به سوى شهر پيامبر(ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

گوشه اى از خاطرات فراموش ناشدنى سفر مكه و مدينه در سال گذشته (ذيحجّه 1395 هـ . ق.)

ماه فرو مانَد از جمال محمد        سرو نباشد به اعتدال محمد

قدرِ فلك را كمال و منزلتى نيست        در نظر قدرِ با كمال محمد

وعده ديدارِ هر كسى به قيامت        ليله اسرى شبِ وصال محمد

عرصه گيتى مجال همت او نيست        روز قيامت نگر مجال محمد

سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى        عشق محمد بس است و آل محمد

سعدى

بعد از ظهر روز سه شنبه، چهارم آذرماه 1354، از جده بار سفر بربستيم و با دلى مالامال از شوق و شادى، به سوى شهر پيامبر بزرگوار اسلام (مدينة النبى) به راه افتاديم. مى بايست فاصله 425 كيلومتر، برابر با 71 فرسنگ بين جده و مدينه، را طى كنيم.

مدينه منوره نزديك بود; و نيز به نيمه شب چيزى باقى نمانده. همسفران بين خواب و بيدارى در دو اتوبوس آرميده بودند.

لحظه به لحظه، نور چراغهاى اتومبيلهاى مختلف كه از جهت مقابل با سرعت در جاده وسيع آسفالته راه مى پيمودند، در سقف و بدنه اتوبوس ما مى تابيد; اتوبوسهاى برگ سفيدى كه مخصوص «حاج» آماده شده بود. ماشينها با سرعت سرسام آورى از كنار ما مى گذشتند.

من و دو سه نفر از همسفران بين راه ـ به جاى ميوه، هندوانه و پرتقال و موز و... ـ چون از چاى غليظ عربى، استفاده كرده بوديم، خواب را از چشمانمان ربوده بود!

شوق ديدار مدينه، شهر مقدس پيامبر گرامى ـ ص ـ ، ديار مقدسى كه پاك ترين بندگان خدا را در آغوش خود فشرده است، آن چنان دل و جان را از وجد و سرور لبريز كرده بود كه نه خستگى و نه فرسودگى ده دوازده ساعت اتوبوس نشستن و از جا نجنبيدن محسوس بود و نه بى خوابى در مدينة الحاج كه غرش هواپيماها و جتهاى غول پيكر، آن به آن، بر زمين مى نشستند يا از زمين برمى خاستند و هر يك از شكم خود بيش از دويست يا سيصد نفر زن و مرد از ملّيتهاى مختلف را با لباسهاى رنگارنگ و چهره هاى سياه يا سفيد، در صفهاى منظم بر زمين فرودگاه مى نهاد و چون عقابى تيزپرواز از زمين برمى خاست! نه تنها اين صداهاى مهيب خواب را از حاجى مى گرفت بلكه در داخل جمجمه اش طنينى دوارانگيز توليد مى كرد! با اين همه بى خوابى و انتظار در مسجد امام صادق ـ ع ـ در تهران و فرودگاه پايتختِ وطن و اعصاب شلاق خورده; حالى خوش و شوقى زايدالوصف در خودمان احساس مى كرديم!

به كجا مى رفتيم؟ به يثرب، به مدينة النبى، همان جايى كه پيغمبر بزرگوار اسلام نخستين بار قانون اخوّت و برادرى را در آنجا اجرا كرده بود و روح تازه اى در آن شهر دميده و فضايى محبت آميز فراهم كرده بود. شهرى كه هنوز بوى دل نواز محمدى را در فضاى آن مى توان استشمام كرد و گامهاى موقّر منجى بزرگ را جاى جاى در كوچه هاى خاك آلود آن احساس نمود. در اين شهر تاريخى كه هسته مركزى گسترش اسلام در آن پايه ريزى شد و از آنجا بود كه اسلام سايه هدايت و رحمت بر سر كشورهاى ديگر، كشورهاى پرتوان و قدرتِ آن زمان ـ ايران و روم ـ گسترد و تخت و تاجهاى صاحب قدرتان را سرنگون ساخت و رعب و وحشت در دلهايى كه لانه شيطان و آشيانه اهريمن بود درافكند.

در كوچه و پس كوچه هاى مدينه هنوز با چشم بصيرت مى توان اثرى از قدمهاى مباركِ پيغمبر خاتم ـ ص ـ و على ـ ع ـ شهسوار اسلام، ابر مرد يگانه روزگار، و گامهاى متين فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ دخت گرامىِ پيغمبر اسلام و دو جوان بهشتى حسن و حسين ـ عليهماالسلام ـ و اثر مكتب بزرگِ امام جعفر صادق ـ ع ـ و حلقه درسِ شاگردانِ آن حضرت كه پروانهوار بدور آن مشعل معارف جعفرى مى چرخيدند و ناله هاى شبانه حضرت سجاد ـ ع ـ و افاضات معنوى حضرت باقر ـ ع ـ ، درياى زخّار علوم قرآنى را در زلال فضا و جوّ سيال مدينه، با چشم دل و گوش جان ديد و شنيد و دهها خاطره شادى آور و يا غم انگيزِ ديگر ...

همين شهر است كه با آغوش باز محمد ـ ص ـ را ـ بعد از آن همه آزارهاى جان گدازِ خويشانِ بيگانه صفت در مكه ـ به سوى خود فرا خواند و مقدم مباركش را به جان پذيرا شد و مهاجران به تبعيت از پيشواى عاليقدر خود، دسته دسته از شهر و ديار خويش دست شستند و به آغوش گرم اين شهر پناه آوردند و با انصار و برادران مسلمان خود عقد اخوّت و برادرى بستند. آرى در فضاى اين شهر مقدس بوى عطر گلابِ محمدى به مشام جان مى رسد.

اتوبوس طومار راه را در دلِ شبِ تاريك درمى نورديد و به «مدينه» نزديك تر مى شد. تاريكى بيابانِ بى فرياد كه از هر سو دامن به فضايى وهم آلود مى كشيد و دراز ناى شبِ تاريك و شعشعه نورانيت حرمِ پاكِ پيامبر ـ ص ـ كه امواج تاريخ را پس مى زد و به ملكوت اعلى پر مى كشيد و همچون برج نورى از زمين به آسمان كشيده مى شد، تصور ظلمت بت پرستى و طلوع نور محمدى ـ ص ـ را در آن سرزمين اسرارآميز پيش نظر نمودار مى كرد.

گنبد مطهر حرم رسول خدا ـ ص ـ كه از سنگ يشم سبزرنگى ساخته شده است و به همين جهت به آن «قبّة الخضراء» مى گويند، با گلدسته هاى سپيد ـ غرق در نور ـ در فرود جاده با جبهه اى روشن كم كم پيدا شد.

«محدثى» زمزمه آغاز كرد:

بلغ العلى بكماله        كشف الدجى بجماله

حسنت جميع خصاله        صلُّوا عليه وآله

ديگران نيز با زمزمه هاى شوق آميز و صادقانه او دلها را آماده كردند.

اتوبوس همچنان با سرعت به پيش مى رفت.

در كناره جاده گاهى گله هاى شتر، پراكنده، با چند عرب بدوى، ديده مى شدند. آثار شهر و باغستانها نمودار بود.

نور قوى و روحانيّت بى نظيرِ مسجدالنبى كه همچون نگينى در ميان شهر قرار گرفته، چشمها را خيره مى كرد.

همه از خواب پريدند ـ غوغا و ولوله اى برپا شد! ـ صداى رساى: اللّهمّ صلِّ على محمّد وآل محمّد پى درپى به گوش مى رسيد.

هيجان شديد راهِ نَفس را گرفته و اشكهاى شوق پى درپى بر گونه ها و رخسارهاى گَرد گرفته فرو مى غلتيد. اشكى، همراه با شادى و علاقه مندى و نيز همراه با شوق زيارتِ مرقد پاك بهترين خلق جهان.

اينجا كجاست؟ و ما در كجاييم؟ در مدينه، شهر هجرت، شهر نشو و نماى اسلام، شهر پيغمبر خدا ـ ص ـ ; شهرى كه پيغمبر خدا ـ ص ـ دوست داشت آن را «مدينه» بنامد. زيرا كلمه «يثرب» نام قديم مدينه يادآورِ خاطره خوبى نبود. گفته اند: «يثرب» مشتق از «ثرب» به معناى «فساد» است و نيز از ماده «تثريب» كه آن نيز به معناى «سرزنش» است. در نظر پيغمبر گرامى ـ ص ـ يثرب ناخوشايند بود. بدين جهت پس از هجرت نام اين شهر به «مدينه» تغيير كرد و اين نامى بود كه رسول خدا ـ ص ـ براى اين شهر برگزيد و مسلمانان آن را به «مدينة النبى» تبديل كردند و پيغمبر نيز چنين خواست.

گرچه براى اين شهر مقدس، هيجده نام ديگر مانند: ارض الهجره، قبّة الاسلام، الحبيبه ذكر كرده اند ولى «مدينة النبى» و به اختصار، «مدينه» گويى لطف ديگر دارد.

از بخت بد و ناشايستگى خود، باور نمى داشتم كه به اين فيض بزرگ نائل شده ام. باز دل را تسلّى مى دادم و با خود مى گفتم:

چه شود كه گاهى بدهند راهى        به حضورِ شاهى چو منِ گدا را

آرى منم كه از شهر فرزند پيامبر (مشهدالرضا) كوچ كرده و به عَتَبه بوسى حرمِ مطهر رسول خدا (جد آن بزرگ امام بر حق) نائل آمده ام.

حالتى روحانى بر همه دلها حاكم بود. بعضى جز گريه شوق و اشكِ ريزان، ترجمانى براى بيان احساسات خود نمى يافتند. من هم يكى از آن جمع بودم.

در اين لحظات پرارزش، تاريخ اسلام و سيره پيامبر ـ ص ـ ، همچون تابلويى در برابر چشم دلم در حركت بود، مى آمد و مى گذشت; تولّد پيامبر ـ ص ـ ، رفتن به صحرا در دامانِ حليمه سعديه، بازگشت به شهر، نوجوانى، جوانى، محمد امين نوه پاكِ عبدالمطلب كه ضرب المثلِ امانت و راستى بود، رفتن به سفرِ شام با عمويش ابوطالب، برخورد با بُحيراى راهب و پيشگوييهاى آن مرد ديرنشين، بازگشت پيروزمندانه از سفرهاى تجارتى، كناره گيرى از خلق، رفتن به غارِ حرا، بويژه در ماه رمضان، حالت توجه خاص و انجذاب در برابر عظمت خالق، آشنايى با خديجه كبرى آن بانوى فداكار و مجلّل، دلباختگى و علاقه خديجه نسبت به محمد امين، ازدواج و بعثت رسول خدا ـ ص ـ ، پيش بينى و دلگرمى ورقة بن نوفل و خبر دادن از حقيقت دعوت محمد و پيش بينى آزار قريش برحسب آنچه در عهد عتيق و عهد جديد آمده است. اسلام آوردن خديجه ـ س ـ و على ـ ع ـ در سنين نوجوانى، طعنه هاى ابولهب و ابوسفيان و عتبه و برخى ديگر از ثروتمندان قريش و رفتن از زادگاه خود. جريان شعب ابوطالب، هجرت به حبشه، رفتن به طائف و آن آزارها و سنگ زدنها، علنى كردن دعوت با همه سخت گيريها، زياد شدن تعداد مسلمانان، آمادگى براى هجرت به «ارض الهجره» همين شهر عزيز، فداكارى على ـ ع ـ در شبِ هجرت، رسيدن به مدينه و انتظار پيغمبر ـ ص ـ در محل مسجد قبا و پيوستن حضرت على ـ ع ـ به آنها، وارد شدن به شهر مدينه، استقبال كم نظير مردم اين شهر از پيغمبر گرامى ـ ص ـ ، راه افتادن آن حضرت سوار بر شتر در كوچه هاى مدينه و فرود آمدن در خانه ابوايوب انصارى، آن صحابى عالى قدر، و دهها نكته ديگر كه تاريخ آنها را براى ما با كمال امانت و صداقت ثبت دفتر روزگار كرده است.

همه اين مطالب فهرستوار از نظرم گذشت. تسلسل مسائل تاريخى اسلام و تكامل تدريجى دعوت اسلامى در مدت 23 سال و پيشرفت اسلام كه دين حق و حقيقت است، توأم با منطق استوار مبتنى بر وحى و مرتبط با تأييدات الهى و مجهز به جهاز ايمان و مسلّح به سلاح عقل، قرآن، عدل، شمشير و...

