زندگينامه پيامبر اسلام (ص) 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

وظائف مسلمانان در برابر پيامبر (ص)

از مسائلى كه قرآن به آن اهميت خاصى داده است، وظيفه جامعه اسلامى نسبت به پيامبر گرامى است، ما در اين بخش به وظائف دهگانه‏اى كه قرآن از آنها ياد مى‏كند، اشاره مى‏نمائيم و تشريح خصوصيات اين وظائف از قلمرو بحث ما بيرون است

1- اطاعت از پيامبر (ص)

پيامبر گرامى را از آن نظر كه وحى الهى را از مقام ربوبى دريافت مى‏كند، نبى (آگاه از اخبار غيبى) و از آن نظر كه مأمور به ابلاغ پيامى از جانب خدا به مردم است، رسول مى‏نامند، پيامبر در اين دو مقام، فاقد امر و نهى و اطاعت و عصيان است و وظيفه‏اى جز پيام‏گيرى و پيام رسانى ندارد و لذا قرآن درباره او مى‏فرمايد:
«ما على الرسول الا البلاغ و الله يعلم ما تبدون و ما تكتمون (مائده /99): براى رسول وظيفه‏اى جز ابلاغ نيست و خدا از آنچه كه آشكار مى‏سازيد و يا پنهان مى‏داريد، آگاه است».
اگر قرآن در قلمرو رسالت، براى رسول حق اطاعت قائل مى‏شود و مى‏فرمايد: «و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله (نساء /64): هيچ رسولى را اعزام نكرديم مگر اينكه به فرمان خدا، از او اطاعت شود»، مقصود اطاعت طريقى است نه موضوعى، يعنى به پيامهاى او گوش فرا دهند و به گفته‏هاى او مانند انجام نماز و پرداخت زكات جامعه عمل بپوشانند، انجام چنين وظائفى در حقيقت، اطاعت فرمان خدا است، نه اطاعت پيامبر، هر چند به صورت ظاهر اطاعت پيامبر نيز به شمار مى‏رود و قرآن ماهيت اين نوع اطاعتها را در آيه ديگر به صورت روشن بيان مى‏كند و مى‏فرمايد: «من يطع الرسول فقد اطاع الله (نساء /80): هر كس رسول را فرمان برد، خدا را فرمان برده است».
بنابراين، در بعضى از موارد كه قرآن براى رسول به عنوان رسالت حق اطاعت قائل شده است، اطاعت حقيقى او نيست، بلكه اطاعت خدا است و به گونه‏اى به او نيز نسبت داده مى‏شود از اين جهت قرآن شخصيت رسول را از «مقام رسالت» چنين ترسيم مى‏كند:
«انما انت مذكر لست عليهم بمصيطر (غاشيه /1-22): يادآورى كن تو تذكر دهنده‏اى، نه مسلط بر آنها».
در قلمرو اطاعت: در حالى كه رسول گرامى يادآور و آموزنده و پيام رسانى بيش نيست، گاهى از جانب خدا داراى مقام امامت شده و «مفترض الطاعه» مى‏گردد كه با توجه به آن، خود شخصاً داراى مقام امر و نهى مى‏شود.
در اين قلمرو، پيامبر فقط گزارشگر وحى، و پيام رسان الهى نيست، بلكه رئيس دولت اسلامى است كه براى تنظيم امور امت، بايد به نصب و عزل فرماندهان و قاضيان و اعزام سپاه و عقد معاهدات بپردازد.
رسول گرامى آنگاه حقيقتاً داراى امر و نهى مى‏گردد كه از طرف خدا به عنوان زمامدار مسلمانان، قاضى و داور آنان، و مدير كليه شؤون اجتماعى و سياسى واقتصادى و دينى معرفى گردد؛ در اين هنگام است كه او علاوه بر اطاعت طريقى، داراى حق اطاعت موضوعى مى‏گردد كه فرمانبر از دستورات او مايه پاداش، و نافرمانى موجب كيفر مى‏گردد.
قرآن روى اطاعت پيامبر در موارد زيادى تكيه مى‏كند و بر مفسر محقق لازم است ميان دو نوع اطاعت (طريقى و موضوعى) فرق بگذارد و آيات را بر دو نوع تقسيم كند.
الف: گروهى كه بر اطاعت رسول فرمان مى‏دهند و قرائن گواهى مى‏دهد كه مقصود از اطاعت او، همان انجام دستورات الهى است كه او تبليغ مى‏كند، مانند انجام فرائض و دورى از محرمات در اين صورت اطاعت رسول راهى است براى اطاعت خدا،و خود رسول در حقيقت، اطاعت و عصيانى ندارد.
ب: گروهى كه او را به عنوان «اولى الامر» و فرمانده وقاضى و داور معرفى مى‏كند و دست او را در تنظيم امور اجتماع باز نهاده و به او حق امر و نهى مى‏دهد در چنين مواردى، اطاعت او خود، موضوعيت پيدا مى‏كند و داراى احكام و خصائص مى‏گردد.
آيات مربوط به بخش نخست به خاطر كثرت، نياز به بيان ندارد، مهم آيات مربوط به بخش دوم است كه برخى را يادآور مى‏شويم:
1- «اطيعو الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم (نساء /59) : خدا را اطاعت كنيد و رسول و صاحبان فرمان از خود را اطاعت كنيد».
شكى نيست كه رسول در آيه، خود از افراد «اولى الامرمنكم» مى‏باشد و به خاطر احترام بيشتر از وى، جداگانه از او نام برده شده، و (اولى الامر» زمامداران واقعى جامعه اسلامى هستند كه از جانب خدا به اين مقام نائل شده‏اند و به خاطر داشتن چنين مقامى، داراى امر و نهى واقعى بوده و براى خود اطاعت و عصيانى دارند.
2- «فلا و ربك لا يومنون حتى يحكموك فيما شجربينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليماً (نساء /65): چنين نيست، سوگند به پروردگار تو، مؤمن نخواهند بود مگر اين كه تو را در اختلافهاى خود داور قرار دهند آنگاه از داورى تو در دل، احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم گردند».
در اين مورد رسول خدا به صورت قاضى و داورى، تجلى نموده و براى حفظ نظام داراى مقام امر و نهى خواهد بود و اگر مطاع نباشد و دستورهاى او اجراء نگردد، داورى مختل، و هرج مرج بر جامعه حاكم مى‏گردد.
3- «فليحذر الذّين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنه او يصيبهم عذاب اليم (نور /63): آنان كه با فرمان پيامبر مخالفت مى‏ورزند از آن بترسند كه فتنه و يا عذاب دردناكى دامنگير آنان گردد».
جمله «عن امره» حاكى از آن است كه پيامبر در اين چشم انداز گذشته بر مقام تبليغ و تبيين شريعت، امر و فرمان دارد كه مخالفت آن، داراى واكنش سختى است .
مؤيد مطلب، اين است كه آيه مربوط به مسأله جهاد و حضور در ميدان نبرد است در اين شرائط پيامبر، مبلغ احكام نيست، بلكه فرمانده «واجب الطاعه» است كه بايد دستورهاى او مو به مو مورد اجرا قرار گيرد.
4- «انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا مع على امر جامعه لم يذهبوا حتى يستا ذنوه ان الذّين يستا ذنوك اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوك لبعض شانهم فأذن لمن شئت منهم و استغفرلهم الله ان الله غفور رحيم» (نور /62).
«مؤمنان واقعى كسانى هستند كه به خدا و رسول ايمان دارند واگر در امر مهمى با او باشند بدون اذن او به جايى نمى‏روند. آنان كه از تو اذن مى‏گيرند آنها كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آورده‏اند در اين صورت هرگاه برخى ازآنان براى كارهاى خود اجازه بگيرند، به آن كس كه بخواهى اذن بده و براى آنان طلب آمرزش كن، خدا بخشاينده و رحيم است».
الزام به استجازه به هنگام ترك ميدان نبرد و يا به هنگام ترك مجلس كه براى مشورت درباره امر مهمى برگزار شده، نشانه مقام و منصب خطير رسول گرامى است كه حركات و سكنات افراد بايد زير نظر او صورت پذيرد.
5- «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم (احزاب /6): پيامبر به مؤمنان از خود آنان اولى است» اين نوع اولويت كه در هيچ تشريعى در جهان نظير آن ديده نشده است، از جانب «مالك النفوس» به پيامبر افاضه شده كه از آن در مصالح جامعه اسلامى بهره بگيرد، و افراد به فرمانهاى او گوش فرا دهند و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارند و مفاد اين آيه در همين سوره به صورت روشن نيز وارد شده چنانكه مى‏فرمايد:
6- «و ما كان لمؤمن ولا مومنه اذا قضى الله و رسوله امر ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبيناً» (احزاب /36).
«بر هيچ مرد و زن مؤمن آنگاه كه خدا و پيامبر او در موردى فرمان دادند هيچ نوع اختيارى دركارشان نيست هر كس كه خدا و رسول او را مخالفت كند، آشكارا گمراه شده است».
دادن چنين قدرت و موقعيتى بر پيامبر نشانه دعوت به حكومت فردى و استبدادى شخص نيست زيرا اگر پيامبر خدا يك فرد عادى بود، طبعاً دادن چنين قدرتى به او، جز استبداد و حكومت فرد بر جمع چيز ديگرى نبود، در حالى كه او چنين نيست او يك فرد وارسته از هر نوع خودخواهى است كه جز رضاى خدا خواهان چيزى نيست، او در رفتار و گفتار خود، به وسيله «روح القدس» تأييد شده و از هر لغزشى مصون مى‏باشد در اين صورت امر و فرمان او مظهر فرمان خداست كه از زبان او به مردم ابلاغ مى‏گردد.
به خاطر چنين عصمت و مصونيتى است كه خدا در دو آيه زير، هر نوع پيشدستى را بر او تحريم مى‏كند و مى‏فرمايد:
7-«يا ايها الذين آمنوا لا تقدموا بين يدى الله و رسوله و اتّقوا الله ان الله سميع عليم (حجرات /1) اى افراد با ايمان بر خدا و رسول او پيشى نگيريد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد خدا شنوا و دانا است».
8- «و اعلموا ان فيكم رسول الله لويطيعكم فى كثير من الامر لعنِتّم (حجرات /7): بدانيد در ميان شما است پيامبر خدا اگر در بسيارى از امور از شما پيروى كند شماها به زحمت مى‏افتيد».
دلائل اطاعت پيامبر بيش از آن است كه در اين جا منعكس گرديد، آنچه مهم است تعيين حدود اطاعت و قلمرو آن است كه به گونه‏اى فشرده بيان مى‏گردد:
قلمروهاى سه گانه اطاعت: با توجه به آياتى كه در زمينه اطاعت رسول گرامى وارد شده مى‏توان قلمرو اطاعت او را در زمينه‏هاى مسائل سياسى و قضائى و نظامى محدود ساخت.
پيامبر گرامى علاوه بر مقام تبليغ احكام،رهبر سياسى و مرجع قضائى و فرمانده كل قوا است و در اين زمينه‏ها «نافذ القول» و مطاع مى‏باشد و ما در هر مورد، نمونه‏اى را متذكر مى‏شويم:
الف: اطاعت در قلمرو مسائل سياسى: يكى از مسائل حساس به هنگام جنگ، اخبار جبهه‏ها و گزارشهاى مربوط به پيروزى و شكست است تصميم‏گيرى در پخش و عدم پخش اين گونه گزارشها، نياز به تفكر و انديشه، و رعايت مصالح عمومى دارد از اين جهت قرآن شخص پيامبر را معرفى مى‏كند آنجا كه مى‏فرمايد:
«هنگامى كه خبرى ايمنى بخش يا بيم زا (از پيروزى و شكست) به آنان برسد فوراً آن را پخش مى‏كنند و اگر آن را به پيامبر و صاحبان فرمان از آنها ارجاع كنند اهل استنباط و ريشه ياب از آنان، از حقيقت مطلب آگاه خواهند شد (و حقيقت را به آنان بازگو خواهند كرد) اگر كرم و رحمت او نبود همگى جز گروه كمى از شيطان پيروى مى‏كردند».(نساء /83).
پخش بى موقع خبر پيروزى چه بسا مايه غرور مى‏گردد، همچنانكه اشاعه خبر شكست موجب تضعيف روحيه‏ها مى‏گردد و لذا وظيفه مسلمانان جز اين نيست كه اخبار رسيده را در اختيار پيامبر گرامى و صاحبان فرمان از خود (كه به فرمان پيامبر داراى مقاماتى شده‏اند) بگذارند تا آنان پس از ريشه‏يابى و تحقيق، ديگر مسلمانان را از حقيقت امر آگاه سازند، البته اين آيه مربوط به رهبرى سياسى پيامبرگرامى است و اگر از «اولى الامر» نام مى‏برد منافاتى با رهبرى سياسى رسول خدا ندارد زيرا «اولوالامر» به فرمان او «صاحبان فرمان» و «پيشوايان مردم» مى‏گردند بالأخص كه از نظر روايات، مقصود از آن «پيشوايان معصوم» است كه پس از پيامبر گرامى مرجع سياسى مى‏باشند.
ب: اطاعت در قلمرو مسائل قضائى: اگر پيامبر به حكم اين آيه يگانه رهبر سياسى است به حكم آيات ديگر، يگانه مرجع قضائى نيز مى‏باشدو داورى داوران ديگر به فرمان و نصب او رسميت پيدا مى‏كرد و چنانكه مى‏فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامرمنكم فان تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تومنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً» (نساء /59).
«اى افراد با ايمان خدا را اطاعت كنيد و پيامبر خدا و صاحبان فرمان از خود را اطاعت نمائيد اگر در چيزى نزاع كرديد آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد، اين براى شما بهتر است و عاقبت و پايان نيكويى دارد».
اگر اين آيه دستور مى‏دهد كه مشكلات قضائى را به خدا و رسول او باز گردانيم مقصود از ارجاع به خدا ارجاع به نماينده او است.
به خاطر همين اصل كه پيامبر يگانه مرجع قضايى مسلمانان است، خدا گروهى را كه با وجود پيامبر، به حكام باطل مراجعه مى‏كردند، سخت نكوهش مى‏كند و مى‏فرمايد:
«آيا نديدى كسانى را كه مدعى ايمان به آنچه كه بر تو و بر پيشينيان از تو نازل شده است، مى‏باشند، و مى‏خواهند مظاهر طغيان (حكام باطل) را به داورى بطلبند و شيطان مى‏خواهد آنها را شديداً گمراه كند».(نساء /60).
مراجعه به طاغوت، دام شيطانى است كه مى‏خواهد انسانها را از راه راست (داورى پيامبر معصوم) به بيراهه ببرد.
اين آيات، پيامبر را يگانه رهبر سياسى و مرجع قضائى معرفى مى‏كند و مسلمانان را موظف مى‏دارد كه حتماً به او مراجعه كنند و از مراجعه به غير كه همگى مظاهر طاغوت و حكام باطل و خودكامه‏اند، خود دارى نمايند و فرمانهاى او را محترم بشمارند.
ج: اطاعت در قلمرو مسائل نظامى: قرآن پيامبر را يگانه مرجع نظامى مى‏داند به اندازه‏اى كه جزئى‏ترين مسائل نظامى بايد با اجازه او صورت پذيرد مانند ترك ميدان جنگ كه بايد به اذن او باشد و اگر اذن او نباشد، بايد حضور خود را در ميدان بر همه چيز مقدم بدارند چنانكه مى‏فرمايد:
«انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستا ذنوه» (نور /62).
«افراد با ايمان كسانى هستند كه به خدا و پيامبر او ايمان آورده‏اند آنگاه كه در كارى كه اجتماع در آن لازم است بدون اجازه او به جايى نمى‏روند».
لفظ «امرجامع» به معنى كار مهمى است كه اجتماع مردم در آن لازم است و مصداق واضح آن مسأله جهاد با دشمن و مبارزه با او است و شأن نزول آيه همين معنى را تأييد مى‏كند.
اگرپيامبر در اين آيات، يگانه رهبر و مرجع در امور سياسى و قضائى و نظامى معرفى شده به خاطر حفظ مصالح جامعه است كه بايد تمام تشكيلات در نقطه‏اى متمركز شده و مديريت‏هاى رده‏هاى گوناگون به مديريت واحد باز گردد و يك فكر و انديشه بر تمام تشكيلات سايه افكند.
به خاطر همين مقام نظامى است كه خدا اجازه نمى‏دهد (آنگاه كه پيامبر مردم را به جهاد دعوت مى‏كند) اهل مدينه و باديه نشينان آنها، از پيامبر تخلف جويند و براى حفظ جان خود از جان او چشم بپوشند چنانكه مى‏فرمايد:
«ما كان لا هل المدينة و من حولهم من الاعراب ان يتخلفوا عن رسول الله و لا يرغبوا بانفسهم عن نفسه» (توبه /120).
«هرگز بر اهل مدينه و باديه نشينان اطراف آن روا نيست كه از پيامبر خدا تخلف جويند و براى حفظ جان خود، از او اعراض نمايند».
اين آيات كه نمونه آنها در قرآن فراوان است ايجاب مى‏كند كه مسلمانان وظيفه دارند كه در مسائل سياسى و قضائى نظامى و... به او مراجعه كنند و از سخنان او تخلف و تخطى ننمايند و در حقيقت قلمرو لزم اطاعت را روشن مى‏سازند.

