و پرچم قريش را((طلحة بن ابى طلحه عبدرى )) به دست داشت .
 

خطبه رسول خدا(ص )

رسول خدا در روز احد پس از آن كه سپاه خود را منظم ساخت و صفها را آراست ,پيش روى سپاه ايستاد و خطبه اى ايراد كرد كه در متون تاريخ اسلام ذكر شده است ((174)).
 

نقش زنان قريش در جنگ

هنگامى كه دو لشكر به روى هم ايستادند و جنگ درگرفت , زنان قريش به رهبرى ((هند)) همسر ابوسفيان , نقش دف زدن و تصنيف خواندن پشت سر مردان سپاهى را به عهده گرفتند و از اين راه آنان را بر جنگ دلير مى ساختند و كشتگان بدر را به يادشان مى آوردند ((175)).
ابتدا پرچمداران قريش يكى پس از ديگرى به دست سپاهيان اسلام كشته شدند وبا كشته شدن 11 نفر از پرچمداران قريش , ساعت بيچارگى قريش فرارسيد, مردان جنگى و زنان , همگى رو به گريز نهادند و اگر دختر ((علقمه )) پرچم را به دست نگرفته بود و تيراندازان مسلمين شكاف كوه را رها نمى كردند, پيروزى مسلمانان قطعى به نظرمى رسيد.
 

نتيجه معصيت و نافرمانى

پس از گريختن سپاه قريش , بعضى از تيراندازان مسلمين گفتند: ديگر چرا اين جابمانيم ؟, اينك برادران شما به جمع آورى غنيمت پرداخته اند, ما هم با آنها شركت كنيم و سخن رسول خدا را كه فرموده بود: ((همان جا بمانيد, اگر كشته شديم ما را يارى ندهيدو اگر غنيمت برديم با ما شركت نكنيد)) فراموش كردند و بيشتر 50 نفر به ميدان جمع غنيمت سرازير شدند و جز ((عبدالله بن جبير)) با كمتر از 10 نفر باقى نماندند كه آنها براثرحمله ((خالدبن وليد)) و ((عكرمة بن ابى جهل )) به شهادت رسيدند گريزندگان قريش ديگر بار به جنگ پرداختند, در اين ميان فريادى برآمد كه محمد كشته شد و((عبدالله بن قمئه )) گفت : من محمد را كشتم و كار مسلمانان به پريشانى و دشوارى كشيدو دشمن به رسول خدا راه يافت و ((عتبة بن ابى وقاص )) دندان پيشين رسول خدا راشكست و روى او را مجروح ساخت و لبش را شكافت و رسول خدا در يكى ازگودالهايى كه ابوعامر براى مسلمانان كنده بود افتاد پس على بن ابى طالب دست رسول خدا را گرفت و مالك بن سنان خون روى رسول خدا را مكيد و فروبرد.
چهار نفر از قريش كه بركشتن رسول خدا همداستان شدند عبارتند از:عبدالله بن شهاب زهرى , عتبة بن ابى وقاص زهرى , عبدالله بن قمئه , ابى بن خلف .
 

رسول خدا در پناه كوه

نخستين كس از اصحاب كه بعد از هزيمت مسلمانان و شهرت يافتن شهادت رسول خدا(ص ), رسول خدا را شناخت , ((كعب بن مالك )) بود, او به چند نفرى كه باقى مانده بودند گفت : اى مسلمانان ! شما را مژده باد كه رسول خدا اين جاست آنگاه گروهى ازمسلمانان , رسول خدا را به طرف دره كوه بردند و على بن ابى طالب سپر خود را از((مهراس ((176)) )) پر آب كرد و نزد رسول خدا آورد تا بياشامد ابن اسحاق مى نويسد كه : رسول خدا نماز ظهر روز احد را به علت زخمهايى كه برداشته بود نشسته خواند و مسلمانان هم نشسته به وى اقتدا كردند.
 