با آن كه ساعت نزديك به يك بعد از نيمه شب بود، صداى صلوات توأم با هيجان، همهمه و صداى اتومبيل ها و آمبولانسهاى بهدارى، اورژانس، بيش از همه آمبولانس كشور ليبى با آمد و شد پى درپى خود و صداى مخصوص، باز بودنِ مغازه ها به انتظار حاجى هايى كه به بهانه خريد از مغازه اى به مغازه ديگر وارد مى شدند و براى گرفتن ضبط صوت و نوار و بلندگو براى زيارت بقيع شتابزده مى نمودند و بازگشت مردان و زنان مؤمن از حرم مقدس رسول خدا ـ ص ـ ، با آن كه ساعت ده شب درها بسته و مقفل مى شود، همه و همه حكايت از هيجان عمومى و شوق زيارت آن مرقد پاك و مطاف فرشتگان آسمانى و بوسه گاه هفتصد ميليون مسلمان جهان مى كرد كه شبهاى اول ورود بود ساعت به دو نزديك مى شد كه به مسافرخانه، محل كاروان حاتمى، روبروى باب عبدالمجيد، داخل در كوچه اى كه دوسه بار مى پيچيد، رسيديم و هر دو ـ سه نفر، برحسب قرار قبلى، در يكى از اتاقها، جا گرفتيم. هر يك تختخوابى را صاحب شدند. هوا بالنسبه گرم بود اما نه به گرمىِ مكه.

همان شب، با همه خستگى، بعضى و من از آن جمله، اصرار داشتند كه به حرم مطهر پيامبر ـ ص ـ مشرّف شوند، بى خبر از اين كه درهاى مسجدالنبى را شبها، ساعت ده، مى بندند.

سرانجام، قرار بر اين شد كه بامداد، پس از غسل و آمادگى دسته جمعى به حرم مطهر مشرف شويم.

در محيطى به نسبت آرام آرميديم. شبى فراموش ناشدنى بود، با آن كه يك ساعت خواب پس از خستگى، بسيار لذت بخش و ترميم كننده قواست، با شگفتى بسيار خواب به چشمانم نمى آمد، شايد در مجموع يكى دو ساعت خوابيدم و همين كافى بود.

ساعت پنج صبح نماز جماعت گزارده شد و قرار بر اين بود كه تمام نمازها، در مدت اقامت، به جماعت گزارده شود. براى برخى از دوستان، نماز جماعت تازگى داشت، گرچه به تدريج خو گرفتند و قبل از اقامه نماز، سجاده ها را پهن مى كردند و كم كم به اين نكته مهم كه گفته اند: «يدالله مع الجماعه» و نيز به اين نكته توجه شد كه چرا صاحبِ شريعتِ مطهّر اين همه براى نماز جماعت اهميت و فضيلت قائل شده و چقدر اجتماع ما در نمازگاه و گزاردن نماز به جماعت براى افراد كاروان از زن و مرد موجب انس و آشنايى و همدردى عملى در امور جارى زندگى و باعث مشاوره در كارها و اطلاع از حال و احوال يكديگر و دوستى و محبت شده بود و... به طورى كه اگر يكى از اعضاى كاروان مريض مى شد بى درنگ همه باخبر مى شديم و دسته جمعى از حالش جويا مى شديم و اين احوال پرسى تا چه حد در روحيه همسفر ما اثر نيكو بر جاى مى گذارد. پس از هر جماعت، وعظ و موعظه و دعا و پرسش و پاسخ و رفع اشكالاتِ مذهبى درباره مطالب دينى و مناسك ـ كه سخت مورد نياز بود ـ مطرح مى شد. نكته مهمى كه همگى در عمل تجربه كرديم، مسأله مهم مساوات و مواسات بود كه در صف جماعت و نشستن و برخاستن، هيچكس هيچ نوع امتيازى براى خود نمى خواست و نمى توانست قائل باشد; با آن كه از لحاظ دانش و آگاهى و نيز از جهت مشاغل ظاهرى دنيوى، بين افراد كاروان تفاوتهايى وجود داشت. هر كس هر كجا مى رسيد مى نشست ـ صدر و ذيل و تقدّم و تأخّرى به هيچ وجه در زندگىِ چهل روزه ما باهم وجود نداشت و نمى توانست هم وجود داشته باشد. در نتيجه منازعات و گله گزاريهاى معمول بين مردم، هيچگاه در اين مدت پيش نيامد. اين سفر مقدس براى همه ما كلاس بود; كلاسى كه درسِ فضيلت و اخلاق و انسانيت مى آموخت. افسوس كه خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود.

بامدادان پس از صرف صبحانه و اندكى معطلى، براى اين كه همسفران همه آماده شوند، پشت سر پرچمدار كه به نوبت عوض مى شود، به راه افتاديم.

دو كوچه خاكى و باريك بيشتر تا مسجدالنبى فاصله نبود.

به زودى متوجه شديم كه خانه ما بسيار نزديك به حرم است و اين خود توفيقى بزرگ بود و رييس كاروان آن را امتيازى بزرگ به حساب مى آورد و حق هم داشت.

هواى مدينه، اگرچه آذرماه بود، ولى در حد اعتدال و مايل به سردى بود.

مدينه در مشرق جده و شمال مكه قرار دارد. مدينه از شهرهاى قديمىِ حجاز است و گويا پس از خراب شدن بيت المقدس به دست بخت النصر، پادشاه بابل، در قرن ششم قبل از ميلاد و رفتن بسيارى از يهوديها بدانجا، رونق گرفته و به صورت شهر درآمده است.

در مدينه، بر خلاف مكه، باغها و نخلستانها و چمنزارها و مراتع زيادى ديده مى شود. به همين جهت هواى آن از مكه سردتر است و در چمنزارهاى اطراف گله هاى گوسفند ديده مى شود كه به چرا مشغولند و در مدينه است كه قصابى گوشت گوسفندى مى توان ديد. و در آنجاست كه مى توان با جرأت از گوشت گوسفند استفاده كرد و يقين داشت كه گوسفندهاى مدينه برخلاف مكه كه گوسفندها بيشتر كاغذ و مقوا مى خورند، علف چريده اند!

ورود افراد غير مسلمان به اين دو شهر مقدس ممنوع است، گرچه كالاهاى آنها به فراوانى در اين دو شهر پيدا مى شود. عيسوى و يهودى درين شهر اگر در حكم كيميا نباشد به يقين ناياب است! شايد به همين منظور است كه پايتخت سياسى كشور حجاز را «رياض» قرار داده اند كه اگر براى بعضى منظورها غربيها وارد حجاز شوند در جده و رياض بمانند. شهر مقدس مدينه مانند مكه حرم است و در حريم آن نمى توان شكار كرد. حدّ حرم اين شهر مقدس دو كوه است كه در مشرق و مغرب قرار دارند. فرودگاهش را در چهارده كيلومترى شهر قرار داده اند كه اگر خلبان يا كاركنان هواپيما غير مسلمان باشند از حد حريم حرم قدم فراتر نگذارند.

* * *
با حالت خضوع و احترام هرچه تمامتر در برابر باب جبرئيل كه در طرف مشرق حرم مطهر قرار دارد ايستاديم اذن دخول و دعا خوانده شد پاها را برهنه كرديم با گامهاى كوتاه در ميان انبوه جمعيت وارد مسجدالنبى شديم، چه عظمت و وسعتى دارد اين مسجد عظيم و كم نظير! مساحت آن اكنون 16326 متر مربع است.

اگرچه مدينه نزديك به چهل مسجد دارد ولى از همه مجلل تر و باشكوه تر همين مسجدالنبى است كه در آغوشِ شهر قرار گرفته.

يكبار شبى كه، در ساعت يك بعد از نيمه شب، در حال احرام به مكه و سپس به مسجدالنبى داخل شديم و بار ديگر آن روز صبح ـ كه سخن از آن مى رود ـ به داخل مسجدالنبى راه يافتيم ـ حالتى به من دست داد كه يُدرك ولا يُوصَف بود. همچون قطره اى ضعيف در برابر عظمتى بى نظير آن چنان از خود بيخود شدم كه چيزى نمانده بود زير دست و پاها بيفتم و جان به جان آفرين تسليم كنم ـ دست غيبى و تأييد الهى يارى كرد كه هستى خود را ـ وگرچه به كوچكترين حد احساس مى كردم ـ همچنان «هست» بماند.

اين مسجد عظيم در سال اول هجرى قمرى به دست مبارك پيامبر ـ ص ـ و نظارت شخص شخيص ايشان و كمك مهاجران و انصار و يارى ابرمرد روزگار حضرت على ـ ع ـ با سنگ و گل بنا نهاده شد و كم كم در دوره هاى بعد وسعت پيدا كرد و طبق دلخواه خلفاى تجمل پرست اموى و عباسى زينتها يافت و در آن طلا و نقره به كار رفت. اين مسجد در ابتداى بنا از شمال به جنوب 35 متر و از مغرب به مشرق 30 متر عرض داشت و داراى ده ستون ساده از تنه درخت خرما بود و سقف آن از شاخ و برگ درختان پوشيده شده بود. در سال هفتم هجرت اين مسجد به دستور پيامبر عاليقدر ـ ص ـ به صورت مربع درآمد و آن قسمت اصلى مسجد هنوز هم مشخص است.

در قديم حجره مقدس رسول خدا ـ ص ـ و فاطمه زهرا ـ س ـ دخت گرامىِ آن حضرت، در كنار مسجد و خارج از آن بوده و به مسجد راه داشته است ولى در زمان وليد بن عبدالملك اموى آن دو حجره را كه امام حسن و امام حسين ـ عليهماالسلام ـ دو فرزند عزيزِ پيامبر ـ ص ـ ، در آن ساكن بوده اند برحسب دستور خليفه به مسجد وصل كردند و آن را از صورتِ خانه خارج كردند.

مرقد مطهر حضرت رسول خدا ـ ص ـ در خانه مسكونىِ آن حضرت، در جنوب شرقى مسجد وصل به مسجد قديم بوده و اكنون به «حجره مطهّر» معروف است. طول حجره مطهر 16 متر و عرض آن 15 متر مى باشد. گنبد خضرا بالاى مرقد مطهر بر چهار ستون در چهار طرف حجره مقدسه قرار دارد.

برخى از ستونهاى مسجدالنبى و حجره مطهر نامهاى به خصوصى دارند كه هر اسمى بازگو كننده خاطره و حادثه تاريخى است و در حال حاضر ما را مجال بحث آن نيست; مانند ستون حنّانه (كه از دورى پيغمبر ناله ها كرده است) و ستون ابى لبابه كه خود ماجراى ديگرى دارد.

در قسمت شمال حجره مطهر، محوطه كوچكى است كه حدود يك پله از سطح مسجدالنبى بالاتر است و به نام جايگاه «اصحاب صفّه» مشهور است. اين سكو مانند، محل زندگى عده اى از فداكاران و جان بازانِ راه حق بوه است; آنهايى كه مصداق «زاهد الليل و اسدالنهار» بوده اند كه شبها را به عبادت پروردگار به روز رسانده و روزها را با شمشير زدن در صف اول لشكر اسلام، از حريم حق و حقيقت دفاع مى كرده اند و نهال نوپاى اسلام را با خونهاى پاك خود آبيارى كرده اند، اينها همان فداكارانى بوده اند كه وظيفه شان در شبانه روز ده سير نان و خرما بود و ديگر هيچ. اما سرمايه شان عفت و تقوا، ايمان و فضيلت، شجاعت و رأفت و اعتقاد خلل ناپذير بود. همينها بودند كه در صف اول لشكر اسلام همچون كوه پابرجا مى ايستادند و دستها را به يكديگر استوار پيوند مى دادند و صداى اَحد اَحد آنها در دلهاى تيره كفار رعب و وحشت مى ريخت. شمشير مى زدند، مى كشتند و كشته مى شدند. اينها سربازان فداكارى به معناى درست كلمه بودند. اينها كارگران و بناكنندگان نخستينِ كاخ رفيع و باشكوه اسلام بودند. شبها در همين محل بيتوته مى كردند و چشم بر حكم و گوش بر فرمان پيامبر گرامى ـ ص ـ مى داشتند.