2- احترام پيامبر (ص)

تكريم بزرگان و ارج نهادن بر شخصيت‏هاى الهى با اعتقاد به عبوديت و بندگى آنها، تعظيم خداى سبحان است، احترام آنان نه تنها از اين نظر است كه انسان‏هاى كاملى بودند كه راه سعادت را به روى انسان‏ها گشودند، بلكه در بزرگداشت آنها، انگيزه ديگرى در كار است كه عارفان را به احترام و تعظيم آنها وا مى‏دارد و آن، ارتباط محكم و پيوند استوار آنها با خدا است كه آنى با او به مخالفت برنخاسته و پيوسته مجريان فرمانهاى خدا و پويندگان راه كوى او بودند.
روى اين اساس هر نوع تكريم و تعظيمى كه از اعتقاد به قداست و طهارت آنها از گناه، و اخلاص و عشق آنان به كسب رضاى حق، و فداكارى و جانبازى آنان در گسترش آيين او، مايه بگيرد، در حقيقت تعظيم خدا و عشق به او است و اگر آنان را دوست مى‏داريم و احترام مى‏گذاريم از اين نظر است كه آنان خدا را دوست داشته و به او عشق مى‏ورزيدند، و خدا نيز آنها را دوست مى‏داشت.
قرآن اين حقيقت عرفانى را در آيه‏اى بازگو مى‏كند و مى‏فرمايد:
«قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله و يغفرلكم ذنوبكم و الله غفور رحيم» (آل عمران /31).
«اگر خدا را دوست مى‏داريد از من پيروى كنيد (در اين موقع) خدا شما را دوست مى‏دارد و گناهان شما را مى‏بخشد و خدا بخشايشگر و رحيم است».
در اين آيه مهر به خدا علت پيروى از پيامبر گرامى (ص) معرفى گرديده به گونه‏اى كه گواه مدعيان دوستداران خدا، پيروى از رسول گرامى اعلام شده است، و نكته آن همان است كه يادآورى شد كه هر نوع گرايش به پيامبران از نظر گفتار و رفتار و اظهار مهر و مودت به شخص و مقام آنان، در حقيقت اظهار علاقه به مقام ربوبى است و همگى از يك عشق ريشه‏دار به خدا سرچشمه مى‏گيرد.
آيين وهابيت كه براسا هدم شخصيت‏ها و ناديده گرفتن مقامات اولياى الهى سرچشمه مى‏گيرد، ابراز علاقه را به اولياء الهى پس از فوت، يك نوع شرك و عبادت اولياء و احياناً بدعت و يك نوع عمل نو ظهور تلقى مى‏كند، در حالى كه سراسر قرآن مملو از احترام به شخصيت اولياء و انسانهاى الهى است كه سراپا اخلاص و طهارت و قداست بودند و ما در اينجا بخشى از آيات الهى را وارد بحث مى‏نمائيم كه از ديگداه يك وهابى (با مقايسهائى كه در دست دارد)، دعوت به شرك، و از ديدگاه يك موحد واقعى دعوت به خود توحيد است:
در تكريم پيامبر گرامى همين بس كه قرآن يك رشته از افعال خدا را در عين انتساب به خود، به رسول گرامى نيز نسبت داده واز هر دو با هم يك جا نام مى‏برد و مى‏فرمايد:
«ولو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون» (توبه /59).
«اگر آنان به آنچه كه خدا و پيامبر او داده راضى گردند و بگويند خدا ما را كافى است، خدا از كرمش و پيامبر او به ما مى‏دهند ما به سوى خدا توجه داريم».
در حالى كه شعار هر مسلمان همان طورى كه در آيه ياد شده وارد شده است، جمله «حسبنا الله» است مع الوصف در همين آيه، خدا به اندازه‏اى به پيامبر خود احترام مى‏گذارد كه نام او را در كنار نام خود آورده و فعل واحد را به هر دو نسبت مى‏دهد و مى‏فرمايد:
1- «سيوتينا الله من فضله و رسوله».
2- «ما اتيهم الله و رسوله».
عين همين مطلب در آيه ياد شده در زير نيز منعكس است:
«يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مؤمنين» (توبه /62):
سوگند ياد مى‏كنند كه شماها را راضى سازند كه خدا و پيامبر او شايسته‏ترند كه آنان را راضى سازند».
جمله «والله و رسول احق ان يرضوه» آن چنان عظمت رسول گرامى (ص) را ترسيم مى‏كند كه رضايت او را در كنار رضايت خدا قرار مى‏دهد .
2- «و ما نقموا الا ان اغنيهم الله و رسوله من فضله (توبه /74): آنان فقط از اين انتقام مى‏گيرند كه خدا و پيامبر او (آنها را) از كرمش بى نياز ساخته‏اند».
چه احترامى بالاتر از اين كه «اغناء» و «بى نياز كردن» كه فعل خدا است، به پيامبر خود نيز نسبت مى‏دهد و او را نيز مايه بى نياز شدن مردم معرفى كرده و مى‏فرمايد:
«ان اغنيهم الله و رسوله»
شما اگر نزد وهابيها بگوئيد: بحمدالله خدا و پيامبر او ما را بى نياز ساختند! فوراً شما رامتهم به شرك كرده و مى‏گويند تو مشركى زيرا كار خدا را به غير او نسبت دادى ولى غافل ازآنند كه قرآن مى‏فرمايد: «ان اغنيهم الله و رسوله».
اين نوع از نسبتها در عين واقعيت و صحت، يك نوع ارج گذارى بر پيامبر (ص) است .
4- «و سيرى الله عملكم و رسوله ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون» (توبه /94).
«خدا و رسول او اعمال شما را مى‏بينند و سپس به سوى كسى كه از آشكار و پنهان آگاه است باز گردانيده مى‏شود و از آنچه انجام مى‏دهيد شما را با خبر مى‏كند».
5- «و لما را المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما و عدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ايماناً و تسليماً» (احزاب /22).
«آنگاه كه افراد، «احزاب» را ديدند گفتند كه اين همان است كه خدا و پيامبر او به ما وعده داده، خدا و پيامبر او راست گفته‏اند و اين كار (تلاقى با احزاب) جز ايمان و تسليم، چيزى بر آنها نيفزود».
اين آيات در عين حقيقت و درست بودن نشانه عظمت و قداست رسول خدا است، و بيانگر آن است كه شايسته است كه فعل واحدى به هر دو (خدا و رسول) نسبت داده شود، هر چند نسبت آن به خدا، به صورت استقلالى و به پيامبر او به صورت اكتسابى و وابستگى است.
شيوه معاشرت بيانگر پايه ايمان است: اگر قرآن به تكريم و تعظيم پيامبر دعوت مى‏كند، به خاطر اين است كه شيوه معاشرت فردى با فرد ديگر نشانه پايه عقيده و ايمان او به عظمت و موقعيت طرف است .
درست است كه پيامبر گرامى در زندگى زاده و وارسته بود، و از تظاهر به مناصب سياسى و قضائى و نظامى خوددارى مى‏كرد و با ياران خود «حلقه وار» بدون اينكه مجلس صدر و ذيل پيدا كند، مى‏نشست، ولى اين كار نبايد سبب شود كه مسلمانان در معاشرت خود،موقعيت او را ناديده بگيرند، و آداب و مراسم شايسته به مقام پيامبر را رعايت نكنند.
آيات وارد در مورد احترام پيامبر، بر دو گروهند:
1- آياتى كه به طور كلى دستور احترام مى‏دهد.
2- آياتى كه انگشت روى موارد جزئى مى‏گذارد و نمونه‏هائى را ارائه مى‏كند ما در اين بخش از هر دو قسمت آياتى را متذكر مى‏شويم:

الف: دعوت به تكريم و احترام

قرآن در آياتى جامعه اسلامى را به تكريم و بزرگداشت پيامبر دعوت مى‏كند و مى‏فرمايد: «انا ارسلنا شاهداً و مبشراً و نذيراً لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» (فتح /8-9).
ما تو را اى پيامبر! گواه و بشارت دهند و بيم دهنده فرستاديم تا به خدا و رسول او ايمان بياوريد و اورا كمك و احترام كنيد و او (خدا) را صبح و عصر تسبيح بگوئيد».
در آيه ياد شده قبل از جمله‏هاى «و تعزروه و...» جمله «لتومنوا بالله و رسوله» وارد شده است اكنون بايد ديد مرجع ضمائر «و تعزروه و توقروه و تسبحوه بكرة و اصيلاً» چيست؟
هرگاه بگوئيم هر سه ضمير به لفظ «الله» بر مى‏گردد، در اين صورت احكام وارده در آيه مربوط به خدا بوده و از قلمرو بحث ما خارج خواهد بود.
ولى اگر بگوئيم دو ضمير نخست در جمله‏هاى (تعزروه و توقروه) مربوط به «رسول» است و ضمير سوم در جمله «وتسبحوه» مربوط به خدا است، طبعا دو حكم نخست (نصرت پيامبر و تكريم او) وظيفه اسلامى هر مسلمانى نسبت به پيامبر خواهد بود.
از اين جهت برخى از «قراء» پس از جمله «توقروه» وقف را لازم دانسته تا احكام مربوط به پيامبر، با حكم مربوط به خدا، به هم آميخته نشود.
البته در متن آيه گواهى بر تعيين يكى از دو احتمال وجود ندارد اما با توجه به اين كار آيه ديگر لفظ «عزروه» را درباره وظيفه مؤمنان نسبت به پيامبر به كار برده است مى‏توان گفت كه احتمال دوم بر احتمال نخست برترى دارد چنانكه مى‏فرمايد:
«فالذين آمنوا به عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)
«آنانكه به او ايمان آورده و او را گرامى داشته و يارى نموده‏اند و از نوريكه همراه او نازل شده پيروى نموده‏اند آنان رستگارانند».
و نيز درباره مطلق پيامبران مى‏فرمايد:
«و امنتم برسلى و عزر توهم و اقرضتم الله قرضاً حسناً» (مائده /12).
«به پيامبران من ايمان آورديد و آنان را يارى نموديد و خدا را وام نيكو داده‏ايد؟».
در اين آيه نيز خود مؤمنان را به «احترام» پيامبران دعوت مى‏كند.