سخنان ابوسفيان

پس از آن كه جنگ برگزار شد, ((ابوسفيان )) نزديك كوه آمد و با صداى بلند گفت :جنگ و پيروزى نوبت است , روزى به جاى روز بدر, اى ((هبل )) سرافراز دار رسول خداگفت تا وى را پاسخ دهند و بگويند: خدا برتر و بزرگوارتر است , ما و شما يكسان نيستيم , كشته هاى ما در بهشت اند و كشته هاى شما در دوزخ .
باز ((ابوسفيان )) گفت : ما ((عزى )) داريم و شما نداريد به امر رسول خدا در پاسخ ‌وى گفتند: خدا مولاى ماست و شما مولا نداريد آنگاه ((ابوسفيان )) فرياد زد و گفت :وعده ما و شما در سال آينده در بدر رسول خدا گفت تا به وى پاسخ دادند: آرى وعده ميان ما و شما همين باشد.
 

ماموريت على بن ابى طالب

رسول خدا (ص ) پس از بازگشتن ابوسفيان , على بن ابى طالب (ع ) را فرستاد و به وى فرمود: در پى اينان برو و ببين چه مى كنند اگر شتران خود را سوار شدند و اسبها را يدك كشيدند, آهنگ مكه دارند و اگر بر اسبها سوار شدند و شترها را پيش راندند آهنگ مدينه كرده اند, اما به خدا قسم كه : در اين صورت در همان مدينه با ايشان خواهم جنگيد.
على (ع ) رفت و بازگشت و گزارش داد كه شترها را سوار شدند و اسبها را يدك ساختند و راه مكه را در پيش گرفتند.
 

شهداى احد

ابن اسحاق : شهيدان احد را 65 نفر شمرده است ((177)) ابن هشام 5 نفر ديگر را به عنوان استدراك افزوده است ((178)).
ابن قتيبه مى گويد: روز احد 4 نفر از مهاجران و 70 نفر از انصار به شهادت رسيدند ((179)).
ابن ابى الحديد مى گويد, واقدى از قول ((سعيدبن مسيب )) و ((ابوسعيدخدرى )) گفته است كه : تنها از انصار در احد 71 نفر به شهادت رسيدند, آنگاه 4 نفر شهداى قريش رانام مى برد و 6 نفر هم از قول اين و آن مى افزايد و مى گويد: بنابراين شهداى مسلمين دراحد 81 نفر بوده اند ((180)).
 

شهادت حمزة بن عبدالمطلب

حمزه (سيدالشهدا), از مهاجران , پس از كشتن چند تن از كفار قريش , خود به دست ((وحشى )) غلام ((جبيربن مطعم )) به شهادت رسيد و چون وحشى به مكه برگشت به پاداش اين عمل آزاد شد و در روز فتح مكه به طائف گريخت , اما به او بشارت دادند كه هر گاه كسى شهادت حق بر زبان راند, هر كه باشد محمد او را نمى كشد, پس نزد رسول خدا رفت و بيدرنگ شهادت حق بر زبان راند و خود را معرفى كرد رسول خدا به اوفرمود: ((روى خود را از من پنهان دار كه ديگر تو را نبينم )) و او هم تا رسول خدا زنده بودخود را از نظر آن بزرگوار دور مى داشت .
 

هند و حمزه

هند و زنانى كه همراه وى بودند, شهداى اسلام را مثله كردند و هند خلخال وگردنبند و گوشواره هرچه داشت همه را به ((وحشى )) غلام ((جبير)) داد و جگر حمزه رادرآورد و جويد, اما نتوانست فرو برد و بيرونش انداخت .
ابن اسحاق , اشعارى از هند نقل مى كند كه درآنها به شكافتن شكم و در آوردن جگرحمزه افتخار مى كند.
 

ابوسفيان و حمزه

ابوسفيان , نيزه خود را به كنار دهان ((حمزة بن عبدالمطلب )) مى زد و سخنى جسارت آميز مى گفت , كه ((حليس بن زبان )) بر وى گذر كرد و كار ناپسند او را ديد وگفت : اين مرد سرور قريش است كه با پيكر بيجان او چنين رفتار مى كنى ! ابوسفيان گفت : اين كار را از من نهفته دار كه لغزشى بود.
 