وقتى در برابر حجره مطهر و خانه فاطمه زهرا ـ عليها سلام ـ مى ايستيم و جايگاه اصحاب صفه را مى نگريم آرزو مى كنيم كاش آن خانه هاى به ظاهر مختصر را با همان سنگ و گل ساده و پاك به همان صورت اوليه نگاه مى داشتند تا بهتر مى توانستيم تاريخ اسلام را از ابتداى ظهور در اين مهبط وحى و خانه اى كه هر ذره گلش بر تاج قيصران طعنه مى زد، به چشم ظاهر مشاهده كنيم. اما آنها كه طرفدار تجمل بودند و خود نيز دين را فداى تجملات كردند گويا خوش نداشتند كه آن سادگى و صفاى ظاهرى بر جاى بماند اگرچه در معنا و در برابر چشم دل مى توان آن كيفيت را مجسم كرد، همچون حقيقتِ دين مبين اسلام كه تا ابديت روشنى و پاكى و راستى خود را حفظ مى كند و گرچه آن را با شاخ و برگهاى عنادآميز يا جاهلانه مدتى يا مقدارى از انظار دور نگه بدارند. سادگىِ اسلام در ابتدا با سادگى ظاهر هماهنگ بود. خانه هايى گِلين، ظرفهايى سفالين و رختخوابى از برگ و ريشه هاى گياهى با شن هايى بر كف به جاى فرش ـ اما در معنا رفيع تر از هر كاخى كه تصور شود. مهبط وحى و جايگاه نزول آيات قرآنى و منزل عفت و پاكى، تقوا و ايمان با همه صداقتها و بى پيرايگيهايش.

فهرست

مرقد مطهر پيامبر(ص)

ضريح مطهر از فولاد ساخته شده و داراى چهار در است، شرطه هاى زرد پوش با شلاق ها و چهره هايى رعب انگيز در اطراف ضريح بى رحمانه بر سر مردمى كه به قيمتِ يك بوسه حاضرند جان خود را از دست بدهند، مى كوبند و ظالمانه مى كوبند ولى مگر با شلاق خوردن، از بوسيدنِ ضريحِ مطهرِ بزرگمرد جهان مى توان دست برداشت! اگرچه من با ضعف مزاج و عدم توانايى جسمى چنين كارى نتوانستم كرد ولى حسرت اين بوسيدن ها همچنان در دلم ماند كه از دور مى نگريستم و آن هلهله و شوق و شعف اشك از چشمانم سرازير مى كرد.

بالاى سر مرقد مطهر رسول خدا ـ ص ـ عمامه اى است از زمرد يكپارچه كه گويند: ميلياردها تومان ارزش دارد.

در حجره مطهر از جنوب به شمال ابتدا قبر منور رسول گرامى و سپس قبرى متعلق به ابابكر بن ابى قحافه و قبر ديگرى از عمر بن خطاب و در قسمت شمالى به محاذات مرقد منور رسول گرامى خدا ـ ص ـ قبر منور فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ قرار دارد. قبر ابوبكر و عمر هر كدام از قبر منور رسول خدا عقب تر و آن ديگرى از آن ديگر باز هم عقب تر است و صورت پلكانى دارد.

فهرست

درهاى مسجدالنبى

مسجدالنبى ده در دارد به نامهاى: باب جبرئيل، باب النسا، باب عبدالعزيز، باب عثمان، باب عبدالمجيد، باب عمر بن خطاب، باب سعود، باب الرحمه، باب ابوبكر و باب السلام.

محل اقامت ما در موقعيتى بود كه وقتى از كوچه خارج مى شديم روبروى «باب عبدالمجيد» قرار مى گرفتيم. معمولا به طرف چپ، به سوى شارع ابوذر مى پيچيديم و سپس از باب جبرئيل داخل مى شديم و پس از انجام مراسم زيارت و دعا و نماز، از باب عبدالمجيد خارج مى شديم و هرگاه تا حدّى خلوت مى شد، از همان باب ورودى به سوى شارع ابوذر و در طرف راست به سوى قبرستان بقيع پيش مى رفتيم.

فهرست

قبرستان بقيع

در آن سال از رفتن به قبرستان بقيع جلوگيرى به عمل نمى آمد. جز زنها كه پشت ديوار مى ماندند تا مردها از زيارت فارغ شوند و به آنها بپيوندند.

«بقيع» در لغت به معناى زمين وسيعى است كه در آن درختهاى فراوان يا ريشه هاى درخت باشد.

اين قبرستان در طرف مشرق مدينه واقع است و از مقدس ترين قبرستانهايى است كه جهان شاهد عظمتِ آن بوده و هست; زيرا اين سرزمينِ مقدس كه جز ويرانه اى انباشته به خاك نيست و بدون سايبان و بدون چراغ است، اجساد طاهره اهل بيت پيامبر خدا ـ ص ـ را در آغوش خاكهاى خود گرفته است. كدام سنگين دل است كه به اين قبرستان ويران پاى بگذارد و باران اشك بر رخسارش سرازير نشود؟

در يك محوطه بى در و پيكر، به مساحت 32 متر مربع نزديك به هم چهار نفر از پيشوايان بزرگوار ما آرميده اند; حضرت امام حسن، حضرت امام زين العابدين، حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق ـ عليهم السلام ـ رئيس مكتب و مذهب جعفرى، آثار ظلم فرقه وهابى كه گنبد و بارگاه ائمه ـ عليهم السلام ـ را درهم كوبيده و آن را به تلّ خاكى بدل كرده اند در اين قبرستان مشهود است.

در اين قبرستان، جز صداى ضجه و شيون و گريه هاى جان گداز شيعيان و مسلمانان به گوش نمى رسد. در هر كشور و در هر مذهب و آيين كه در جهان تصور شود، براى بزرگان خود در حيات و مماتشان عظمتى قائلند و بناى يادبود مى سازند و ياد آنها را گرامى مى دارند، جز اين فرقه كه عواطف بشرى و انسانى را زير پاى نهاده و جگرگوشه هاى پيغمبرشان را و دخت گرامى و بزرگوارش را كه به روايتى در همين قبرستان مدفون است غريبوار و بدون اثر و آثار در اين قبرستان نگه داشته اند و حاضر نيستند به منطق انسانى لااقل گوش فرا دارند. غير از قبور ائمه ـ عليهم السلام ـ قبر عباس عموى پيغمبر و قبر ابراهيم فرزند 16 ماهه رسول خدا، قبر فاطمه بنت اسد مادر على ـ ع ـ ، قبرهاى همسران پيغمبر ـ ص ـ غير از قبر خديجه، كه در قبرستان ابوطالب و بنى هاشم مدفون مى باشد، همه در همين سرزمين پاك مدفونند.

قبور حضرت زينب و رقيه و ام كلثوم، دختران پيغمبر ـ ص ـ و نيز قبر منوّر امّ البنين مادرِ حضرت ابوالفضل ـ ع ـ و نيز قبر صفيه عمه رسول خدا و قبر حليمه سعديه دايه حضرت رسول ـ ص ـ و بسيارى از اصحاب و ياران و خويشان پيغمبر بزرگوار اسلام در همين قبرستان به ظاهر مخروبه مدفون مى باشند. بيشتر زائران اين قبرستان مقدس با همه خاك و خار و شنى كه در كف راهها ريخته شده است با پاى برهنه و با خضوع كامل وارد مى شوند و زيارت مى كنند.

چند روز اول اقامت در مدينه منوره برنامه بدين قرار بود كه صبحها به حرمِ مطهر رسول خدا ـ ص ـ مى رفتيم و پس از زيارت و نماز به قبرستان بقيع مشرف مى شديم و با اشك و آهى، دلِ غمديده را تسكين مى داديم و پس از مختصر گشت و گذارى در بازار مدينه به خانه برمى گشتيم، شبها نيز عموماً به شنيدن مواعظ و ذكر مصائب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و در شبهاى آخر اقامت، بيشتر به شنيدن مناسك حج كه برنامه بعدى ما بود مى گذشت و حضرات وعاظ با آوردن ميزى كه سياهپوش مى شد، در عمل مناسك را تشريح و توصيف مى كردند تا اشتباهى در اعمال پيش نيايد.

چند روز آخر اقامت در مدينه ـ كه در مجموع از دوازده روز تجاوز نكرد ـ به ديدن و زيارت قبرستان اُحد و مساجد معروفِ مدينه رفتيم.

قبرستان اُحد در شمال شرقى مدينه به فاصله پنج كيلومتر واقع است. اين قبرستان مدفن شهيدان جنگ اُحد است. در اين جنگ كه در سال سوم هجرت پيامبر اتفاق افتاد، حمزه سيدالشهدا و عده اى از مسلمانان پاك عقيدت به درجه رفيع شهادت رسيدند و در همين محل به خاك سپرده شدند.

اين قبرستان هم مانند قبرستان بقيع، تلّ خاكى است كه آن را وهابى ها بدين صورت درآورده اند. آنجا كه قبر مطهر حمزة بن عبدالمطلب قرار دارد و زائران زيارت نامه مى خوانند، با اندكى برجستگى و علامت مختصرى كه با چند سنگ پهلوى هم مشخص مى شود، پشت پنجره آهنى است كه گويا پيشتر درِ قبرستان بقيع بوده و بعد به اينجا منتقل شده است.

روز بعد، به قصد ديدن مساجد معروفِ مدينه; مانند مسجد قبا و ذوقبلتين از خانه خارج شديم.

مسجد قبا، در چهار كيلومترى جنوب غربى مدينه واقع است. اين همان مسجد بزرگى است كه سنگ بناى اول آن به دست مبارك پيغمبر بزرگوار ـ ص ـ نهاده شد و در همين جا بود كه مسلمانان مدينه به استقبال آن حضرت آمدند و آن حضرت تا آمدن حضرت على ـ ع ـ و دخت گراميش و فاطمه بنت اسد، چند روز در آنجا توقف فرمود و در آن مسجد نماز گزارد. بعدها نيز به علت علاقه زياد; پيغمبر اكرم براى نماز خواندن به اين مسجد كه (اساس آن بر تقوا)(1) نهاده شده است از مدينه به اين محل نزول اجلال مى فرمود و نماز مى گزارد.

مسجد ذوقبلتين; در اين مسجد دو قبله (دو محراب) برابر هم، شمالى و جنوبى وجود دارد. چون پيغمبر در اين مسجد يك نماز را به دوقبله; يكى بيت المقدس و ديگرى كعبه معظمه ـ خوانده است بدين جهت آن را مسجد دوقبله مى گويند. برگشتن قبله از طرف بيت المقدس كه قبله يهوديان بود به طرف كعبه معظمه در ظهر روز دوشنبه نيمه ماه رجب سال دوم هجرت انجام شد و با آن كه دو ركعت نماز ظهر را وجود مقدسِ پيغمبر خاتم ـ ص ـ گزارده بودند بدين صورت وحى نازل شد كه:

«فولِّ وجهك شَطْرَ المسجد الحرام و حيثُ ما كنتم فولّوا وجوهكم شطره ...»

«... پس روى خود را به جانب مسجدالحرام بگردان و شما مسلمانان هم هر جا باشيد، رويهاى خود را سوى آن كنيد ...»

بدين سبب پيشواى عاليقدر اسلام دو ركعت بعدى نماز ظهر را به طرف كعبه به اتمام رسانيد. آنهايى كه به دنبال آن بزرگوار نماز مى گزاردند نيز پيروى از آن حضرت كردند و در نتيجه مردان بجاى زنان رفتند و زنان بجاى مردان ايستادند و نماز همچنان ادامه يافت.

به اين ترتيب به امر خداوند يگانه، مسلمانان داراى قبله مستقلى شدند و از سرزنش و شماتت يهوديان آزاد گشتند.

در اُحد هم، كه پيشتر از آن سخن گفتيم، چند مسجد كوچك است كه بعضى در دامنه كوه و تپه ساخته شده و بسيار ساده و قديمى به نظر مى رسد; به نامهاى مسجد سلمان، مسجد زهرا ـ س ـ ، مسجد على ـ ع ـ ، مسجد فتح و مسجد اُحد.

روز دوشنبه دهم آذرماه از مسجد امام على ـ ع ـ و مسجد «غمام» يا «غمامه» ديدن كرديم. اين نكته را هم بايد اضافه كنم كه در هر يك از اين مسجدها دو ركعت نماز تحيت خوانديم. فضيلت و ثواب آن بسيار است و همه اين عمل را انجام مى دهند. «غمام» به معناى «ابر» است و چنان كه شنيديم پيغمبر خدا ـ ص ـ روزى كه بسيار گرم بوده، در اين محل نماز مى گزارده اند، ابرى بالاى سر آن حضرت سايه افكن شده و بعدها آن مسجد را بيادبود آن روز گرم ساخته اند و بدين مناسبت آن را «مسجد غمام» نام نهاده اند والله العالم.