ب: متانت در سخن گفتن‏

در اين مورد به آياتى كه در سوره «حجرات» وارد شده است، اكتفاء مى‏ورزيم:
«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصوتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون»(حجرات /2).
«اى افراد با ايمان! صداى خود را بلندتر از صداى پيامبر نكنيد و با او بلند سخن نگوئيد (فرياد نزنيد) همانطور كه با يكديگر بلند سخن مى‏گوئيد، تا مبادا پاداش عمل شما بدون توجه از بين برود».
2- «ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الدين امتحن الله قلوبهم للتفوى لهم مغفرة و اجرعظيم» (حجرات /3).
«آنهائى كه از صداى خويش در (محضر پيامبر) مى‏كاهند، كسانى هستند كه خداوند دلهاى آنان را براى پرهيزگارى آزموده است براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است».
3- «ان الذين ينادونك من و راء الحجرات اكثرهم لا يعقلون» (حجرات /4)
«آنان كه تو را از بيرون اطاق بلند صدا مى‏زنند بيشترشان نمى‏فهمند».
4- «ولو انهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيراً لهم و الله غفور رحيم».(حجرات /5).
«اگر آنان صبر مى‏كردند تا خود بيرون آئى براى آنها بهتر بود، خداوند آمرزنده و مهربان است».
جامعه خشن: پيامبر كه داراى روح لطيف و فردى آزاده بود، گرفتار افرادى شده بود كه از بسيارى از مزاياى اخلاقى دور بودند و با شخصيتى مانند رسول اكرم طورى سخن مى‏گفتند كه گوئى با يك فرد چوپان سخن مى‏گويند.
در سال نهم هجرت كه آن را «عام الوفود» مى‏نامند، هيئت و دسته‏هاى مختلفى از قبائل اطراف براى تشرف به اسلام به مدينه مى‏آمدند، و وقت و بى وقت پشت در اطاق پيامبر كه با مسجد چندان فاصله نداشت مى‏ايستادند، فرياد مى‏كشيدند كه «يا محمد اخرج: اى محمد ازاطاق بيرون بيا!» 1 اين كار علاوه بر اين كه استراحت رسول خدا را بهم مى‏زد يك نوع بى احترامى به شخصيتى مانند پيامبر (ص) بود و لذا قرآن در آيه چهارم اين سوره اين گونه افراد را كم فهم و بى خرد شمرده است .
او نه تنها در اين قسمت از آداب معاشرت، از بيگانگان و عربهاى بيابانى ناراحتى داشت، بلكه برخى از ياران و اصحاب نزديك آن حضرت هم، ادب سخن را در محضر وى مراعات نمى‏كردند.
بخارى محدث معروف جهان تسنن مى‏نويسد: هيئتى به نمايندگى از قبيله «بنى تميم» وارد مدينه شد، هر كدام از ابى‏بكر و عمر، شخصى را براى ملاقات با آنها معين نمودند، اختلاف آنان در تعيين آن فرد منجر به مشاجره شد و داد و فرياد آنان در محضر پيامبر (ص) باعث رنجش خاطر او گرديد براى جلوگيرى از تكرار اين حركات ناشايست در محضر آن پيشواى بزرگ، آيه دوم و سوم نازل گرديد و اين عمل را آنچنان بد شمرد كه نتيجه آن «حبط» اعمال معرفى گرديد. 2
اين احترامات مخصوص زمان پيامبر نيست - اگر پيامبر در حال حيات احترام دارد پس از وفات نيز همان احترام را خواهد داشت، حتى موقعى كه عايشه در شهادت حسن بن على (ع) در كنار قبر پيامبر (ص) سروصدا به راه انداخت و به كمك دسته‏اى از دفن فرزند پيامبر كنار قبر جدش جلوگيرى به عمل آورد، حسين بن على (ع) براى خاموش كردند وى اين آيه را خواند:
«يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى» سپس اين جمله را فرمود: «ان الله حرم من المؤمنين امواتا ما حرم منهم احياء: خداوند انجام هر نوع عملى را كه درباره شخص مؤمن در حال حيات او تحريم كرده، در حال مرگ وى نيز تحريم نموده است» 3
همانطور كه دانشمندان از اين آيه فهميده‏اند اين قبيل احترامات به پيامبر عظيم اختصاص ندارد، بلكه همه پيشوايان اسلام، و علما و اساتيد و پدران و مادران و عموم بزرگان از اين گونه احترام‏ها بايد برخوردار باشند، از اين جهت در حرمها و آستانه‏هاى مقدس، بايد از داد و فرياد و امثال آن، خوددارى نمود.

3- مجادله با پيامبر ممنوع است

مجادله و استدلال با مسلمات طرف بر ضد او، يكى از طرق استدلال است كه در اسلام به آن دعوت شده است آنجا كه خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه «وجادلهم بالتى هى احسن» (نمل /125) با آنه با شيوه‏زيبا به جدال برخيز».
ولى مع الوصف مجادله و مناقشه با پيامبر حرام و ممنوع است و مقصود آن همان «مراء» و تعصب بر باطل مى‏باشد، چنانكه مى‏فرمايد:
«و من يشاقق الرسول من بعدما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصيراً» (نساء /115).
«هر كس كه با پيامبر پس از روشن شدن نشانه حق، به جدال برخيزد و از غير راه مؤمنان پيروى كند وارد دوزخ مى‏سازيم چه سرانجام بدى است».
جمله «من بعد ما تبين له الهدى» بيانگر همين واقعيت است و اين كه هدف را «مناقشه» حقيقت يابى نبوده و جز لجاجت، چيزى در كار نباشد.
با اين بيان مفاد ديگر آياتى كه مجادله با پيامبر را نكوهش مى‏كند، روشن مى‏گردد چنانكه مى‏فرمايد:
«يجادلونك فى الحق بعدما تبيين (انفال /6): با تو پس از روشن كردن واقعيتها مجادله مى‏كنند».
اين نوع مجادله‏ها كه براى حقيقت يابى و واقع بينى صورت نمى‏گيرد، حرام و ممنوع است ولى اگر طرف به خاطر درك حقيقت از در جدال وارد شود و سرانجام پس از روشن گشتن حق، از حق پيروى نمايد هرگز حرام نبوده و پيامبر نيز به اين نوع مذاكره‏ها گوش فرا مى‏دهد و مجادله مردم نجران با پيامبر اين نوع از مجادله بود قرآن آن را در سوره آل عمران آيه‏هاى 59 - 60 نقل نموده است .

4- رعايت وقت پيامبر (ص)

برخى از ياران پيامبر خواستار آن بودند كه پيامبر وقت خصوصى در اختيار آنان بگذارد ولى موافقت با اين درخواست، مايه اتلاف وقت گرانبهاى پيامبر بود.
از طرف ديگر بستن اين باب به طور كلى مقرون به مصلحت نبود، زيرا چه بسا مطالبى بايد به طور خصوصى به پيامبر برسد و ديگرى از آن آگاه نگردد، در اين موقع براى جلوگيرى از تفويت وقت پيامبر، مقرر شد كه هر كس بخواهد، با پيامبر خصوصى سخن بگويد، بايد قبلاً مبلغى به عنوان صدقه بپردازد تا از اين طريق، فقط كسانى كه واقعاً كار جدى دارند، به طور خصوصى سخن بگويند.
اين حكم الهى روى مصالحى هر چند بعدها نسخ شد ولى عملاً ثابت نمود كه اين گروه براى وقت گرانبهاى پيامبر به اندازه يك دينار ارزش قائل نبودند و لذا پس از نزول آيه احدى از آنان حاضر به «نجوى» با پيامبر نشد زيرا شرط لازم آن اين بود كه يك دينار، قبلاً به عنوان «صدقه» بپردازند فقط در اين ميان، اميرمؤمنان به اين آيه عمل نمود و چون كار ضرورى داشت يك دينار صدقه داد آنگاه با پيامبر به «نجوى» پرداخت.
مجاهد وقتاده مى‏گويند: احدى پس از اين حكم با پيامبر «نجوى» نكرد جز على بن ابى طالب (ع) يك دينار صدقه داد و به طور خصوصى با پيامبر به سخن پرداخت 4.
قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ذلك خيرلكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم ءاشفقتم ان تقدموا بين يدى نجويكم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلوة و اتو الزكوة و اطيعوا الله و رسوله و الله خبير بما تعملون» (مجادله /12-13).
«اى افراد با ايمان هر موقع بخواهيد با پيامبر سرى سخن بگوئيد، پيش از آن صدقه‏اى بدهيد اين كار براى شما نيكو و مايه پاكيزگى است اگر چيزى براى دادن صدقه نيافتيد در اين صورت خدا آمرزنده و مهربان است، آيا از «فقر» ترسيديد، از اينكه پيش از «نجوى» صدقه‏اى بدهيد اكنون كه انجام نداديد و خدا نيز توبه شما را پذيرفت نماز را بپا داريد و زكات بدهيد، خدا و پيامبر او را اطاعت كنيد، خدا از آنچه كه انجام دهيد آگاه است».

5- ايذاء و آزار پيامبر حرام است

يكى از محرمات در اسلام، ايذاء مسلمان است و اين حكم به پيامبر اختصاص ندارد ولى تحريم آن درباره پيامبر، از تأكيد بيشترى برخوردار است از اين جهت در آيات قرآن روى تحريم ايذاء پيامبر تأكيد شده مى‏فرمايد:
«ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا و الاخرة و اعدالهم عذاباً مهيناً» (احزاب /57)
«آنان كه خدا و پيامبر او را آزار مى‏دهند، در دنيا و آخرت، مورد لعن الهى قرار مى‏گيرند و براى آنان در آخرت عذاب خوار كننده‏اى است».
روح هر چه لطيف‏تر شد، تأثير او از كارهاى ناشايست و خارج از حدود ادب بيشتر مى‏شود از اين جهت قرآن امورى را متذكر مى‏گردد كه مايه ايذاء پيامبر بود هر چند آنان به آن توجه نداشتند و بخشى از اين امور در سوره احزاب آيه 53 وارد شده است:
«يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم الى طعام غير ناظرين انيه ولكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طبتم فانتشروا ولا مستانسين لحديث ان ذلكم كان يودي النبى فيستحيى منكم و الله لا يستحيى من الحق».
: اى افراد با ايمان به خانه‏هاى پيامبر وارد نشويد، مگر اينكه به شما اذن دهند (و اگر براى صرف طعام دعوت شديد، پيش از موعد نيائيد) و در انتظار وقت غذا ننشينيد وقتى دعوت شديد وارد شويد، هنگامى كه غذا صرف كرديد متفرق شويد، به بحث و گفتگو ننشينيد اين كار پيامبر را ناراحت مى‏كند و از شما شرم مى‏كند ولى خدا از بيان (حق) شرم ندارد».
در اين آيه امورى كه مايه ناراحتى روحى پيامبر بود و ياران از آنها غفلت داشتند بازگو شده است و آنها عبارتنداز:
1- بدون اذن وارد خانه پيامبر نشويد.
2- در صورتى كه براى صرف طعام دعوت شده‏اند، پيش از موعد مقرر نيايند و در انتظار وقت غذا ننشينند.
3- پس از صرف غذا متفرق شوند وخانه رسول خدا را خانه انس قرار ندهند زيرا اين كار وقت پيامبر را مى‏گيرد، و او را از انجام امورى بزرگ كه بر عهده او است، باز مى‏دارد.
در آيه ديگر يكى از مظاهر ايذاء پيامبر، اتهام «خوش باورى» «خوش بينى» به او زدن است چنانكه مى‏فرمايد:
«و منهم الذين يؤذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خيرلكم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منكم و الذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم» (توبه /61)
«از منافقان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى‏كنند و به او مى‏گويند خوش باور و گوش است (به سخن همه هر چه هم ضد و نقيض باشد گوش فرا مى‏دهد) بگو خوش باور بودن او به نفع شما است، او به خدا ايمان دارد و به نفع مؤمنان تصديق مى‏كند، و براى آنان كه فرستاده خدا را اذيت مى‏كنند، عذاب دردناك است».
البته مقصود از «خوش بينى» اين نيست كه او در همه جا به طور جدى تصديق مى‏كند، زيرا چنين چيزى امكان ندارد و هيچ گاه به نفع جامعه اسلامى نيست، بلكه مقصود اين است كه سخنان همه را مى‏شنود، و به ظاهر هيچ كس را تكذيب نمى‏كند ولى در مقام عمل، به تحقيق مى‏پردازد.