رسول خدا و حمزه

رسول خدا(ص ), چندين بار پرسيد كه : ((عموى من حمزه چه كرد؟)), على (ع )رفت و حمزه را كشته يافت و رسول خدا را خبر داد رسول خدا رفت و بر كشته حمزه ايستاد و گفت : هرگز به مصيبت كسى مانند تو گرفتار نخواهم شد و هرگز در هيچ مقامى سخت تر ازاين بر من نگذشته است , سپس فرمود: ((جبرئيل نزد من آمد و مرا خبر داد كه حمزه در ميان هفت آسمان نوشته شده : حمزة بن عبدالمطلب اسدالله واسد رسوله )).
 

صفيه و حمزه

((صفيه )) چون با اجازه رسول خدا بر سر كشته برادرش ((حمزه )) حاضر شد و برادررا با آن وضع ديد, بر او درود فرستاد و گفت : انالله و انااليه راجعون و براى وى استغفاركرد.
 

به خاك سپردن حمزه

رسول خدا فرمود: تا حمزه را با خواهرزاده اش ((عبدالله بن جحش )) كه او را نيز گوش وبينى بريده بودند, در يك قبر به خاك سپردند.
 

حمنه و حمزه

((حمنه )) دختر ((جحش بن رئاب )) (خواهر عبدالله ) چون خبر شهادت برادرش عبدالله را شنيد كلمه استرجاع را برزبان راند وبراى او طلب آمرزش كرد و چون ازشهادت خالوى خود ((حمزه )) باخبر شد نيز كلمه استرجاع را بر زبان راند و براى وى طلب آمرزش كرد, اما هنگامى كه از شهادت شوهرش ((مصعب بن عمير)) باخبر گشت فرياد وشيون كشيد رسول خدا گفت : ((همسر زن را نزد وى حسابى جداست )).
 

زنان انصار و حمزه

رسول خدا(ص ) دربازگشت از احد, شنيد كه زنان انصار بركشته هاى خود گريه وشيون مى كنند گريست و گفت : ليكن حمزه را زنانى نيست كه بر وى گريه كنندسعدبن معاذ و اسيدبن حضير كه اين سخن را شنيدند, زنانشان را فرمودند تا بروند و برحمزه عموى رسول خدا سوكوارى كنند چون رسول خدا شنيد كه در مسجد براى حمزه گريه و شيون مى كنند, فرمود: ((خدا رحمتتان كند, برگرديد كه در همدردى كوتاهى نكرديد)).
 