چيزى كه قابل تأسف است و همه جا، بخصوص در مساجد مدينه و حتى مسجدالنبى، احساس مى شود و موجب ناراحتى هر بيننده را فراهم مى كند، رعايت نكردن نظافت است. به ويژه كه در برابر ميدان، روبروى باب المجيديه، تابلوى بزرگى نصب شده و بر آن اين عبارت با خط درشت و برجسته نگاشته شده است: «النّظافة وَحُسن الخُلق من مراتب الإيمان» . با اين حال كوچه هاى مدينه به علت خاك آلود بودن و آشغال و قاذورات و كاغذ و مقواهاى باطله كه هر جا ريخته شده بود، عبور و مرور را بر عابران مشكل مى كرد. البته ازدحام جمعيت هم در آن مواقع مزيد بر علت بود.

از ديگر جاهايى كه زائر را سخت متأثر مى كند، قبر حضرت عبدالله پدر گرامى رسول خدا است كه پرسان پرسان آن را پيدا كرديم. اين قبر در كوچه و پس كوچه هاى تنگ و باريك مدينه منوره است. مدتى ايستاديم و حالت تأثر همه را فرا گرفته بود، دسته دسته مسلمانان مى آمدند و از اين محل كه به سرايى مخروبه متصل بود ديدن مى كردند و اشكى مى افشاندند.

فهرست

به سوى كعبه معظّمه

«وأذّن في الناس بالحج يأتوك رجالا وعلى كلّ ضامر يأتين من كلّ فجّ عميق ليشهدوا منافع لهم»

«اى ابراهيم، مردم را به اداى حجّ خانه خدا اعلام كن تا اينكه پياده يا سواره، بر هر شتر لاغر و مركب سبكرو، و از هر راه دور و دراز به سوى تو آيند و بهره و سودهاى دنيوى و اخروى كه براى آنان در حجّ قرار داده شده است، دريابند.»

اين نداى ملكوتى است كه حضرت ابراهيم خليل الرحمن ـ عليه السلام ـ را به اعلام انجام دادن حج امر مى كند; از آن زمان كه حضرت ابراهيم خليل ـ ع ـ پايه هاى خانه خدا را برافراشت و مردم را به عبادت خدا و پذيرش دعوت حق براى گزاردن حج فراخواند، چهل قرن مى گذرد.اين دعوت عام را ديگر بار، نزديك بيست قرن بعد، فرزند بزرگوار حضرت ابراهيم ـ ع ـ يعنى حضرت محمد بن عبدالله ـ ص ـ ، اعلام فرمود و مقررات و مناسك اين وظيفه مهم اسلامى و آداب اين كنگره بزرگ جهانى را به مسلمانان پاك عقيدت آن زمان و به مسلمانانى كه در گستره زمانهاى نامعلوم در واپسين روزگاران كه دامن به قيام قيامت مى كشاند، آموخت تا قدر اين اجتماع بزرگ را بدانند و براى حل مشكلات خود در گرد اين «بيت عتيق» فراهم آيند، پيمانها را استوار كنند، از حال و كار يكديگر آگاه شوند با وحدت نظر، وحدت عقيده، وحدت قبله، وحدت كتاب و كلمه، در زير لواى كلمه توحيد، در طريق اجراى عدالت با يكديگر رايزنى كنند و از سودهاى مادى و معنوى اين سفر روحانى و جسمانى و اين مانور نظامى و مذهبى كه سلامت روح و جسم را به دنبال دارد به نيكوترين صورت بهره مند شوند.

پيامبر گرامى ـ ص ـ اين فريضه بزرگ را به ـ امر خداوند ـ براى تمام كسانى كه استطاعت مادى و معنوى دارند فرض قرار داد تا در عمر، دست كم يكبار اين دعوت آسمانى را به گوش جان بشنوند و از هر ديار و سرزمينى كه در آن زندگى مى كنند، چه شرق و چه غرب، از هر كجا و هر جا، به سوى خانه خدا بشتابند; «ولله على النّاس حجّ البيت مَن استطاع إليه سبيلا» (2).

در روزهاى آخرين اقامت مدينه، كه حجّاج بار سفر بر مى بستند و كاروانى از پى كاروان ديگر عازم مكه معظمه بودند، اين آيه و آيات ديگر مربوط به اداى حج در كوچه هاى مدينه با نواهاى نافذ و تكان دهنده به گوش مى رسيد، گويى در و ديوار ما را به انجام دادن اين فريضه بزرگ و بازگشت به مكه دعوت مى كرد.

بارى، مدت اقامت ما در مدينه منوره به پايان رسيده بود.

ماه حج نزديك شده و موقع آن رسيده است كه خود را براى رفتن به «مكه» آماده سازيم و بار سفر بربنديم.

* * *

شب و روز جمعه 14 آذرماه 1354 هـ .ش. را در مدينه مانديم تا بيشترين بهره را از اقامت در اين شهر عزيز و فضاى قدسى برده باشيم.

شب شنبه 15 آذر، واپسين روزهاى ذيقعده 1394 هـ . هيجان عجيبى در كاروان ما ديده مى شد; حالتى بين خوف و رجا بر همه دلها حاكم بود. سرپرست كاروان كه خود چند روز قبل براى تهيه محل اقامت ما به مكه رفته بود، ديگر بار برگشته، شب هنگام اعلام كرد كه فردا صبح زود همه آماده حركت باشند.

جامه دانها را همان شب از ما گرفتند تا در كاميونهاى مخصوص به مكه حمل شود. سرپرستى كاروان حج اگر سودى مادى و معنوى در بردارد ولى بحق بايد اعتراف كرد كه مسؤوليتى سنگين و كارى بس شاق و طاقت فرساست.

سليقه هاى مختلف و ذائقه هاى گوناگون را از همه جهت ارضا كردن، حذاقت و مهارتى خاص مى بايد كه هر كس مرد ميدان عمل نيست.

الحق سرپرست كاروان ما با چند نوبت مسافرت به حجاز و دانستن زبان عربى و آشنايى به ريزه كاريهاى آن و تجربه چند ساله، فردى ممتاز و شايسته و اهل خبرت و بصيرت شده بود. امتحان كردن و معلومات خواستن از سرپرست كاروان بجاى عمل، نه كافى است و نه قابل اعتماد.

به قول سعدى:

به عمل كار برآيد، به سخندانى نيست.

* * *

بامداد پگاه، پس از زيارت حرم مطهر رسول خدا ـ ص ـ و اداى دوگانه به درگاه يگانه و زيارت و دعاى وداع و اشك و آهى دلپذير و صفابخش و زيارت قبور بقيع و توديع با قبور مقدس ائمه بقيع ـ عليهم السلام ـ با قلبى شكسته و اشكى ريزان، به محل حركت كاروان بازگشتيم.

عجب آن كه در تاريكى بامداد، در پرتو چراغهاى برق مغازه ها، چنان ازدحامى است از زن و مرد نمازگزار كه جاى قدم نهادن در كوچه ها نيست. عجب علاقه اى دارند حضرات حجاج، به ويژه اهل تسنن از زن و مرد، كه نمازها را حتماً به جماعت و در مسجد بگزارند، در تمام كوچه ها و حتى پس كوچه ها و حتى پس كوچه هاى مسجدالنبى. و عجب فعاليتى مى كنند كسبه اطراف حرم در فروش كالاهايشان كه پيداست در آن ايام با چشمهاى بادكرده وقرمز شده، از شدت بى خوابى و نداشتن استراحت كافى، گويى مى خواهند از خرمن كار و كوشش خود بيشترين محصول را بردارند و در باقى سال به جبران مافات، استراحت كافى كنند. بر اثر خستگى و حرصى كه در فروش كالاها و مصرف آنها دارند، اعصابشان متشنج و آماده جدال با مشترى است، به ويژه اگر مشترى جعفرى باشد كه به زعم آنها موجودى است عجيب!

به دست آوردن اتوبوس روباز براى سرپرست كاروان، كار ساده اى نبود. شيعه ها يا به تعبير حجازيها جعفرى ها در اقليت اند. بناچار دوندگى و آشنايابى در آنجا هم لازمه اين كار بود; زيرا هجوم جمعيت و آمادگى همه افراد كاروان، براى حركت به سوى كعبه معظمه، كار دست يابى به اتوبوسهاى آنچنانى را بسيار سخت كرده بود. سرانجام با راهنمايى صاحب خانه ما در مدينه، كه مردى صاحب دفتر و على الظاهر متنفّذ بود، دو اتوبوس فراهم گرديد. اما اين انتظار بمانند بسيارى ديگر از انتظارها، كه در اين سفر كم نيست، دامنه اش از بامداد به نزديك ظهر رسيد. تشنگى و خستگى بر همه غلبه كرده بود اما براى آنهايى كه توجه به اين سفر معنوى و روحانى دارند اين انتظارها نيز، كه خواه ناخواه پيش مى آيد، خالى از لذّتى نيست بلكه حداقل مجال تأملى به مسافر درون گرا مى دهد كه در اين سفر باسالكان راه حق، چند منزلى، هم سفر شود. از گرفتاريهاى مادى روزانه اندكى برهد و به آيات خداوند در آفاق بنگرد و بداند كه براى «انسان» شدنِ «آدميزاد» چه برنامه هايى از جانب حق به وسيله پيغمبر گراميش آورده شده كه يكى از آنها سفر حج و تأمل در آفاق هستى و نگريستن به شيوه زندگى مردمان در پهنه اين جهان پر هيجان پهناور است، با همه اختلاف طبايع و اختلاف رنگها، شكلها، زندگى ها و پراكندگى در گوشه و كنار دنيا، «هدف» يكى است و آن تعالى و ترقى وسير الى الله و هجرت به سوى حق و رسيدن به كمال است كه غايت زندگى مى باشد و اين كمال طلبى با معرفت خدا و پرستش ذات پاكش و طاعتش و عبادتش، كه تمرين و رياضت است در اين راه، و پسنديدن و انجام دادن آنچه جانان پسنديده و امر كرده و فرمانبردارى كامل. پس در اين راه درد و درمان و وصل و هجران و انتظارها و چشم براه دوختن ها همه و همه شيرين و گواراست. درين راه به عشق اين وصل كه تنها واصلان و شايستگان را حاصل مى شود. اما من افسوس كه با همه اميدى كه داشتم و دارم در خود چنين قابليت هايى حس نمى كردم و زبان حالم پيوسته گفته سعدى بود در اين حكايت كه:

«درويشى را ديدم سر بر آستان كعبه همى ماليد و مى گفت: يا غفور يا رحيم تو دانى كه از ظلوم جهول چه آيد;

عذر تقصير خدمت آوردم        كه ندارم به طاعت استظهار

عاصيان از گناه توبه كنند        عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزاى طاعت خواهند و بازرگانان بهاى بضاعت.

من بنده اميد آورده ام نه طاعت و به دريوزه آمدم نه به تجارت، إصنع بي ما أنت أهله

بر در كعبه سائلى ديدم        كه همى گفت ومى گرستى خوش

من نگويم كه طاعتم بپذير        قلم عفو بر گناهم كش»

اگر چه در اين ايام با وسائلى كه براى حاجيان آماده شده است، جاى شكايت نيست بل جاى شكر است و سپاس، با وجود اين اگر كمترين نا ملائمى روى مى نمود، با روى باز پذيرا مى شديم و نه با پا، كه با سر به استقبال آن مى رفتيم. و من آنجا كه پاى امتحانى در ميان بود با نداشتن طاقت جسمى چنان شوق مى دوانيدم كه ياران هم سفر دچار تعجب و من خود دچار حيرت مى شدم. از آن جمله زيارت «غارِ حرا» بود كه خاك آن عزيز مكان را توتياى ديدگان خود خواستم كرد و اشكى از سر شوق فرو ريختم و زبان حالم در كشش دشوار راه اين بود;

هواى كعبه جان مى داندم به نشاط        كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد

به هر حال، در ساعت 11 صبح صداى «الرحيل» بلند شد و هر دو نفر در يك صندلى پهلوى هم نشستيم و زنها در اتوبوسى ديگر به سرپرستى سرپرست كاروان نشستند كه دوران مُحرِم شدن نزديك بود و جداشدن از مخدرات لازم!

اين نكته را نيز بيفزايم كه سرپرست كاروان ما، افزون بر محاسن ديگرى كه داشت، نقش روحانى كاروان رادر موارد بسيارى ايفا مى كرد كه هم اهل مصيبت خوانى بود و هم مرد ميدان خوش بزمى ولطيفه گويى; در اين جا نيز حساب خود را جدا كرد و پهلوى راننده عرب زبان قرارگرفت كه هم ترجمان خواهشهاى مسافران باشد و هم در مسجد شجره آداب مُحرم شدن را به زنها بياموزد. بقيه افراد كاروان را به روحانيهاى ديگر كاروان سپرد كه از اين لحاظ هم در نعمت بوديم و بدين سان سوى مكه براه افتاديم...