2- وظيفه مسلمانان نسبت به فرزندان او

شعار همه پيامبران اليه اين است:
«و ما اسلكم عليه من اجر ان اجرى الا على رب العالمين» (شعراء /109)
از شما براى اداء پيامهاى خدا مزد و پاداشى نمى‏طلبيم، پاداش فقط بر پروردگار جهان است».
اصولاً كارى كه براى خدا است بايد مزد آن نيز بر عهده او باشد و نبايد از ديگران مطالبه شود.
گذشته از اين، اعمال ارزشمند و بزرگ آنان بالاتر از آن است كه بتوان با درهم و دينار بر آنها ارزش گذارد و آن را با «زخارف» دنيا معاوضه نمود.
از اين جهت قرآن پاداش پيامبر را چنين معرفى مى‏كند: و مى‏فرمايد:
«وان لك لاجراً غير ممنون» (قلم /3) براى تو پاداش عارى از منت است».
ولى در عين حال قرآن در آيه‏اى به گونه ديگر سخن مى‏گويد و يادآور مى‏شود كه پاداش تلاشهاى من در راه هدايت شما مودت نزديكان من است:
«قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (شورى /23).
بگو مزد و پاداشى از شما نمى‏خواهم جز دوستى نزديكان من».
و در آيه ديگر يادآور مى‏شود كه اجر و پاداشى كه از شما خواسته‏ام به نفع شما است چنانكه مى‏فرمايد:
«قل ما سالتكم من اجر فهو لكم ان اجرى االا على الله و هو على كل شى‏ء شهيد»(سبأ /47).
«بگو آنچه را كه به نام مزد طلبيده‏ام به سود شما است، اجر من بر خدا است و او بر همه چيزشاهد و ناظر است»
زيرا همين دوستى خاندان رسالت، كه در آيه 23 شورى اجر رسالت قرار گرفته است صد در صد آثار تربيتى داشته و باعث ارتباط نزديك با آن بزرگوار مى‏باشد چون دوست داشتن گروهى كه جانسين پيامبر و بازگو كننده احكام و مربى جامعه اسلامى هستند، پيوسته ملازم با آگاهى انسان از فروع و اصول اسلام و موجب اطاعت و پيروى از دستورات آنان است، در اين صورت دوستى آنان مايه نجات جامعه و سعادت اجتماع مسلمين است و نفع چنين مودتى به خود جامعه باز مى‏گردد و در نتيجه، درخواست مودت نسبت به اهل بيت، دربرگيرنده درخواست عمل به متن شريعت است و در حقيقت درخواست چنين پاداشى بسان درخواست پزشك معالج در مثال زير است:
پزشك معالجى بيمارى را به طور رايگان معالجه مى‏كند و پس از معاينه دقيق نسخه بلند بالائى مى‏نويسد و اظهار مى‏دارد كه من از تو هيچ نوع پاداشى نمى‏طلبم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى.
هر شنونده به روشنى قضاوت مى‏كند و مى‏گويد پزشك از چنين بيمارى اجر و پاداش نخواسته است و اگر مى‏گويد پاداش من اين باشد كه به اين نسخه عمل نمائى، پاداش صورى و ظاهرى است و در حقيقت پاداش نيست .
و مناسب است كه در اين زمينه حديثى از خاندان رسالت ذكر نمائيم. حديثى را كه شيخ طوسى در امالى خود از امام باقر نقل كرده است يادآور مى‏شويم. اما باقر به جابربن يزيد جعفى فرمود:
«اى جابر آيا كافيست كه انسان تنها خود را به تشيع نسبت دهد و ما اهل بيت را دوست بدارد؟ بخدا سوگند شيعه واقعى ما كسى است كه تقوى را پيشه خود سازد و خدا را اطاعت كند. (تا آنجا كه مى‏فرمايد) جابر! اين سو و آن سو مرو، فكر نكن كه براى آدمى كافى باشد كه بگويد: على را دوست دارم در حاليكه از نظر عمل با او همراه نباشد، اگر بگويد: پيامبر خدا را دوست مى‏دارم و رسول خدا (ص) افضل از على است ،اما از كردار و رفتار او پيروى نكند، محبت رسول خدا او را سودى نخواهد بخشيد.
از مخالفت خدا بپرهيزيد، و بدانيد ميان خدا و انسانى خويشاوندى نيست، بهترين بندگان و گرامى‏ترين آنان نزد خدا پرهيزگارترين آنها است».
آرى آنجا كه محبت با پيروى از گفتار و رفتار پيشوايان اسلام توأم باشد، تبعاً خود محبت نيز بى پاداش نبوده و بحكم گفتار پيامبر گرامى (ص) «حبُ علىّ حسنة» تبعاً خود محبت و مودت بى اجر نخواهد بود. بنابراين محبت اهل بيت در حالى كه مايه پيروى از اهل بيت است و در عين حال درصورت توأم بودن با عمل، ثواب نيز خواهد داشت .
از اين جهت استاد شيعه و مرحوم شيخ «مفيد» مى‏گويد:
استثناء مودت در قربى از جمله قبل، استثناى منقطع است 5 نه متصل. زيرا مودت در قربى، پاداشى نيست كه در مفهوم «اجر» داخل شده باشد و سپس به وسيله كلمه استثناء (الا) خارج گردد، بلكه مودت به خويشاوندان از اول در مفهوم «اجرا» داخل نبود تا خارج گردد، بلكه درخواست فوق‏العاده‏اى است كه از امت شده است .
و اين نوع استثناء در قرآن و كلمات عرب فراوان به چشم مى‏خورد چنانچه قرآن مجيد در باره اهل بهشت چنين مى‏فرمايد:
«لا يسمعون فيها لغوا الا سلاماً» (مريم /62): در آنجا سخن بيهوده نمى‏شنوند جز سلام» در حالى كه گفتار دور از لغو در اين آيه (سلام) از نظر موضوع داخل در لغو نيست كه از آن خارج گردد.
مؤيد اين مطلب (هدف از دوست داشتن اهل بيت، تحكيم روابط و استفاده از علوم و معارف آنها است) روايات متواترى است كه از پيامبر گرامى پيرامون مودت اهل بيت خود ارد شده است، پيامبر به وسيله حديث ثقلين 6 و حديث سفينه 7 به مردم دستور مى‏دهد كه اصول و فروع حلال و حرام خود را از اين خاندان فرا گيرند و برنامه زندگى خود را با گفتار و رفتار آنان تطبيق دهند.
با در نظر گرفتن اين مراتب روشن مى‏گردد كه مقصود از ايجاب مودت و محبت خاندان معصوم پيامبر، جز اين نيست كه مردم در شؤون دينى و دنيوى خود به آنان رجوع كرده و از رجوع به گروههاى ديگر كه پيراسته از گناه يا خطا نيستند، بپرهيزند.
هدف از الزام مودت آنان جز وسيله جوئى براى بقاى دين، و آگاهى مردم از متن شريعت و عمل مردم به دستورات دين، چيز ديگرى نيست .
شكى نيست كه دوستى با اين خاندان و مراوده با آنان، مايه آگاهى انسانهاى تشنه، از حقائق نورانى اسلام، و موجب تكامل فكرى و علمى امت است و علم و آگاهى از متن شريعت، انسان را به سوى عمل كشيده سرانجام انسان، راهى به سوى خدا پيدا مى‏كند.

8- درود بر پيامبر (ص)

قرآن يكى از وظايف مؤمنان را اين مى‏داند كه بر او درود بفرستند چنانكه مى‏فرمايد:
«ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً» (احزاب /56).
«خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مى‏فرستند اى افراد با ايمان بر او درود بفرستيد، و تسليم وى شويد».
محدثان نقل مى‏كنند: وقتى اين آيه نازل گرديد مردم از پيامبر پرسيدند كه چگونه بر تو درود بفرستيم پيامبر فرمود: بگويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم» 8

9- خيانت بر پيامبر (ص) حرام است

خيانت بر مؤمن مطلقا حرام و درباره پيامبر گرامى اين حرمت از تأكيد بيشترى برخوردار است قرآن در اين مورد مى‏فرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتكم و انتم تعلمون» (انفال /27).
«اى افراد با ايمان! خدا و پيامبر او را خيانت نكنيد و به امانتهاى خود خيانت مورزيد در حالى كه مى‏دانيد».
آيه درباره «ابولبابه» نازل شده كه در كتاب‏هاى تفسير و سيره پيامبر وارد شده است .

10- درخواست استغفار از پيامبر (ص)

درهاى رحمت خدا و مغفرت و آمرزش او، به روى بندگان باز است، اين فيض گاهى بدون واسطه و احياناً از طريق اولياى او به افراد مى‏رسد از اين جهت قرآن گنهكاران را دستور مى‏دهد كه براى تحصيل مغفرت او، حضور پيامبر برسند و از او درخواست كنند كه درباره آنان از خدا طلب مغفرت كند و در اين حالت دعاى او مستجاب مى‏باشد و در پوشش مغفرت او قرار مى‏گيرند چنانكه مى‏فرمايد:
«ولوانهم اذ ظلموا انفسهم جاؤك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً» (نساء /64).
«هر گاه آنان كه بر خويشتن ستم كردند پيش تو مى‏آمدند و خود طلب مغفرت كرده و پيامبر نيز درباره آنان طلب آمرزش مى‏كرد، خدا را توبه‏پذير و رحيم مى‏يافتند.»
در آيه ديگر منافقان را مذمت مى‏كند و يادآور مى‏شود كه: وقتى به آنان گفته مى‏شود كه به حضور پيامبر رسند تا وى درباره آنان طلب مغفرت كند سرهاى خود را به عنوان اعتراض به عقب بر مى‏گردانند، چنانكه مى‏فرمايد:
«و اذا قيل لهم تعالوا يستغفرلكم رسول الله لووا ررسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون» (منافقون /5).
«همانطور كه فيض مادى از طريق اسباب ظاهرى به انسانها مى‏رسد، مثلاً اشعه حيات بخش به وسيله خورشيد در اختيار ما قرار مى‏گيرد، همچنين فيض معنوى خدا، گاهى بدون واسطه و گاهى از طريق پيامبران و اولياى خدا به انسانها مى‏رسد و اين حقيقت در دو آيه ديگر كاملاً متجلى است:
1- خدا به پيامبر دستور مى‏دهد كه در حق مؤديان زكات، دعا كند زيرا دعاى وى مايه سكونت و آرامش خاطر آنها است چنانكه مى‏فرمايد:
«وصل عليهم ان صلوتك سكن لهم (توبه /103): درباره آنان دعا كن، زيرا دعاى تو مايه آرامش خاطر آنان است».
2- اين حقيقت به اندازه‏اى روشن بوده كه فرزندان گنهكار يعقوب به خاطر پرورش در خانه وحى به آنان توجه داشتند و آنگاه كه پرده از راز آنان برافتاد، از پدر درخواست استغفار كرده گفتند: «قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم» (يوسف آيه‏ها 97 و 98).
«گفتند پدرجان براى ما درباره‏گناهان طلب آمرزش بنما زيرا ما خطا كار بوديم (يعقوب گفت به همين زودى براى شما طلب مغفر مى‏نمايم، او بخشايشگر و رحيم است».
تا اينجا وظائف مهم مسلمانان درباره پيامبر خدا روشن گرديد، هر چند دائر وظائف گسترده‏تر از اين است ولى اين ده وظيفه به عنوان بارزترين وظائف بيان گرديد.


پى‏نوشتها:

1- نور الثقلين، ج 5، ص 80.
2- التاج، ج 4، ص 213 - 214.
3- نورالثقلين، ج 5، ص 80 - 81.
4- مجمع البيان، ج 5، ص 152.
5- امالى شيخ طوسى، مجلس يوم الترويه جزء دوم، ص 95، چ سنگى.
6- در مورد حقيقت «استثناء منقطع» به جلد چهارم «مفاهيم القرآن» مراجعه بفرمائيد.
7- «انى تارك فيكم فيكم الثقلين كناب الله و عترتى: من در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم يكى كتاب خدا و ديگر عترت من».
8- «مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق: خاندان من بسان كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار گشت نجات يافت، وگروه مخالف غرق گرديد.»
9- مسند الشافعى، ج 2، ص 97.