نام چند تن ديگر از شهداى احد

1 عبدالله بن جحش : از مهاجران ((عمه زاده رسول خدا)) بود كه در نبرد با دشمن به دست ((ابوالحكم بن اخنس )) كشته شد و گوش و بينى او را بريدند و به نخ كشيدند, چهل وچند ساله بود و به ((المجدع فى الله )) لقب يافت وى به هنگام نبرد شمشيرش شكست ,رسول خدا چوب خشك خرمايى به او داد و در دست او به صورت شمشيرى درآمد كه ((عرجون )) ناميده مى شد ((181)).
2 مصعب بن عمير: از مهاجران بود كه لواى آنها را بر دست داشت , به دست ((عبدالله بن قمئه ليثى )) به شهادت رسيد, آنگاه رسول خدا لوا را به على بن ابى طالب داد.
3 شماس بن عثمان : از مهاجران بود كه رسول خدابه هر طرف مى نگريست او رامى ديد كه با شمشير خويش از وى دفاع مى كند و چون رسول خدا افتاد, خود را سپر وى قرار داد تا به شهادت رسيد.
4 عمارة بن زياد: از انصار (از قبيله اوس ) بود وى همچنان مى جنگيد تا ديگر قادربه حركت نبود, پس رسول خدا به ((عماره )) كه چهارده زخم برداشته بود, گفت :((نزديك من آى , نزديك , نزديك )) تا صورت روى قدم رسول خدا نهاد و به همان حال بود تا جان سپرد.
5 عمروبن ثابت : از انصار و معروف به ((اصيرم ))بود كه داخل بهشت شد بى آن كه ركعتى نماز خوانده باشد, چه اين كه پيوسته از قبول اسلام امتناع مى ورزيد, اما چون رسول خدا براى احد بيرون رفت , اسلام به دلش راه يافت , پس اسلام آورد و شمشيرخود را برگرفت و نبرد همى كرد تا از پاى درآمد و چون قصه او را به رسول خدابازگفتند, فرمود: او بهشتى است .
ثابت بن وقش : كه خود و برادرش ((رفاعه )) و دو پسرش ((عمرو)) و ((سلمه )) در احدبه شهادت رسيدند و داستان شهادت او را در ترجمه پدر ((حذيفه )) ذكر مى كنيم .
7 حسيل بن جابر: از انصار و معروف به ((يمان )) پدر ((حذيفه )) بود كه رسول خدا(ص ) او و ((ثابت بن وقش )) را كه هر دو پير و سالخورده بودند و در برجها جاى داده بود, يكى از آن دو به ديگرى گفت : به خدا قسم , از عمر ما جز اندكى نمانده است , پس بهتر آن است كه شمشيرهاى خود را برگيريم و به رسول خدا بپيونديم , باشد كه خداشهادت را به ما روزى فرمايد, آنها با شمشيرهايشان بيرون آمدند و درميان سپاه واردشدند, ثابت به دست مشركان به شهادت رسيد و پدر ((حذيفه )) درگير و دار جنگ باشمشير خود مسلمانان به شهادت رسيد و چون حذيفه گفت : پدرم را كشته ايد, او راشناختند, پس حذيفه براى ايشان طلب مغفرت كرد و چون رسول خدا خواست ديه او رابپردازد, ديه را هم بر مسلمانان تصدق داد و علاقه رسول خدا به وى افزوده گشت .
8 حنظلة بن ابى عامر: از انصار و معروف به ((غسيل الملائكه )) بود كه در روز جنگ با ابوسفيان نبرد مى كرد, در اين ميان ((شدادبن اسود)) بر وى حمله برد و او را به شهادت رسانيد رسول خدا درباره ((حنظله )) گفت : ((حنظله را فرشتگان غسل مى دهند)) و بدين جهت ((غسيل الملائكه )) لقب يافت .
9 عبدالله بن جبير: از انصار بود كه روز احد فرماندهى 50 نفرتيرانداز را برعهده داشت , هر چند تيراندازان براى جمع آورى غنيمت به ميدان كارزار سرازير شدند, اما اوتنها كسى بود كه طبق دستور رسول خدا همچنان برجاى خويش استوار بماند تا به شهادت رسيد.