* * *

در دو فرسنگى مدينه محلى است كه ميقات رسول خدا ـ ص ـ در حجّه الوداع بوده است. بدين جهت حجاج بيت الله، بويژه آنها كه بدين نكته واقف و آگاهند آرزو دارند كه وقتى از مدينه به طرف مكه حركت مى كنند در «مسجد شجره» كه ميقات رسول خدا ـ ص ـ بوده است، محرم شوند.

 

ما نيز حوالى ظهر به مسجد شجره رسيديم و اين توفيق رفيق شد كه پس از اداى نماز واجب لباسهاى عادى را ـ كه نماينده تعينات ظاهرى است و به هر حال در اين حرم مقدس و حريم پاك بايد بدور افكنده شود ـ از تن بيرون آورديم و به لباس احرام كه دو قطعه پارچه سفيد (لنگ وردا) است، محرم شديم. اين مكان مقدس و با فضيلت موقع خاصى دارد. كاروانها يكى پس از ديگرى مى رسند، همه مى خواهند غسل كنند و يا وضو بگيرند، لباس عوض كنند، جايى براى نماز گزاردن پيدا كنند، در نتيجه ازدحام جمعيت و نوعى شتابزدگى و وحشت ديده مى شود و اين حالت بويژه براى مسافرانى كه نخستين بار بدين جا قدم نهاده اند، اجتناب ناپذير است. از شما چه پنهان من هم دچار اين هول و هراس و شتابزدگى شده بودم. چند روز بعد، وقتى به مكه رسيديم و از اعمال عمره و حج فراغت حاصل شد، به سرپرست كاروان گفتم: چه شود كه باهم به مسجد شجره برويم و ديگر بار از آن مكان مقدس ديدن كنيم؟!

سرپرست كاروان تصور كرد نباى شوخى و آزارى است! تعجب كرد و گفت: براى چه منظور؟

گفتم: در ازدحام جمعيت و حالت رعب و وحشتى كه در خود احساس مى كردم «كفشها»يم را در مسجد شجره فراموش كرده ام و اكنون پاى افزار ندارم!

گفت: از اين بابت غمى نيست! زيرا سال آينده كه به خواست خدا، از آنجا بگذرم، كفشها را خواهم آورد! مگر آن كه خداى ناكرده يكى از ابليس سيرتانِ آدمى صورت، آن را بردارد! البته در اين امر هيچ تعجبى نيست; زيرا در سرزمين حجاز دست طمع كسى به مال مردم دراز نيست [ ! ] چه، حدود اسلامى را اجرا مى كنند و در اجراى حدود تعارفى در كار نيست! انگشتان دست سارق را، پس از اثبات سرقت قطع مى كنند، بگذريم. اين ماجرا مرا به ياد جلال آل احمد انداخت كه در كتاب «خسى در ميقات» مى نويسد:

«وقتى كه رسول خدا ـ ص ـ عمير را كه داوطلب خردسالى بود و آماده جنگ بدر شده بود نپذيرفت، اين كودك به طورى نعره كشيد كه پيغمبر ـ ص ـ مجبور شد به او اجازه شركت در جنگ را بدهد و خوشوقتى و شعف اين كودك حدى نداشت و برادر بزرگش سعد بن ابىوقاص به او كمك كرد تا بتواند ساز وبرگ پدر را بردارد(3). در اين سرزمين ها و فضاهاى پاك است كه تاريخ اسلام و سرّ پيشرفت آن ديگر بار در ذهن مجسم مى شود و آدمى را غرق در شور و هيجان مى سازد. درود فراوان نثار روح پاك پيامبر بزرگوار اسلام ـ ص ـ و سرباز دلاورش حضرت على ـ ع ـ وشهداى عاليقدر اسلام باد كه براى نجات بشريت از كفر، جانبازيها كردند و ناهمواريها به جان خريدند تا اسلام نيرو گرفت. بارى سرزمين بدر ياد آور چنين خاطراتى است براى مسافران آن سرزمينهاى پاك كه هنوز هم از خون شهيدان گلگونه است; شهيدان چهارده قرن قبل. در بدر استراحت كوتاه و زيارتى كرديم اما با افسوس بسيار وقت آن نداشتيم تا كه در اين مكان مقدس تاريخى مدتى بمانيم و تأملى كنيم و رخسار بر جاى پاى آن آزاد مردانى بگذاريم كه در جنگ بدر با رشادت شركت كردند و پيروز شدند و اعمال و رفتار آنها براى تاريخ و مردم جهان سرمشق آزادگى و مروت شد.

نتوانستيم از نزديك قبور پاك شهداى بدر را بوسه زنيم كه پيشاهنگان دين پاك و مقدس اسلام و راهگشاى ديگران بودند.

هنوز تا غروب اندكى مانده بود كه از بدر رهسپار مكه شديم.

بعد از صرف صبحانه در مدينه، تا اين لحظه كه نزديك غروب بود مجالى براى خوردن غذاى حاضرى به دست نيامد. غذاى آن روز و شب كه از بامدادى تا بامداد ديگر به سفر وعمل مى گذشت، در كيسه پلاستيكى زرد رنگى جاداشت كه به دست هر يك از حاجيها، در مدينه، داده بودند. و بايد با آن ساخت كه راهى ديگر جز آن نبود و چه جاى شكوه و شكايت كه مطلب اصلى وظايف ديگرى بود؟!

صادق ـ ع ـ به هنگام مُحرم شدن، دچار حالت وحشت و اضطراب مى گرديد و رنگ مباركش تغيير مى كرد و عقده راه گلويش را مى گرفت، به طورى كه ياران و همراهان متوجه مى شدند و مى پرسيدند: شمابا اين جلالت قدر و عظمت مقام چرا چنين حالتى پيدا مى كنيد؟ در جوابشان مى فرمود: مى ترسم وقتى پس از تغيير لباس و محرم شدن لبيك بگويم، در پاسخم ندا آيد: «لا لبيك» و من شرمنده شوم!

تصور اين معانى و مطالب و از سوى ديگر آلودگى و دست تهى بودن از طاعت و دامنى تر از نا فرمانى و عصيان، هر بنده منصفى را وا مى دارد كه دچار دگرگونى حال شود و خود و زندگى اش را به فراموشى بسپارد و اگر جز اين باشد، نشانه دلبستگى بسيار آن فرداست به دنيا و متعلّقات آن. ما نيز چگونه بر خود نلرزيم و دچار هول و هراس نشويم؟

جايى كه عقاب پر بريزد        از پشه لاغرى چه خيزد؟!

به مسجد شجره، كه ميقات است، مسجد «ذو الحليفه» نيز مى گويند در باب وجه تسميه آن گفته اند: چون در آن مكان تنها يك درخت بوده، به «شجره» معروف شده است. در حوالى جنوب خراسان هم مواضع زيادى داريم كه به نام «يكّه درخت» شهرت يافته و بعدها به همان نام مشهور شده است و «شجره» نيز چنين جايى بوده است.

درباره نام دوم آن (ذو الحليفه) نيز نوشته اند كه در آنجا آب بوده و گياهى در داخل آب مى روييده و «حلفاء» نام داشته است.

به هر حال اكنون مسجد بزرگى در آنجاست كه ظاهراً چندان كهنگى ندارد و شبستان و صحنى دارد كه بى يقين در مكان مسجد شجره اصلى است كه پيامبر عاليقدر اسلام اصل آن را بنا كرده و در آنجا نماز گزارده و محرم شده است و اكنون آن را تو سعه داده اند. علاقه خاص ما و همه به اين امر كه در مسجد شجره محرم شوند، جز اين نيست كه اقدام مبارك پيامبر گرامى ـ ص ـ را دنبال كنيم و در آن فضاى قدسى و سرزمين پاك، در عالم تصور، پيامبر عظيم الشأن اسلام را در ذهن مجسم كنيم كه در همين موضع از شتر فرود آمد و به لباس احرام ملبّس گرديد و لبيك گويان به راه افتاد. ما نيز مى خواستيم از اين محيط پاك و فضاى با صفا كه گامهاى حضرت محمد ـ ص ـ بر آنجا قرار گرفته، طلب خير و بركت و قبولى طاعات از پيشگاه كبريايى حق كنيم و به افتخارى بزرگ مفتخر شويم.

بعد از اداى نماز، كفن سپيد احرام پوشيديم. با رنگى كه از بى رنگى، حكايت مى كند. رنگ سپيد، رنگ صلح، رنگ فطرت نخستين و رنگ توحيد و خدا پرستى است. حاجيها همه لباس سپيد مى پوشند. رنگهاى ديگر و امتيازات و تعيّنات ظاهرى را بيك سو مى اندازند. پزشك و مهندس، زارع و كاسب، گله دار و سرمايه دار و كارخانه دار همه و همه در يك صف و با يك رنگ، رو به سوى كعبه مقصود مى آورند. اين هم نمودارى است از صحراى محشر و عالم حشر ونشر.

* * *

همچنانكه تكبيرة الاحرام سرآغاز نماز است و نماز بدان منعقد مى شود، محرم نيز پس از آن كه لباس احرام را پوشيد و نيت محرم شدن را نمود، بى درنگ بايد با الفاظ صحيح و بويژه با توجه كامل قلب، اين سرود آسمانى و آهنگ روح نواز را تكرار كند، بايد با تمام وجود حاضر براى گفتن اين كلمات مقدس گردد:

«لبيك الّلهم لبّيك، لبّيك لا شريك لك لبيك...»

آرى با زبان دل مى گويد:

«اى خداوند بزرگ به سوى اجراى امر تو روى آوردم و دعوتت را براى اداى فريضه حج اجابت كردم، اينك آماده ام. اى خداوند بزرگ براى تو شريكى نيست. ستايش و نعمت و پادشاهى حقيقى از آن تو است وبس. هان آماده ام، آماده.»

مگر لطف وعنايت خداوند بزرگ كارى بكند و ما را به سوى حقيقت راهبر شود، «او»ست كه بايد با كرم عميم ولطف شامل خود به ما پاسخ مثبت دهد و قلم عفو بر گناهان ما در كشد. در اين حالت بى اختيار اشكها فرو مى ريزد و حالت هيجان بر انسان دست مى دهد.

* * *

همچنان لبيك گويان به مركبها بر مى آييم و راه مكه را پيش مى گيريم. در بلنديها و پستى ها، در حالت سوار شدن ها و پياده شدن ها پس از بيداريها و پس از هر نماز واجب و در موقع برخورد به هم سفران كه هر كدام فلسفه خاصى دارد و يادآور حالت احرام است، اين كلمات روح نواز به طور جمعى تكرار مى شود و تا پيدا شدن خانه هاى شهر مكه (تلبيه) ادامه پيدا مى كند.

* * *

نزديك غروب آفتاب به «بدر» رسيديم. اين مكان خاطره انگيز را خاطره هاى تاريخى پر ارزشى است; يادآور «روز بدر» در سال دوم از هجرت است كه در آن جا يا در كنار آن، چاهى كه «بدر بن قريش» كنده بود، جنگ واقع شد. در اين جا هم اكنون قصبه بدر وجود دارد و نيز مسجد عريش كه محل ديدبانى پيغمبر مكرم ـ ص ـ هنگام فرماندهى در غزوه بدر بود و به يادبود آن روز تاريخى ساخته شده و بر بلندى است. بدر اكنون دهكده بالنسبه بزرگى است كه در آن چند صدخانه سنگى بنا شده است. بدر موقعيت خاصى داشته; زيرا راههاى سوريه (شام) و مكه و مدينه در اين محل به يكديگر متصل مى شده است. سرزمين بدر، محصور در ميان كوهها، دشتى است بيضى شكل، كه در قسمت شمال غربى اردوگاه مسلمانان قرار داشته و در قسمت جنوب شرقى در كنار راه مكه ابوسفيان و دشمنان اسلام موضع گرفته بوده اند و چون برابر دستور اسلام، پس از جنگ مى بايست كشته شدگان در همان محل مدفون شوند قبرستان شهداى بدر; هم اكنون در محلى است كه از دور ديده مى شود و محل لشكر اسلام بوده است. زيارت شهداى بدر خوانده شد و ياد كرديم از آن سربازان رشيدى كه تعداد آنها را سيصد نفر ثبت كرده اند ولى تعداد كشته هاى دشمنان، بالغ بر هزار نفر بوده ويكصد اسب سوار نيز داشته اند.