فهرست

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در عهدين

محسن پورمحمد

مقدمه

خداى سبحان در آيه 157 سوره اعراف چنين فرموده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذي يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر... .» از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه اهل كتاب در عصر نزول قرآن، بشارت به حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله را در كتاب‏هاى خود مى‏يافته‏اند. همچنين بر اساس آيه سوره مباركه صف، حضرت عيسى‏عليه السلام خود را مبشر پيامبرى به نام «احمد» مى‏داند: «و اذ قال عيسى بن مريم يا بني‏اسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوراة و مبشرا برسول ياتي من بعدى اسمه احمد فلما جاءهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين.» (صف: 6) اين آيات و نظاير آن ما را از مراجعه به تورات و انجيل موجود بى‏نياز مى‏سازد. گذشته از آن، كسى كه اندك آشنايى با عهدين موجود داشته باشد به يقين مى‏داند كه اين كتب اندك شباهتى با تورات و انجيل مورد نظر قرآن ندارند، حتى تركيب و صورت محرفى از آنها نيز نمى‏توانند باشند. عهدين موجود «سيره مانندى‏» بيش نيستند كه در طول قرن‏هاى متمادى، نويسندگان بسيارى آنها را به رشته تحرير در آورده‏اند. بنابراين، جستجو از بشارت‏هاى قرآنى در اين كتاب‏ها اساسا خطاست. با وجود اين، شواهد و قراينى در آنها وجود دارد كه به خوبى، بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله قابل تطبيق است. اين شواهد و قراين هم در عهد عتيق و هم در عهد جديد قابل پيگيرى است.

پيامبر موعود در عهد عتيق

در عهد عتيق بشارت‏هاى بسيارى وجود دارد. در ميان آنها، مواردى هست كه در طول تاريخ تنها بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله قابل تطبيق است. از اين نمونه است آنچه در خطاب به حضرت موسى‏عليه السلام در سفر تثنيه از عهد عتيق آمده است:

«نبى‏اى را از براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مى‏گويد، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (1)

مسيحيان به بيانى كه در كتاب اعمال رسولان آمده است، (2) مصداق اين بشارت را حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام مى‏دانند. اما آيا حضرت عيسى‏عليه السلام مى‏تواند مصداق اين بشارت باشد؟

نقد درونى

در اين عبارت چند خصوصيت مهم براى «پيامبر موعود» وجود دارد كه قابل تامل و بررسى است:

الف- پيامبرى نظير موسى‏عليه السلام:

مسيحيان اين عبارت را بر حضرت عيسى‏عليه السلام تطبيق مى‏دهند. حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام چند شباهت‏با حضرت موسى‏عليه السلام داشت:

1- هر دو يهودى بودند.

2- هر دو پيامبر بودند.

ظاهرا اين دو خصوصيت‏براى «نظير موسى‏» بودن كافى نيست; زيرا اگر حضرت عيسى‏عليه السلام با داشتن اين دو شباهت، نامزد اين بشارت باشد، هر كدام از انبياى بنى اسرائيل پس از حضرت موسى‏عليه السلام نيز همين دو خصوصيت را داشته‏اند و حضرت يوشع، سليمان، اشعيا، يحيى‏عليهم السلام و برخى ديگر از اين بزرگواران نيز هم يهودى بوده‏اند و هم پيامبر، اما كسى اين بشارت را بر آنها تطبيق نكرده است.

از سوى ديگر، دلايلى وجود دارد كه حضرت عيسى‏عليه السلام «نظير موسى‏» نبود، بلكه تنها پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله «نظير موسى‏» بودند:

1- طبق اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى‏عليه السلام خداست! او يكى از اقنوم‏هاى سه‏گانه اقدس است! اما حضرت موسى‏عليه السلام نزد آنان از مقام الوهيت‏برخوردار نبود، او تنها پيامبر خدا بود. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز با معجزه جاويد خود - قرآن - فقط پيامبر بود. پس او نظير موسى است.

2- طبق اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى‏عليه السلام براى گناهان بشريت‏بر صليب مرد و دفن گرديد، ولى پس از سه روز به آسمان‏ها رفت. او قيام پس از مرگ داشت و اين حادثه مهمى در زندگى حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام به شمار مى‏رود. اما حضرت موسى‏عليه السلام اين‏گونه نمرد و به آسمان‏ها نيز نرفت. پس حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام «نظير موسى‏» نبود. در مقابل، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله همانند حضرت موسى‏عليه السلام از دنيا رفت.

3- حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در يك روند طبيعى و عادى، در اثر مباشرت طبيعى يك زن و مرد به دنيا آمدند. اما حضرت عيسى‏عليه السلام با معجزه خاصى خلق شد. انجيل متى درباره ولادت حضرت عيسى‏عليه السلام چنين آورده است: «اما ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود قبل از آنكه با هم آيند او را از روح‏القدس حامله يافتند.» (3) لوقا در اين باره چنين نوشته است: «پس فرشته نزد او داخل شده، گفت: سلام بر تو اى نعمت رسيده، خداوند با تو است و تو در ميان زنان مبارك هستى. اينك حامله شده پسرى خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد... مريم به فرشته گفت: اين چگونه مى‏شود و حال آنكه مردى را نشناخته‏ام; فرشته در جواب وى گفت: روح‏القدس بر تو خواهد آمد و قوت حضرت اعلى بر تو سايه خواهد افكند...; زيرا در نزد خدا هيچ امرى محال نيست.» (4)

قرآن كريم نيز خلقت‏حضرت عيسى‏عليه السلام را با شكوه هر چه تمام‏تر، چنين بيان كرده است: «اذ قالت الملائكة يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى ابن مريم وجيها فى الدنيا و الآخرة و من المقربين... قالت رب انى يكون لي ولد و لم يمسسني بشر قال كذلك الله يخلق ما يشاء اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون.» (آل عمران: 45 - 47). بنابراين، حضرت عيسى‏عليه السلام تولدى همانند حضرت موسى‏عليه السلام نداشته است. پس نظير او نيست.

4- حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله هم پدر داشتند و هم مادر، همچنين تشكيل خانواده دادند و داراى فرزندانى نيز گرديدند. اما حضرت عيسى‏عليه السلام فقط مادر داشتند و خلقت ايشان همانند خلقت‏حضرت آدم‏عليه السلام بود، تا پايان عمر هم تشكيل خانواده ندادند و مجرد باقى ماندند. پس او «نظير موسى‏» نبودند.

5- حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر كرم‏صلى الله عليه وآله نزد مردم خود پذيرفته شدند. شكى نيست كه يهود مزاحمت‏هاى فراوانى براى حضرت موسى‏عليه السلام ايجاد كردند و در دوران سرگردانى در بيابان پيوسته بهانه‏جويى مى‏كردند. اما در عين حال، حضرت موسى‏عليه السلام را به عنوان پيامبرى الهى قبول داشتند. به نحو مشابهى، قريش عرصه را بر پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در مكه تنگ گرفتند و آن حضرت پيوسته مورد اذيت و آزار آنها بودند تا پس از سيزده سال از محل تولد خود به مدينه هجرت كردند، اما پيش از رحلت، تمام ملت عرب او را به عنوان پيامبر قبول داشتند. ولى بر اساس اناجيل موجود، يهود حضرت عيسى‏عليه السلام را نپذيرفتند (5) و در نهايت، او را دستگير نمودند و تسليم فرماندار رومى كردند. حتى امروز پس از دو هزار سال، ملت‏يهود حضرت عيسى‏عليه السلام را رد مى‏كنند و قبول ندارند. بنابراين، حضرت عيسى‏عليه السلام «نظير موسى‏» نبود.

6- حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله پيامبر بودند و در عين حال، حكومت و رهبرى جامعه را نيز برعهده داشتند، وحى الهى را دريافت مى‏كردند و بر اساس آن، به ارشاد و راهنمايى مردم مى‏پرداختند. علاوه بر آن، حاكم بر مردم نيز بودند. حضرت موسى‏عليه السلام همچون سلطان مقتدرى فرمان مى‏راند و - به اصطلاح - حيات و مرگ قوم در دستش بود. او دستور داد مردمى را كه حرمت روز سبت را شكسته بود و در آن روز، هيزم جمع كرده بودند سنگسار كنند. (6) كم نبود گناهانى كه مرتكبان آنها به مجازات مرگ محكوم مى‏شدند و حضرت موسى‏عليه السلام دستور اجراى حكم الهى صادر مى‏كردند. به نحو مشابهى، حضرت محمدصلى الله عليه وآله نيز از چنين قدرتى برخوردار بودند. اما متاسفانه همه انبياعليهم السلام فرصت اجراى فرامين الهى را نيافتند. افراد بسيارى بودند كه از موهبت نبوت برخوردار بودند، اما هرگز فرصت اجراى فرامين الهى را پيدا نكردند. حضرت عيسى‏عليه السلام نيز از اين دسته بودند. ايشان نه تنها حكومت عام پيدا نكردند، حتى شاگردان بسيار نزديك و حواريونشان نيز به ايشان خيانت ورزيدند، (7) او را دستگير نمودند و تسليم فرماندار رومى كردند. آنها او را به سخريه گرفتند، آب دهان بر رويش انداختند، بر صورت او سيلى زدند و حتى او را عريان ساختند، لباس قرمزى بدو پوشانيدند، تاجى از خار بافتند و بر سرش گذاشتند و استهزا كنان به او گفتند: اى پادشاه يهود. در نهايت نيز او را به دار كشيدند. (8) بنابراين، حضرت عيسى‏عليه السلام «نظير موسى‏» نبود.

7- حضرت موسى‏عليه السلام و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، هر كدام شريعت جديدى آوردند. حضرت موسى‏عليه السلام علاوه بر «ده فرمان‏»، شريعت جامعى براى هدايت قوم بنى‏اسرائيل آوردند. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز در بين مردمى كه غرق در جهل و وحشيگرى بودند مبعوث شدند و آنها را از حضيض ذلت‏به اوج عزت رسانيدند. ايشان مصدق و مهيمن تعليمات انبياى سلف‏عليهم السلام بودند، ولى در عين حال، شريعت جديدى آوردند. اما حضرت عيسى‏عليه السلام شريعت جديدى نياوردند و بر اساس نقل اناجيل فرمودند: «گمان مبريد آمده‏ام تا تورات يا صحف انبيا را باطل سازم، نيامده‏ام تا باطل نمايم، بلكه تا تمام كنم; زيرا هر آينه به شما بگويم تا آسمان و زمين زايل نشود، همزه يا نقطه‏اى از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود. (9) همچنين در انجيل لوقا آمده است: «آسان‏تر است كه آسمان و زمين زايل شود از آنكه يك نقطه از تورات ساقط گردد.» (10) بنابراين، حضرت عيسى‏عليه السلام «نظير موسى‏» نبود و تنها پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در تمام اين موارد «نظير موسى‏» بودند.

ب از ميان برادران ايشان:

كتاب مقدس از حضرت ابراهيم‏عليه السلام به عنوان دوست و خليل خدا ياد مى‏كند. حضرت ابراهيم‏عليه السلام دو همسر به نام‏هاى ساره و هاجر داشت. هاجر اولين پسر حضرت ابراهيم، اسماعيل‏عليه السلام، را به دنيا آورد. در اين زمان، حضرت ابراهيم‏عليه السلام هشتاد و شش‏ساله بودند. (11) هنگام عهد خدا با حضرت ابراهيم‏عليه السلام، حضرت اسماعيل‏عليه السلام يگانه فرزند ايشان بود. (12) همسر ديگر حضرت ابراهيم، ساره، نيز در ايام پيرى حامله شد و پسرى زاييد و حضرت ابراهيم‏عليه السلام نام او را اسحاق نهادند. در آن هنگام، حضرت ابراهيم‏عليه السلام صد ساله بودند. (13) عهد عتيق فرزندان اسماعيل و فرزندان اسحاق را در مقابل يكديگر با هم برادر خوانده است. (14) فرزندان اسحاق يهودى و فرزندان اسماعيل عرب زبان بودند. حضرت محمدصلى الله عليه وآله از نژاد اسماعيل، فرزند اول ابراهيم خليل الله‏عليه السلام، بود كه خداوند او را از ميان برادران اسرائيل - يعنى از نژاد اسماعيل - برگزيد و اين دقيقا همان چيزى است كه در خطاب به حضرت موسى‏عليه السلام آمده است. (15)

ج- خداوند كلام خود را در دهان او گذاشت:

در كتاب اشعياى نبى‏عليه السلام چنين آمده است: «و آن طومار را به كسى كه خواندن نداند، داده، گويند: اين را بخوان و او مى‏گويد: خواندن نمى‏دانم.» (16) پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله چهل ساله بودند كه در غار حرا، در شب بيست و هفتم ماه رجب، جبرئيل امين ايشان را با زبان مادريشان مورد خطاب قرار داد و فرمود: بخوان، او فرمود: من خواندن نمى‏دانم. به او گفته شد: به نام خداوند كريم خود بخوان. (17) اينچنين فرشته وحى، كلمات الهى را بر دهان مبارك پيامبرصلى الله عليه وآله گذاشت و ايشان نيز به همان صورتى كه به ايشان وحى و القا شده بود، تكرار كردند و به مردم ابلاغ نمودند.