10 ا نس بن نضر: از انصار بود, هنچنان كه پيش مى تاخت , به سعدبن معاذ گفت :اين است بهشت كه بوى آن را از صحنه احد درمى يابم , آنگاه جنگ مى كرد تا به شهادت رسيد, در حالى كه هشتاد و چند زخم برداشته بود و مشركان چنان مثله اش كرده بودند كه خواهرش ((ربيع )) (دختر نضر) جز به وسيله انگشتان وى نتوانست او را بشناسد11 سعدبن ربيع : از انصار و از قبيله خزرج بود, رسول خدا گفت : ((كدام مرد است كه بنگرد سعدبن ربيع كارش به كجا رسيده ؟)) مردى از انصار برخاست و در جستجوى سعد برآمد, او را در ميان كشتگان پيدا كرد و هنوزمختصر رمقى داشت , به او گفت :رسول خدا امر فرموده است تا بنگرم كه آيا زنده اى يا مرده ؟ او در حالى كه دوازده زخم كارى كشنده داشت , گفت : من ازمردگانم , سلام مرا به رسول خدا برسان و به او بگو: خداتو را از ما جزاى خير دهد, بهترين جزايى كه پيامبرى را از امتش داده است و در دم درگذشت رسول خدا چون از ماجرا باخبر شد, گفت : خدا رحمتش كند.
12 خارجة بن زيد: از انصار و از قبيله خزرج بود, مالك بن دخشم مى گويد: در حالى كه سيزده زخم كارى برداشته بود به او گفتم : مگر نمى دانى كه محمد كشته شد؟ گفت :خداى او زنده است و نمى ميرد, تو هم مانند او از دين خود دفاع كن .
13 عبدالله بن عمرو: از انصار, پدر جابرانصارى بود ((جابر)) مى گويد: پدرم نخستين شهيد روز احد بود و به دست ((سفيان بن عبدشمس )) شهادت يافت و رسول خداپيش از هزيمت مسلمانان بر وى نماز گزارد.
14 عمروبن جموح : از انصار و از قبيله خزرج و پايش لنگ بود و چهار پسر داشت كه در جنگها دلاورانه مى جنگيدند و چون روز احد پيش آمد او را از شركت در جنگ معذور داشتند, اما ((عمرو)) نزد رسول خدا رفت و گفت : اميدوارم با همين پاى لنگ دربهشت قدم زنم رسول خدا گفت : خدا تو را معذور داشته , جهادى بر تو نيست و آنگاه به پسرانش گفت : او را مانع نشويد, شايد خدا شهادت را به وى روزى كند پس عمرو به اميد شهادت به راه افتاد و چون به شهادت رسيد, رسول خدا فرمود: ((عمرو)) و((عبدالله بن عمرو)) را كه در دنيا دوستانى با صفا بوده اند, در يك قبر دفن كنيد.
15 خلادبن عمرو: كه با پدرش ((عمرو)) و سه برادرش : ((معاذ)), ((ابوايمن )) و((معوذ)) در بدر شركت كرده بودند, روز احد خود و پدرش ((عمرو)) و برادرش ((ابوايمن )) به شهادت رسيدند.
16 مالك بن سنان : از انصار و از قبيله خزرج و پدر ((ابوسعيد خدرى )) بود كه روزاحد خون صورت رسول خدا را مكيد در اخلاق وى نوشته اند: سه روز گرسنه ماند و ازكسى سؤال نكرد.
17 ذكوان بن عبدقيس : از انصار مهاجرى بود كه به قول بعضى : او و ((اسعدبن زراره ))نخستين كسانى بودند كه اسلام را به مدينه آوردند.
18 مخيريق : از احبار و دانشمندان يهود و مردى توانگر بود و رسول خدا را بخوبى مى شناخت , ولى از دين خود دست برنمى داشت چون روز احد فرارسيد به رسول خدا واصحاب او پيوست و به خويشان خود وصيت كرد كه اگر امروز كشته شدم , دارايى من دراختيار محمد است , پس جهاد كرد تا كشته شد و برحسب روايت : رسول خدا درباره اومى گفت : ((مخيريق )) بهترين يهوديان است .
19 مجذربن ذيادبلوى : كه در جاهليت در يكى از جنگها ((سويدبن صامت )) راكشته بود, در روز احد به دست ((حارث )) پسر ((سويد)) به شهادت رسيد و حارث به مكه گريخت , اما بعدها به دستور رسول خدا كشته شد.
20 ثابت بن دحداحه : كه در روز احد مسلمانان پراكنده را گرد خود فراهم آورد وسفارش به جهاد كرد, چند نفر از انصار با او همراه شدند و جنگيدند, سرانجام با نيزه ((خالدبن وليد)) به شهادت رسيد.
21 يزيدبن حاطب : از نيكان مسلمين به شمار مى رفت و روز احد زخمهايى برداشت كه منتهى به شهادت او شد, اما پدرش كه از منافقان ((بنى ظفر)) بود نتوانست نفاق خود را نهفته دارد و گفت : اين پسر را فريب داديد تا جان خود را بر سر اين كارگذاشت .
 