تاريخ مى نويسد: در روز بدر مسلمانان فاقد همه وسائل بودند و حتى وسيله نقليه كافى در اختيار نداشتند; زيرا هر دو نفر يا سه نفر داراى يك شتر بودند. ولى قدرت اخلاقى و روحيه قوى مذهبى آنها فوق تصور بوده است. در همين نقطه بود كه صف آرايى و طرح نقشه جنگى مسلمانان، شب قبل از وقوع جنگ انجام شده بود و پيامبر ـ ص ـ با چوبى كه در دست داشت صف مسلمانان را منظم فرمود و وظيفه هر يك از فرماندهان را تعيين كرد و رموز جنگى را به سربازان اسلام آموخت، در همين مكان جنگ هول انگيز بدر اتفاق افتاد صداى «أحد أحد» سربازان اسلام و نداى «ياخيل الله» در ميان همين كوههاى تيره رنگ طنين انداز بود. در همين محل بود كه قبل از جنگ، پيغمبر ـ ص ـ باخداى خويش راز ونياز مى كرد. در همين جا و در همان شب بود كه دست به دعا برداشت و گفت:

«اى خداى توانا! اين جمعيت را حفظ كن! زيرا اگر اينها نابود شوند ديگر كسى وجود نخواهد داشت كه تو را پرستش كند.»

شور و وجد مسلمانان مشتاق در آن شب و روز حد ومرزى نداشت. براستى لشكريان جانباز اسلام از مرگ نمى هراسيدند. اينان مطمئن بودند كه مكّيها براى حمايت كاروانشان از همه وسائل استفاده خواهند كرد و صفوفى از كلّيه قواى داوطلب و متحدينشان كه دشمنان سرسخت اسلام مى باشند فراهم خواهند ساخت. بنابراين، طبيعتاً دور شدن از مدينه و به طرف مكه رفتن در نظر بسيارى از آنها مانند اين بود كه: «به كام مرگ رانده مى شوند» اما بنا به گواهى تاريخ; عشق و شور مسلمانها به حدّى بوده است كه تصور آن دشوار است. از جمله نوشته اند:

هوا تاريك گشته و آسمان عربستان ستاره باران شده بود. در جاده مدينه به مكه نيز وسائل نقليه با سرعت سرسام آورى در حركت بودند.

در سفره كيسه مانندمان يك سيب زمينى پخته، يك سيب، يك پرتقال و مقدارى نان و پنير بود. كم كم دستها به كيسه يا بهتر بگويم به سفره رفت تا سد جوعى شود. نماز مغرب و عشا را در منزلى ديگر، كه شايد «رابوع» يا «اديمه» و يا «دف» و يا جاى ديگرى بود و چون شب بود درست ندانستم، خوانديم و به راه افتاديم. هوا سردتر مى شد. براى بعضى لباس احرام كافى نبود; از جمله من، بنده ضعيف، كه پتو را گشودم و بر دوشم انداختم و ديدم بعدها ديگران هم همين كار را كرده بودند... نزديك نصف شب، چراغهاى مكه از دور پيدا شد. عظمت مسجدالحرام واقعاً خيره كننده است. آسمان پر ستاره به زمين نزديك شده بود. ديده اى خدا بين و خداجو مى بايد كه آثار قدرت «او» را بشناسد و به عظمت اين پايگاه توحيد كه به امر خدا و به دست حضرت ابراهيم ـ ع ـ پايه ريزى شده است، بفهمد;

هر زمانى صد بصر مى بايدت        هر بصر را صد نظر مى بايدت

تا به هر چشمى نگاهى مى كنى        صد تماشاى الهى مى كنى

* * *

چشمها از پرتو افشانى دور نماى شهر مكه، زادگاه پيامبر گرامى ـ ص ـ و پايگاه توحيد و خداپرستى، نخستين آموزشگاه پرستش حق، به ويژه نورانيت خاص مسجد الحرام، با آن همه مناره هاى سپيد غرق در نور و مأذنه ها و هيمنه و شكوه بى مانند آن; خيره شده. بر دلها تپشى بى سابقه، لطيف، شوق آميز، ناشكيبا، خوف آور و پراميد حاكم گرديده است. معبودا! اين چه حالتى است؟ براستى قلم از توصيف چنين حالتى ناتوان است.

گويى تمام وجودت چشم مى شود، چشم دل، دلى پر راز و نياز، نيازى از ژرفاى وجود، نيازى از عمق ضمير. نيازى از خاستگاه فطرت بشرى; فطرتى كه هميشه نقطه اتكايى مى جويد; منبع نور و قدرتى لايزال مى خواهد كه پيش پاى فطرتش نهاده شود و پاهاى لرزانش را به سوى آن منبع قدرت توان بخشد; و او را به سوى «خدا» به سوى بى نهايت بزرگى، به سوى عظمت بى پايان كه همه چيز از آن اوست و در اختيار اوست رهبرى كند. در اين حالت گويى جاذبه عظيمى او را; يعنى انسان را همچون كاهى سبك وزن، بل بىوزن، در فضاى قدسى كعبه، به سوى «خود» مى كشد. در اين هنگامه عظيم، بيش از همه «انسان» به ناتوانى خويش مى انديشد، به طغيانها و عصيانهايى كه از سر نادانى، به كمك جهالت ها، كورباطنى ها، كژرويها و اوهام، مرتكب شده است و در اين هجرت به سوى «كعبه»، به سوى «قبله»، به سوى «بازگشت» و از «خود» و «خويش» كنده شدن، اميد دارد كه از آن آلودگيها «خود» را وارهاند. اميدوار است براى تهذيب وجود و پالايش تن و روان از آن ناپاكيها و آلودگيها كه خود مى داند و «الله»، پاك شود و به پاكى و طهارت جسم و روح روى آورد. آدمى هنگامى كه خود را در آن مطاف عظيم و پرشكوه احساس مى كند چه اندازه خود را زبون و ناچيز مى بيند و اگر سهمى اندك از «خودآگاهى» داشته باشد; نيك در مى يابد كه چه بيراهه رفته است و اكنون به راهى پاى نهاده است كه هر قدم او را به هدف، هدف غايى يعنى معرفت حق و وصول به سرمنزل واقعى كمال; نزديكتر مى سازد و راه را به روشنى از بيراهه باز مى شناسد و با گوش جان، گويى اين زمزمه را مى شنود كه:

«بازآ! بازآ هر آنچه هستى بازآى...»

هر گامى كه به كعبه نزديكتر مى شود شيفته تر و هراسان تر و اميدوارتر مى گردد. «خوف و رجاء» حاكم بر وجود است. البته به قدر معرفتش. چه، سهم هر كس را به قدر معرفتش مى دهند.

آن كسى كه سهمى بيشتر از معرفت حق دارد در همه ذرات وجود «آفتاب معرفت» حق را به چشم دل مى بيند و «نبض حيات» را براى او و به خاطر او در تپشى عجيب احساس مى كند. يك لحظه از زمان و يك نقطه از مكان را از حضور «او» تهى احساس نمى كند، كه: «في كل شيء له آيةٌ...» .

يك ساعت از نيمه شب گذشته بود. به كنار دروازه مكه رسيده بوديم. همه هم سفران مُحرم بودند. دوستان وهمسفران عزيز را عقيده بر اين بود كه همان لحظه ورود، پس از آمادگى لازم، به سوى مسجد الحرام، براى آغاز اعمال حج و انجام دادن وظايف و فرائض خود برويم. عمره تمتع، طواف، نماز، سعى بين صفا و مروه و تقصير (كم كردن موى يا ناخن) و خارج شدن از لباس احرام و آمادگى براى حج تمتّع.

با همه خستگى راه و بى خوابى اين «پيشنهاد» را به جان و دل پذيرا شديم.

در برابر كعبه... ايستاديم. چه مى بينيم؟

دريايى مواج از جمعيت، در آن ساعت از شب، همه سپيد پوش گرداگرد خانه توحيد پروانهوار در طواف اند. دسته هاى گوناگون با پرچمها و علامتهاى خاص خود، براى اين كه از هم جدا نيفتند و كسى در آن درياى جميعت گم نشود، در رفت و آمدند. شب و روز در مسجد الحرام تفاوتى ندارد. همه وقت، همه جا، در دل شب يا در گرماى نيمروز، جمعيت موج مى زند. همه جا غرق در نور است. نورى ظاهر كه با چشم مى بينى، و نورى در باطن كه در دالان تاريك تاريخ كه با مشعل توحيد در دست حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ جلا و نورانيتى خاص دارد و از آن اعصار دور تا كنون نور را در برابر ظلمت مى بينى; ابراهيم ـ ع ـ و نمرود را، محمد ـ ص ـ را و ابوجهل و ابو سفيان و ... را. ذرات نور و ذرات فضا و كعبه همه بازگو كننده نور يكتاپرستى و توحيد است.

به كعبه مى انديشى، كعبه چيست؟ خانه اى از سنگ وگل، مكعب ساده و خالى. در اطراف صحنى وسيع پر از مردم، مردم مسلمان، از مليت هاى مختلف، با رنگها و شكلها و قد و قامتهاى گوناگون، اما همه مسلمان. همه توحيد گوى، شيفته عبادت و پرستش حق، روى نياز بر آستان نهاده و چشم نياز به سوى كعبه گشوده. با دلهايى پر تپش از غير گسسته و به دوست پيوسته، همه به كعبه چشم دوخته اند. در طواف هم متمايل به كعبه اند. به سوى همين خانه مكعب خالى، با سنگهاى سياه و خشن، با روپوشى سياه رنگ به رنگ برخى از بندگان خدا، از آفريقا يا جاهاى ديگر، كه مبادا از رنگ پوست خود احساس حقارتى كنند، كعبه همرنگ آنهاست. در اسلام رنگ مطرح نيست. سياه و سپيد برابر است. دلى سپيد همچون برف بايد و روحى متعالى و آگاه و ديگر هيچ.

كعبه عظمتى شگفت انگيز دارد، شكوهى بى مانند. شكوهى از نوع شكوه مردان حق، مردان پولادين حقيقت پرست. شكوهى آميخته به قدس و پاكى، با حالتى ملكوتى، با هاله اى از پرستش خداى يگانه، با تاريخى روشن از زمان آدم ـ ع ـ يا بهتر بگوييم از زمان حضرت ابراهيم ـ ع ـ تا كنون.

فضاى عجيبى دارد كعبه، با هيچ جاى عالم قابل قياس نيست.

پرستشگاههاى جهان همه چنين اند; اما كعبه را حال و هوايى ديگر است.

ناله ها، ضجّه ها، تهليل ها، تكبيرها، دعاها، گريه ها، وردها، رازها، رمزها، همه و همه در هم آميخته است.

ناله ها و دعاهايى كه در تمام مدت شبانه روز قطع نمى شود، با نور درهم مى آميزد، كلمات پاكيزه و نور و آه و ناله ها به سوى «او» صعود مى كنند. كه جاى آنها در جهان فرودين نيست. پاكى و پاكيزگى به سوى او در حركت است. بايد پاك شد و از چاه طبيعت بدر آمد تا با آن قافله همراه گرديد. صعود كرد و بالا رفت و به پايگاه «قرب» نزديك شد.

در اين فضاى ملكوتى همه نام «او» و ياد «او» بر زبانها و دلها جارى است.

«او»ست فرمانرواى دلها.

اين اجتماع عظيم فقط براى اطاعت امر «خدا» شكل گرفته، نه براى هيچ انگيزه ديگر، همه مطيع امرند و سر طاعت و بندگى بر آستان ملكوتيش نهاده اند كه رشحه اى از آن بحر كرم بدانان رسد.

عده اى نشسته اند، قرآن يا دعا مى خوانند. دسته اى نماز مى گزارند. گروهى نشسته اند، تنها به كعبه مى نگرند چون شنيده اند كه:

«النظر الى الكعبة، البيت الحرام، عبادة».

«نگريستن به كعبه عبادت است.»

گويى مى خواهند با اين نگريستن دل را صفا و جلا دهند.

دل عبرت بين با ديده دل و از روزن دل مى نگرد، مى انديشد، انديشه كردن نيز خود عبادت است، چه عبادتى بزرگ، كه به دل آگاهى دهد، عمق دهد و آن را از آلودگيها وارهاند و به معبود حقيقى پيوندش زند. به كمال گرايد، به نقطه اوج كه غايت كوششها و كششهاست، پرگشايد، نزديك شود و وارهد از پليدى ها و سبكسريها. باشد كه رهتوشه اى از اين سفر روحانى با خود باز پس آورد و به «انسان» شدن روى آورد; «انسانى والا» «خدابين» و «خداترس» و «كمال انديش» و سرانجام «عاشق حق» «عاشقى سر و جان در راه» در راه دوست باخته.