در قرآن كريم، سوره‏هاى متعددى وجود دارد كه با كلمه «قل‏» آغاز شده‏اند. همچنين آيات فراوانى وجود دارد كه در ابتداى آنها كلمه «قل‏» وارد شده است. تمام اينها نشانگر آن است كه فرشته وحى كلام الهى را بر دهان حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله گذاشته است. آن حضرت مكتب نديده بودند و در تمام عمر شريف خود هرگز قلم به دست نگرفتند. معلم او فقط قادر توانا بود: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى.» (نجم: 3-5))(

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مساله آموز صد مدرس شد (18)

د- او از خدا و به نام خدا سخن خواهد گفت:

در سراسر قرآن كريم، كه معجزه جاويد پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله است، يك اظهار نظر و تفسير و حتى يك كلمه و اشاره از خود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله يا از ياران مؤمن و صديق او ديده نمى‏شود. قرآن كريم، به تمامى، وحى و كلام خدا و از زبان خداست. 113 سوره از 114 سوره قرآن كريم با «به نام خداوند بخشنده مهربان‏» شروع شده است. تنها در ابتداى سوره مباركه «توبه‏» است كه «بسم الله الرحمن الرحيم‏» وجود ندارد. دليل آن هم خطاب خاص اين سوره مباركه به مشركان است. مسلمانان به تبع پيامبر خود، هر امرى را با نام خدا شروع مى‏كنند و هر كارى را كه با نام اقدس خدا شروع نشود ابتر مى‏دانند. اما مسيحيان امور خود را با نام خدا شروع نمى‏كنند، بلكه با نام «پدر، پسر، روح القدس‏» شروع مى‏كنند، در حالى كه خدا اسمى است كه جنسيت‏بردار نيست. بنابراين، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله كه از خدا و به نام خدا سخن مى‏گفت، مصداق اتم اين بشارت است.

نقد بيرونى

الف- تفسير فرهنگ كتاب مقدس:

در فرهنگ كتاب مقدس (19) ذيل مدخل موسى، (Moses) آمده است:

«موسى به عنوان يك زمامدار و قانونگذار، مؤسس ملت‏يهود است. او تجمعى سست از افراد سامى‏نژاد را يافت كه هيچ‏كدامشان چيزى بيش از يك برده نبودند. انديشه‏ها و دينشان يك مجموعه كاملا مغشوش بود. او آنان را از اين وضعيت‏بيرون برد و با تلاش بسيار به صورت ملتى در آورد كه داراى قانون، غرور ملى و نيز احساس جذاب برگزيده بودن از طرف خدايى متعالى برخوردار بود. در طول تاريخ، تنها كسى كه - ولو در حد پايينى - با موسى قابل مقايسه است محمد(ص) است.» (20)

ب- نامه‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله:

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در نامه‏هايى كه براى بزرگان و رهبران يهود و نصارى فرستاده‏اند، به اين حقيقت اشاره كرده‏اند. بنابراين، حقايقى وجود داشته كه اينك بر ما پوشيده مانده است و اگر ذكرى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در كتب عهدين نبود هرگز پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله آنچنان محكم با اهل كتاب محاجه نمى‏كرد. در ذيل، به دو نامه از نامه‏هاى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، كه براى سران يهود فرستاده‏اند، اشاره مى‏كنيم:

1- كتابه‏صلى الله عليه وآله الى اليهود:

«من محمد رسول الله(ص)، اخى موسى و صاحبه، بعثه الله بما بعثه به. انى انشدكم بالله و ما انزل على موسى و يوم طور سيناء و فلق لكم البحر و انجاكم و اهلك عدوكم و اطعمكم المن و السلوى و ظلل عليكم الغمام. هل تجدون فى كتابكم انى رسول الله(ص) اليكم و الى الناس كافة؟ فان كان ذلك كذلك، فاتقوا الله و اسلموا، و ان لم يكن عندكم فلا تباعة عليكم.» (21)

2- كتابه‏صلى الله عليه وآله الى يهود خيبر:

«بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله، صاحب موسى و اخيه المصدق لما جاء به، الا ان الله قال لكم يا معشر اهل التوراة، و انكم لتجدون ذلك فى كتابكم "محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فى‏الانجيل كزرع اخرج شطاه فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما." و اني انشدكم بالله و انشدكم بما انزل عليكم و انشدكم بالذى اطعم من كان قبلكم من اسباطكم المن و السلوى و انشدكم بالذى ايبس البحر لآباءكم حتى انجاكم من فرعون و عمله الا اخبرتمونى; هل تجدون فيما انزل الله عليكم ان تؤمنوا بمحمد فان كنتم لاتجدون ذلك فى كتابكم فلاكره عليكم "قد تبين الرشد من الغى" فادعوكم الى الله و نبيه.» (22)

در اين نامه‏ها، رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله خود را دوست و برادر حضرت موسى‏عليه السلام معرفى نموده‏اند. اگرچه تمام انبياعليهم السلام به تعبيرى، برادر يكديگر محسوب مى‏شوند، اما بعيد نيست كه اين مورد خاص اشاره به مورد سفر تثنيه 18:18 باشد.

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در عهد جديد

در قرون اوليه ميلادى، مردم در انتظار پيامبرى نظير موسى‏عليه السلام بودند. براى كسانى كه با عهد جديد آشنايى داشته باشند اين مطلب غير قابل انكار است. بر اساس عهد جديد و اسناد به دست آمده در سواحل بحرالميت، مردم در عصر حضرت يحيى و حضرت عيسى‏عليهما السلام در انتظار چند نفر بودند. اين انتظار در مواقع گوناگونى ظهور و بروز داشته است:

1- اشاره (23) به «آن نبى‏»

الف- «آن نبى‏» پس از موعظه روز عيد:

در روز عيد بزرگى كه حضرت عيسى‏عليه السلام مردم را موعظه مى‏كردند، پس از اتمام موعظه، در بين مردم اختلاف افتاد كه او چه كسى است. بعضى او را همان پيامبرى دانستند كه حضرت موسى‏عليه السلام و ديگران به آن بشارت داده بودند و بعضى ديگر او را مسيح موعودعليه السلام دانستند: «آنگاه بسيارى از آن گروه چون اين كلام را شنيدند، گفتند: در حقيقت، اين شخص همان نبى است و بعضى گفتند: او مسيح است و بعضى گفتند: مگر مسيح از جليل مى‏آيد؟... پس درباره او در ميان مردم اختلاف افتاد.» (24) از اين عبارت به خوبى هويداست كه مردم در انتظار يك مسيح و يك پيامبر موعود بودند. به عبارت ديگر، آنها در انتظار دو نفر بودند به همين دليل در بينشان اختلاف افتاد; زيرا بعضى گفتند اين است و بعضى گفتند آن!

ب- «آن نبى‏» پس از معجزه اطعام:

در طبريه، آن سوى درياى جليل، گروه بسيارى به پيشواز حضرت عيسى‏عليه السلام آمدند. آن حضرت با پنج قرص نان و دو ماهى كوچك تمام آن جمعيت را، كه در حدود پنج هزار نفر بودند، اطعام كردند. «چون سير شدند حضرت دستور دادند كه پاره‏هاى باقى‏مانده را جمع كنند تا چيزى ضايع نشود. پس جمع كردند و از پاره‏هاى پنج نان جو، كه از خورندگان زياده آمده بود، دوازده سبد پر كردند. چون مردمان اين معجزه را، كه از عيسى صادر شده ديدند، گفتند: "اين البته همان نبى است كه بايد در جهان بيايد" و اما عيسى چون دانست كه مى‏خواهند بيايند و او را به زور برده پادشاه سازند باز تنها به كوه برآمد.» (25)

ج- «آن بنى‏» در تفحص يهود و شهادت حضرت يحيى‏عليه السلام:

وقتى حضرت يحيى‏عليه السلام به ارشاد و موعظه مردم پرداختند، درباره او به تحقيق و تفحص پرداختند. در انجيل يوحنا، در اين باره چنين آمده است: «اين است‏شهادت يحيى در وقتى كه يهوديان از اورشليم، كاهنان و لاويان را فرستادند تا از او سؤال كنند كه تو كيستى. معترف شد و انكار ننمود، بلكه اقرار كرد كه من مسيح نيستم. آنگاه از او سؤال كردند: پس چه؟ آيا تو الياس هستى؟ گفت: نيستم، آيا تو «آن نبى‏» هستى؟ جواب داد كه نى. آنگاه بدو گفتند: پس كيستى تا به آن كسانى كه ما را فرستاده‏اند جواب بريم؟ درباره خود چه مى‏گويى...؟ فرستادگان از فريسيان بودند. پس از او سؤال كرده، گفتند: اگر تو مسيح و الياس و «آن نبى‏» نيستى پس براى چه تعميد مى‏دهى...؟ يحيى در جواب ايشان گفت:... او آن است كه بعد از من مى‏آيد، اما پيش از من شده است. من لايق نيستم بند نعلينش را باز كنم.» (26) «او از من تواناتر است.» (27)

چنان كه مكرر بيان شده است، انبياى بنى‏اسرائيل پيوسته از ظهور «مسيح‏» و «پيامبرى نظير موسى‏» خبر داده بودند. بنابراين، طبيعى بود كه مردم گمان كنند حضرت يحيى‏عليه السلام همان «مسيح موعود» و يا پيامبر موعود باشد. بدين سبب، حاكمان اورشليم برخود لازم و واجب مى‏دانستند كه از اين موضوع تحقيق كنند. آنها افرادى ساده لوح و زودباور نبودند; اگر كسى ادعاى نبوت مى‏كرد به خوبى، تحقيق مى‏كردند. تحقيق در مورد دعاوى كسانى كه ادعاى نبوت مى‏كردند و يقين به صحت و سقم ادعاها از وظايف شوراى بزرگ سنهدرين بود. اين شورا از 71 نفر عضو مشاور تشكيل مى‏شد. (28) از اين‏رو، شوراى مزبور، كه انجيل يوحنا آن را «يهود» مى‏نامد، هيئتى اعزام كرد تا درباره دعاوى يحيى‏عليه السلام تحقيق كنند. هيئت اعزامى سه سؤال از حضرت يحيى‏عليه السلام پرسيدند:

1- آيا تو «مسيح موعود» هستى؟

2- آيا تو الياس نبى هستى؟

3- آيا تو «آن نبى‏» - پيامبر موعود - هستى؟

حضرت يحيى‏عليه السلام در جواب سؤال اول، اقرار كرد كه مسيح نيست. سؤال دوم درباره حضرت الياس‏عليه السلام بود. يهوديان طبق كتاب دوم پادشاهان (29) معتقد بودند كه حضرت الياس‏عليه السلام پيامبرى است كه بر گردباد سوار شده و به آسمان عروج كرده و شخصا به زمين رجعت‏خواهد كرد. چون حضرت يحيى‏عليه السلام مسيح بودن خود را منكر شد، به نظر هيئت اعزامى چنين رسيد كه وى بايد حضرت الياس نبى‏عليه السلام باشد كه رجعت كرده است. بنابراين، از حضرت يحيى‏عليه السلام سؤال كردند كه آيا تو الياس نبى هستى؟ حضرت يحيى‏عليه السلام پاسخ دادند كه من الياس نيستم. (30) سپس فرستادگان با خود گفتند كه اگر او مسيح و الياس نيست، آيا همان نبى‏اى است كه حضرت موسى و انبياى ديگرعليه السلام به ظهور او بشارت داده‏اند؟ لذا، سؤال سوم را مطرح كردند. حضرت يحيى‏عليه السلام به اين پرسش نيز پاسخ منفى دادند و فرمودند پيامبر موعود «از او نيرومندتر است‏» (31) و او حتى خود را لايق نمى‏يابد كه بند نعلين او را باز كند. (32)

اين مطلب معلوم است كه كليسا همواره حضرت يحيى‏عليه السلام را منادى ظهور حضرت عيسى‏عليه السلام، وابسته و تابع وى معرفى كرده‏اند. در اين باره چند نكته قابل توجه است:

1- حضرت يحيى و حضرت عيسى‏عليهما السلام معاصر و با تفاوت شش ماه، (33) هم‏سن يكديگر بودند. حضرت يحيى‏عليه السلام در اين پرسش و پاسخ مى‏فرمايد: آن كه بعد از من مى‏آيد نيرومندتر از من خواهد بود. قيد «بعد» نشان مى‏دهد كه آن پيغمبر در زمان نامعينى در آينده خواهد آمد. اين كلمه در زبان انبياعليهم السلام در عهد عتيق معمولا به معناى يك يا چند دوران است.