داستان ام عماره

ام عماره نسيبه ((182)) , دختر ((كعب بن عمرو)) روز احد سپاهيان اسلام را آب مى داد, اماچون مسلمانان و رسول خدا از سوى دشمن در خطر قرار گرفتند, به جنگ پرداخت وشمشير مى زد و زخمهايى برداشت و چون ((عبدالله بن قمئه )) به قصد كشتن رسول خداپيش تاخت , همين زن و ((مصعب بن عمير)) سر راه بر وى گرفتند و در اين گير و دار,((عبدالله )) ضربتى بر شانه ((ام عماره )) نواخت كه سالها بعد, جاى آن گود و فرورفته مانده بود.
 

داستان قتادة بن نعمان

رسول خدا در جنگ احد, آن همه با كمان خود تيراندازى كرد كه دو سر آن درهم شكست , پس قتاده آن را برگرفت و نزد وى برد در همان روز چشم قتاده آسيب ديد, به طورى كه روى گونه اش افتاد رسول خدا آن را با دست خود جابه جا كرد و از چشم ديگرش زيباتر و تيزبين تر شد ((183)).
 

داستان قزمان منافق

((قزمان )) در ميان بنى ظفر و هم پيمان ايشان بود, رسول خدا مى گفت : او از مردان دوزخى است قزمان در روز احد همراه مسلمانان , سخت جهاد كرد و 7 يا 8 نفر ازمشركان را به تنهايى كشت , اما با زخم فراوانى او را به محله بنى ظفر آوردند, به او گفتند:دل خوش دار كه به بهشت مى روى گفت : به چه دل خوش كنم ؟ به خدا قسم , جز براى خاطر شرف قبيله ام , جنگ نكردم , آنگاه كه درد زخمها او را به ستوه آورده بود, تيرى ازجعبه اش درآورد و خودكشى كرد.
 

كشته هاى قريش

ابن اسحاق 22 نفر از كشته هاى قريش را نام مى برد كه از جمله آنهاست : 1 طلحة بن ابى طلحه , 2 ابوسعيدبن ابى طلحه , 3 عثمان بن ابى طلحه , 4 مسافع بن طلحه , 5 جلاس بن طلحه , 6 حارث بن طلحه , 7 ارطاة بن عبد شرحبيل , 8 ابويزيدبن عمير, 9 قاسطبن شريح , 10 صؤاب حبشى , 11 ابوعزه : عمروبن عبدالله جمحى , 12 ابى بن خلف بن وهب .
آخرين نفر, قصد كشتن رسول خدا را داشت , ياران رسول خدا گفتند: بر وى حمله بريم , فرمود: بگذاريد پيش آيد و چون پيش آمد و نزديك رسيد, رسول خدا پيش تاخت و چنان بر او ضربتى زد كه او از اسب بيفتاد و چندين بار درغلتيد.
 

رسول خدا در مدينه

چون رسول خدا (ص ) به خانه اش (مدينه ) بازگشت , شمشير خود را به دختر خود((فاطمه )) داد و گفت : دختر جان ! اين شمشير را شستشو ده , به خدا قسم كه امروز به من راستى كرد على بن ابى طالب , همين گفته را به فاطمه نيز تكرار كرد.
ابن هشام روايت مى كند كه روز احد منادى ندا كرد: ((لاسيف الاذوالفقار و لا فتى الا على ((184)) در همين غزوه بود كه رسول خدا به على گفت : ان عليا منى , و انا منه ((هماناعلى از من است و من از اويم ((185))
)).
به گفته ابن اسحاق : 60 آيه از سوره آل عمران درباره روز احد, نزول يافته است .
 

غزوه حمراالاسد

روز شنبه هفتم (يا پانزدهم ) شوال سال سوم هجرت , جنگ احد پايان پذيرفت ورسول خدا به مدينه بازگشت و شب يكشنبه را درمدينه بود و مسلمانان هم به معالجه مجروحين خود پرداختند رسول خدا بلال را فرمود تا مردم را به تعقيب دشمن فراخواندو جز آنان كه ديروز همراه بوده اند, كسى همراهى نكند, در اين ميان ((جابربن عبدالله ))كه پدرش در احد به شهادت رسيده بود و بنا به دستور پدر براى سرپرستى خاندانش درمدينه مانده و از شركت در جنگ احد معذور و محروم گشته بود, از رسول خدادرخواست كرد تا او را به همراهى خويش سرافراز كند و رسول خدا تنها به او اذن داد كه در حمراالاسد شركت كند.
ابوسفيان و همراهان وى مشورت مى كردند كه بازگردند و هركه را از مسلمانان باقى مانده است از ميان ببرند, اما ((صفوان )) اين راى را نپسنديد و پيشنهادشان را رد كردرسول خدا بعد از شنيدن اين گزارش و مشورت با بعضى از صحابه تصميم حركت وتعقيب دشمن گرفت .
بزرگان اصحاب , زخمداران را فراخواندند و مردان قبايل با اين كه هر كدام چندين زخم برداشته بودند به راه افتادند و رسول خدا براى ايشان دعا كرد.
رسول خدا ((عبدالله بن ام مكتوم )) را در مدينه جانشين گذاشت و پرچم را به دست على (ع ) داد, زره و كلاه خود پوشيد و از در مسجد سوار شد و فرمود: ديگر تا فتح مكه مانند احد براى ما پيش آمدى نخواهد شد.
 