اما وصف اين خانه ساده سنگى را از على ـ عليه السلام ـ ، والاترين شاگرد مكتب پيامبر اكرم ـ ص ـ بشنويم كه مى فرمايد:

«ألا ترون أن الله، سبحانه، اختبر الاوّلين من لدن آدم صلوات الله عليه الى الاخرين من هذا العالم بأحجار لاتضرُّ ولا تسمع، فجعلها بيته الحرام (الذي جعله الله للناس قياماً...)»

آيا نمى بينيد كه خداوند سبحان پيشينيان را از زمان آدم ـ كه درود و رحمت خدا بر او باد ـ تا بازپسين نفر از اين جهان آزمايش فرموده به سنگهايى كه (كعبه مقدسه از آنها بناشده) نه زيان دارد و نه سود بخشد و نه مى بيند و نه مى شنود; پس آن سنگها را بيت الحرام خود قرار داد; خانه اى كه آن را براى مردم بر پا گردانيد. پس آن را در دشوارترين جاهاى زمين ـ از جهت سنگستان بودن ـ قرار داد، و كمترين جاهاى بلند دنيا از جهت كلوخ و خاك داشتن و تنگ ترين دره ها كه در جانبى از زمين واقع گشته است; (خانه را قرار داد) بين كوههاى ناهموار و ريگهاى نرم و چشمه هاى كم آب و دههاى از هم دور كه نه شترآنجا فربه مى شود و نه اسب و نه گاو و نه گوسفند (چون آب و هوا و گياه مناسب ندارد) پس آدم ـ عليه السلام ـ و فرزندانش را امر فرمود كه به جانب آن متوجه شوند و بيت الحرام محلى براى سود دادن سفرها و مقصدى براى انداختن بارهاشان گرديد (بعلاوه سود اخروى كه بر اثر بجا آوردن فريضه حج مى برند سود دنيوى هم در بردارد) ميوه هاى دلها به آن خانه فرود مى آيد (اهل دل آنجا گرد آمده و از يكديگر سود معنوى به دست مى آورند) از بيابانهاى بى آب و گياه دور از آبادى و از بلنديهاى دره هاى تيز و سراشيب، و از جزيره هاى درياها كه (بر اثر احاطه دريا به آنها از قطعات ديگر زمين) جدا شده است (از راههاى دور و دراز كوچ كرده باسختى بسيار به آنجا مى رسند) تا اين كه دوشهاى خود را باخضوع و فروتنى هرچه تمامتر (در سعى و طواف) مى جنبانند; در اطراف (خانه) تهليل (لا اله الا الله) مى گويند و بر پاهاشان هروله مى كنند در حالى كه براى رضاى خدا ژوليده مو و غبار آلوده روى هستند; جامه هاشان را پشت سر انداخته اند...

خداوند آنان را بدين عمل امتحان و آزمايش مى كند; آزمايشى بزرگ و سخت و آشكار و كامل كه آن را سبب دريافت رحمت و رسيدن به بهشت گردانيده است...»

سپس مى فرمايد:

«ولو أراد، سبحانه، أن يضع بيته الحرام ومشاعره العظام بين جنّات وأنهار وسهل وقرار جمّ الاشجار، دانى الثمار، ملتف البنى، متصل القرى، بين برّة سمراء وروضة خضراء وأرياف محدقة وعراص مفدقة و رياض ناضرة وطرق عامرة لكان قد صغر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء...»

«اگر خداوند سبحان مى خواست خانه محترم و عبادتگاههاى بزرگ خويش را بين باغها و جويها و زمينهاى نرم و هموار با درختهاى بسيار و با ميوه هاى در دسترس و ساختمانهاى بهم پيوسته و روستاهاى نزديك بهم و بين گندمهاى سرخ گونه و مرغزارهاى سبز و خرم و زمينهاى پرگياه بستان دار و كشتزارهاى تازه و شاداب و راههاى آباد قرار دهد، مقدار پاداش را به تناسب كمى وسادگى آزمايش اندك مى گردانيد» پس بناى كار بر آزمايش بوده است، آزمايشى دشوار و مصالحى كه بندگان را شايسته است در فلسفه وضع اين «بيت عتيق» و مناسك و مراسم پر رمز و راز آن نيك بينديشند تا ثمرات نيكو از اين سفر روحانى برگيرند كه ثمره ها بسيار است و درسهايى بس آموزنده در اين مكتب. حج زيباترين و استوارترين جلوه همبستگى بشرى و اسلامى را در پيش چشم مجسم مى دارد. سفرى كه تنها براى خداوند و به امر خداوند انسان انجام مى دهد و چه لذت بخش است وقتى خود را تسليم امر پروردگار مى سازد و مى فهمد تنها عاملى كه او را بدينجا كشانده است عشق بوده; آنهم عشق متعالى، خدايى، وارسته از تمام تعلقات و تعيّنات مادى و دلبستگى هاى ظاهرى.

نكته اى كه در اين جا از كلمات درر بار حضرت على ـ ع ـ، مظهر عدالت انسانى، به ذهن مى رسد; اين است كه پيشوايان بزرگوار ما با دلى روشن و قلبى آگاه آنچه در آينده واقع خواهد شد يا به اذهان خواهد رسيد، چه نيك و بجا پيش بينى مى كرده اند و به اصطلاح پاسخ سؤال مقدر را پيشاپيش، در سخنان حكمت آموز خود; مى آورده اند.

دوستى آگاه نقل مى كرد كه در سفر عمره، جوانى از ديار فرنگ به مكه آمده بود و از جمله نكاتى كه به عنوان ايراد و اشكال بر زبان مى آورد اين بود كه مى گفت: چرا كعبه در چنين سنگستانى بى آب و علف پايه گذارى شده است؟!

و چراهاى ديگر كه برخى ناشى از ندانستن فلسفه اعمال و «سمبلها»ى خاص مناسك بود كه هر يك باز گو كننده حوادثى بس عظيم و آموزنده است; وبعضى ديگر نكته و نكته هايى بود كه به استناد همين خطبه شريفه «قاصعه» جوابش گفتم و قانع شد.

من خود در حين اقامت در مكه يا مدينه، وقتى به رفتار برخى از همسفران عزيز توجه مى كردم و در حال خود نيز تأملى مى نمودم با خود مى گفتم:

از آن زمانها كه حجاج بر شتران لاغر شكيبا و پويندگان كند سير، از اقصى نقاط جهان به سوى «كعبه» مى آمدند، گرماها و سرماها، طوفانها و كولاكها، تابشهاى بى امان خورشيد كه تن و جان آنها را به التهاب و تب و تاب مى انداخت و ريگهاى روان بيابانهاى قفر پر رمل كه بيم نابودى، هر آن قافله را تهديد مى كرد و مرحله به مرحله ـ كه از چهار يا پنج فرسنگ راه تجاوز نمى كرد ـ بار مى افكندند و ديگربار رواحل را با بارهاى سنگين كه به اضطرار مى كشيدند گرانبار مى نمودند و هرگاه از دور چشمان خسته شان به درختى و يا نخيلى يا چشمه آبى و واحه اى مى افتاد، نور شادى و اميد در ديدگانشان مى درخشيد و گاه سفرشان يك سال ـ كمى بيشتر يا كمتر ـ به درازا مى كشيد; زمانى دچار حراميان و راه زنان مى شدند، گاهى به امراض جان اوبار دچار مى گرديدند، واين همه را به شوق ديدار كعبه، به جان تحمل مى كردند و خارهاى مغيلان را در زير پاى تصميم و ايمان خود چون پرنيان مى پنداشتند; كجا رفتند؟ آنها چه حالى داشتند؟ چه توجهى، چه شوقى و چه كششى آنها را بدان زادگاه توحيد و خداپرستى مى كشاند؟ جز ايمان و اعتقاد راستين؟ انصاف دهيد.

اما امروز، من مسافر بيت الله و ديگر حاجيان در اين روزگار با راحت ترين وسائل ممكن، در سه ساعت از تهران ـ وحتى از شهر خود ـ به جده پرواز مى كنم و از جده به مدينه در يكى دو ساعت، آسوده مى روم و در آسايشگاههاى راحتى كه از پيش برايم آماده شده است مى آرامم. سفره غذا را ديگران مى گسترند، غذاى مطبوع را آشپز فراهم كرده است. وقتى با همسفران در كنار سفره مى نشينيم و چلومرغ و شيرين پلو و اگر حاجى هوس كرد، چلوكباب و جوجه كباب هم براى ما آماده مى كنند و ما تنها زحمت خوردن را به خود مى دهيم! بعد از غذاى چرب و نرم موز و پرتقال و سيب و آب ميوه و انواع نوشيدنيهاى خنك ديگر به دستمان مى دهند، سپس در رختخوابى تميز و راحت مى آساييم از حمام گرم وسرد ـ به دلخواه ـ استفاده مى كنيم و كمترين غبارى را كه بر تن و سرمان احياناً نشسته است، هر ساعت مى شوييم و خستگى را از تن دور مى سازيم، همه جا تحت مراقبت كاروان دارانيم همه جا تحت نظر بهترين پزشكان متخصص و داروهاى شفابخشيم; و هيچگونه بيمارى در خود احساس نمى كنيم. راحت مى رويم و آسوده برمى گرديم. باخود مى گويم: انصاف را، اجر من و ارزش عمل من با آن كسان كه باديه پيموده و جان در خطرها نهاده و رنج راه تحمل كرده اند; برابر است؟ با اين همه آيا سزاوار است باز هم زبان به شكوه و شكايت بگشايم؟!

و شكر اين همه نعمت نگويم و از معنا و مفهوم اين سفر مقدس بى خبر بمانم؟!

با اين امكانات و موجبات راحت، آيا سخن مولى الموالى حضرت على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ كه مى فرمود: «... لكان صغر قدر الجزاء على حسب ضعف البلاء...» درباره من صادق نيست؟ چه بگويم؟! در اين جا جز عنايت حق ولطف بى پايان خداوند جليل، چيز ديگر نمى تواند دستگيرمان باشد. جز شكر و سپاس الطاف بى پايانش گفتن و سر بر آستان ملكوتيش نهادن، راهى ديگر هست؟ لا والله، كاش اين همه امكانات و وسايل آسايش ما را ديگر بار به طغيان و عصيان نكشاند و از شكر منعم ذو الجلال باز ندارد و به چاره غرورمان نيفكند.

واما مسجد الحرام و صحن عظيمى كه از چهار جانب با شبستانهاى عظيم و رواقهاى رفيع و گلدسته هاى با شكوه كه چشم هر بيننده را به خود مى كشد و او را به حيرتى بى مانند فرو مى برد. چگونه است؟ اجازه دهيد در اين مقام با زبان ارقام و اعداد سخن بگويم. چاره چيست؟ گاهى زبان ارقام روشن و گوياتر است:

مسجد الحرام اكنون بيش از 160 هزار متر مربع مساحت دارد و سيصد هزار جمعيت را مى تواند، در آن واحد، در هنگام گزاردن نمازهاى پنجگانه، در خود جاى دهد. هنگامى كه صداى «الله اكبر» از مأذنه ها به گوش مى رسد، بيش از پانصد هزار نفر در داخل و خارج مسجدالحرام، به نماز مى ايستند. همه رو به يك نقطه; كعبه معظمه. اينجاست كه شكوه نماز را با تمام وجود مى توان احساس كرد. اينجاست كه عظمت دين اسلام و عظمت دعوت آن كودك يتيم را مى توان درك نمود كه با صدايى رسا فرياد برآورد:

«قولوا لا اله الا الله تفلحوا.»

واسلام را، در آغاز، در همين شهر، بطور پنهانى بر اهل و عشيره و بعدها بر نزديكان و دلباختگان عرضه كرد و تعداد مسلمانان، در آن هنگام، از انگشتان دست تجاوز نمى كرد.

اكنون پنج نوبت صداى اذان، صداى «الله أكبر» نداى روشن «أشهد أن محمداً رسول الله» فضا را مى شكافد و بر بال امواج برق مى نشيند و به گوش هفتصد ميليون مردم مسلمان جهان مى رسد. و دلها را متوجه مبدأ هستى و خالق كائنات مى نمايد. همه عقد نماز مى بندند وروى به سوى همين خانه ساده از سنگ و گل ساخته شده، مى آورند.

اين خانه ساده كه اين همه جذابيت و اين همه روحانيت دارد همراه اين نداها تا دامنه قيامت بر پاى خواهد بود. چه اين خانه را خداوند بزرگ پاسدار است. همين خانه است كه از مراحل وحشتناك گذشته و بعد از چهار هزار سال همچنان رونق و صفاى خود را حفظ كرده است. همين خانه است كه حمله پيل سواران ابرهه و تعصب قحطانيان و دوران جاهليت و بت پرستى اعراب و منجنيق هاى كينه توزانه يزيد و آتش گيرانه هاى ابن زبير و حجّاج و دشمنى يهوديان و نفاق عيسويان متعصب و دشمنان سرسخت را همه و همه پشت سر نهاده است و همچنان سرافراشته و سربلند مانده است و هزاران مسجد و معبد ديگر از اين خانه همچون جويبارهاى زلال جدا شده و در گوشه و كنار جهان به صورت عبادتگاه مسلمانان باقى مانده است، در قلب شهرهاى اروپا و آمريكا و شرق و غرب عالم همچنان اين معابد خدا پرستى معمور و آبادان مانده و خواهد ماند و از مأذنه هاى آنها نداى «الله اكبر» و «أشهد أن محمداً رسول الله» شنيده خواهد شد.

عجباً كه از كاخهاى نمرود و بهشت شدّاد و فرعون و حدائق سبعه معلّقه و كاخ سبز معاويه و قصرها و دار العماره يزيد پليد اثرى بر جاى نيست. چه، خانه حقيقت و خانه توحيد خراب شدنى نيست. و خانه ظالم هميشه ويران است.

مسجد الحرام، اين مسجد عظيم 24 در دارد; پنج در از طرف مشرق، هشت در از سوى شمال، چهار در در مغرب و هفت در به سوى جنوب.

هفت گلدسته بزرگ كه ارتفاع آنها از سطح مسجد الحرام نود متر است، در چهار گوشه و اطراف ساخته شده است.

نوشته اند: اين مسجد عظيم در زمان پيامبر گرامى ـ ص ـ ديوار نداشته و خانه هاى مردم تا نزديك محل مطاف پيش آمده بوده است. مأذنه اى در زمان پيغمبر ـ ص ـ وجود نداشته. صداى روحنواز بلال حبشى مؤذن محبوب رسول خدا ـ ص ـ بعد از فتح مكه، از پشت بام كعبه به گوش مشتاقان مى رسيده است.

در هر نقطه اى از نقاط مسجد الحرام جايگاه گامهاى مبارك رسول گرامى را با چشم دل مى توان ديد كه چه سان وارد كعبه شد و با شتر طواف فرمود و سپس آن محيط مقدس و يادگار توحيد را از لوث وجود بتها پاك كرد و آن را با آب زمزم شستشو داد كه ديگر در آن فضاى قدسى نامى از بت و بت پرستى بر جاى نماند.

اكنون چند سالى است كه افتخار شستشوى خانه كعبه نصيب كشور شيعه نشين ما ايران مى گردد كه آن را هر سال در ذيحجه با گلاب و عطر كاشان شستشو مى دهند. اين كه گفتم: نشانه هاى قدرت لايزال خداوند در هر گوشه و كنار خانه كعبه نمودار است; نكته اى است كه قرآن كريم بدان ناطق است بدين صورت:

«فيه آيات بيّنات مقام ابراهيم»(4) در اين خانه مقدس و مطاف عالم اسلام، نشانه هاى روشن است; از آن جمله جايگاه عبادت حضرت ابراهيم ـ ع ـ است. و اين همان جايگاه مقدسى است كه در سمت راست و يا چپ و يا عقب آن نماز طواف، پس از انجام عمل طواف، گزارده مى شود. و باز قرآن به منطوق اين امر ناطق است، در جاى ديگر، بدين سان: «واتخذوا من مقام ابراهيم مصلّى»;(5) (مقام ابراهيم را جايگاه نماز گزاردن گيريد.)

حجرالاسود كه آغاز طواف از محاذى آن آغاز مى شود، مكان مقدسى است كه صفوف طواف كنندگان در آنجا سخت فشرده تر مى شود و صداى «الله اكبر» و بلند كردن دست به علامت استلام، براى آنها كه نمى توانند به فيض بزرگ تقبيل حجر نائل آيند، دلها را به تب و تاب مى اندازد.

حجرالاسود سنگ كبود رنگ بيضى شكلى است كه بر بدنه كعبه به بلندى يك متر و نيم از سطح مسجد نصب شده. اين سنگ مقدس را حضرت ابراهيم خليل الرحمن ـ ع ـ براى اين كه مبدأ طواف روشن باشد و اختلاف در هيچ چيز ـ در اعمال و مناسك حج ـ پيش نيايد در اينجا نهاده است. مى گفتند كه : اين سنگ از آب سبكتر است شايد به علت خلل و فرجى كه در آن است. اين سنگ سياه را داستانهايى است بس دلكش و مفصل. بعضى آن را آسمانى، برخى بهشتى و گروهى نيز آن را آورده شده از كوه مى دانند.

در فضيلت اين سنگ، تنها اين حديث را نقل مى كنم و خواننده عزيز را به كتب مشروح تر حوالت مى دهم كه جوينده يابنده است:

از حضرت رسول مكرم ـ ص ـ نقل شده است كه فرمود:

«الحجر الاسود يمين الله في أرضه يصافح بها عباده المؤمنين»; (حجر الاسود دست راست خدا برزمين است كه به واسطه آن خداوند با بندگان مؤمن مصافحه مى كند.)

گروهى راستين حق بااستلام و تقبيل اين سنگ مقدس كه يادگار چهار هزار سال قبل ـ در سر آغاز نشردين حنيف و يكتاپرستى ـ بوسيله حضرت ابراهيم خليل ـ ع ـ است; پيمان ايمان و عهد و ميثاق خداپرستى و ستايش پروردگار عالم را به اين عمل تجديد و تحكيم مى كند. و اين سنگ بر اين پيمان واسطه و گواه است و بى سبب نيست كه طواف كننده و استلام كننده حجر باانكسار و خضوع هر چه تمامتر به درگاه حق مى نالد و از سر صدق مى گويد:

«ألّلهمّ أمانتي أدّيتها و ميثاقى تعادته لتشهد لي بالمؤافاة»

وبدين طريق سنگ مقدس را بر اداى امانت و پيمان خود گواه مى گيرد.

در چهار گوشه كعبه چهار ركن است: ركن اسود يا ركن عراقى از جهت مجاورت با

حجرالاسود و رو به سوى كشور عراق بودن.

ركن شامى، سمت حجر اسماعيل، به جهت روبرويى با كشور شام در جهت شمال.

ركن غربى، در سمت ديگر حجر اسماعيل، برابر با كشور مصر در مغرب.

ركن يمانى، در زوايه جنوبى، مقابل كشور يمن.

طواف كنندگان، از ركن ميانى كه به سوى ركن اسود يا حجرالاسود نزديك مى شوند هيجان شگفت آورى دارند كه هر بيننده را بى تاب مى كند; از اينجا به بعد است كه ازدحام فوق العاده براى نزديك شدن به حجرالاسود پيش مى آيد و بايد دست از جان شست يا نيروى بسيار زيادى داشت كه در بين آن چنان صفى و ازدحامى، در زير باران درنه هاى شرطه ها كه پى در پى فرو مى بارد! خود را به حجر رسانيد اين است كه بسيارى بيشتر به ذكر «الله اكبر» و بلند كردن دست و متوجه شدن به آن و اظهار پيمان و تعاهد ميثاق; به استلام بسنده مى كنند و مى گذرند كه جاى توقف نيست، مگر در واقع خاص، غير از زمان حج و عمره تمتّع.

فاصله بين در خانه كعبه و حجر الاسود را ملتزم يا حطيم مى گويند. ديوار پشت در خانه كعبه، بين ركن يمانى و غربى را، مستجار مى نامند; كه در آنجا مى توان لحظه اى لذيذ و شيرين را سر بر ديوار كعبه ايستاد و اشك باريد و از اشك ريختن لذتى برد و حالتى پيدا كرد كه دل سخت شده قسى; سخت بدين اشكها وناله هاى از دل برخاسته، نيازمند است. چه لذتى دارد آن احوال و آن حال و هوايى كه در آن، خودت مى دانى چه مى گويى و خدايت كه سميع و بصير است به حال تو. بنده گنهكار را مى داند كه چه مى گويد و نيك در مى يابد و مى شنود; به هر زبانى، به هر لهجه اى كه سخن گويى و راز و نياز كنى. بگذرم كه اين حديث را سررشته دراز است. در پى اين ديوار; يعنى مستجار ـ كه گويى پناهگاه گنهكاران است ـ حالتها ديدم از سپيد و سياه مردم; از سودانى و افغانى كه عجيب است.

در سمت شمال كعبه ديوارى از سنگ مرمر به شكل نيم دايره ساخته شده است كه دو سر قوس اين ديوار تا ديوار كعبه دو متر فاصله دارد، همين جا را «حجر اسماعيل» يعنى پناه يا دامن اسماعيل ـ ع ـ مى گويند; و حجاج مى توانند از اين دو راهرو به حجر اسماعيل وارد شوند. در اين محل مقدس ازدحام زيادى است; همه مى خواهند پس از طواف به حجر وارد شوند و زير ناودان طلا نمازگزارند، دعا و راز ونياز كنند. نماز در اين محل فضيلت ها دارد. حضرت اسماعيل ـ ع ـ و مادر مكرمه اش هاجر و به قولى هفتاد پيغمبر از پيامبران الهى در همين مكان مقدس مدفونند.

بعضى را عقيده بر اين است كه حضرت هاجر در داخل خانه كعبه دفن شده است. والله العالم. مگر درهمين مكان مقدس نبود كه حضرت حمزه سيدالشهدا عموى گرامى پيغمبر ـ ص ـ حضرت رسول مكرم ـ ص ـ را ـ پس از اطلاع از آزار و اذيت قريش به وجود مقدسش ـ در همين نقطه در حال عبادت و راز و نياز با خالق خويش يافت و سخت شادمان شد. مگر در همين حجر اسماعيل نبود كه حضرت حمزه پس از مختصر گفتگويى به برادر زاده گراميش ايمان آورد و آن حضرت را با بازوان نيرومند خود در آغوش مهر و حمايت فشرد و به اسلام توان تازه اى بخشيد.

بارى اين جايگاه مقدس از خاطره انگيزترين نقاط مكه معظمه و بخصوص مسجدالحرام است و كدام سنگ و گلى است كه در خود خاطره هايى از اين دست حفظ نكرده باشد. اين سنگهاى تيره همه با خاطره هايى روشن از تاريخ اسلام در آميخته است و با ما سخن مى گويند.

خواننده عزيز! هر چه مى كوشم سخن كوتاه كنم ـ و اين رشته سخنها را بگسلم ـ كه اگر سودى ندهد، ملالى نيفزايد. گويى ممكن نيست. و اما چاره چيست؟ مى انديشم كه شايد خواننده عزيز و مشتاق را، اين نوشته ها، به زيارت «كعبه» بر انگيزد و خواننده از حج بازگشته و اين عوالم را گذرانده، لا اقل، اين سخنان در هم و آشفته، تجديد خاطره اى باشد مغتنم ـ سخن از سخن مى زايد و سيل يادها و خاطره ها بى اختيار برصحنه روشن و نيم روشن ذهن مى آيد و از نوك خامه بر صفحه كاغذ نقش مى بندد.

اگر اين يادها سودى ندهد و يا خداى ناخواسته ملالى پديد آورد، آن را گناه و قصور من خواهيد دانست نه موضوع كه سخت ارزشمند و متعالى است. بهرحال پوزشم را كريمانه خواهيد پذيرفت.

خدايا! دلهاى ما را به نور معرفتت روشن كن; چنان كه «بيت» خود را از پس چهل قرن، بل بيشتر، از دست حوادث روزگار و تصاريف ايام نگهداشته اى، دينت را نيز برپاى دار و نيرومندبدار، قلبهاى مسلمانان را نيز در پرتو نور قرآنت گرم و پذيرنده محبت و نزديك به يگديكر قرارده! تا اين سنت ديرين و اين كنگره بزرگ اسلامى، هر سال پر رونق تر، شاداب تر و سرشارتر شود و پرتوى از آن بر دلهاى به ظاهر دور از آن، و در معنا نزديك بدان بتابد و منافع مادى و معنوى آن همگان را شامل شود. چه، رسول بزرگوارت ـ ص ـ وعده فرموده است كه: «لايزال الدين قائماً ما قامت الكعبة.»

وچنين بوده و چنين خواهد بود. ان شاء الله.

فهرست

پى نوشتها

1 ـ اشاره است به آيه شريفه «لا تَقُم فيه ابداً لمسجدٌ اُسّس على التّقوى من اوّل يوم أحقّ أن تقوم فيه» توبه : 108

2 ـ آل عمران: 97.

3 ـ جلال آل احمد، خسى در ميقات، ص142

4 ـ آل عمران: 97

5 ـ بقره: 125