2- حضرت يحيى‏عليه السلام به دنبال بررسى‏هاى هيئت اعزامى، آشكارا اعلام كرد كه پيامبر ديگرى در راه خواهد بود. شان و جلال او در پيشگاه قادر متعال آنچنان است كه او - يحيى - حتى شايسته بازكردن بند كفش‏هايش نيست. بديهى است كه آن پيامبر، با چنان مشخصاتى، حضرت عيسى‏عليه السلام نبود; زيرا اگر حضرت عيسى‏عليه السلام «آن نبى‏» بود، حضرت يحيى‏عليه السلام مانند يك شاگرد و مريد و حوارى بايد دنباله‏رو او مى‏شد و البته حضرت يحيى‏عليه السلام هرگز در مورد حضرت عيسى‏عليه السلام چنين نكرد. او بدون آنكه كوچك‏ترين توجهى به حضور پسر خاله‏اش، حضرت عيسى‏عليه السلام، در يهوديه و جليليه داشته باشد، موعظه مى‏كرد و همچنان مردم را تعميد مى‏داد و شاگرد و حوارى جديد مى‏پذيرفت. (34) او با هردويس در افتاد، (35) فريسيان و صدوقيان را سخت مورد حمله قرار مى‏داد (36) و پيشگويى مى‏كرد كه پس از او پيامبرى خواهد آمد كه «بس نيرومندتر» از اوست. (37) البته در تمام اين مدت، حضرت عيسى‏عليه السلام هم، كه از قبل به آنجا آمده بود، در آن حوالى، سرگرم فعاليت‏هايى بود. (38)

3- هنگامى كه حضرت يحيى‏عليه السلام را نزد خود مجسم كنيم كه در بيابان‏هاى يهوديه و در سواحل رود اردن براى توده‏هاى مؤمن يهودى، كه چند هزار سال سابقه خداپرستى داشته‏اند، با فرياد موعظه مى‏كرد و با وجود آن، راه به جايى نمى‏برد و آنگاه كه حضرت محمدصلى الله عليه وآله را در نظر آوريم كه آرام و با وقار، آيات آسمانى قرآن كريم را به گوش اعراب بت‏پرست و جاهل ديرباور مى‏رساند و وقتى كه تاثير و نفوذ اين مواعظ دوگانه را بر شنودگان آن دو بزرگوار ارزيابى كنيم و به نتايج نهايى آنها بنگريم مى‏توانيم تفاوت عظيم ميان آنان را حس كنيم و به اهميت و معناى اين كلمات كه «او از من نيرومندتر است‏» پى ببريم.

هنگامى كه به دستگيرى و زندانى شدن آن تعميدگر بى‏گناه بينديشيم كه به فرمان هروديس آنتيپاس بى‏رحمانه و ستمگرانه به دليل رذالت رقاصه زناكارى سر از بدن مباركش جدا مى‏كنند (39) و يا وقايع در هم و مغشوش و در عين حال، غم‏انگيز و دردآور زندگى حضرت عيسى‏عليه السلام را طبق نقل انجيل‏نويسان، پيش چشم خود مجسم كنيم كه به فرمان استاندار چكمه‏پوش روم - به نام پيلاطوس - شلاق مى‏خورد، اطرافيان بر رويش آب دهان مى‏انداختند و حتى شاگردان و حواريون نزديك نيز به او خيانت و يا از او فرار كردند و يا او را انكار نمودند و به دستور هروديس به رسم تاجگذارى، تاجى از خار بر سرش گذاشتند و يا فاجعه بزرگى كه در تپه جلجته حادث شد (40) و هنگامى كه با چشم باطن حوادث ديگرى را نظاره كنيم; ورود ظفرمند اشرف انبيا به مكه، نابودى كامل همه اصنام و تماثيل باستانى شرك و بت‏پرستى، تطهير خانه مقدس كعبه، منظره شورانگيز مقهور شدن دشمن خطرناك به رياست ابوسفيان را كه به پاى رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏افتاد و به رحمت و بخشايش او پناه برد و اسلام آورد، پرستش صادقانه خداى واحد، فداكارى‏ها و مجاهدت‏هاى مسلمانان در راه خدا و خلاصه، آخرين موعظه خاتم‏الانبياصلى الله عليه وآله و كلمات ملكوتى او كه فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا» (مائده: 3)، در چنين لحظاتى است كه به مفهوم واقعى گفتار حضرت يحيى‏عليه السلام پى مى‏بريم كه فرمود: «او از من نيرومندتر است.» (41)

4- مردم به شدت در انتظار ظهور «پيامبر موعود» بوده‏اند و اين مطلب در جاى جاى عهد جديد آمده است. در بعضى جاها «پيامبر موعود»، حضرت عيسى‏عليه السلام دانسته شده، اما از آنجا كه بر خود آن حضرت پوشيده نبوده كه شخص ديگرى در راه است‏به درخواست مردم توجه نكرده‏اند. حتى ممكن است‏حضرت عيسى‏عليه السلام در تعيين او مطالبى گفته باشند، ولى انجيل‏نويسان آن را نقل نكرده باشند. اما اجمالا نقل شده است كه «و چون مردمان اين معجزه را، كه از عيسى صادر شده ديدند، گفتند: اين البته همان نبى است كه بايد در جهان بيايد و اما عيسى چون دانست كه مى‏خواهند بيايند و او را به زور برده، پادشاه سازند باز تنها به كوه برآمد.» (42) اگر حضرت عيسى‏عليه السلام همان پيامبر موعود بود نبايد به درخواست مردم پشت پا مى‏زد. تعداد جمعيت‏بسيار زياد بوده است; دست كم، پنج هزار نفر به استقبال حضرت عيسى‏عليه السلام شتافتند و آن حضرت با معجزه، تمام آنها را اطعام كرد. (43) بنابراين، بهترين فرصت‏براى اجابت دعوت مردم فراهم بوده است، ولى حضرت عيسى‏عليه السلام به اصرار آنها پاسخ منفى مى‏دهد و به تنهايى به كوه مى‏رود تا خدا را عبادت كند. (44) پس چون مردم در تطبيق پيامبر موعود با حضرت عيسى‏عليه السلام دچار اشتباه شده بودند، آن حضرت با عدم اجابت دعوت آنها تفهيم كرد كه او آن «پيامبر موعود» نيست و بايد در انتظار ديگرى باشند. در نتيجه، فرمود كه تسلى‏دهنده ديگرى در راه است و او شما را به جميع راستى هدايت‏خواهد كرد.

2- اشاره به تسلى‏دهنده يا فارقليط

تسلى‏دهنده يا فارقليط معروف، در ابواب چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم انجيل يوحنا آمده است: «من از پدر سؤال مى‏كنم و او تسلى‏دهنده ديگرى به شما اعطا خواهد كرد... .» (45) «و لكن چون تسلى‏دهنده كه او را از جانب پدر نزد شما مى‏فرستم، آيد... او بر من شهادت خواهد داد.» (46) «و من به شما راست مى‏گويم كه رفتن من براى شما مفيد است; زيرا اگر نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (47)

در توضيح كلمه «تسلى‏دهنده‏» بايد بگوييم: اين كلمه در اين عبارت‏ها ترجمه واژه «فارقليط‏» است. كلمه فارقليط از طريق زبان سريانى به زبان عربى راه يافته و اصل آن «پاركليتوس‏» به زبان يونانى است. در زبان يونانى، اين كلمه به معناى تسلى‏دهنده مى‏باشد، اما كلمه ستايش شده يعنى «محمد» و مشتقات آن نظير «احمد» ترجمه پركليتوس است. بعيد نيست كه اين دو كلمه در اصل، يكى بوده و با افزودن «الف‏»، تعريف شده باشد. در اين نوشته ما همان معنايى را لحاظ مى‏كنيم كه خود مسيحيان در نظر گرفته‏اند.

مسيحيان معتقدند كه مقصود از تسلى‏دهنده «روح‏القدس‏» است كه پنجاه روز پس از عروج حضرت عيسى‏عليه السلام نزد حواريون آمد و آنان را تقويت روحى كرد، به شرحى كه در آغاز كتاب اعمال رسولان آمده است. (48) ولى مسلمانان اعتقاد دارند كه شواهد و قراين كافى وجود دارد كه تسلى‏دهنده مورد نظر نمى‏تواند روح‏القدس مورد نظر مسيحيان باشد.

نقد درونى:

در عبارت مربوط به تسلى‏دهنده چند فراز مهم وجود دارد كه قابل تامل و بررسى است:

الف «تسلى‏دهنده ديگرى به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» (49)

ملت‏يهود هميشه شرايط دشوارى را تحمل كرده است. سراسر تاريخ يهود با جنگ و گريز، آوارگى، اسارت و انواع و اقسام بلاهاى ديگر آميخته بوده است. پس از بشارت انبياى بنى‏اسرائيل‏عليهم السلام به فردى نجاتبخش، آنان در انتظار پادشاه قدرتمندى بودند كه پيروزمندانه وارد اورشليم شود، التيام‏بخش شكسته‏دلان و تسلى‏بخش همه ماتميان باشد. (50) با ظهور حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام انتظار يهود - به هر دليل - برآورده نشد. خود حضرت عيسى‏عليه السلام نيز مردم را به تسلى‏دهنده ديگرى بشارت مى‏دادند و مكررا تاكيد مى‏كردند كه هر كس مرا دوست دارد وصيت مرا حفظ كند:

«اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد.» (51) «هر كس احكام مرا حفظ كند مرا محبت نموده است و هر كس به من محبت نمايد خدا به او محبت‏خواهد نمود.» (52) سپس فرمودند: «من از پدر سؤال مى‏كنم و تسلى‏دهنده ديگر به شما عطا خواهد كرد تا هميشه با شما بماند.» (53) از قيد «ديگر» استفاده مى‏شود كه حضرت عيسى‏عليه السلام به پيامبر ديگرى همانند خود بشارت داده است.

ب «من به شما راست مى‏گويم كه رفتن من براى شما مفيد است; زيرا اگر نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (54) در اين عبارت، حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام مى‏فرمايد، من بايد بروم تا او بيايد. ايشان آمدن تسلى‏دهنده را منوط به رفتن خود دانسته است. بنابراين، اگر تسلى‏دهنده روح‏القدس باشد، همان‏گونه كه ارباب كليسا تفسير مى‏كنند، لازم نبود كه حضرت عيسى‏عليه السلام بروند تا او بيايد; زيرا روح‏القدس همراه آن حضرت و آن حضرت در معيت روح‏القدس بود. حضرت يحيى‏عليه السلام شهادت داده‏اند كه حضرت عيسى‏عليه السلام همراه با روح‏القدس بوده است: «پس يحيى شهادت داده، گفت: روح را ديدم كه مثل كبوترى از آسمان نازل شده، بر او قرار گرفت.» (55) بر مادر حضرت عيسى، حضرت مريم‏عليه السلام، نيز روح‏القدس وارد شده بود. (56) علاوه بر آن، خود حضرت يحيى‏عليه السلام، كه با تفاوت شش ماه (57) هم‏سن حضرت عيسى‏عليه السلام بود، «در شكم مادر پر از روح القدس بود.» (58) همچنين پدر بزرگوارش، حضرت زكرياعليه السلام، نيز «از روح القدس پر شده بود و نبوت مى‏كرد.» (59)

بنابراين، تسلى‏دهنده مورد نظر به طور قطع، بايد غير از روح‏القدس مصطلح باشد; زيرا حضرت عيسى‏عليه السلام فرمودند: «تا من نروم تسلى‏دهنده نزد شما نخواهد آمد، اما اگر بروم او را نزد شما مى‏فرستم.» (60) بعضى همانند نويسنده قاموس كتاب مقدس پذيرفته‏اند كه روح‏القدس به دو معناست. بنابراين، واضح است كه در اينجا روح قدسى مطرح است، نه روح‏القدس مصطلح و آن كاملا با پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله قابل تطبيق است.

ج- «او از طرف خود سخن نخواهد گفت، بلكه آنچه شنيده است‏سخن خواهد گفت.» (61) حضرت عيسى‏عليه السلام نيز همانند انبياى سلف‏عليهم السلام مى‏فرمايند: آن روح راستى كه پس از من خواهد آمد از پيش خود سخن نمى‏گويد، بلكه از آنچه كه شنيده است‏سخن خواهد گفت. در سراسر قرآن كريم يك اظهار نظر و تفسير و حتى يك كلمه و اشاره از خود پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله يا از ياران صديق و مؤمن او ديده نمى‏شود. قرآن كريم سراسر وحى و كلام خداست و پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله كلام خداى تبارك و تعالى را آنچنان كه جبرئيل امين بر او فرومى‏خواند و او مى‏شنيد، بر زبان مى‏آورد و بر جهانيان آشكار مى‏ساخت. كلمات، جملات و تعاليم خود آن حضرت، على‏رغم ارزش قدسى‏اش، كلام خدا محسوب نمى‏شود و تحت مقوله جداگانه‏اى به نام احاديث گردآورى شده‏اند.

د- «او بر من شهادت خواهد داد... او مرا جلال خواهد داد.» (62)

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله بر حضرت عيسى‏عليه السلام و حواريون او شهادت دادند و از مادر مكرمه ايشان به خوبى هرچه تمام‏تر ياد كردند. قرآن كريم از زنان، با لقب و كنايه ياد مى‏كند و اسم هيچ زنى در قرآن يافت نمى‏شود، اما نام مبارك حضرت مريم‏عليها السلام بيش سى مرتبه در قرآن كريم تكرار گرديده و سوره‏اى از قرآن به نام آن حضرت نامگذارى شده است. اين به دليل عظمت مقام اين بزرگوار و شايد به دليل جفايى است كه در حق ايشان رواداشتند.

ه- «بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم كه به شما بگويم، لكن الآن طاقت تحمل آن را نداريد، لكن چون او - يعنى روح راستى - آيد شما را به جميع راستى هدايت‏خواهد كرد.» (63)

شكى نيست كه همه انبياى الهى‏عليهم السلام در هدايت مردم مؤثر بوده‏اند و هر يك از آن بزرگواران كاروان بشريت را گامى به جلو هدايت كرده‏اند. دين خدا به تدريج، كامل‏تر شده و در نهايت، به صورت كامل به مردم عرضه گرديده است. حضرت عيسى‏عليه السلام چنان كه بيان شد، فرصت اجراى فرامين الهى را پيدا نكرد، مردم نيز استعداد و آمادگى لازم براى پذيرش نداشتند. آن حضرت خود به اين حقيقت اشاره كرده‏اند كه «بسيار چيزهاى ديگر نيز دارم كه به شما بگويم، لكن الآن طاقت تحمل آن را نداريد، لكن چون او روح راستى آيد شما را به جميع راستى هدايت‏خواهد كرد.» (64)

يكى خط است ز اول تا به آخر

بر او خلق جهان گشته مسافر

در اين ره انبيا چون ساربانند

دليل و رهنماى كاروانند

و از ايشان سيد ما گشته سالار

هم او اول هم او آخر در اين كار (65)

و «او از آينده خبر خواهد داد.» (66)

پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از طريق وحى الهى از آينده خبر دادند. در سال 615 ميلادى، هنگامى كه ايران روم را شكست داد و موجب خوشحالى قريش شد، قرآن كريم با قاطعيت كامل فرمود در كمتر از ده سال ديگر روم ايران را شكست‏خواهد داد. بر اين قضيه بعضى مسلمانان و كفار با يكديگر شرطبندى كردند. سرانجام، همان شد كه قرآن كريم خبر داده بود. (67)

قرآن كريم همچنين با قاطعيت كامل خبر داد آن كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را «ابتر» مى‏خواند، خودش «ابتر» است. (68) بعضى به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به دليل آنكه فرزند مذكر نداشت، مقطوع‏النسل مى‏گفتند. نسل چنين كسانى به طور كلى، منقرض شد، اما شجره طيبه ائمه اطهارعليهم السلام و فرزندان آنها از نسل پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روز به روز در حال فزونى است.

قرآن كريم به مناسبت‏هاى گوناگون پيشگويى‏هاى فراوانى ذكر كرده است; در سوره قمر از شكست كفار در جنگ بدر خبر داده، (69) در سوره آل عمران از شكست كفار در برابر مسلمانان، (70) در سوره فتح، از فتح مكه و تحقق يافتن رؤياى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله (71) و در سوره بقره فرموده: هرگز كسى نخواهد توانست نظير سوره‏اى از قرآن بياورد و تا امروز نيز كسى نتوانسته است. (72) علاوه بر آن، پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله با معجزه قرآن كريم، افق ديگرى در مورد آينده حتمى گشود كه در كتب انبياى گذشته‏عليهم السلام از عهد عتيق و جديد اثرى از آنها نيست. ايشان درباره مرگ، برزخ، قيامت و حوادث روز قيامت آيات فراوانى آوردند. در قرآن كريم كمتر صفحه‏اى است كه در آن ذكرى از معاد، قيامت، منازل آخرت و آينده حتمى مؤمنان و غير مؤمنان خبر نداده باشد. حتى در قرآن كريم، سوره‏هايى تحت عناوين قيامه، واقعه، حاقه، نبا، تكوير، انفطار، زلزال و قارعه وجود دارند كه در تمام آنها از آينده خبر داده شده است.

ز اتمام حجت: حضرت عيسى‏عليه السلام در نهايت، با حواريون و پيروان خود اتمام حجت كرد و فرمود: «اگر نيامده بودم و با ايشان تكلم نكرده بودم گناه نمى‏داشتند و اما الآن عذرى براى گناه خود ندارند.» (73)

حضرت موسى‏عليه السلام نيز با پيروان خود اتمام حجت كرد. در عهد عتيق پس از بشارت به پيامبرى نظير موسى چنين آمده است:

«و نبى‏اى را براى ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم كرد و كلام خود را در دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هر كسى كه سخنان مرا، كه او به اسم من مى‏گويد، نشنود من از او مطالبه خواهم كرد.» (74)

در قرآن كريم نيز پيوسته به كسانى كه دين اسلام را نپذيرند وعده عذاب داده شده است. بنابراين، بر تمام كسانى كه اين موارد را پس از قرن‏ها در كتب مقدس خود مى‏يابند لازم است كه در آن تامل كنند. شايد به نتايج تازه‏اى نايل آيند!

نقد بيرونى:

الف- برداشت متاخران حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام:

معاصران و حتى متاخران از حضرت عيسى‏عليه السلام تا قرن‏ها بعد، از كلمه «فارقليط‏»، روح‏القدس مصطلح را نمى‏فهميدند. در قرون اوليه ميلادى، مردم اعتقادات گوناگونى داشتند. ويل دورانت مى‏نويسد: «پيروان مسيح در سه قرن اول، جز در مبناى اساسى، صدگونه اعتقاد داشتند.» بعضى‏ها حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام را انسان و پيامبرى همانند انبياى ديگر مى‏دانستند، بعضى ديگر او را فقط فرشته مى‏دانستند كه به شكل و هئيت انسان بود، بعضى ديگر مى‏گفتند: او نه انسان است و نه فرشته، او فقط خداست ولى در شكل و هيئت انسان. (75) سرانجام، كليسا بر اثر تفوق سازمان خود، بر همه اين جنبش‏ها چيره گشت و نظريه چهارمى مطرح كرد كه حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام به نحو تجزيه‏ناپذيرى، هم انسان و هم خداست. اين نظريه در شوراى نيقيه در سال 325 ميلادى تثبيت‏شد و از آن زمان به بعد تثليث‏به عنوان اعتقاد رسمى كليسا اعلام گرديد. خداى پدر به عنوان اقنوم اول، حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام، پسر خدا، اقنوم دوم و روح‏القدس، اقنوم سوم شناخته شد. بنابراين، در قرون اوليه ميلادى مردم فارقليط موعود را با روح‏القدس يكى نمى‏دانستند. آنها در انتظار فارقليط موعود بودند. بر همين اساس بود كه افراد متعددى آمدند و ادعا كردند كه فارقليط موعودند.

در حدود سال 156 ميلادى شخصى به نام مونتانوس در آسياى صغير قيام كرد و خود را «فارقليط موعود» دانست. وى دنياپرستى روزافزون مسيحيان و خودكامى اسقف‏ها را در كليسا تقبيح كرد و خواستار بازگشت‏به ساده‏زيستى و زهد مسيحيان نخستين و همچنين استقرار مجدد حق غيبگويى يا گفتار الهام‏شده براى اعضاى محافل مذهبى شد. وى با حالت‏خلسه چنان شيوا غيبگويى مى‏كرد كه شاگردانش به او به عنوان «فارقليط موعود» حضرت مسيح‏عليه السلام درود مى‏فرستادند. (76)

از ديگر افرادى كه ادعا مى‏كرده «فارقليط موعود» عيسى مسيح است، جوانى پارسى به نام مانى از اهالى تيسفون است. وى در قرن سوم ميلادى، هنگام تاجگذارى شاهپور اول، در سال 242 ميلادى خود را مسيح‏عليه السلام خواند و گفت كه خداى حقيقى، او را براى اصلاح حيات مذهبى و اخلاقى بشر به زمين فرستاده است. (77)

ب- اسناد مكشوفه بحرالميت:

براساس اسناد مكشوفه در سواحل بحرالميت نيز مردم در انتظار پيامبر موعود (آن نبى) بودند و اين غير از «مسيح موعود» بود. اين پيامبر موعود را در زبان عبرى گبر به معناى «انسان‏» مى‏خواندند. (78) اگرچه پس از حضرت عيسى مسيح‏عليه السلام «آن نبى‏» در ميان مسيحيان با مسيح‏عليه السلام يكى دانسته شد، اما يكى دانستن اين دو با پيش‏فرضى كلامى همراه بود، ولى از حيث تاريخى و بر اساس اسناد و مدارك موجود، اين تطبيق بى‏مورد است.


پى‏نوشت‏ها:

1) تثنيه، 18:18 و 19

2) اعمال رسولان، 3:22

3) متى، 1:18

4) لوقا، 1:28، 31، 34، 35، 37

5) او در جهان بود... جهان او را نشناخت. به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذيرفتند.» يوحنا، 1:10 و 11

6) اعداد، 15:32، 36

7) يهوداى اسخريوطى براى سى پاره نقره او را تسليم رؤساى كهنه كرد (متى، 26:15) و پطرس، حوارى ديگر، پس از دستگيرى آن حضرت، سه مرتبه او را انكار كرد. (متى، 26:34))(

8) ر. ك. به: انجيل متى باب 26 ; قابل توجه است كه قرآن مصلوب شدن حضرت عيسى(ع) را نپذيرفته است.

9) متى، 5:17

10) لوقا 16:17

11) پيدايش، باب 16

12) پيدايش، 17:15 - 1

13) پيدايش، 21:2 - 5

14) پيدايش، 16:12 و 25:18

15) تثنيه، 18:18 قابل توجه است كه در ترجمه‏هاى جديد، كه به نام ترجمه تفسيرى از سوى كليساها انتشار يافته است، در اين عبارات، لفظ «از ميان برادران‏» ايشان را حذف كرده‏اند. ر. ك. به: كتاب مقدس، ترجمه تفسيرى، انجمن بين‏المللى كتاب مقدس، 1995م، تثنيه، 18:18

16) اشعيا، 29:12

17) آيات 1 - 5 سوره علق

18) شيخ محمود شبسترى، گلشن راز

19) Rev. James L. Dow M. A., Dictionary of the Bible, p. 402-403

20)

21) على بن حسينعلى الاحمدى، مكاتيب الرسول، چ سوم، نشر امين، 1363، ص 172

22) على بن حسينعلى الاحمدى، همان، ص 174

23) آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند

نكته‏ها هست‏بسى محرم اسرار كجاست

(حافظ)

24) يوحنا، 7:40 - 43

25) يوحنا، 6:10 - 14

26) يوحنا، 1:19 - 27

27) مرقس، 1:7

28) در اسرائيل سه دادگاه وجود داشت كه مهمترين آن دادگاه سنهدرين كبير بود. اعضاى آن هم وظيفه قضاوت را به عهده داشتند و هم وظيفه هئيت منصفه را، اين دادگاه مسئوليت‏هاى سنگينى داشت. پيغمبر دروغين و كاهن اعظم را تنها در اين دادگاه مى‏توانستند محاكم كنند. ر.ك. به: گنجينه‏اى از تلمود ص 302.

29) كتاب دوم پادشاهان، 2:11

30) بر اساس اناجيل موجود، نظريه عيسى‏عليه السلام در اينجا مخالف نظريه يحيى است. حضرت يحيى‏عليه السلام مى‏فرمايد كه او الياس نبى نيست، اما حضرت عيسى‏عليه السلام، حضرت يحيى‏عليه السلام را همان الياس نبى‏عليه السلام مى‏دانست. ما هر دو بزرگوار را پيامبر خدا و راستگو مى‏شماريم، لكن اناجيل موجود را هم مخدوش مى‏دانيم اما كليسا كه هم وثاقت اناجيل را پذيرفته و آن را الهام و تحت اشراف روح‏القدس مى‏داند بايد اين تناقص را حل كند، لابد مى‏گويند يكى نمى‏دانسته است! (ر. ك. به: متى 17:11 - 13)

31) مرقس، 1:7 و لوقا، 3:16

32) يوحنا، 1:27

33) لوقا، 1:26

34) متى، 3:5 و لوقا، 3:18

35) مرقس، 6:21 - 29 / لوقا، 3:19 - 20

36) متى، 3:7 / لوقا، 3:7

37) متى، 3:11 / مرقس، 1:7

38) متى، 4:12 ، 13 ، 23 و ابواب ديگر

39) مرقس، 6:21 - 29

40) ر. ك. به: متى، 27:28 - 34

41) متى، 3:11 / مرقس، 1:7

42) يوحنا، 6:14 و 15

43) يوحنا باب 6.

44) يوحنا، 6:15

45) يوحنا، 14:17 و 18

46) يوحنا، 15:26 و 27

47) يوحنا، 16:7 و 8

48) اعمال رسولان، باب‏هاى 1 و 2

49) يوحنا، 14:16

50) اشعيا، 61:1 و 2

51) يوحنا، 14:15

52) يوحنا، 16:5

53) يوحنا، 14:16

54) يوحنا، 16:7

55) يوحنا، 1:37

56) لوقا، 1:35

57) ر. ك. به: لوقا، 1:26

58) لوتا 1:15.

59) لوقا، 1:67

60) يوحنا، 16:7

61) يوحنا، 16:13

62) يوحنا، 15:26

63) يوحنا، 16:12 و 13

64) يوحنا، 16:12 و 13

65) شيخ محمود شبسترى، همان

66) يوحنا، 16:13

67) سوره روم: 2-4

68) سوره كوثر: 4

69) سوره قمر: 44 و 45

70) سوره آل عمران: 12

71) سوره فتح: 27

72) سوره بقره: 24

73) يوحنا، 15:23

74) تثنيه، 18:18

75)

76) ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3، ص 708

77) ويل دورانت، همان، ج 3، ص 709 / همچنينن ر. ك. به: جفرى بارندر، المعتقدات الدينية لدى الشعوب، ترجمه د. امام عبدالفتاح، كويت، 1413 ، ص 129

78)