پيشتازان سپاه و شهيدان اين غزوه

رسول خدا سه نفر را طليعه فرستاد: سليطبن سفيان , نعمان بن خلف و مالك بن خلف كه مالك و نعمان دو برادر بودند و در ((حمراالاسد)) به دست دشمن گرفتار شدند و به شهادت رسيدند رسول خدا هر دو را در يك قبر به خاك سپرد و ((قرينان )) لقب يافتندرسول خدا تا ((حمراالاسد)) كه در هشت ميلى مدينه قرار دارد رهسپار شد وسه روز در آن جاماند و سپس به مدينه بازگشت .
 

داستان معبدبن ابى معبد خزاعى

قبيله خزاعه , چه مسلمان و چه مشرك , خيرخواه رسول خدا بودند, معبد هنوزمشرك بود كه ديد رسول خدا در تعقيب دشمن است رسول خدا هنوز در حمراالاسدبود كه معبد با ابوسفيان ملاقات كرد ابوسفيان ازمعبد پرسيد كه : چه خبر دارى ؟ گفت :محمد با سپاهى كه هرگز نديده ام , آكنده از خشم در تعقيب شما هستند ابوسفيان گفت :ما هنوز تصميم بازگشتن داريم تا هر كه را از سپاه ايشان زنده مانده است نابودكنيم گفت : من اين كار را مصلحت نمى دانم , با ديدن سپاهيان محمد اشعارى سروده ام وچون اشعار خود را خواند ((ابوسفيان )) بيمناك شد و فكر بازگشتن را از سر بدركرد.
 

فرق حق و باطل

 

((ابـوسـفـيـان )) به كاروانى كه عازم مدينه بود, رسيد و به آنان وعده داد كه اگر پيامى ازوى به محمد رسانند, فردا در بازار ((عكاظ)) شتران ايشان را مويز بار كند كاروانيان پذيرفتند و به دستور ابوسفيان در ((حمراالاسد)) رسول خدا و مسلمانان را بيم دادند كه ابوسفيان و سپاه قريش تصميم دارند تا بر شما بشورند و هر كه را از شما زنده مانده است از ميان ببرند, اما رسول خدا و مسلمانان چنان كه قرآن مجيد يادآور شده است , گفتند:حسبنااللّه و نعم الوكيل ((186)).
 

گرفتارى ابوعزه شاعر

((ابـوعـزه )) كـسى بود كه با رسول خدا عهد خويش بشكست و ديگران را عليه مسلمانان تحريك مـى كرد, او در غزوه حمراالاسد اسير شد و چون ديگر بار تقاضاى عفو و اغماض از رسول خدا كرد, در پـاسخ وى فرمود: همانا مؤمن دوباراز يك سوراخ ‌گزيده نمى شود, آنگاه به ((زبير)) يا ((عاصم بن ثابت )) فرمود تا گردن وى را بزنند.
 

داستان معاوية بن مغيره

((مـعـاويـة بـن مـغيره )) كه ((حمزه ))(ع ) را مثله كرده بود, در همين غزوه گرفتار شد وبه قول مـقـريـزى و ابن هشام , گريخت و به عثمان پناهنده شد و او از رسول خدا, سه روزبراى او مهلت گرفت كه اگر بعد از سه روز ديده شد كشته شود و پس از سه روززيدبن حارثه و عماربن ياسر او را در ((جما)) يافتند و كشتند.
 

ديگر حوادث سال سوم هجرت

1 ـ تزويج رسول خدا با ((حفصه )) دختر ((عمر)) (درماه شعبان ).
2 ـ ولادت امام حسن (ع ) در نيمه رمضان .
3 ـ تزويج رسول خدا با ((زينب )) دختر ((حزيمه )): ام المساكين (در ماه رمضان ).
 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد