تاكتيكهاى جنگى رسول خدا(ص )

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

فصل ششم : رويدادهاى سال ششم هجرت

جنگ بنى المصطلق  
تحليل سياسى و نظامى از جنگ بنى المصطلق  
يهوديان بنى المصطلق در منطقه مريسع در ساحل درياى سرخ زندگى مى كردند و در نزديك آنها قبائل ديگر عرب سكونت داشتند كه با آنان پيمان و قرارداد همكارى داشتند(173) شكست بخشى از قبائل يهود در مدينه همچون بنى قينقاع و بنى النضير و بنى قريظه سبب شده بود تا قبيله بنى المصطلق در صدد تدارك حمله نظامى عليه پايگاه حكومت اسلامى باشند.
حضرت به وسيله گزارشات نيروهاى اطلاعاتى خود از قصد حمله قبيله بنى المصطلق به رهبرى حارث بن ضرار آگاه شد كه به انضمام نيروهاى قبائل عرب ساكن در منطقه مريسع خود را براى يك حمله گسترده عليه سپاهيان اسلام آماده كرده بودند(174).پس از گزارش نيروهاى اطلاعاتى ، حضرت يك لشكر زرهى و پياده در قالب يك هزار نفر - 30 نفر سواره نظام و 970 نفر پياده نظام - از نيروهاى رزمى و كارآزموده را تجهيز كرده و در اول شعبان سال ششم هجرت به سوى قبيله بنى المصطلق روانه شد(175).رسول خدا صلى الله عليه و آله سپاه را به سه دسته تقسيم كرد، دسته مهاجرين تحت فرماندهى ابى بكر بن ابى قحافه ، و دسته انصار تحت فرماندهى سعد بن معاذ عباده و دسته سوم كه سواره نظام بودند تحت فرماندهى خويش قرار داد بخشى از منافقين هم به سركردگى عبدالله بن ابى در اين جنگ شركت جستند.
دستگيرى ماءمور اطلاعاتى دشمن  
نيروهايى كه در طليعه سپاه حركت مى كردند در بين راه يكى از جاسوسان بنى المصطلق را - كه به قصد رديابى از سپاه محمد به كار اطلاعاتى مشغول بود - دستگير كرده و به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آوردند، حضرت به وى اسلام را پيشنهاد كرد ولى او از قبول اسلام امتناع ورزيد، عمر بن خطاب به دستور پيامبر او را به قتل رسانيد
رسول خدا صلى الله عليه و آله بر اساس اصول سياسى و نظامى سپاه را از بيراهه حركت مى داد، زيرا مساءله جنگ از اسرار نظامى ، بود و در واقع مى بايست نحوه حركت سپاه اسلام به گونه اى باشد كه دشمن بدان آگاه نشود، پس قبل از اينكه بنى المصطلق خبردار شود در منطقه اى به نام قديد (176) مستقر شده و به تجهيز قوا و تحكيم مواضع پرداخت .
قبائل عرب و مشركين كه با يهوديان بنى المصطلق پيمان نظامى بسته بودند از ورود سپاه اسلام با خبر شده و نيروهاى خود را در جبهه مقابل سپاه اسلام در منطقه قديد مستقر نمودند و رابطه سپاهيان اسلام با بنى المصطلق را قطع كردند، زيرا، منطقه اى كه نيروهايى دشمن در آن مستقر شده بودند در حد فاصل بنى المصطلق و سپاهيان اسلام قرار گرفته بودند.
حضرت ، عمر بن خطاب را به سوى آنان فرستاده و به وى فرمود: آنان را به اسلام دعوت كن اگر اسلام را پذيرفتند و تحت راءيت اسلام درآمدند جان و مال و ناموسشان در سايه حكومت اسلامى محفوظ خواهد ماند و در غير اين صورت جريان را به من گزارش كن . عمربن خطاب به سوى قبيله آنان رهسپار گرديد و آنان را به اسلام دعوت كرد، ولى آنان از پذيرش اسلام سرپيچى نمودند، عمر نيز قضيه را به رسول خدا صلى الله عليه و آله گزارش نمود.
حضرت دستور حمله صادر كرد، سپاه اسلام به سرعت تمام قبيله بنى المصطلق را از چهار طرف به محاصره كامل درآوردند، و رابطه بنى المصلطلق را با قبائل مشركين قطع كردند محاصره به گونه اى سريع انجام شد كه هم پيمانان نتوانستند با بنى المصطلق ارتباط برقرار كنند. محاصره مدتها طول كشيد تا اينكه قبيله بنى المصطلق تسليم شدند، در اين محاصره 14 نفر از بنى المصطلق كشته شده و قبيله بنى المصطلق اسير شدند و اموال آنان به غنيمت گرفته شد(177).
نفاق عبدالله بن ابى  
پس از پيروزى سپاه اسلام در جنگ ، اسراى بنى المصطلق را به همراه خود به مدينه درآوردند، در بين راه بر سر چاه كم آبى توقف كردند، در هنگام آب كشيدن از چاه بين شخصى از قبيله بنى غفار و به نام جهجاء بن سعيد (غلام عمربن خطاب ) و سنان جهنى نزاعى درگرفت .
در حين نزاع جهجاء (غلام عمر بن خطاب ) مشتى به دهان سنان بن جهنى كوبيد، سنان قبيله خزرج را به يارى طلبيد، و غلام عمر نيز از مهاجرين استعانت جست ، سرانجام بين مهاجرين و انصار نزاع در گرفت و مشاجرات لفظى شديد شد و بالاخره شمشيرها را از نيام بيرون كشيده و در برابر هم صف آرايى نمودند.
عبدالله بن ابى غضبناك شده قبيله خزرج را جمع كرد و آنان را مورد عتاب و سرزنش قرار داد و گفت : از اول هم قصد نداشتيم كه در اين جنگ شركت كنم ، آيا پاداش شما اين است كه عرب شما را كتك بزند و بر روى شما شمشير بكشد؟ شما مهاجرين را پناه داديد، از جان و مال خود گذشتيد، آنان را پناه داديد و گردنهايتان را جهت حفظ آنان در مقابل شمشير دشمن برافراشتيد.
آيا سزاوار است كه در برابر اين همه فداكاريها، عرب اينگونه با شما برخورد كند؟ اگر آنان را از وطنتان آواره كنيد و زحمتشان روى دوش ديگران قرار گيرد اينگونه به شما اجحاف نمى كنند، اگر به مدينه بازگشتيم عزتمندان بايد مهاجران ذليل را از مدينه بيرون برانند(178).
زيد بن ارقم كه جوانى نورس و در عنفوان بلوغ بود سخنان عبدالله بن ابى را شنيده و بلافاصله ماوقع را به حضرت گزارش داد، حضرت پس از اطمينان از صحت گزارش با حالى غضبناك سوار بر مركب شده و به سوى مدينه حركت نمود.
سعد بن عباده كه از جمله افسران نظامى بود بر سر راه حضرت گرفته و از حضرت سؤ ال كرد: الان كه وقت حركت نبود چرا سوار بر مركب شده ايد؟
حضرت فرمود: مگر حرفهاى دوستت عبدالله بن ابى را نشنيدى ؟
سعد گفت : من جز شما دوستى ندارم .
حضرت فرمود: عبدالله بن ابى قصد دارد پس از مراجعت به مدينه مهاجرين را از مدينه اخراج كند و گفته است كه عزيزان بايد ذليلان را خارج كنند.
سعد در جواب گفت : شما و اصحابتان عزيز هستيد و عبدالله بن ابى و ياران او ذليل خواهند بود(179).
سرانجام رسول خدا صلى الله عليه و آله با ناراحتى به همراه اصحاب و ياران خود منطقه را ترك كرده و به سوى مدينه حركت نمود، كسى را ياراى صحبت با او نبود اصحاب نيز از وضعى كه پيش آمده بود ناراحت بودند پس عبدالله بن ابى را به محاكمه كشاندند و گفتند: چرا به رسول خدا صلى الله عليه و آله و ياران مهاجر او اهانت كرده و آنها را آزرده خاطر كردى ؟
عبدالله بن ابى سوگند ياد كرد كه هرگز من به رسول خدا صلى الله عليه و آله و ياران او اهانت نكرده ام واگر كسى از قول من مطلبى را به رسول خدا صلى الله عليه و آله و يارانش گزارش نموده باشد كذب محض است اصحاب گفتند: به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله شرفياب شده و از حضرت و ياران او عذرخواهى كن .
عبدالله بن ابى پيشنهاد اصحاب را پذيرفت و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشرف شده و از مطلبى كه به وى نسبت داده بودند عذرخواهى نموده و زيد بن ارقم را تكذيب نمود و شهادتين را بر زبان جارى كرد حضرت نيز گفته او را قبول كرد.پس از اين ماجرا اصحاب زيد بن ارقم را مورد شما الهى و سرزنش قرار دادند و گفتند: چرا به حضرت گزارش دروغ دادى و خاطر مبارك حضرت و ياران او را آزردى و به عبدالله بن ابى تهمت و افترا بستى ؟ زيد بن ارقم از اين مساءله ناراحت شده و به خدا عرضه داشت : پروردگارا! تو خوب ميدانى كه من گزارش دروغ به رسول خداصلى الله عليه و آله ندادم .
در بين راه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل گرديد و سوره منافقون را بر حضرت نازل فرمود در آن هنگام حضرت بر شتر سوار بود و در هنگام ظهور آثار وحى سنگينى زيادى به وى عارض شد به گونه اى كه ناقه حضرت كمرش خميده و از حركت باز ايستاد و زانو زد، پس حضرت در گوش زيد بن ارقم فرمود: خداوند گفته هاى تو را تصديق نمود، و سوره منافقون را نازل فرمود پس كاروان متوقف كرده و سوره منافقون را براى آنان قرائت فرمود.
نكته : رسول خدا صلى الله عليه و آله با سرعت در حركت سپاه از هرگونه امكان وقوع درگيرى و نزاع داخلى جلوگيرى كرد، زيرا كاروان در هنگام حركت از غضب باز ايستاد و حركت رسول خدا صلى الله عليه و آله سبب شد تا آثار غضب در بين اصحاب فرو نشيند.
برخورد پيامبر اسرار  
سرانجام پس از شكست قبيله بنى المصطلق زيادى در اختيار سپاهيان اسلام قرار گرفت ، حضرت كليه اموال و اسراى بنى المصطلق را به مدينه آورد و آنان را بين اصحاب تقسيم كرد، و با جويريه دختر حارث بن ضرار ازدواج نمود، ساير مسلمين از رسول خدا صلى الله عليه و آله پيروى نمودند، و با زنان بنى المصطلق ازدواج نمودند.
نظريه : علت اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله با جويريه ازدواج نمود اين بود كه جويريه بى سرپرست بود و پدر و عمو و شوهرش در جنگ بنى المصطلق به دست سپاهيان اسلام به هلاكت رسيده بودند، در موقع تقسيم غنائم در سهم ثابت بن قيس قرار گرفت و وى جويريه را در معرض فروش ‍ گذاشت ، حضرت آن را از ثابت بن قيس خريد و او را از كتابت آزاد نمود، و قيمت كتابت وى را مهريه اش قرار داد و به همان مهريه با وى ازدواج نمود(180).
بر اثر برخورد مسالمت آميزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با قبيله بنى المصطلق و اسراى آنان انجام داد، قبيله بنى المصطلق اسلام را پذيرفتند، و اسلامشان را به حضرت اعلام نمودند. پيامبر اكرم آنان را آزاد كرد و به ديارشان بازگردانيد، حضرت وليد بن عقبه را جهت جمع آورى زكات به مريسع اعزام داشت ، وليد به علت كينه و خصومتى كه با قبيله بنى المصطلق داشت جريان را برخلاف به پيامبر گزارش نمود و گفت : قبيله بنى المصطلق از دادن زكات خوددارى نموده و قصد كشتن مرا داشتند.
مسلمانان در صدد تجهيز سپاه براى جنگ با بنى المصطلق بودند، در اين ميان نماينده اى از بنى المصطلق به مدينه آمد و به حضرت عرضه داشت : هنگامى كه با خبر شديم كه شما نماينده يا را به سوى ما فرستاده ايد، ما به قصد احترام و تعظيم به استقبال او آمديم ، و بر آن بوديم تا زكاتمان را به وى پرداخت كنيم ، ولى او ترسيد و به عقب بازگشت و متاءسفانه مساءله را برخلاف واقعيت به شما گزارش نموده است خداوند در تكذيب وليد بن عقبه آيه زير را نازل فرمود: يا ايهاالذين امنوا ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصيبوا قوما بجالهة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين (181).
صلح حديبيه  
پس از پيروزى مسلمانان در جنگ بنى المصطلق : حضرت تصميم گرفت كه در ماه ذى القعده به قصد انجام عمره از مدينه به سوى مكه عزيمت نمايد، حضرت بنابر اطلاعاتى كه از مشركين قريش داشت احتمال وقوع درگيرى نظامى را بسيار قوى مى دانست .
به همين منظور به اصحاب فرمود كه : همه كسانى كه در مدينه و اطراف آن تحت حمايت حكومت اسلامى زندگى مى كردند در اين سفر براى انجام اعمال حج او را همراهى كنند، حدود يك هزار و پانصد نفر از مسلمانان - اعم از مهاجرين و انصار و اعرابى كه در اطراف مدينه زندگى مى كردند - به قصد زيارت خانه خدا حضرت را همراهى نمودند، و عده اى نيز از همراهى با پيامبر سرپيچى كردند، زيرا احتمال وقوع جنگ را بعيد نميدانستند.
گزارش اطلاعات به دشمن 
هنگامى كه كاروان رسول خدا صلى الله عليه و آله به منطقه عسفان - به فاصله دو منزل تا مكه - رسيد، مشركين قريش از ورود سپاه اسلام به آن منطقه آگاه شده و بر آن شدند كه از ورود كاروان رسول خدا صلى الله عليه و آله به مكه ممانعت نمايند، پس با تجهيزات لازم و نيروهاى كارآزموده در اطراف مكه سنگر گرفتند.
سران مشركين بشر بن سفيان را براى مذاكره به خدمت پيامبر فرستادند، وى پيامبر خدا را در عسفان ملاقات كرده و عرضه داشت : همانا قريش از سفر شما آگاه است و به دنبال آن جهت ممانع از ورود شما به مكه ، سپاه بزرگى را تشكيل داده و در محله ذى طوى سنگر گرفته اند و عهد بسته اند كه به هر صورت ممكن از ورود شما به مكه جلو گيرى نمايند(182).
حضرت از اين سخن تعجب كرده و فرمود: جنگ قريش را بلعيده است ، آيا هنوز هم از جنگ و جدال دست بر نمى دارند؟ چه شده است كه با وجود شكستها و خساراتى كه ديده اند باز هم به فكر جنگ و جدال افتاده اند؟
چه مى شد كه قريش بين من و ساير عرب مانعى ايجاد نمى كرد؟ اگر آنان به من آسيب مى رسانيدند به هدفشان مى رسيدند و اگر خدايتعالى مرا بر آنان غلبه مى داد و آنان به اسلام روى مى آوردند براى آنان فخر بود، زيرا من از قبيله آنها بوده و با آنها در يك قبيله زندگى مى كردم .
قريش چگونه مى انديشيد؟ آيا فكر مى كنيد كه حكومت اسلامى از جنگ هراس دارد؟! سوگند به خدا كه من در راه خدا جنگ مى كنم و هيچ گونه بيم و هراسى را به دل راه نخواهم داد و تا سرحد جان از اسلام دفاع كرده و به آن ادامه خواهم داد (183).
پس از خاتمه مذاكره ، حضرت سپاه خود را براى يك جنگ تمام عيار آماده كرده و مسيرش را از منطقه عسفان تغيير داد، هنگامى كه به منطقه ثنية المرار رسيد شتر حضرت زانو زد، برخى از سپاهيان به حضرت عرضه داشتند: گويا شتر شما از پيمودند راه جا زد، حضرت فرمود: شتر من از پيمودن راه جا نزد بلكه خداوند شتر مرا از حركت بازداشت و ما وظيفه داريم سپاه را در اين محل مستقر كنيم .
سپاه اسلام از قصد پيامبر آگاه شدند و كاروان را چهره ديگرى پيدا كرد، زيرا در آغاز حركت كاروان براى انجام عمره به سوى مكه عازم شده بود ولى پس از مذاكره پيامبر با نماينده مشركين حالت حركت جنگى شده بود. پس ‍ حضرت سپاه را در منطقه ثنية المرار مستقر كرده و دستورات لازم را به آنان تذكر داد و فرمود: اگر چه سپاه قريش براى جنگ آماده شده اند ولى هرچه از من بخواهند به خاطر صله رحم به آنان خواهم داد.
در منطقه اى كه سپاه اسلام استقرار يافت آب وجود نداشت ، پس حضرت نيزه را از نيام درآورده و به دست يك نفر از ياران داد، او نيزه را به زمين كوبيد، در پى آن چشمه آبى نمايان ، شد و سپاه اسلام با طماءنينه خاطر در آنجا منزل كرد.
سپاه قريش منطقه استقرار نيروهاى اسلام را زير نظر گرفته بود پس عده اى از قبيله خزاعه را بر سرپرستى بديل بن ورقاء به نمايندگى از قريش به حضور پيامبر اكرم فرستادند، تا از واقعيت امر جويا شوند كه پيامبر اكرم به چه منظور به مكه آمده است ؟ آيا به منظور جنگ آمده يا به منظور ديگرى ؟ پيامبر در جواب به بديل بن ورقاء فرمود: من براى جنگ و مقابله با شما به اينجا نيامده ام ، بلكه به قصد زيارت و عمره مفرده آمده ام .
پس از مذاكره ، نمايندگان قريش بازگشته و جريان را براى قريش بازگو كردند بديل بن ورقاء بن قريش گفت : پيامبر اكرم به قصد جنگ به اينجا نيامده است بلكه مى خواهد با يارانش عمره مفرده انجام دهد و خانه خدا را زيارت كند، شما ندانسته حضرت را به جنگ متهم نموديد و در برابر آن جبهه جنگ تشكيل داده ايد؟
قريش گفته ورقاء بن بديل را قبول نكردند و اظهار داشتند كه : اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله به قصد جنگ نيامده است پس چرا با نيرو و سپاه به مكه وارد مى شود؟ پس بار ديگر پيكى را جهت تهيه گزارش فرستادند تا آنها را از كم و كيف سفر حضرت آگاه سازد (184).
گزارشهاى تكميلى قريش  
بكر بن حفص از طرف قريش ماءموريت يافت تا گزارش تكميلى از هدف حضرت به دست آورد، هنگامى كه به ثنية المرار رسيد حضرت او را به حضور پذيرفت و همانند جوابهاى قبلى كه نماينده قبلى داده بود به او جواب داد، بكربن حفص نيز پس از بازگشت گزارش مذاكره را براى سران قريش بيان كرد. قريش به اين گزارش قانع نشدند و در پى آن يكى از سران قبيله احابيش به نام حليس بن علقمه را فرستادند، چون اين شخص اعتقاد به خدا داشت و قبيله احابيس نيز در ميان عرب سابقه توحيدى داشتند و خدا را مى پرستيدند.
پس هنگامى كه به منطقه رسيد پيامبر او را براى ياران خود معرفى كرد و فرمود: اين شخص موحد است و به خداوند يكتا ايمان دارد، هركس كه به همراه خود بدنه آورده است آنرا به وى نشان دهد. اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله بدنه ها را به طور دسته جمعى از پيش روى او در صحراى ثنية المرار عبور دادند و با اين شيوه اعلام داشتند كه قصد جنگ ندارند، حليس بن علقمه به عقب بازگشت و جريان را براى سران قريش ‍ بازگو كرد.
پس عروة بن مسعود ثقفى را جهت تهيه گزارش به خدمت پيامبر اكرم فرستادند، حضرت نيز هدف اصلى خود را براى او بازگو كرد، جذبه و معنويت رسول خدا صلى الله عليه و آله صلى الله عليه و آله به گونه اى در عروه تاءثير گذاشته بود كه به سختى از كنار حضرت فاصله مى گرفت و دلش ‍ ياراى جدايى از حضرت را نداشت ، و نحوه رفتار و برخورد پيامبر با اصحاب را زير نظر داشت .
از طرفى ديگر عشق و دلباختگى اصحاب او را به تعجب واداشته بود، زيرا هر گاه پيامبر خدا وضو مى گرفت يا آب دهانش را بيرون مى انداخت اصحاب جهت تبرك جستن به آن از يكديگر سبقت مى گرفتند و اگر مويى از بدن حضرت جدا مى شد آنرا به سرعت از روى زمين برمى داشتند.
پس به سوى قريش بازگشت و نتايج مذاكره و گزارش خود را براى رساندن قريش بيان كرد. از جمله مذاكراتى كه به قريش يادآورى نمود عشق ورزيدن ياران حضرت به وى بود، سپس گفت : من در زمان سلطنت كسرى و قيصر و نجاشى با سلاطين آنها ملاقات نموده و گفتگوهايى داشته ام ، به خدا سوگند هيچ سلطانى را نديدم اينگونه كه اصحاب و ياران حضرت به وى عشق مى ورزيدند، و به آب وضو و دهان و موى بدن او سبقت مى جستند، ياران و پيروانشان به آنها عشق ورزند، حال اين شما و جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله .
اين گزارش تاءثير فراوانى داشت و روحيه جنگ طلبى را از دشمن خنثى كرد، سران قريش پس از مذاكره و تحقيق و بررسى دقيق تصميم گرفتند كه دست از جنگ بشكند و حضرت را به صلح وادار نمايند (185).
نظريه : از نحوه برخورد حضرت با اصحاب و شدت فداكارى كه ياران نسبت به حضرت انجام مى دادند روشن مى شود كه نيروهاى رزمى و كادرهاى نظامى و انتظامى علاوه بر اينكه از افراد زبده و كارآمد باشند بايد داراى ايمان قوى بوده و عشق و علاقه شديدى نسبت به هدف و رهبر داشته باشند، زيرا در غير اين صورت روحيه كفر ستيزى در آنان پيدا نخواهد شد.
به نظر مى رسد تنها مساءله اى كه قريش را - در قضيه صلح حديبيه - سست كرد و از تصميم جنگ بازداشت همانا روح تقوى و صلابت ايمان و عشق به هدف و پيامبر الهى بود كه اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به حضرت از خود نشان دادند، ديپلماتهاى سياسى قريش علاوه بر انجام امور ديپلماسى از نظر اطلاعاتى نيز بسيار ظريفانه عمل مى كردند، و نحوه رفتار و برخورد اصحاب با پيامبر را زير نظر داشتند بنابراين فرماندهان نظامى سه نكته را بايد مورد دقت و بررسى قرار دهند:
1 - نيروهاى رزمى را از افراد مؤ من و متدين انتخاب كنند، همان طوريكه پيامبر سفر خويش را با نيروهاى رزمى و به قصد عمره آغاز كرد.
2 - نيروهاى رزمى بايد داوطلبانه شركت كنند، همان طور كه پيامبر بسيج عمومى را صادر كرد، در پى صدور فرمان بسيج فقط عده اى از نيروهاى رزمى با عشق و علاقه داوطلب شدند، و در سفر حضرت را همراهى نمودند(186).
3 - نيروهاى رزمى تا آنجا كه امكان دارد بايد از اهل تقوى ، و فضيلت برگزيده شود، اين مطلب را مى توان از نحوه انتخاب و برخورد پيامبر اكرم استفاده نمود.
در واقع پيروزيهايى كه در جنگها حاصل مى شود در گرو اخلاص عمل صالحان و مجاهدان راه خدا و دلباختگان كوى يار مى باشد، به گونه اى كه اگر آنان در اين رهگذر سر از پا نمى شناختند و روح فداكارى و اخلاص را در برابر پيامبر خدا ابراز ميداشتند و همان روح فداكارى باعث گرديد كه عروة بن مسعود با حالت بهت آورى به سوى مشركين بازگردد و آنان را از هدف جنگ منصرف كند.
اعزام عثمان بن عفان  
حضرت عثمان بن عفان را به نمايندگى از طرف دولت اسلامى برگزيده و مواضع و اهدافش را در ضمن نامه اى نوشته و به وسيله عثمان بن عفان اعازم داشت (187).
هنگامى كه عثمان خود را به قريش رسانيد و نامه را براى آنان قرائت كرد واهداف حضرت را براى آنان بيان كرد، سران قريش عثمان را دستگير كردند، سپس توسط عده اى از مشركين خبر قتل او را شايعه كردند، هدف آنها را از اشاعه قتل عثمان ايجاد رعب و وحشت در بين سپاه اسلام بود.
هنگامى كه حضرت از جريان مطلع گرديد اصحاب و ياران خود را در سايه درختى گرد آورده و تصميمات جنگى را كه از پيش در سينه خويش پنهان مى داشت روشن ساخت و سپاهيان اسلام را براى جنگ بسيار بزرگى آماده نموده و از آنان پيمان گرفت كه تا آخرين نفس ايستادگى نمايند
گزارشگران مشركين تصميم پيامبر را به قريش ارسال داشتند كه موجب رعب و وحشت مشركين قريش گرديد، سران قريش تصميم گرفتند كه از شروع جنگ صرف نظر كنند و اعلان كردند كه بهترين شيوه طرح صلح است ، زيرا آثار قدرت نيروهاى اسلام را در جنگهاى سابق ديده بودند، پس ‍ نماينده اى را به محضر پيامبر خدا فرستادند تا شايعه قتل عثمان را تكذيب كرده و طرح صلح را كه توسط سران قريش آماده شده بود ارائه كرد.
حضرت اصل صلح را از دشمن پذيرفت ، به دنبال به دنبال آن عده اى از سران قريش در نثية المرار حاضر گرديدند و مواد صلح حديبيه را به نفع دولت قريش منعقد كردند كه مورد تصويب طرفين قرار گرفت .
مواد صلح : موادى كه صلح را تشكيل مى دادند 9 ماده بودند:
1 - ان نضع الحرب عشر سنين (188)
2 - لاخيانة بينهم فلا يخونون بعضهم بعضا
3 - لاسرقة فياءمنوا على اموالهم فى تلك المدة و لايعين احد المتعاقدين على الاخر
4 - من احب ان يدخل فى عقد محمد و عهده دخل فيه و من احب ان يدخل فى عقد قريش و عهدهم دخل فيه (189).
5 - من اتى قريشا من المسلمين لايردونه الى المسلمين
6 - من اتى من قريش الى المسلمين مسلما يردونه اليهم
7 - ان يكون الاسلام ظاهرا بمكة لايكره احد على دينه و لايؤ ذى ولايعير.
8 - ان محمدا يرجع عنهم عامه هذا و يدخل عليهم فى العام القابل ثلاثة ايام .
9- لايدخل عليها بسلاح الا سلاح المسافر السيوف فى القراب (190).
بر اساس توافق طرفين حضرت به اميرالمؤ منين فرمود كه قرار داد صلح را بنگارد، حضرت على در ابتداى متن قرارداد نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، سهيل بن عمرو (نماينده مشركين قريش ) به حضرت اعتراض كرد و گفت : ما رحمن را نمى شناسيم بايد عبارت را تغيير داده و به شيوه اى كه پدرانمان قبل از اسلام نام خدا را در آغاز قراردادهاى صلح مى نوشتند عمل كنيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله گفته نماينده قريش را پذيرفت و به حضرت على عرض كرد: به جاى اين جمله بنويس : بسمك اللهم ، زيرا اين جمله اى بود كه قبل از اسلام در عرب مرسوم بود و مشركين قبل از ظهور اسلام به اين شيوه عمل مى كردند، حضرت على گفته پيامبر را نوشت ، گرچه با اعتراض مسلمانان روبرو شد ولى حضرت على خطاب به آنان فرمود: اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله به من امر نمى كرد من اين كار را نمى كردم اطاعت از او اطاعت از خدا و بر ما واجب است .
سپس حضرت به على فرمود كه بنويسد: هذا ما قاضى عليه رسول الله و سهيل بن عمرو، در هنگام نوشتن اين جمله ، باز مورد اعتراض سهيل قرار گرفت و گفت : ما رسالت پيامبر را قبول نداريم ، والا با شما جنگ و درگيرى نمى كرديم ، قرارداد بايد به گونه اى تنظيم شود كه مورد قبول و توافق قريش ‍ قرار گيرد، حضرت باز گفته سهيل را پذيرفت و به حضرت على عرض كرد: اين جمله را اينگونه بنويس : هذا ما قاضى عليه محمدبن عبدالله و سهيل بن عمرو (191).
سهيل بن عمرو پيشنهاد رسول خدا صلى الله عليه و آله را پذيرفت (192) و صورت قرارداد در دو نسخه تنظيم گرديد كه در ظاهر به نفع قريش تنظيم شد و كليه خواسته هاى قريش عملى شد و حضرت در آن سال از زيارت خانه خدا محروم شد، در نتيجه مسلمانان با قلبى پر از اندوه و چشمانى اشكبار در برابر قرارداد صلح ناخواسته تسليم گرديدند كه قبول آن بر مسلمين به سادگى قابل تحمل نبود.
اختلاف مسلمانان  
پس از پايان يافتن صلح حضرت دستور داد تا بدنه ها را در همانجا قربانى كنند سپس تقصير نموده و از احرام مفرده خارج شوند، گروهى از مسلمانان به حضرت اعتراض كرده و گفتند: شما در آغاز به ما وعده دادى كه در اين سال وارد مكه مى شويم و حال آنكه قبل از آنكه به مكه وارد شويم دشمن راه بر ما سد نمود، و گفته شما خلاف درآمد. حضرت با حالت بردبارى فرمود: من به شما وعده دادم كه امسال وارد حرم خواهيد شد و اين انجام گرفت من به شما قول ندادم كه به انجام مناسك فوق خواهيد شدت سرانجام عده اى از مسلمانان كه از قرارداد صلح ناراضى بودند از فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله سرپيچى كردند(193).
براساس اين قرارداد قبيله خزاعه تحت الحمايه دولت اسلامى و قبيله بنوبكر نيز تحت الحمايه مشركين قريش قرار گرفت ، اين قرارداد در دو نسخه تنظيم شد كه يك نسخه در دست دولت اسلامى و نسخه اى ديگر در دست سران قريش قرار داشت (194).هنگامى كه كار صلح پايان يافت حضرت اصحاب را مورد خطاب قرار داد و فرمود: هركس بدنه خود را قربانى نموده و سرهايتان را بتراشيد، مسلمانان هم فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله را گردن نهادند ولى عده اى از اطاعت آن سرپيچى كرده و به مخالفت پرداختند، زيرا آنان فكر مى كردند كه اين حج باطل است زيرا مسلمانان به مكه مشرف نشده و طواف نكرده بودند و در حالى كه سعى بين صفا و مروه انجام نشده چگونه بدنه ها را قربانى كنند؟!
حضرت از اين جريان بسيار ناراحت شد پس به ام سلمه وارد شده و با وى مشورت نمود، ام سلمه حضرت را تسلى داده و عرض كرد: شما اعمال خود را انجام بده و سپس به سوى مدينه حركت كن ، حضرت پيشنهاد ام سلمه را انجام داد و بدنه را به قربانگاه برد و آن را قربانى كرد، عده اى از مسلمانان از پيامبر تبعيت كردند بدنه ها را در همان محل قربانى كرده و به حلق راءس پرداختند بخشى از مسلمين بدنه نداشتند خداوند نيز تكليف را از آنان ساقط كرد(195).
آنگاه حضرت با مسلمانان به سوى مدينه مراجعت كردند، هنگامى كه به محله تنعيم رسيدند، حضرت مسلمانان را در سايه درختى گرد آورد، عده اى از مسلمانان كه از فرمان حضرت سرپيچى كرده بودند خدمت حضرت مشرف شده و از گذشته خود اظهار ندامت كردند و از حضرت تقاضا كردند كه براى آنها استغفار كند، حضرت توبه آنها را پذيرفت و در سايه درخت با آنان بيعت كرد، اين بيعت به بيعة الرضوان مشهور شد زيرا خداوند سوره مباركه فتح را نازل كرد (196) كه در آن رضايتش نسبت به مسلمانان مشهود بود: ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانماينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيؤ تيه اجرا عظيما (197).
نتايج صلح :  
نتائج و فوائدى را كه اين صلح در برداشت در 7 مورد خلاصه مى شود:
1 - اين صلح باعث شد كه دولت اسلامى با قريش - و همچنين بالعكس - روابط سياسى و اجتماعى برقرار نمايد، در نتيجه در سايه ارتباطات سياسى و اجتماعى به مواضع سياسى و اقتصادى و اجتماعى و اخلاقى يكديگر آشنا شده و در سايه حسن همجوارى و حسن تفاهم بتوانند مشكلات اجتماعى و سياسى خود را از طريق مذاكره حل و فصل كنند:
لازم به ذكر است كه بر اثر اين ارتباطاتى كه بين دو ملت همجوار برقرار گرديد كليه خصلتهاى عالى و صفات اخلاقى و معجزات از طريق روابط اجتماعى توسط ملت مسلمان به ملت قريش منتقل شد و در فاصله كمى زمينه گرايش و قبول اسلام ميان ملت قريش فراهم گرديد، به طورى كه عده از مشركين - كه بستگان آنان قبلا اسلام را پذيرفته و به مدينه هجرت كرده بودند - به نيت صله رحم از بستگان و خويشاوندان نزديك خود ديدن مى كردند.
فرهنگ غنى اسلام به گونه اى در منطقه يثرب بر مسلمين حاكم بود كه مشركين مجذوب شده وصفات عاليه را از مسلمانان فرا مى گرفتند و هنگام بازگشت در بين قريش نشر مى دادند.
2 - روابط صحيح و مناسب بين طرفين موجب شد كه به واسطه انتقال ملكات فاصله اسلامى ملت جزيرة العرب شيفته و عاشق اسلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله گردند، صلح مزبور سبب شد كه مسلمين در آينده بدون درگيرى سياسى و نظامى به انجام عمره مفرده توفيق يابند.
3 - مشركين قريش قبل از انعقاد صلح عناد خود را نسبت به مسائل اسلامى معجزات رسول خدا صلى الله عليه و آله اظهار مى داشتند و هنگامى كه سخنان گهربار و آيات نورانى قرآن را مى شنيدند پنبه در گوش ‍ خود مى كردند و با تنفر خود را دور مى كردند ولى خوشبختانه بعد از انعقاد صلح كينه و منافرتهاى زيادى كه از قبل بين قريش و ملت اسلامى بود در سايه صلح و آرامش از بين رفت و آنان به سخنان يكديگر گوش فرا مى دادند و حرفهاى حق را از يكديگر مى پذيرفتند و در آيات قرآن انديشه مى كردند، بدين وسيله زمينه پذيرش اسلام در فرهنگ ملت عرب راه يافت و در فاصله كمى به يك دعوت عمومى همه آنها اسلام را پذيرفتند.
4 - قبل از انعقاد صلح اظهار اسلام در بين ملت عرب ممنوع بود و هيچ كس جراءت نداشت كه دين خود را ظاهر نمايد، غالب مسلمانانى كه به خاطر شرائط حاكم بر زندگيشان نمى توانستند از بلادشان به مدينه هجرت كنند در حال تقيه زندگى مى كردند و نمى توانستند عقائدشان را اظهار كنند.
اين صحل سبب شد كه در فاصله دو سال مسلمانان بتوانند اسلام را به عنوان يك آئين الهى در بين مشركين اظهار نموده و به تبليغ آن بپردازند، اذيت و آزار مشركين نيز آنها را رنج نمى داد چون اساس شرائط صلح مبتنى بر آزادى بيان و عقيده بود و هر كس متمايل به اسلام بود با ميل و رغبت اسلام را قبول كرده و به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان مى آورد.
5 - به موجب اين صلح رسول خدا صلى الله عليه و آله و مسلمانان از جنگ فارغ شده و در صدد نشر حقائق گهربار اسلام برآمدند و اسلام را از طرق مختلف به جهانيان ابلاغ كردند رسول خدا صلى الله عليه و آله به تمام نقاط جهان هيئت سياسى نظامى و تبليغى اعزام داشت ، بدين وسيله مناطق مختلف جزيرة العرب - چون يمن و بحرين و يمامه - تحت پوشش ‍ تبليغات اسلامى قرار گرفت ، در پى ابلاغ پيامهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله به ملل مختلف جان ديرى نگذشت كه مردم فوج فوج به دين اسلام گرايش كردند و اسلام عزيز را به عنوان يك دين الهى و جهانى پذيرفتند.
6 - به موجب اين صلح دولت اسلامى تقويت شده و مسلمانان نيرو گرفتند از طرفى ديگر گروهى از سلاطين عرب و عجم به اسلام روى آوردند و هدايايى گرانبها از طرف سلاطين به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله ارسال مى شد.
ابوسفيان رهبر قريش تمامى مسائل و قضايايى را كه در اين فاصله به وقوع مى پيوست را به طور دقيق زير نظر داشت و در پيشرفت اسلام مى انديشيد، او مشاهده كرد كه چگونه قيصر پادشاه روم در برابر اوامر حضرت سر تعظيم فرود آورد و به اسلام تسليم گرديد و از نامه حضرت استقبال كرد، او به خوبى ايمان آوردن نماينده كسرى پادشاه ايران زمين را در محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله مشاهده كرده بود.
عظمت بزرگى و جلالت رسول گرامى اسلام در صحنه جهان نمودار شد، مشركين از عظمت اسلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله مبهوت شدند در نتيجه قدرت نظامى و اقتصادى دشمن رو به افول و غروب نهاد و آن ها از شروع جنگ عليه اسلام نااميد گرديدند، به طوريكه در هنگام فتح مكه تمام قريش بدون استثناء به اسلام گرايش نموده و به رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان آوردند بدون اينكه حتى قطره خونى از دماغ كسى بريزد(198).
7 - قبل از سال ششم هجرت كه صلح حديبيه در آن به وقوع پيوست ، حكومت قريش براى اينكه قداست معنوى رسول خدا صلى الله عليه و آله را از بين ببرد و شخصيت او را لكه دار كند دست به تبليغات گسترده اى عليه رسول خدا صلى الله عليه و آله زد مبنى بر اينكه :
الف - رسول خدا صلى الله عليه و آله براى خانه و كعبه احترامى قائل نيست .
ب - با بستگان خود قطع رحم كرده و رابطه ندارد.
ج - عده اى از اوباش ولگرد را به دور خود جمع كرده تا در زمين فساد و خونريزى كند.
خوشبختانه با اين صلح تبليغات دشمن خنثى و بى اثر ماند زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله با اينكه لشكرى قوى و قدرتمند به همراه خود آورده بود دست به شمشير نبرد و تقاضاى دشمن را در مورد صلح پذيرفت

فهرست

فصل هفتم : رويدادهاى سال هفتم هجرت

جنگ خيبر:  
اين جنگ در سال هفتم هجرت اتفاق افتاد (199) رسول خدا صلى الله عليه و آله در اواخر محرم سپاه اسلام را به طرف خيبر بسيج كرد و سباع بن عرفطه را به جانشينى خود در مدينه تعيين كرد.
سپس سپاه حضرت در منطقه رجيع (200) - حد فاصل خيبر و غطفان - مستقر شد، علت انتخاب اين مكان بدين جهت بود كه بر اساس اطلاعات واصله يهوديان خيبر با قبيله غفطان - كه جمعى از مشركين را تشكيل مى داد - قرارداد سياسى نظامى بسته بودند و تصميم داشتند تا به كمك يكديگر به پايگاه اسلام حمله نمايند.
براساس اين پيمان قبيله غطفان خود را موظف مى دانست كه از يهوديان خيبر دفاع كند، رسول خدا صلى الله عليه و آله براساس اطلاعات به دست آمده سپاه خود را در رجيع مستقر كرد تا بدين وسيله نيروهاى كمكى دشمن از كار ايستاد و در نتيجه نتوانست به پشتيبانى يهوديان خيبر اقدام كند و نقشه خنثى شد و قبيله غطفان نتوانستند به وعده هاى خود نسبت به يهوديان خيبر وفادار باشند.
نقش يهود در پيدايش جنگها  
حضرت توسط خبريابهايى كه در داخل سرزمين يثرب و منطقه خيبر داشت از پيمان يهوديان خيبر با مشركين غطفان آگاه شد، بنابراين با سپاهى متشكل از 1400 نفر كه 200 نفر از آن سواره نظام و باقى پياده نظام بودند به منطقه وارد شده و نيرو را در رجيع - حد فاصل خيبر و غطفان - مستقر كرد تا بدين وسيله دشمن را از اهداف شوم خود باز دارد (201).
اصولا نقش يهود در هر يك از جنگهايى كه در منطقه جزيرة العرب بين دولت سلامى و مشركين به وقوع پيوست روشن و واضح است ، علت جنگ خيبر را مى توان در غزوات ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله جستجو كرد، ولى به طور كلى دو نكته مهم علت وقوع جنگ خيبر را بيان مى كند:
نكته اول - اخراج بنى النضير : همان طور كه قبلا در جنگ بنى النضير گذشت در پى نقض عهدى كه يهوديان بنى النضير نسبت به قرارداد صلح انجام دادند قرارداد نامه از طرف يهود فسخ شد، در نتيجه حضرت يهوديان بنى النضير را از مدينه اخراج نمود گروهى از اين يهوديان به موطن اصلى خود بازگشتند و بخشى به منطقه خيبر و عده اى هم به سرزمين مكه هجرت كردند.
گروهى از سران يهود بنى النضير و بنى قينقاع در پى تبليغات مستمر و وعده هاى كاذب مشركين و يهوديان بنى قريظه را به جنگ با رسول الله صلى الله عليه و آله و مسلمان تحريك نمودند كه در نتيجه اين جنگ موجب شكست مشركين در وادى عقيق و شكست بنى قريظه شد.
عده اى از اين يهوديان كه به منطقه خيبر گريخته بودند دوباره شروع به فعاليت تبليغى و تحريكى خود عليه دولت اسلامى نمودند، و يهوديان خيبر و قبيله غطفان را كه در نزديكى خيبر قرار داشت بر عليه رسول خدا و حمايت از يهود ترغيب نمودند و با يكديگر پيمان نظامى امضا كردند.
براساس اين پيمان يهوديان خيبر با قبيله غطفان براى تهيه و تنظيم جنگى بزرگ عليه اسلام بسيج شدند، يهوديان خيبر پيش بينى هاى لازم را در اين جنگ كرده بودند، آنها احتمال مى دادند كه ممكن است قبل از اينكه آنان عليه اسلام وارد جنگ شوند قواى اسلامى بر آنان حمله كنند قطعا در صورت وقوع چنين احتمالى يهوديان خيبر در محاصره سپاه اسلام قرار مى گرفتند.
مقاومت در برابر سپاه اسلام به نيروهاى كمكى و تاءمين هزينه هاى مادى بستگى داشت ، روى اين اساس بود كه ديوارهاى قلعه را بسيار مستحكم ساختند و سنگرهاى دفاعى محكمى در داخل قلعه ها ايجاد كردند تا در صورت وقوع حمله سپاهيان اسلام بتوانند از قلعه و زنان و كودكان خود به دفاع برخيزند، و هزينه يك سال جنگ را تهيه كرده و در انبارها ذخيره سازى نمودند و تمام لوازم مورد نياز را تاءمين كرده بودند.
نكته دوم - انعكاس صلح حديبيه : صلح حديبيه در ظاهر نوعى شكست را براى دولت اسلامى وانمود مى كرد گرچه نتائج آن منافع زيادى ، را براى دولت اسلامى داشت ، پس از بازگشت سپاهيان اسلام به مدينه ، مردم اطراف مدينه از شكست ظاهرى و صورى سپاهيان اسلام اطلاع يافته و اظهار خوشحالى مى كردند.
اين شكست ظاهرى و صورى سپاه اسلام سبب شد كه يهوديان خيبر و قبيله غطفان تصميم گرفتند كه به كمك يكديگر حمله گسترده خود را عليه پايتخت حكومت اسلامى آغاز كنند و شكست هاى تلخى را كه در طول تاريخ بر قبائل يهود وارد گرديده بود جبران نمايند.
گزارش اطلاعات :  
افسران اطلاعاتى و ماءموران سرى كه در بين قبائل يهود و غطفان زندگى مى كردند نقشه ها و طرحهايى را كه بين يهود و قبيله غطفان صورت مى گرفت زير نظر داشتند و به طور دقيق و محرمانه گزارشات را تهيه نموده و قبل از اينكه دشمن نقشه خود را عملى سازد جريان را به پيامبر اسلام مى رساندند(202).
حضرت نيز نقشه هاى طراحى شده دشمن را خنثى نموده و يك لشكر كارآزموده و شجاع 1400 نفرى را تهيه ديده و قبل از آنكه دشمن به آن واقف شود به منطقه رجيع وارد شده و راههاى ارتباطى بين قبيله غطفان و يهوديان خيبر را قطع كرد (203).
بكارگيرى رمز در جنگ :  
رسول خدا صلى الله عليه و آله پرچم جنگ را به علامت و صورت عقاب سياه تصوير كرد علامت روى پرچم عقاب سياه نام داشت و اين رمز رمزهاى سرى نظامى بود زيرا به اشاره كه در پرچم قرار داشت نحوه حمله و رمز حمله را به نيرو تفهيم مى كرد و به گونه اى كه دشمن بدان پى نبرد.
بالاخره حركت سپاه دشمن به گونه اى تنظيم شده بود كه سپاه اسلام شبانگاه در هنگامى كه دشمن غافل است در منطقه عمليات مستقر شود، استقرار سپاه به گونه اى بود كه از طرفى بين دو نيروى غطفان و يهود فاصله انداخت و از طرفى ديگر بلافاصله قلعه هاى خيبر را تحت محاصره كامل خود درآورد.
يك گردان از سپاهيان اسلام به طرف سپاهيان غطفان سنگر گرفته و حمله تهاجمى خود را آغاز كردند، هدف از اين تهاجم ايجاد رعب و وحشت در قبيله غطفان بود، در اين حمله مزارع غطفان به محاصره گردان رزمى درآمد، بخش مهم نيروهاى رزمى نير به استحكامات نظامى در اطراف قلعه هاى خيبر پرداختند.
صبحگاه هنگامى كه قبيله غطفان به طرف مزارع خود حركت كردند خود را در محاصره سپاه اسلام مشاهده نمودند رعب و وحشت زائدالوصفى بر آنان حاكم شد و از مقابل سپاه گريخته و به خانه هاى خود پناه بردند و يكديگر را از ورود سپاه اسلام باخبر ساختند و به كلمه رمز مى گفتند: محمد و خميس ؛محمد با پنج سپاه ما را محاصره كرد(204).
تنظيم سپاه :  
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرماندهى نظامى را بر عهده داشت سپاه اسلام را در چهار محور مستقر كرد يك گردان را در نزديكى قبيله غطفان متمركز كرد تمركز اين دسته جنبه سمبليك داشت و از حمله احتمالى غطفان جلوگيرى مى كرد، لكن هدف اصلى محاصره قلعه هاى مستحكم يهود خيبر بود كه از اين طريق قصد خويش را پنهان نگه مى داشت .
حضرت بخش مهم سپاه را در چهار دسته تقسيم كرد دسته اى صف شكن بودند كه ماءموريت آنها درگير شدن با سپاه دشمن بود اين دسته در اطراف قلعه هاى خيبر مستقر شده و در خارج قلعه هاى خيبر به استحكام مواضع خود پرداختند، سه دسته ديگر از سه محور وارد عمليات شدند، بدين گونه كه دسته اى از سمت چپ و دسته اى از سمت راست ، و بخشى نيز از وسط نيروهاى صف شكن را پشتيبانى مى كردند.
قبل از اينكه نيروهاى اسلام وارد عمليات شوند رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من حلقه هاى خيبر را از بيخ و بن بر مى كنم ان شاء الله . اين جمله به گونه اى قاطع بود كه روحيه رزم و شجاعت را در نيرو احياء كرد و سپاهيان اسلم با تمام قدرت و شجاعت نبرد را آغاز كردند.
شناسايى نيروهاى دشمن  
بر اساس اطلاعات سرى و نظامى رسول خدا صلى الله عليه و آله مواضع دشمن را شناسايى كرده و بر تعداد آن ها آگاه شد و مواضع انبارهاى تغذيه آنها را كشف كرد، تعداد نيروهاى رزمى يهود ده هزار نفر بود و تعداد قلعه هاى مستحكم كه در آن ها استقرار داشتند شش قلعه به نامهاى سلالم ، قموص ، قطاة قصاره ، شق ، و مربط بود كه يهوديان خيبر در آنجا زندگى مى كردند(205)مهمترين و مستحكمترين قلعه يهود قموص بود كه مرحب خيبرى در آن سكونت داشت .
يهود براساس اصول نظامى و دفاعى نيروهاى زبده خود را در اطراف خيبر مستقر كرد و زمينه ديگرى را در بيرون قلعه به وجود آورد، آنان از نظر امكانات نظامى و دفاعى به مراتب از سپاهيان اسلام قوى تر بودند زيرا علاوه بر اينكه نيروهاى رزمى آنان بيشتر از سپاهيان اسلام بود هزينه يك سال جنگ را در انبارها ذخيره كرده بودند.
مع الوصف سپاهيان اسلام به سرعت دشمن را محاصره كرده و فشارهاى نظامى را يكى پس از ديگرى بر يهود وارد مى كردند، شجاعت و دلاورى سپاه اسلام به گونه اى چشمگير شد كه رعب و وحشت زائدالوصفى بر سپاه يهود ظاهر شد، حملات سپاهيان اسلام نسبت به يهوديان پياپى انجام مى شد سرعت حملات سپاهيان اسلام به گونه اى بود كه فكر و انديشه را از يهوديان گرفت .
نيروهاى يهوديان خيبر كه در كشتزارهاى خارج از حصارهاى قلعه جنگ مى كردند به ناچار شكست مفتضحانه اى را متحمل شدند، يكى از فرماندهان يهود به نام سلام بن مشكم كشته شد و پرچم فرماندهى به دست حارث بن ابى زينب داده شد.
فرماندهى جديد بر اساس اصول نظذامى مصمم بود كه ديوار دفاعى را كه براى جلوگيرى از نفوذ سپاه اسلام در اطراف حصون و ديوارهاى سر به فلك كشيده قلعه كشيده بودند نگهدارند و كاملا از قلعه دفاع نمايند. لكن هجوم سپاهيان اسلام به گونه اى قوى و نيرومند بود كه سپاه اسلام با شجاعت فراوان خطوط دفاعى دشمن را شكست داده و سنگرها را يكى پس از ديگرى فتح مى كرد.
حماسه سازان خيبر  
سپاهيان يهود كه در خارج ديوارهاى قلعه جنگ مى كردند شكست خورده و به داخل قلعه ها پناه بردند و در سنگرهاى دفاعى از پيش تعيين شده مستقر شدند، پس از شكست يهود در خارج از قلعه اسرا و غنائم بسيارى به دست سپاهيان اسلام افتاد رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد اموال يهوديان خيبر را جمع كردند، حضرت سپاه را جمع آورى كرد و به تنظيم سپاه پرداخت زيرا براى فتح قلعه هاى مستحكم يهود تاكتيكهاى نظامى ديگرى لازم بود.
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سپاه را جمع آورى كرد، سه حمله پياپى در فاصله سه روز انجام داد تا به هدف اصلى خود كه فتح قلعه هاى خير بود برسد، روز اول ، سپاهى را به فرماندهى ابى بكر بن ابى قحافه به سوى دشمن فرستاد، وى در حمله شكست خورده و به عقب بازگشت ، سپس حضرت در روز دوم پرچم فرماندهى را به دست عمربن خطاب سپرد او هم مانند ابى بكر شكست خورده و عقب نشينى كرد.
پس از آن حضرت فرمود: فردا پرچم جنگ را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز او را دوست دارند، او از جبهه باز نمى گردد مگر اينكه خداوند به دست او فتح و پيروزى را براى مسلمانان به ارمغان آورد (206) پس روز بعد پرچم را به دست على سپرد، در پى اين حمله حضرت مرحب را كشته و درب قلعه (207) را از جا كند و راه قلعه را براى سپاهيان اسلام گشود.
پس قلعه خيبر به دست توانمند اميرالمؤ منين - عليه السلام - فتح شد، سپاهيان اسلام تحت فرماندهى على حمله را به داخل قلعه آغاز كردند و قلعه هاى خيبر را يكى پس از ديگرى فتح كردند، نيروهاى دشمن از هم متلاشى شدند وعده اى نيز توانستند به قلعه هاى بعدى عقب نشينى كنند.
بلاذرى (208) مى گويد: پس از تهاجم سپاهيان اسلام يهوديان خيبر عقب نشينى نموده و در قلعه هاى وطيح و سلالم پناه گرفتند، سپاهيان اسلام آنها را حدود يك ماه به محاصره درآورد، و آنان نيز تسليم شدند.
طبرى (209)مى گويد: در نتيجه حمله سپاهيان اسلام يهوديان خيبر به قلعه هاى قموص و سلالم عقب نشينى كردند، اين قلعه ها بسيار مستحكم بودند پس ‍ سپاهيان اسلام آنان را در محاصره قرار دادند، عرصه بر يهوديان به تنگ آمد و به ناچار تسليم گرديدند، زيرا يهوديان كه در محاصره يهوديان سپاهيان اسلام قرار داشتند دريافتند كه اگر حملات سپاهيان اسلام به همين صورت ادامه يابد در جزيرة العرب اثرى از يهود باقى نخواهد ماند.
يهوديان خيبر پس از تسليم شدن از حضرت خواستند كه با آنها به صلح و مدارا رفتار نمايد و عرضه داشتند: يا رسول الله دست از جنگ عليه ما بردار و همان برخورد و معامله اى را كه با برادران ما در قبيله بنى النضير انجام دادى با ما نيز چنان رفتار كن .
ما از كليه ثروتهاى منقول و غير منقول خود صرف نظر مى كنيم و همه را در اختيار شما قرار مى دهيم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله تقاضاى صلح را از آنان پذيرفت قلعه هاى محاصره شده بدون درگيرى تسليم پيامبر شدند(210).
يهوديانى كه در قلعه فدك زندگى مى كردند از بيم اينكه دامنه جنگ به آنجا كشيده شود بلافاصله به خدمت رسولخدا صلى الله عليه و آله مشرف شده و منطقه فدك را كه سرزمين آباء و اجدادى آنان بود به رسول خدا صلى الله عليه و آله واگذار كردند مشروط بر اينكه حضرت با آنها جنگ نكند(211) سرزمين فدك به ملك رسول خداصلى الله عليه و آله منتقل شد و جزء صفاياى وى قرار گرفت ، حضرت نيز آن را در زمان حيات خود به دخترش ‍ فاطمه عطا كرد.
پس از تسليم شدن يهوديان خيبر، بخشى از سرزمين خيبر كه به وسيله هجوم سپاهيان اسلام آزاد شده بود جزء غنائم محسوب شده و در اختيار سپاهيان اسلام قرار گرفت ، و بخش ديگرى از سرزمين خيبر كه به وسيله محاصره و بدون درگيرى و خونريزى به پيامبر تسليم شده بود جزء اموال فى ء قرار گرفت ، اموال فى ء متعلق به شخص رسول خدا صلى الله عليه و آله است و در هر راهى كه صلاح ديد مصرف مى كند.
يهوديان خيبر و فدك از حضرت تقاضا كردند كه آنها را از سرزمينشان آواره نكند زمينهاى زراعى را در اختيارشان بگذارد و اجرت و نسق بر زمينهاى زراعى قرار دهد، به اين صورت كه يهوديان كشاورزى را انجام دهند، و محصول كلى را به دولت اسلامى تحويل دهند و به اندازه اجرتشان استفاده كنند(212).
غنائم خيبر 
در اين نبر غنائم بسيارى نصيب مسلمانان شد و در اختيار سپاهيان اسلام قرار گرفت ، تمامى قلعه هاى خيبر با سرزمينهاى آن فتح گرديد و بخش ‍ زيادى از زنان و كودكان به اسارت اسلام درآمد، حضرت تمام محصولات خرما و گندم و جو و غيره را بين رزمندگان تقسيم كرد و زنان خيبر را نيز بين بنى هاشم تقسيم نمود. از جمله اين زنان صفيه دخت حى بن اخطب بود كه حضرت صفيه را آزاد كرده و سپس با او ازدواج نمود(213).
نظريه :  
1 - از نحوه عملكرد رسول خدا صلى الله عليه و آله چنين استفاده مى شود كه حضرت از تاكتيك اطلاعاتى بسيار دقيقى برخوردار بود زيرا قبل از شروع جنگ بخشى از عيون و جاسوسان خود را در ميان يهوديان خيبر قرار داده بود، وظيفه آنها اين بودكه كليه جرياناتى كه بين آنان مذاكره مى شود طبقه بندى كرده و به حضرت گزارش نمايند.
اين شيوه به گونه اى مخفيانه و ظريفانه انجام مى شد كه سپاهيان حضرت هم بدان آگاه نبودند، و حضرت نام آنها را از سپاهيان خود مخفى نگهداشته بود و جز خودش كسى از مسائل سرى نظامى آگاه نبود. به طور كلى قائمه حكومت را نيروهاى اطلاعاتى تشكيل مى داد، بنابراين حكومت اسلامى قبل از هر چيز بايستى نسبت به اهداف سياسى و نظامى دشمن اطلاع پيدا كند تا بتواند در مقام تصميم گيرى سياسى و نظامى مواضع مناسبى انتخاب كند.
2 - نكته مهمى كه از شيوه حضرت در جنگ استفاده مى شود اين است كه قبل از اينكه دشمن نقشه حمله اش را عملى نمايد او را غافلگير مى كرد، ريشه و علت اين مساءله بر اساس اطلاعات سياسى و نظامى دقيقى بود كه توسط نيروهاى اطلاعاتى از وضعيت سياسى و نظامى و اقتصادى دشمن تهيه مى كرد.
3 - شيوه حضرت در اين جنگ و ساير جنگها نشان مى دهد كه غالبا حمله را در داخل خاك دشمن آغاز مى كرد زيرا تمام خسارات و زيانهاى جنگ متوجه دشمن خواهد شد و از طرفى آثار جنگ كه همانا كشت و كشتار است در روحيه آنان و خانواده هايشان بيشتر از همه اثر مى گذارند، و بدين گونه دشمن به تدريج از پا در مى آمد. اين شيوه بهترين شيوه نظامى بود كه حضرت بكار مى بست .
4 - حضرت در هنگام عزيمت به طرف خيبر، نيروهاى اسلام را از بيراهه و كوهستانهاى سر به فلك كشيده حركت مى داد، اين تاكتيك حضرت را مى توان از دو جهت مورد ارزيابى قرار داد:
الف - معمولا عبور از بيراهه ها و راههاى كوهستانى از ديد دشمن و مردم عادى مصون ميدارد و مسير را كوتاهتر و به دشمن نزديكتر مى نمايد.
ب - معمولا انتخاب راههاى كور موجب مى شود كه نيروهاى اطلاعاتى دشمن به اشتباه گرفتار شوند و از اهداف سپاه اسلام مطلع نگردند، اين شيوه به نوبه خود اسرار نظامى را محفوظ داشته و سپاه اسلام را در پيگيرى اهداف سياسى و نظامى يارى مى نمايد.
5 - حضرت بر اساس شناسايى كه قبلا توسط نيروهاى اطلاعاتى از مواضع آسيب پذير دشمن تهيه كرده بود، سپاه را بين قبيله غطفان و يهوديان خيبر مستقر كرد، زيرا بنابر گزارشهاى نيروهاى اطلاعاتى از معاهده اى كه بين سران يهود خيبر و قبيله غطفان صورت گرفته بود آگاه شده بود.
6 - مطالعات تاريخى در مورد بكارگيرى فرماندهان نظامى نشان ميدهد كه در آغاز عمليات فتح خيبر از فرماندهان زبده استفاده نكرد بلكه نبرد را با فرماندهان معمولى آغاز كرد، پس از آنكه فرماندهان معمولى در صحنه هاى نبرد با شكست مواجه شدند حضرت على اولين فرمانده زبده نظامى را بكار گرفت .
7 - قبل از اعزام سپاه به سوى دشمن كليه مناطق استقرار دشمن و راههاى تداركاتى آن را شناسايى كرد و محلهاى مناسب براى استقرار نيرو را مد نظر قرار داد، از اين رو نيروهاى خود را در حد فاصل غطفان و خيبر مستقر نمود تا بدين وسيله مانعى را بين دو سپاه دشمن ايجاد كند
8 - حضرت عمليات را به گونه اى دقيق و حساب شده آغاز كرد كه با كمترين خسارات و تلفات جانى بزرگترين پيروزيها را كه در تاريخ جنگها بى سابقه بود به دست آورد، زيرا قلعه هاى خيبر از مهمترين دژهاى مستحكم جنگى بود كه تاريخ دژى مستحكم از آن به ياد ندارد، بيشتر ذخائر يهوديان در خزائن و انبارهاى خيبر قرار داشت و منطقه خيبر از حاصلخيزترين مناطق جزيزة العرب به شمار مى رفت ، زبده ترين سياستمداران يهود و نيروهاى جنگى همانند حى بن اخطب و سلام بن مشكم در اين منطقه زندگى مى كردند.
مساءله فى ء 
آنچه كه از كتب تواريخ و سيره و متون قرآنى استفاده مى شود حاكى از آن است كه سرزمينهاى بنى النضير و خيبر و فدك با مجموع اموال آن اعم از منقول و غير منقول تحت اختيار و از اموال رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار گرفت .
خداوند در اين باره مى فرمايد: ما افاء الله على رسول الله منهم فما اوجفتم عليه من خيل ولاركاب ولكن الله يسلط رسله على من يشاء و الله على كل شى ء قدير (214). اين آيه اشاره به اموال بنى النضير دارد، بلاذرى در ذيل اين آيه از محمد بن اسحاق روايت كرده است كه او گفته است : اين آيه در مورد بنى النضير نازل گرديد و خداوند به وسيله اين آيه شريفه به مسلمانان تفهيم كرد كه اموال بنى النضير و سرزمين آنها ملك خالص رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و مسلمين در آن سهمى ندارند(215).
فى ء در لغت به معناى رجوع است و براساس همين معنى مالكيت زمين و توابع آن از آن خداوند است كه سلطنت و اداره آن را به بندگان شايسته خود واگذار كرده است خداوند در اين باره مى فرمايد: و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادى الصالحون (216) بنابر مفاد آيه شريفه سلطنت و اداره زمين به عهده بندگان صالح خداوند است .
اگر بنده غير صالحى بر زمين حاكم شود حاكميت و سلطنت او غصب بوده و قهرا از سير طبيعى مملوكيت خارج گرديده و تحت سلطنت بندگان غير صالح قرار گرفته است ، بنابراين اگر به هر وسيله ممكن يد عدوانى غاصبين آن قطع شود آن سرزمين بالطبع به ملك مالك شرعى باز مى گردد.
يهوديان بنى النضر اولين كسانى بودند كه به توطئه گرى عليه مسلمانان پرداختند، آنان پس از محاصره توسط سپاه اسلام بدون درگيرى و خونريزى تسليم شدند در نتيجه ممالك و سرزمينهايى از منطقه يثرب را به صورت غصب در تصرف داشتند به صورت فى ء به ملك بنده صالح خدا يعنى رسول گرامى اسلام درآمد.
يكى ديگر از سرزمينهايى كه به صورت فى ء در اختيار رسول خداصلى الله عليه و آله قرار گرفت سرزمين خيبر بود، خيبر منطقه اى بود كه استعداد فراوانى براى كشاورزى داشت ، در پى جنگ مهمى كه بين سپاه اسلام به فرماندهى رسول گرامى اسلام و سپاه يهود و غطفان به فرماندهى سلام بن مشكم و حى بن اخطب به وقوع پيوست ، سپاهيان اسلام منطقه خيبر را آزاد كردند، بخش مهمى از سرزمين خيبر در پى تهاجم سپاه اسلام آزاد گرديد.
يهوديان خيبر پس از تحمل شكست به دو قلعه وطيح و سلالم كه از استحكامات بيشترى برخوردار بود پناه بردند، پس از محاصره بيست روزه مسلمانان يهوديان خيبر كه خود را در معرض هلاكت مى ديدند تسليم شدند و تمامى ثروتهاى خود را اعم از منقول و غير منقول به دولت اسلامى واگذار نمودند، در نتيجه سرزمين خيبر به ملك مسلمين درآمد ولى دو قلعه آخر، (وطيح و سلالم ) را كه به وسيله محاصره تسليم گرديده بودند به عنوان فى ء و ملك طلق پيامبر قرار گرفت (217).
سرزمين فدك :  
پس از فتح خيبر رعب و وحشت سپاه اسلام همچون تازيانه بر اندام يهوديان فدك فرود آمد، سران فدك از بيم حمله سپاه اسلام به خدمت رسول خداصلى الله عليه و آله آمدند، و نصف سرزمين فدك را به رسول خدا صلى الله عليه و آله مصالحه نمودند، مشروط بر اينكه جان و ناموس ‍ آنها از معرض جنگ مصون بماند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله طى قراردادى با آنها معاهده صلح امضا كرد، يهوديان فدك در سرزمين خود باقى ماندند و بر اساس شرائط و قرارداد مندرجه در معاهده صلح عمل مى كردند، ساليانه عاملين دولت اسلامى به منطقه اعزام مى شدند و خراج و حق دولت را از آنان دريافت مى كردند بخشى از آن سرزمين كه به صورت فى ء و ملك خالص حضرت در اختيارش قرار گرفته بود درآمد حاصله اش زير نظر حضرت مصرف مى گرديد، حضرت نيز از درآمد حاصله آن زندگى خانوادگى خود را اداره مى كرد و مازاد آن را براى فقراى مهاجرين خرج مى كرد(218).
فدك قريه اى كه در حد فاصل مدينه و سرزمين حجاز قرار دارد، فاصله آن از مدينه به طول دو روز راه و از خير كمتر از يك مرحله - مسافتى است كه مسافر قبل از پايان روز آن را طى مى كند - است (219).
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از جنگ خيبر فارغ شد خداوند رعب و وحشت را در دلهاى يهوديان فدك ايجاد كرد، يهوديان فدك پس از اطلاع از تسليم يهوديان خيبر از بيم و وحشت به محضر رسول خداصلى الله عليه و آله شرفياب شده و از حضرت تقاضاى صلح نمودند نيز پيشنهاد صلح را از آنان پذيرفت و قراردادى بدين ترتيب منعقد گرديد:
الف - نصف سرزمينهاى فدك به عنوان حق الصلح به ملك رسول خدا صلى الله عليه و آله باز گردد.
ب - يهوديان در عمران و آبادانى سرزمين فدك همت گمارند.
ج - يهوديان در جوار مملكت اسلامى و تحت حفاظت و مديريت دولت اسلامى اداره شوند (220).
به نظر مى رسد فدك يكى از قراء خيبر محسوب مى شده است زيرا خيبر اسم منطقه اى است كه قلعه هاى خيبر و فدك در آن قرار گرفته است ، حضرت ، عبدالله بن رواحه را به عنوان نماينده خود در آن منطقه قرار داد تا هر ساله درآمد حاصله را بر اساس مقررات صلح از يهوديان خيبر و فدك دريافت نمايد.
عبدالله بن رواحه آنان را در نحوه تقسيم درآمد آزاد مى گذاشت و مى فرمود: هر بخشى را كه مايل هستيد انتخاب كنيد، نحوه برخورد عدالت گونه عبدالله بن رواحه در تقسيم بندى محصولات طورى بود كه يهوديان مى گفتند: بهذا قامت السموات و الارض (221).
فدك در سير تاريخ :  
درآمد حاصله تحت نظر رسول خدا صلى الله عليه و آله بين فقراى بنى هاشم تقسيم مى شد، رسول خداصلى الله عليه و آله ابناء السبيل را از درآمد فدك اداره مى كرد و دختران بنى هاشم را از اين طريق شوهر مى داد، بعد از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رفت ابى بكر به خلافت رسيد فدك را تصرف كرده و عماله فاطمه را از فدك خارج نمود و در نتيجه فدك را از تحت سلطه فاطمه و بنى هاشم در آورد(222).
پس از درگذشت خليفه اول عمر بن خطاب به مسند خلافت نشست ، او نيز به سيره ابى بكر عمل كرد و درآمد فدك را در مورد ابناء السبيل مصرف مى داشت و يهوديان فدك به شيوه سابق به كشاورزى و باغدارى باغستانهاى فدك مشغول بودند.
عمر تصميم گرفت كه يهوديان فدك را از سرزمينشان جلاء وطن دهد، پس ‍ عده اى چون اباالهثيم التيان و مالك بن ابى التيهان و سهل بن خثيمه و زيدبن ثابت را به عنوان كارشناس به منطقه فدك اعزام كرد، آنها پس از مشورت و تبادل نظر و شناسايى كامل از منطقه سرزمين فدك را قيمت گذارى كردند، خليفه قيمت فدك را بر اساس نظريه كارشناسان پرداخت كرد و سپس دستور اخراج يهوديان فدك را به منطقه شامات صادر كرد(223).
خليفه در آمد حاصله را بر اساس سيره رسول خدا صلى الله عليه و آله و خليفه دوم در موارد خود مصرف مى كرد، اين شيوه تا زمان انتقال خلافت به بنى اميه داشت ، هنگامى كه معاويه به خلافت رسيد سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و خلفاء را تغيير داد و درآمد حاصله را در منافع شخصى و سياسى خود مصرف كرد (224).
هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد تصميم گرفت كه سهميه دو برادرش را خريدارى كند و فدك را به اولاد فاطمه بازگرداند، پس از آنان تقاضاى بيع كرد آنان نيز حق الارث خود را به عمر هبه كردند و او فدك را به اولاد فاطمه بازگردانيد(225).
پس از درگذشت عمربن عبدالعزيز يزيد بن عبدالملك بن مروان به خلافت رسيد، وى فدك را از تصرف اولاد فاطمه گرفت و در اختيار خود قرار داد، تا زمان حكومت ابوالعباس سفاح در تصرف بنى المروان بود، هنگامى كه ابوالعباس به خلافت رسيد فدك را به عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب برگردانيد، تا زمان منصور دوانيقى در دست بنى الحسن قرار داشت .منصور دوانيقى پس از خلافت فدك را از بنى الحسن باز پس گرفت ، فدك در دست منصور باقى بود تا اينكه مهدى بن منصور به خلافت رسيد فدك را به فاطميون بازگرداند، فدك در اختيار فاطميون قرار داشت موسى بن مهدى به خلافت رسيد و فدك را از تصرف فاطميون درآورد و در زمان سلطنت بنى العباس در اختيار خلفاى عباسى قرار داشت (226).
در سال 210 هجرى ماءمون فدك را با تمام متعلقاتش به بنى فاطمه برگردانيد. طى نامه اى كه از طرف ماءمون به فرماندار مدينه و ساير فرماندهان انتشار يافت مبارك طبرى فرماندار مدينه فدك را به محمدبن يحيى و محمد بن عبدالله بازگرداند و از طرف خليفه توليت فدك را به آن دو نفر واگذار كرد و به آن ها ماءموريت داد كه در عمران وآبادى فدك همت گمارند و درآمد حاصله را بين ذوى الحقوق از بنى فاطمه تقسيم كنند(227).
اين شيوه تا زمان خلافت متوكل عباسى ادامه داشت ، هنگامى كه متوكل به خلافت رسيد فدك را از تصرف فاطميون درآورده و به عنوان قطايع سلطان بن عبدالله بن عمر البازيار بخشيد (228).
نظريه : چند نكته از سير و تواريخ اسلامى درباره فدك استفاده مى شود كه هر يك به نوبه خود قابل تاءمل و بررسى است :
الف - بر اساس نقل بلاذرى فاطمه مدعى مالكيت فدك بود و ابى بكر از او تقاضاى بينه كرد و پس از اقامه شهود بينه را نپذيرفت و
ب - ابى بكر اقرار داشت كه آيه شريفه تطهير در شاءن فاطمه و اولاد او نازل شده است بنابراين خداوند به طهارت فاطمه شهادت داده بود و رد قول حضرت فاطمه رد شهادت خداوند و مستلزم انكار قرآن و خداوند متعال است .
ج - ادعاى فاطمه بر فدك از دو صورت خارج نيست :
1 - فاطمه در ادعايش بر مالكيت فدك كاذب است العياذ بالله .
2 - فاطمه در ادعايش بر مالكيت فدك صادق است و قطعا هم همين است .
صورت اول قابل قبول نيست زيرا اين خلاف شهادت خداوند در طهارت فاطمه است و يا آيه تطهير منافات دارد. پس صورت دوم صحيح است كه در اين صورت ابى بكر ظالم است زيرا شهادت فاطمه را رد كرده است .
گواه بر اين مطلب اعتراف عايشه و ساير زنهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد كه بر اساس نقل بلاذرى عثمان بن عفان را نزد ابى بكر فرستادند كه سهم الارث آنان را از فدك و بقيه اموال خالصه رسول خدا صلى الله عليه و آله جدا كرده و به آن ها بدهد. مبنى بر اين كه فدك در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن فاطمه ، و اولادش بوده است (229).
براساس مفاد حديث عايشه و متن نامه عمربن عبدالعزيز و همچنين نامه ماءمون به فرماندار مدينه مى توان استنباط كرد كه مالكيت فاطمه بر فدك امرى مسلم و غير قابل انكار مى باشد و اگر كسى در اذعانش تصديق نشود فاطمه در ادعايش بر فدك اولى به تصديق است .
در اينجا ممكن است اين سؤ ال مطرح شود كه اگر فدك ملك فاطمه بود پس ‍ چرا حضرت على در هنگام خلافتش سيره را تغيير نداد و فدك را به ملك بنى هاشم برنگردانيد؟ جواب اين سؤ ال در فرمايش اما رضا آمده است كه فرمود: علتش اين است كه خداوند هر گاه ما اهل بيت را به حكومت برساند حقوق ما را از ظالمين باز نمى گيرد(230).
مرحوم صدر (231) مى فرمايد: پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله اولين مساءله اى كه توسط خليفه اقدام شد تصرف فدك و خلع يد فاطمه از آن سرزمين بودكه علت آن در چند جهت خلاصه مى شود:
الف - منطقه فدك و درآمد حاصله آن در تقويت و بنيه حكومت نقش ‍ بسيار مهمى را در برداشت زيرا درآمد حاصله آن غير قابل تصور بود و از نظر مالى نيز قيمت بسيار زيادى داشت ، و از طريق درآمد آن فقرا اداره مى شدند و بنيه نظامى تقويت مى شد و در تشكيل و اداره امور مالى حكومت بسيار ضرورت داشت .
ب - اگر فدك در دست فاطمه باقى بود در نتيجه فقراى بنى هاشم و ابناء السبيل و زندگى روزمره حضرت به وسيله آن اداره مى شد، قهرا بخش ‍ زيادى از مهاجرين و انصار كه به خاطر تنگناى اقتصادى به حكومت و خلافت خليفه اول راءى داده بودند از تصميم خود باز مى گشتند و زمينه اختلاف پى ريزى مى شد كه در اين صورت حكومت خليفه از موفقيت چندانى برخوردار نبود.
ج - خليفه از فاطمه تقاضاى شهود كرد با توجه به اينكه مى دانست كه فدك ملك فاطمه است اين رد شهادت نشان مى دهد كه ابى بكر در آغاز براى اداره حكومت شديدا نيازمند بود و از طريق فدك مى خواست نيازمندى حكومت را برطرف كند.
د- معاويه فدك را بين سه نفر از سران حكومت تقسيم كرد، اين تقسيم نشان مى دهد كه سرزمين فدك بسيار وسيع و حاصلخيز بوده كه بين سه نفر از سران حكومت توزيع شده است .
جنگ موته :  
جنگ موته در ماه جمادى الاولى سال هشتم هجرى - قبل از فتح مكه - به وقوع پيوست ، در اين غزوه رسول خدا صلى الله عليه و آله بخشى از فرماندهان زبده نظامى را به فرماندهى سپاه انتخاب كرد و به منطقه موته گسيل داد (232).
رسول خدا صلى الله عليه و آله ابتدا زيد بن حارثه را به فرماندهى سپاه برگزيد سپس فرمود: چنانچه براى زيد بن حارثه اتفاقى افتاد جعفربن ابى طالب و پس از آن عبدالله بن رواحه فرمانده سپاه باشد (233).
در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله دو امپراتورى بزرگ به نام ايران و روم بر دنيا حاكم بود كشورهاى كوچك جهان كه تحت رياست رؤ ساى قبائل اداره مى شدند زير نفوذ استعمار اين دو قدرت بزرگ زندگى مى كردند، تنها قدرتى كه در برابر آنان مى توانست ايستادگى كند قدرت نوپاى اسلام بود، بنابراين روميان در صدد بودند كه به هر وسيله ممكن از نفوذ قدرت اسلام جلوگيرى كنند لذا از مدتها قبل در تهيه حمله اى گسترده عليه نظاميان اسلام بودند.
در اين غزوه سپاه دشمن يكصدهزار نفر نيروى كارآزموده و جنگجو بود كه از طرف دولت روم به منطقه شام گسيل شد، هدف اين سپاه در واقع نابود كردن نظام اسلامى بود كه پايتخت آن در مدينه قرار داشت .
براساس اصول سياسى و نظامى كه پيامبر اكرم در غزوات بكار مى گرفت هميشه جنگ را در خارج از منطقه انجام مى داد، در اين جنگ حضرت علاوه بر انتخاب فرماندهان نظامى افرادى را نيز به عنوان معاون برگزيد زيرا گستردگى و قدرت دشمن بيشتر از جنگهاى قبل بود.
حضرت زيد بن حارثه را به عنوان فرمانده نظامى برگزيد و با يك لشكر سه هزار نفرى به سوى سپاه شام كه در موته مستقر بودند ماءمور كرد، وى گرچه جوانى كه سن و سال بود ولى از شجاعت و ايمان خاصى برخوردار بود، زيد از نظر شجاعت و زيركى و دقت نظر و كياست و آگاهى بر مواضع نظامى دشمن و توانايى بر فرماندهى بسيار قوى و زبردست بود.
زيد بر اساس توصيه رسول خدا صلى الله عليه و آله جعفر بن ابى طالب را به عنوان معاون اول و عبدالله رواحه را به عنوان معاون برگزيد، اساس ‍ فرماندهى سپاه اسلام بر اين بودكه اگر تمام فرماندهان به شهادت رسيدند سپاهيان اسلام از بين نيروها فرد لايقى را به عنوان فرماندهى سپاه انتخاب نمايند (234). گويا رسول خدا صلى الله عليه و آله قبلا از به شهادت رسيدن فرماندهان آگاه بود، روى همين حساب دستورات لازم را براى گزينش ‍ فرماندهان اصلح در صورت كشته شدن فرماندهان موجود به آنان گوشزد كرده بود.
پيروزى سپاه دشمن :  
سپاه اسلام به سوى دشمن حركت كرد، و پس از گذشت يك ماه به منطقه جنگ رسيدند. هنگامى كه سپاهيان اسلام به دره بلقاء رسيدند هرقل و عرب در دهستان مشارف از قراء بلقاء قرار داشتند، سپاهيان اسلام در قريه موته در برابر سپاهيان دشمن موضع گرفته و به صف آرايى پرداختند و در دهستان موته درگيرى بين سپاه اسلام و هرقل آغاز شد (235).
در اين غزوه فرماندهان نظامى اسلام هر يك پس از ديگرى به شهادت رسيدند و سپاه اسلام شكست خورد و سپاهيان هرقل پيروزمندانه جنگ را پايان دادند بخش زيادى از نيروهاى نظامى به خيل شهيدان پيوست .
تصرف ولائى دست حضرت در ميدان جنگ :  
رسول خدا صلى الله عليه و آله توسط جبرئيل از شكست سپاهيان اسلام آگاه گرديد، پس بر ميدان جنگ را بر اساس قدرت طولانى ولائى خود تصرف كرد پستى هاى زمين را ارتفاع بخشيده و بلندى هاى زمين را مسطح گردانيد و زمين را به صورت وادهى هموار درآورد.
پس از اينكه سپاهيان اسلام در موته شكست خوردند حضرت خالدبن وليد را به فرماندهى سپاه اسلام انتخاب كرد، خالدبن وليد پرچم فرماندهى را برداشت و رهسپار منطقه نبرد گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله او را دعا كرد و فرمود: اللهم انه سيف من سيوفك فاءنت تنصره (236).
پس از آن حضرت به خالد دستور داد كه شبانگاه با سپاه به جانب دشمن روانه شويد و به يارى برادرانتان كه در محاصره دشمن قرار گرفته اند بشتابيد و هيچ يك از سربازان حق ندارد از فرماندهى تخلف نموده و از برابر دشمن فرار كند خالد بن وليد سپاه خود را به منطقه رسانيد و نيروهاى باقى مانده از سپاهيان شكست خورده اسلام را از محاصره دشمن نجات داده و به عقب برگردانيد (237).
گريه بد شهدا:  
هنگامى كه پيامبر اكرم نگاهى به ميدان جنگ انداخت كشته هاى شهدا را مشاهده نمود، اولين شهيدى كه جبرئيل به حضرت نشان داد جنازه جعفر بود حضرت به جبرئيل فرمود: من زيد را به عنوان فرمانده اول بر سپاه منصوب نمودم ، پس چرا ابتدا جنازه جعفر را به من نشان دادى ؟! جبرئيل عرضه داشت : يا رسول الله به خاطر اينكه جعفر با شما قرابت نسبى داشت .
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چشمش به اجساد شهدا و فرماندهان افتاد بسيار ناراحت شد و اشك چشمان مباركش را فراگرفت اما زمانى كه دستهاى قلم شده جعفر را ديد اشك زيادى از چشمانش جارى شد و با صداى بلند شروع به گريه كردن كرد و فرمود: على جعفر فلتبك البواكى (238)، سپس فرمود: خداوند در بهشت به جاى دو دست جعفر دو بال از زبرجد عطا مى كند كه به هر نقطه اى از بهشت بخواهد پرواز كند، بتواند همانند ساير طيور پرواز كند(239).
تسليت حضرت به اسماء:  
هنگامى كه حضرت از خبر شهادت جعفربن ابيطالب آگاه گرديد به عنوان عرض تسليت به خانه جعفر وارد شد، اسماء بنت عميس در آن حال مشغول خمير كردن و تهيه نان و غذا براى بچه هايش بود.
اسماء بنت عميس مى فرمايد: حضرت نشسته و خطاب به من فرمود: فرزندانت كجا هستند؟ من عبدالله و محمد و عون را به خدمت حضرت درآوردم ، حضرت آنها را روى زانويش نشاند و در آغوش تنگ خود گرفته و دست نوازش بر سر آنها مى كشيد در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود.
عرض كردم : يا رسول الله پدر و مادرم فدايت باد، چرا با بچه هاى من همانند بچه هاى يتيم رفتار مى نمايى و دست نوازش و مرحمت بر روى آنان مى كشى ؟ مگر از جعفر خبر شنيده اى ؟ گريه بر حضرت غلبه يافته و خبر شهادت جعفربن ابى طالب را به خانواده اش بازگو نمود و آنان را مورد مرحمت خود قرار داد.
هنگامى كه اسماء از شهادت جعفر آگاه شد در مرگ جعفر گريه و شيون كرد و به گونه اى فرياد كشيد كه گوئيا در و ديوار به لرزه درآمده است ، اسماء مدام گريه مى كرد، و مى گفت : واسيداه واجعفراه . بچه هاى جعفر نيز در مرگ پدر اشك مى ريختند صداى شيون و ناله فضا را پر كرده بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله اسماء و كودكان را دلدارى مى داد و در فراق جعفر اشك مى ريخت .
هنگامى كه فاطمه زهرا صداى شيون و ناله را از خانه جعفر شنيد اختيار را از دست داده و بى اختيار در مرگ جعفر صدا را به ناله بلند كرد و در حالى كه فرياد مى كشيد يا عماه به خانه جعفر بى ابى طالب وارد شد. پس از مدتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از خانه جعفر بيرون شد در حالى كه نمى توانست گريه اش را كنترل نمايد و با صداى بلند مى فرمود: اگر بنا باشد گريه كنندگان گريه نمايند بايد بر همانند شهيدى چون جعفر گريه كنند(240).
رسول خدا صلى الله عليه و آله به دخترش فاطمه سفارش نمود: دخترم براى خانواده جعفر و بچه هايش غذا طبخ كن زيرا آنها مصيبت زده هستند. فاطمه زهرا سه شبانه روز براى خانواده جعفر بن ابى طالب غذا طبخ مى كرد اين شيوه در بين قبيله بنى هاشم به صورت سنت جاويد درآمد(241).
نظريه : اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مورد جعفر فرمود: انبت الله لجعفر جناحين من زبرجد يطير بهما فى الجنة حيث يشاء شايد به اين جهت باشد كه جعفر در راه خدا دو دستش را فدا كرد. بى جهت نيست كه حضرت زين العابدين فرموده است : خداوند به عمويم عباس در عوض دو دستش كه در راه خدا هديه داد دو بالى عطا مى كند كه همانند جعفر بن ابى طالب در بهشت به هر كجا كه بخواهد پرواز نمايد.
فتح مكه :  
بر اساس قراردادى كه در سال هفتم هجرى در حديبيه بين رسول خدا صلى الله عليه و آله و نمايندگان قريش به امضا رسيد مقرر شد كه در مدت ده سال بين طرفين صلح و متاركه جنگ اعلان گردد، در اين مدت دو ملت اسلام و قريش در كنار يكديگر با رعايت اصول و ضوابط مقرر در قرارداد صلح ، با مسالمت زندگى نموده و حسن همجوارى و رعايت شؤ ون انسانى را نسبت به يكديگر عمل نمايند. رعايت مفاد قرارداد صلح بين طرفين لازم بود بنابراين هيچ دليلى بر نقض پيمان نبود جز اينكه يكى از طرفين معاهده صلح را نقض كند.
بخشى از فوائد صلح حديبيه : حدود يك سال طرفين به مفاد صلح عمل مى كردند در اين بخش فاصله بخشى از مسلمانان كه در مدينه بودند به موطن اصلى خود باز مى گشتند و با خويشاوندان خود صله رحم انجام مى دادند، عده اى كه در سرزمين مكه زندگى مى كردند براى ديد و بازديد از بستگان و خويشاوندان به مدينه مشرف مى شدند.
براساس يكى از مفاد قرارداد صلح اظهار عقيده آزاد بود و مسلمانان مى توانستند در مكه و اطراف آن عقائد خود را اظهار كنند و عبادات و مناسك خود را انجام دهند.
طبق يكى از بندهاى قرارداد صلح هر كس از مشركين به مسلمانان پناهنده شد دولت اسلامى موظف بود او را به دولت قريش تحويل دهد و چنانچه شخصى از مسلمانان به دولت قريش پناهندگى سياسى نمايد دولت قريش ‍ موظف به تحويل دادن آن به دولت اسلامى نخواهد بود.
اين اصول و ظوابط مندرج در صلح گرچه در ظاهر به نفع دولت قريش تمام شد ولى نتائج حاصله از آن به گونه اى مثبت و چشمگير بود كه قرآن كريم از آن به عنوان فتح بزرگ ياد مى كند و مى فرمايد: انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر (242).
ديد و بازديد طرفين موجب شد كه از اين طريق فرهنگ غنى اسلام و گوهرهاى تابناك آن به دارالكفر يعنى پايتخت حكومت قريش منتقل شد، رفت و آمد ساليانه دو ملت زمينه را براى پذيرش احكام نورانى اسلام آماده مى كرد، همين مساءله سبب شد تا فتح مكه بدن هيچ درگيرى صورت بگيرد. بنابراين فوائد صلح حديبيه را نمى توان در چند سطر بيان داشت .
علت شروع جنگ :  
علت شروع جنگ اين بود كه قبيله خزاعه كه هم پيمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بودند با قبيله كنانه كه تحت الحمايه قريش زندگى مى كردند درگيرى پيدا كردند، اين درگيرى مقدمه اى براى شروع جنگ شد قريش ‍ قبيله كنانه را پشتيبانى سياسى و نظامى نمود و آنان را بر عليه قبيله خزاعه تقويت كرد و قبيله كنانه با پشتوانه كمكهاى سياسى و نظامى قريش تعدادى از قبيله خزاعه را به قتل رسانيدند. سران قبيله خزاعه به عنوان شكايت به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و جريان نقض عهد قريش را به حضرت بازگو كردند، حضرت در جواب آنان فرمود: انى قد امرت باى القريتين اما مكة او الطائف (243).
رسول خدا صلى الله عليه و آله قبل از اينكه نيرو را براى فتح مكه آماده نمايد سه طرح نظامى را مد نظر داشت كه آن ها را از سپاهيان اسلام پنهان مى داشت :
- فتح مكه
- فتح حنين
- فتح طائف
سران قبيله خزاعه از پاسخ پيامبر فهميدند كه حضرت انتقام آن ها را از قريش خواهد گرفت و با خوشحالى و مسرت به وطن بازگشتند و در انتظار اقدام بودند. خداوند به رسولش اجازه داد كه در پى نقض عهد قريش وارد نبرد شود، اين مساءله هم مبنى بر جمع عده و عده بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله در تهيه عده و عده بسيار ظريفانه عمل مى كرد و تا حد امكان مساءله را از ديگران پنهان نگه مى داشت .
حاطب بن ابى بلتعه سركرده منافقين كه براى مشركين جاسوسى مى كرد به نقشه هاو طرحهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله واقف شده بود نامه اى نوشت و نقشه ها و طرحهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را در آن نامه ظبط كرد و توسط زن جاسوسه اى به نام ساركه از كنيزان بنى عبدالمطلب بود به مكه ارسال داشت و بدو گفت : اگر نامه را به سران قريش رساندى مبلغى به شما انعام خواهم داد.
حضرت توسط جبرئيل از گزارش محرمانه اين شخص منافق آگاه شد، پس ‍ على را به همراه زبير به تعقيب پيك فرستاد و فرمود: به هر وسيله ممكن بايد جاسوس قريش دستگير و نامه از آن گرفته شود. حضرت على به همراه زبير در پى تعقيب اين زن رهسپار شده و او را در ذى الخليفه دستگير كردند و از او بازجويى نمودند زن جاسوسه منكر شد، حضرت على فرمود: به خدا قسم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ نگفته يا بايد نامه را تحويل دهى و يا به مجازات شما اقدام خواهيم كرد.
هنگامى كه زن مورد تهديد جدى واقع شد به حضرت فرمود: شما از من دور شويد تعلى و زبير كمى دور شدند آن زن نامه را از ميان موهاى سرش ‍ بيرون آورده و به حضرت على تحويل داد(244)#(گرچه در تاريخ نسبت به دستگيرى زن جاسوسه سخنى به ميان نيامده است ولى بر اساس ضوابط نظامى مى توان اين ادعا را كرد كه حضرت اين زن جاسوسه را دستگير و روانه زندان نموده و تا پايان فتح مكه در حبس نگاه داشته است )#
رسول خدا صلى الله عليه و آله جهت بسيج نيرو به سران قبائل دستور داد كه قبيله هاى خود را براى يكن برد تمام عيار آماده كرده و آمادگى خود را به حضرت اعلام دارند، ولى با اين حال هدفش را از آنان پنهان داشته و به كسى بازگو نمى كرد.
نكته مهم ديگر اينكه حضرت در ضمن دستورات نظامى مبنى بر تجهيز قوا و بكارگيرى استعدادهاى بالقوه - كه در جنگ بسيار مؤ ثر و مفيد بود - براى هر يك از سرلشكرها محل مخصوصى را در نظر گرفته بود ورئيس آن قبيله موظف بود كه نيروهاى رزمى را در آن محل اسكان داده و آنان را براى جنگ عليه دشمن آموزش دهد.
حضرت براى هر يك از رؤ ساى قبائل روز مشخصى را در نظر گرفت و فرمود: بايد در آن روز - موعد مقرر - نيروهاى رزمى خود را در مكان و موضع مشخص به حضرت تحويل دهند. بنابراين فرماندهان نظامى براساس مسائل نظامى موظف بودند كه دستورات صادره را موبه مو اجرا كنند.
دستور ديگرى كه از طرف حضرت صادر گرديد در مورد فرماندهان رده بالاى نظامى بود كه هيچ يك از فرماندهان حق نداشت ، مسؤ وليت و تجهيزات قوا را براى كسى بازگو كند و در صورتى كه مورد سؤ ال واقع شدند هدف خود را از آنان پوشيده نگهدارند(245).
رسول خدا صلى الله عليه و آله مقصد خود را از رؤ ساى قبائل پنهان داشت و هر كدام را دستور داد كه در مكان مقرر و زمان معلوم نيروها را به حضرت تحويل دهند و هر مساءله اى را كه با آنان در ميان مى گذارد فاش ننمايند. پس ‍ به فرمانده سپاه خزاعه مخفيانه دستور داد تا در محل مزينه واقع در منطقه روحاء حضرت را ملاقات نمايد و براساس دستور سرى به عبدالله بن مالك دستور داد كم حضرت را در منطقه سقياء ملاقات كند و قدامة بن ثابت در نزديك محله بنى سليم معروف به قديد و سعب بن جثامه در محله بنى ليث معروف به كديد حضرت را ملاقات نمايند.
اين شيوه به گونه اى اطلاعاتى عمل شد كه فرماندهان از مقصد يكديگر آگاه نشدند. پس هنگامى كه قصد حركت به سوى مكه را داشت عرضه داشت : بار خدايا ديد و اطلاع را از قريش سلب فرما تا آنان قبل از حمله سپاه اسلام غافلگير گردند(246)